آیینه پژوهش
(١)
درك كردن و رد كردن - اسفنديارى محمد
١ ص
(٢)
سنّت اجازه روايت در ميان عالمان اسلامى - اردبيلى يوسف محسن
٢ ص
(٣)
بحارالانوار در دايرةالمعارف تشيع -
٣ ص
(٤)
نقد تصحيح مختلف الشيعه - پاينده مصطفى
٤ ص
(٥)
شاعران صعلوك درادب عربى - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
٥ ص
(٦)
در آينه كتاب تتميم امل الآمل - جعفريان رسول
٦ ص
(٧)
نگاهى به واژه هاى دخيل در قرآن مجيد - مؤذن جامى محمدهادى
٧ ص
(٨)
سخنى درباره جامع المقاصد محمد الحسون - اسلامى سيد حسن
٨ ص
(٩)
نقدى بر كتاب مدخل و درآمد علم كلام - سبحانى محمدتقى
٩ ص
(١٠)
نيم نگاهى بر نقد كتاب خطّ سوّم در انقلاب مشروطيت ايران - شکورى ابوالفضل
١٠ ص
(١١)
بيشتر دقت كنيم - بيگى محمد
١١ ص
(١٢)
آشنايى با مجمع اللغة العربية و دانشگاه يوسف قديس -
١٢ ص
(١٣)
در آستانه پژوهش و نشر - سالک معصومه
١٣ ص
(١٤)
معرفيهاى اجمالى -
١٤ ص
(١٥)
معرفيهاى گزارشى -
١٥ ص
(١٦)
مجله هاى پژوهشى -
١٦ ص
(١٧)
كتابشناسى - گلى زواره غلامرضا
١٧ ص
(١٨)
نامه ها -
١٨ ص
(١٩)
اخبار -
١٩ ص
(٢٠)
مرآة التّحقيق - اسفنديارى محمد
٢٠ ص
(٢١)
To Understand and Refute
٢١ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - در آينه كتاب تتميم امل الآمل - جعفريان رسول

در آينه كتاب تتميم امل الآمل
جعفريان‌ رسول

گوشه اى ازحيات فرهنگى و سياسى ايران در قرن دوازدهم هجرى درآمد
امل الآمل يكى از كتابهاى استوارى است كه درباره شرح حال عالمان شيعه است. مؤلف آن، عالم فاضل و محدث و فقيه بزرگ شيعه، محمد بن حسن، معروف به شيخ حرعاملى (رمضان١١٠٤) مدوِّن اثر پرارج وسائل الشيعه و آثار ديگر است.١ كار شرح حالنگارى علماى شيعه از پس از معالم العلماء ابن شهر آشوب و فهرست منتجب الدين، جز در حد علم رجال، گرفتار ركود شده بود، تا آنكه شيخ حر با حوصله و تلاش خود طى چندين سال اين اثر استوار را پديد آورد. او در مقدمه كتاب خود، به تصميمش براى نوشتن شرح حال علماى جبل عامل و ديگر عالمان دوره اخير اشاره كرده است. وى نام اثر خود را امل الآمل فى علماء جبل عامل، يا تذكرة المتبحرين فى علماء المتأخرين گذاشته و گفته كه نام اول مى تواند براى پاره نخست كتاب، و نام دوم براى پاره دوم آن باشد؛ چنانكه هر دو نام مى تواند براى تمامى كتاب نيز باشد. (ص٣). وى در مقدمه هفتم كتاب انگيزه تقدم شرح حال علماى جبل عامل را (حب وطن) دانسته و از اهميت نقش اين منطقه در تاريخ تشيع سخن گفته است (١٢،١٣). عالمان شيعه اين ديار به اندازه اى فراوان بوده اند كه تنها در يك تشييع جنازه در يكى از روستاهاى جبل عامل، در عصر شهيد، هفتاد مجتهد حضور داشته اند (١٥). او علاوه بر شرح حال عالمان از مؤلفات آنان نيز سخن گفته، كه با توجه به تخصيص شيخ حر، از دقت برخوردار است. اين كتاب در سال ١٣٨٥هجرى قمرى با تحقيق جناب استاد سيد احمد حسينى اشكورى در نجف به چاپ رسيده است و بحث درباره آن به مقاله ما ارتباطى ندارد.
با توجه به اهميت كتاب امل الآمل در گشودن باب جديدى در شرح حال نويسى عالمان شيعه، نوشته هاى ديگرى به عنوان منتخب، تعليقه، تتميم، تكمله، ذيل و جز آن نوشته شده است. فهرستى از اين آثار در مصفى المقال آمده است: تتميم امل الآمل از قزوينى، حواشى امل الآمل از همو، منتخب امل الآمل از شيخ محمد ابراهيم تبريزى شيرازى، التعليقة على امل الآمل از علامه مجلسى، منتخب امل الآمل از ملا محمد تقى گلپايگانى نجفى؛ تكملة امل الآمل از سيد حسن صدر؛٢ حواشى امل الآمل از همو، تتميم امل الآمل از سيد عبدالعلى طباطبايى، حاشية امل الآمل از همو، اشتباهات الامل از ميرزا عبد الله افندى،٣ تتميم امل الآمل از شيخ عبد النبى قزوينى (كتاب مورد بحث در مقاله حاضر) تتميم امل الآمل از سيد محمدبحرانى، تعليقات على امل الآمل از سيد نعمت الله جزائرى،٤ ملحق امل الآمل از شيخ جواد محيى الدين، ٦ الحالى و العاطل ملحق امل الآمل از دكتر عبد الرزاق محيى الدين، مهذب الاقوال (كه تتمه امل الآمل است) از شيخ على بن سعيد الحر،٥ حاشية امل الآمل از سيد مرتضى نجفى رضوى قمى،٧ حاشية امل الآمل از سيد مهدى بن هادى ساروى مازندرانى٨. الاجارة الكبيره از سيد عبد الله جزائرى نيز حكم تكملة امل را دارد٩. اقبال عالمان دوره اخير بر كتاب امل الآمل نشانگر كمال اعتبار اين كتاب در نزد آنان است١٠.تتميم امل الآمل
اثرى كه اكنون بدان مى پردازيم، تتميم امل الآمل از شيخ عبد النبى قزوينى است. كتاب مزبور شامل يكصد و سى و هفت شرح حال است كه تنها تا حرف شين پيش رفته است. شرح حال كوتاه وى در مقدمه كتاب آمده است: او در حدود سال ١١٢٥ متولدشد. در اصل قزوينى بوده و مدتى در يزد، مشهد، تبريز و عتبات به تعليم و تعلم اشتغال داشته است. وى در ضمن همين كتاب از ديدارها و استفاده هاى علمى خود از اشخاص مختلف و نيز حضورش در شهرهاى متعدد ياد كرده است. نويسنده غير از اين كتاب، از حواشى خود بر رساله اى از شيخ محمد بحرانى با عنوان حكم مفقود الخبر ياد كرده، اما اثر ديگرى از وى شناخته شده نيست. (ر.ك: مقدمه، ص ١٩). آخرين تاريخى كه از وى در دست است سال١١٩٧ است كه تاريخ تقريظى است بر كتاب مشكاة المصابيح از سيد محمد مهدى بحر العلوم. مؤلف در مقدمه كتاب گزارشى از پيشينه شرح حال نويسى در ميان عالمان شيعه آورده تا آنكه به كار سترگ امل الآمل به عنوان تأليفى بديع و قوى رسيده و پس از تعريف از آن به دو نقص آن اشاره كرده است: يكى آنكه در كار شرح حال نويسى به تفصيل سخن نگفته و دوم آنكه از برخى از معاصران خود يادى نكرده است. وى پس از مطالعه كتاب، علاقه مند شده تا ذيلى بر آن بنويسد و علاوه بر رفع آن نواقص مختصر، شرح حال عالمانى كه در طول يكصد سال پس از تأليف امل الآمل (كه در سال١٠٩٧ انجام شده و قزوينى در سال١١٩١ كتابش را نگاشته) زندگى كرده اند، بنگارد. مشوق او در اين كار سيد مهدى بحرالعلوم (م١٢١٢) بوده است (مقدمه ص٤٧ـ ٣٥). بنابراين اغلب افراد ياد شده در كتاب مربوط به قرن دوازدهم هستند. از ميان اين افراد، معاصران مؤلف از نيمه دوم قرن دوازدهم مى باشند.
مؤلف با عباراتى مسجع ـ طبق سنت مرسوم شرح حال نويسى اسلامى ـ از عالمان مورد نظرش ستايش كرده و به تخصص علمى و يا ويژگى شايع اشاره كرده است. اين ستايشها غالباً با اين عبارت كه مثلاً اگر شخص مورد نظر اديب است، مى بايست ابن العميد نزد او زانو بزند و اگر فيلسوف است، بايد ابن سينا و خواجه نصير زيارتش كنند و اگر مفسر است، بايد زمخشرى و بيضاوى آثارش را مطالعه كنند.
ما بر پايه اين كتاب، كه جمعاً شامل١٣٧ شرح حال است، كوشش كرده ايم تا گوشه اى از حيات فرهنگى ـ اجتماعى ايران را در قرن دوازدهم تصوير كنيم. روشن است كه در اين باره پيش فرضهايى داشته ايم، اما كوشيده ايم تا تنها بر پايه آگاهيهاى داده شده در اين كتاب نتايجى را مطرح كنيم. اين نتايج محدوديت خاص خود را، كه مهمترين آنها علايق شخصى مؤلف در گزينش اطلاعات و ارائه آنهاست، دارد. بنابر اين بايد تنها در چهارچوب اين محدوديت به نتايج داده شده نگريست، نه بيشتر.دانشهاى اسلامى
قوّت برخى از دانشهاى اسلامى در هر دوره تاريخى، نشانه علاقه مندى دانشمندان آن عهد به آن دانشهاى خاص است. پرداختن به فقه، حديث، فلسفه و عرفان در هر دوره با شدت و ضعف مواجه بوده، گرچه در ميان اين چهار رشته فقه هميشه از قوت خاص خود برخوردار بوده، همان نيز گاه با مشكلاتى روبرو بوده است. در كتاب مورد بحث، در ضمن شرح حالها و ياد از تعليم و تعلم افراد و نيز آثار آنها مى توان اهميت هر يك از رشته هاى مذكور را دريافت؛ با اين تذكر كه علاقه مؤلف به فلسفه تأثير در نتيجه گيرى ما دارد. از ميان ١٧٥ عنوان كتابى كه در متن و يا در حواشى از مؤلفان متن ياد شده، نزديك به پنجاه عنوان در فلسفه است كه چند مورد آن مباحث كلامى است. اندكى بيش از همين مقدار از عناوين كتابهاى فقهى است. بقيه عناوين در تفسير، اخلاق، حديث و رجال مى باشد. برابرى كتابهاى فلسفى و فقهى در اين جا نشان اهميت فراوانى است كه در حوزه هاى علمى شيراز، اصفهان و قزوين و جاهاى ديگر به فلسفه داده مى شده است. مؤلف در شرح حال بسيارى از افراد، آنان را به عنوان متخصص فلسفه و حكمت مى ستايد و در مواردى نيز به عنوان فقيه و حكيم. آقا ابراهيم مشهدى (معروفاً بالحكمة و الكلام و الفقه) (٥٥) و سيد ابراهيم قمى (حاذقا فى الحكمة و الكلام و الحديث و الاصول و التفسير و الفقه) (٥٦). ميرزا ابراهيم اصفهانى (متمهرا فى الفقه و اصوله و حاذقا فى الحكمة و فصوله) (٥٧). اسماعيل خواجويى سى بار شفاى بوعلى را مرور كرده است (٦٧). او در فقه و تفسير و حديث و حكمت و كلام تبحر داشته است (٦٨). امير اسماعيل خاتون آبادى رساله هاى متعددى در حكمت داشته است، همين طور حواشى بر الهيات اشارات و شرحى بر اصول كافى (٦٩). سيد بشير گيلانى نيز در حكمت و فقه و اصول فقه تبحر داشته است (٨١). محمد باقر همدانى نيز ذهن وقادى در علوم حقيقيه و معارف ذوقيه داشته است (٨٦). آقا محمد تقى همدانى نيز استاد كتابهاى حكمت بويژه آثار ملاصدرا بوده است (٨٨). مؤلف درباره ميرزا محمد جعفر خفاف نيز مى گويد كه بايد محقق دوانى و بوعلى و ديگران بودند و مى ديدند كه تا چه اندازه در حواشى قديمه تخصص دارد (٩٣). ملا جلال الدين استر آبادى نيز حاشيه اى بر حاشيه قديمه دوانى نگاشته است (٩٩). مؤلف از يكى از شاگردان دوانى با نام ملا جمال الدين محمد شيرازى ياد مى كند كه چهل سال در اصفهان فلسفه تدريس كرده است (١
٠٠)؛ اين مربوط به قرن دهم است. ملا حمزه گيلانى نيز از حكماى قرن دوازدهم است كه از قويترين استادان حكمت به شمار مى رفته است. او كتابى با عنوان (تحقيق النفس و مسائلها) نگاشته است (١٣٦). حاج خليل حريجى نيز از (ارباب الذوق و الحكمة الاشراقية) بوده و مؤلف مقدارى از شرح حكمة الاشراق با حاشيه ملاصدرا را نزد وى خوانده است (١٤٧ـ١٤٦). از نوشته هاى فلسفى اين دوره چنين به دست مى آيد كه شيوه حاشيه نويسى همچنان رواج داشته و تأليف مستقل كمتر بوده است: حاشيه شرح تجريد (١٠٠، ١٢٦، ١٣٧، ١٧٦)؛ حاشية الحاشية القديمه (٩٩، ١٠٠)؛ حاشيه شرح الهيات (٦٩)؛ حاشيه شرح حكمة العين (٦٥، ١٥٧)؛ حاشيه شرح المطالع (١٠٠)؛ حاشية الشافى (١٦١، ١٨٠). اين مسأله در مورد آثار فقهى نيز وجود دارد. حاشيه و شرح نويسى در قرن دوازدهم تا چهاردهم بسيار گسترده بوده است. در قرن دوازدهم اثرفقهى مفاتيح الشرايع نگاشته شد كه به دنبال آن شروح و حواشى متعددى در اطراف آن نگاشته شد. در واقع اين يكى از كتابهاى محورى در اين دوره بوده است. حاشيه مفاتيح الشرايع (١٣٩) و چند شرح مفاتيح (٥٦، ٧٦، ١٢٢، ١٥٤) در اين كتاب ياد شده است. براى شرح لمعه نيز كه از كتابهاى درسى اين دوره بوده، چندين حاشيه نوشته شده است (٥٠، ٩٢، ١٥٧، ١٦١). يك حاشيه و يك شرح نيز بر (مسالك) نوشته شده است (١٣٧، ١٣١). در اصل پس از تأليف كشف اللثام فاضل هندى تا نيمه دوم قرن سيزدهم كه آثارى چون جواهر نگاشته شد نوشته هاى مفصل فقهى كمتر ديده مى شود. در كتاب مورد بحث در زمينه تفسير، كه اغلب تفسير آيات خاصى بوده و در يك مورد آيات الاحكام است، چند كتاب وجود دارد. ضعف توجه به قرآن در اين دوره به دليل شدت اخبارديگرى و بعداً اصولگرايى كاملا مشهود است. در زمينه رياضى و هيئت نيز دو ـ سه كتاب وجود دارد (٧٨، ١٣٧). در آغاز بحث اشاره شد كه اين نتايج تنها بر پايه همين كتاب است.مسائل علمى بحث انگيز
مسائل علمى بحث انگيز در دوره صفوى فراوانند والبته همه آنها در اين كتاب منعكس نشده است. يكى از مسائلى كه به آن اشاره شده، مسأله نماز جمعه است. مى دانيم كه اين مسأله از مباحث جنجالى اين دوره بوده است. آگاهى مهمى كه در اين باره آمده، مربوط به تشكيل محفلى براى بحث در اين باره بوده است. مؤلف مى گويد كه مجلس مزبور را شيخ على خان، وزير اعظم شاه سليمان صفوى، تشكيل داده است. در اين محفل چند تن از علما، از جمله محقق سبزوارى، مولى محمد سراب و مولى محمد سعيد رودسرى شركت داشتند (١٧٢). حاصل اين جلسات و مباحثات اطراف آن و استفسارها و استفتائات انجام شده، بحث را تا حد مطلوبى رشد داد (ر.ك: دين و سياست در دوره صفوى، ص١٢٤ـ١٢٢). مؤلف از مباحثات و رد و ايرادهايى در اين باره ياد كرده كه ميان محمد تقى مشهدى، معروف به پاچنارى، با ملا محمد رفيع گيلانى، مقيم مشهد، درباره نماز جمعه صورت گرفته و رسائل متعددى درباره آن نوشته شده است (٨٣، ١٦١). از محمد رضا قزوينى نيز رساله اى در حرمت اقامه جمعه در عصر غيبت ياد شده (١٥٨) و همچنين از سيد حسين عاملى (١٢٤).
يكى از بحثهاى ديگر مسأله غنا بوده است. در اين كتاب تنها از رساله اى از ميرزا ابراهيم اصفهانى ياد شده كه رد بر رساله سيد ماجد كاشانى بوده است (٥٧). نام رساله سيد ماجد، ايقاظ النائمين بوده است. نكته ديگر در اين باره مطلبى است كه درباره سيد اسماعيل خاتون آبادى از عالمان بلند مرتبه آمده است. مؤلف مى گويد: چنين شنيده شده كه وى در علم موسيقى، كه دشوارترين علوم و فنون است، بسيار تبحر داشته و كتاب موسيقى شفاى بوعلى را در جامع سلطانى تدريس مى كرده است (٦٦).
بحث مربوط به حكم ناصبى، كفر و تنجيس وى نيز محل بحث بوده است. اختلاف در اين بوده كه آيا عنوان ناصبى با اهل سنت و يا حتى غير امامى مساوق است يا نه. يك گرايش افراطى فقهى به تنجيس غير امامى حكم داده است. رساله اى با عنوان (الرد على مولانا حيدر على فى تنجيس غير الامامى و اخراجهم عن الاسلام) از حاج محمد زكى قرميسينى ياد شده است (١٦٨). درباره حيدر على كه قائل به تنجيس بوده و محمد زكى كه رد بر وى نگاشته در جاى ديگرى از همين كتاب سخن گفته شده است (١٣٨).گرايشهاى فكرى انحرافى
در هر دوره تاريخى در ميان عالمان، آموزه هاى خاصى رواج يافته و آنچه برخلاف آن است به عنوان گرايشهاى انحرافى شناخته مى شود. مواردى از همين گرايشهاى انحرافى، در دوره هاى قبل يا بعد از آن، ممكن است به عنوان يك آموزه رسمى مورد قبول اكثريت قرار گيرد. در قرن دوازدهم، در ادامه آنچه از پيش مطرح شده بود، چند گرايش انحرافى از ديدگاه مؤلف وجود دارد. يكى از اين گرايشها، گرايش به تصوف است كه مؤلف در چند شرح حال به آن اشاره كرده است: مولانا اسماعيل بروجردى كه از علماى اين عهد بوده به دست يكى از صوفيه گمراه شده و به صورت يك شخصيت صوفى مفرط درآمده است (٧١). مير محمد رضوى شاهى از اعاظم زهاد و عباد بوده و به نوشـته مؤلف ديده نشده كه در تمام دوره عمـر خويـش آنچه را كه صوفيه از خرافات و مصطلحات و ساخته ها و عقايد دارند ابراز كند (٨٦). آقا حسن لنبانى از فضلاى مشهور و صوفى بوده است. مؤلف مى گويد: زمانى در كوچه اى مى رفت كه كودكان بازى مى كردند. در حال يكى از كودكان گفت: ربّك! در اين هنگام وجدى عظيم به او دست داد كه مدهوش شد (١٠٦). حاج محمد رضا قزوينى از علماى قزوين بود كه از شهر در برابر حمله افاغنه دفاع كرد. مؤلف مى گويد: او از شيوه صوفيان متنفر بود (١٥٨). از بحثهاى علمى مربوط به صوفيه آموزه وحدت وجود بود كه صوفيان در اعتقاد به آن متهم بودند. مولانا رجب على تبريزى از فلاسفه بزرگ بود، اما معتقد بود كه لفظ وجود مشترك لفظى ميان واجب و ممكن است. او در اين باره رساله اى نوشته كه مورد قبول سلف و خلف وى نبوده است. عقيده او به تعطيل محض مى انجاميده و براسـاس آن اثبات وجود ممكن نبوده است (١٥٠). مولانا سلطان محمد قائنى نيز رساله اى در همين زمينه داشته است. مؤلف مذكور با عبارت (المسائل المتداولة بين الافاضل فى الوجود) ياد مى كند (١٧٦). محمـد سعيد رودسرى نيز رساله اى درباره (وحـدت وجود) نگاشـته است (١٧٣).
انحراف فكرى ديگر از نظر علماى اين دوره، گرايش افراطى اخبارى است كه البته شمار طرفداران آن بويژه در برخى حوزه هاى علمى فراوان بوده است. حاج محمد ترشيرى از محدثان صالح است، جز آنكه اخبارى است (٨٠). مولانا محمد جعفر كرمانى كه نوشته هاى كفرآميزى نيز داشت، از اخباريها بوده است (٩٧). حاج محمد حسن مهتدى نيز در آغاز اخبارى بوده، اما خداوند او را به (طريقه مستقيمه) هدايت كرد. او نوشته هاى آقا محمد باقر بهبهانى را خواند (١٠٩). شيخ محمد حسن بحرانى نيز از فقيهان بلند مرتبه بوده وگرچه اخبارى بوده، اما از (اهل التحقيق و اولى التدقيق) بوده است. حاج محمد رضا قزوينى نيز با تمام تتبعى كه در كتب فقهى داشته تمايل اخبارى داشته است (١٥٧). بايد توجه داشت كه در قرن دوازدهم گرايش اخبارى معتدل، قوى بوده است، گرچه در اواخر اين قرن با مقاومت سخت وحيد بهبهانى، به شدت تضعيف شده است.
گرايشهاى انحرافى ديگرى كه مورد توجه مؤلف قرار گرفته است، كه البته دامنه آن محدود است. مولانا محمد جعفر كرمانى كه گفته شده عقيده اخبارى داشته، مطالبى در برخى آثارش آورده كه ظاهر آنها كفر بوده است. مؤلف مجموعه اى از او ديده كه در آن گفته است: آوردن معجزه قرآن چيزى نيست كه خاتميت پيغمبر ما با آن محقق شود، بلكه ممكن بود كه يكى از كمترين رعاياى او چنين چيزى را بياورد. مؤلف مى افزايد كه او در كتاب تباشير خود مطالبى دارد كه ظاهر آنها كفر است. به همين دليل قبر او را زيارت نكرده و دعايى براى وى نكرده است (٩٦). گويا اين محمد جعفر به مطالبى از متون دينى كه عجيب و غريب بوده تمايل داشته و در آثار خود نيز به شرح احاديث غريب مى پرداخته است (٩٧).
گرايش به معاد روحانى نيز در شمار گرايشهاى انحرافى بوده است. مولانا ذوالفقار على كه از شاگردان مجلسى بوده، به مولى رفيع گيلانى، عبارتى از كتاب الطهاره فيض كاشانى را نشان داده كه معاد را به معاد روحانى تأويل كرده و ظاهر آن كفر شمرده است (١٤٩). مولانا رجب تبريزى نيز رساله اى داشته كه مؤلف آن را ديده و مى گويد: او هرچه در شرع درباره معاد آمده، بر صفات نفسانى و ملكات و علوم آن تأويل كرده است. مؤلف مى افزايد: اگر معناى اين تأويل اين باشد كه حشر اجساد اثبات نشود، كفر محض است. البته اگر به گونه اى جمع كند كه به معاد روحانى و جسمانى هر دو معتقد باشد، اشكالى ندارد (١٥١). مولانا حيدر على شيروانى نيز على رغم آنكه در شمار عالمان ژرفنگر بوده، آراى مختص به خود داشته است. از جمله آنكه تمامى علما، به جز سيد مرتضى و پدرش، را لعن مى كرده است. وى شديداًَ روحيه ضد سنى داشته و گفته شده كه گروه (حيدريه) به او منسوبند. كسانى كه روزه مى گرفتند، براى آنكه با طعام حلال افطار كنند، اجناسى از مغازه هاى سنيان سرقت كرده با آن افطار مى كردند (١٣٨). اين گرايشها، از تبعات منفى نزاعهاى گسترده صفوى ـ عثمانى بوده است؛ به طورى كه در آن سوى نيز فتواهاى شديدترى مطرح مى شده است. مؤلف يادآور شده كه شخص مزبور سنيان را كافر مى شمرده و نيز كسى را كه در اين عقيده شك كند، كافر مى دانسته است. در برابر، كسانى نيز متهم به داشتن گرايشهاى سنى شده اند. از جمله سيد حيدر عاملى، از علماى ساكن مشهد مقدس بوده كه در فقه و حديث و تفسير دانشى وافر داشته است.او در نزد عامه مردم متهم به تسنن بوده است. مؤلف مى گويد: وى همراه او در سفر بوده و چيزى كه نشانگر چنين گرايشى در او باشد، نديده است. يك بار در سفرى به سارى، صحبت شد كه فلان عالم به دليل روايت (قلم و دوات) در ماجراى رحلت رسول خدا (ص)، حكم به كفر كسى داده كه با دستور رسول خدا (ص) مخالفت كرده است؛ اما سيد حيدر عاملى گفته است كه آن ماجرا دليل بر كفر آن شخص نيست. يك بار نيز در استراباد شخصى از او مسأله اى پرسيد كه موافق مذهب ابوحنيفه فتوا داد. مؤلف مى گويد: صرف موافقت دليل بر تسنن او نيست (١٤٠). مؤلف از مولانا محمد حسين كاشفى ياد كرده كه او از فضلاى ماست، گرچه معاشرت با اهل سنت دارد (١٢٩).عالمان و پادشاهان
از زمانى كه دولت صفوى برپا شد و علماى شيعه در قدرت سياسى ـ دينى جديد سهيم شدند، هماره برخورد ميان عالمان و پادشاهان از اهميت خاصى برخوردار بوده است. يكى از آن جهت كه در فكر سياسى شيعه، زمينه شركت علما در سياست فراهم بوده و حكومت جديد مى بايست، ولو به صورت محدود، آن را مى پذيرفت و طبعاً پس از پذيرش تعارضاتى پديد مى آمد. از سوى ديگر شاهان تمايل به دنيا دارى و علما متمايل به آخرت گرايى بودند. برخى از عالمان زاهد به طور اصولى از سياستِ نزديك شدن با شاهان پرهيز مى كردند. و از جهت سوم عمل كردن يا نكردن به احكام شرع از سوى شاهان، هماره مطمح نظر علما بوده است. اين نيز عاملى در برخوردها و مناسبات علمابا شاهان بود. اين سه نكته سبب شد تا اين برخوردها اهميت يابد. پيش از اين در دوره حكومت خلفا و شاهان دنياى اسلام نيز اين مسأله اهميت خاص خود را داشته است. ابو حامد محمد بن محمد عزالى (٤٥٠ـ ٥٠٥) كتابى با عنوان مقامات العلماء بين يدى الخلفاء و الامراء نگاشته كه شامل داستانهايى در اين باره مى باشد. در كتاب مورد نظرما نيز مطالبى در اين باره آمده است. نويسنده كتاب از يك سو برخوردهاى زهد گونه و غير دوستانه و از طرف ديگر روابط دوستانه علما با شاهان را نقل مى كند. درباره زندگى ميرزا ابراهيم، فرزند ملاصدرا كه رساله اى در تفسير آية الكرسى نگاشته، مى گويد: بر من روشن شد كه شيوه او با شيوه پدرش متفاوت بود. زيرا پدرش اعتقادى به شاهان نداشته و رفتن نزد آنان را بر خويش روا نمى شمرد، اما او برخلاف پدر، رساله اى تأليف كرده و آن را تحفه شاه زمان خويش كرد١١ (٥٢). درباره اسماعيل خاتون آبادى و زهد او مطالبى آمده و از جمله گفته شده كه اشرف افغان نزد او آمد، اما خاتون آبادى در برابر وى از جاى برنخاست. سلطان، پايينتر از او نشست و پس از يك ساعت رفت (٦٦). محمد باقر خاتون آبادى نزد شاه سلطان حسين صفوى موفقيتى والا داشت. شاه او را معلم فرزندانش كرد. عظمت او به حدى بود كه وزير اعظم در حضور او جز با اجازه او دخانيات مصرف نمى كرد. مؤلف از يكى استادانش نقل مى كند كه زمانى به خاطر (قرب او نزد سلطان) خواسته بود نزد او شرح اشارت بخواند! (٧٧ـ ٧٨). معلوم مى شود كه رفتن به درس كسانى به دليل موفقيت آنان مى توانسته باشد. ميرزا محمد جعفر خفاف از فيلسوفان اين عهد مصاحب وزير اعظم بوده است. وقتى آنها با يكديگر سوار مى شدند، وزير همراه او تا خانه اش مى رفته و همه اميران، با هر موقعيتى، همراه وزير به خانه او مى رفتند و تا هر كجا پياده مى رفت آنان نيز چنين مى كردند (٩٤). محمد حسين، نوه دخترى علامه مجلسى، وزير مريم بيگم، عمه شاه بود و بعد از تسلط افاغنه مورد آزار آنها قرار گرفت. نادر، كه به گفته مؤلف در آغاز ضديت شديد با تسنن داشت، از او خواست تا درباره جنگ با عثمانى فتوايى بنويسد، اما او حاضر به اين كار نشد او را تهديد به تبعيد كردند، اما نپذيرفت. البته نادر او را تحمل كرد (١٢٦ـ١٢٧). آقا حسين تاج در شمار عالمان زاهد بود. فراوان از او خواسته شد تا مناصبى همچون صدارت و امثال آن را بپذيرد، اما نپذيرفت (١٢٧). شاه سليمان صفوى مايل به ديدن او شد، اما او نپذيرفت. شيخ على خان وزير او گفت كه آقا حسين هر پنجشنبه به باغ هزار جريب مى رود. يك روز پنجشنبه شاه را خبر كردند و او نزد وى رفت. در آنجا ملاقات كرده تا وقت ظهر قدم زنان با يكديگر سخن مى گفتند، وقتى حرارت آفتاب زياد شد شاه لباده او را گرفته بر دوش خود انداخت تا دم در. در آنجا آقا حسين لباده خويش را گرفت و وقتى شاه گفت: شاهان عالم افتخار مى كنند كه چيزى كه من خود را در آن پيچيده ام بگيرند و من اكنون مى خواهم اين را از تو بگيرم، آقا حسين گفت كه اين فايده دينى و دنيايى براى او ندارد. چون بقال سر محل با پول جنس به او مى دهد نه با اينكه شاه لباده تو را (براى تبرك) گرفته است (١٢٨). مؤلف نظير اين حكايت را براى مولى رجب على تبريزى با شاه سليمان نقل كرده است (١٥١ـ١٥٠). آقا حسين مشهدى در كنار نادر بود، وقتى ديد او در ظروف طلا غذا مى خورد، خوردنى را بر روى نان مى ريخت و مى خورد. وقتى نادر فهميد، خواست او را بكشد. در نوبت بعد كسى آقا حسين را خبر كرد و او ديگر چنين نكرد و نادر نيز از اينكه تصميم به قتلش گرفته، پشيمان شد (١٢٩). سيد حيدر عاملى در مشهد بود كه نادر به آن شهر آمد. همه مردم به استقبال رفتند، اما او كه قاضى نادر نيز بود به استقبال نرفت. حكم تبعيد او را داد. او پياده از شهر رفت تا بعداً خانواده اش به او ملحق شوند. نادر از حكم خويش پشيمان شد و گفت تا او را باز گرداندند (١٤١). محمد رفيع گيلانى براى چهل سال در مشهد بود و به قول مؤلف همه فراعنه و جبابره اى كه در مشهد بودند به او احترام مى گذاشتند، حتى نادر با كمال خباثت و فرزندش رضاقل
يى نيز چنين مى كردند (١٦٠).موقعيت ادارى علما
عالمان شيعه در تمام دوره صفوى جداى از كارهاى علمى خويش، سمتهاى ادارى فراوانى در امور قضايى و صدارت داشته و تحت نامهاى مختلف شيخ الاسلام، صدر، ملاباشى، قاضى و جز آنها وظايفى را عهده دار بوده اند. مؤلف در اين ارتباط مقيد است تا اگر عالمى سمتى در حكومت صفوى يا دوره نادرى داشته، بيان كند. ميرزا ابراهيم بن ميرزا غياث الدين اصفهانى، قاضى اصفهان بوده و بعد از آن قاضى عسكر دولت نادرى (٥٧). مولانا اسماعيل تبريزى از علماى آن شهر و شيخ الاسلام آنجا بوده است (٦٩). درباره او آمده است كه در اجراى احكام شرعى و امر به معروف و نهى از منكر نهايت كوشش را داشته است. گفته شده كه مرد ثروتمندى را به اداى زكات و حج فرمان داد، اما او زير بار نرفت، شيخ به غلامانش گفت تا او را كتك زدند. وى در كار رسيدگى به فقرا نيز بسيار كوشا بوده است (٧٠). مولانا افضل الدين تركه نيز قاضى عسكرشاه طهماسب اول بوده است (٧١). ميرزا محمد باقر خليفه سلطانى نيز از صدور زمان شاه سلطان حسين صفوى بوده است (٧٩). آقا محمد باقرِ همدانى نيز شيخ الاسلام بوده است (٨٠). شيخ محمد جعفر كمره اى نيز قاضى و شيخ الاسلام اصفهان بوده است. او در آغاز از گرفتن مناصب حكومتى پرهيز مى كرده، اما تقدير آن بوده كه قاضى شود. مؤلف او را به دليل رعايت حق ستايش مى كند (٩٠ـ٩١). ملاحسن گيلانى (حكومة الشرع) گيلان را تا پايان عمر عهده دار بوده است. درباره وى گفته شده كه همه قضات آن ناحيه از او پيروى مى كرده اند. وى حكايتى نيز درباره شدت او در كار قضاوت به حق آورده است (١٠٣ـ ١٠٥). سيد حسين عاملى، مفتى شاه طهماسب صفوى، و شيخ الاسلام اردبيل بوده است (١٢٣). محمد حسين اصفهانى، نواده دخترى مرحوم مجلسى، امام جمعه اصفهان بوده و به اصرار، شيخ الاسلامى اصفهان را پذيرفته است (١٢٥ـ١٢٦). آقا حسين بن آقا ابراهيم مشهدى شيخ الاسلام نادرشاه بوده است. نادر او را به شهرهاى مختلف مى فرستاد تا شيخ الاسلامها و قضات آنها را معين كند (١٢٩). ميرزا محمد حسين، مشهور به پير، قاضى عسكر نادرشاه بوده و به دست نادر نيز كشته شده است (١٢٩ـ١٣٠). مولانا حسين على گيلانى نيز شيخ الاسلام رشت بوده است (١٣٥). آقا حسين نواده محقق سبزوارى چهل سال شيخ الاسلام اصفهان بوده و حكومت شرع را داشته است. در تمام اين مدت از وى فتوايى مغشوش ديده نشده است (١٥٣). مولانا رفيع اصفهانى بيد آبادى نيز
امام جمعه اصفهان بوده است (١٦٢). محمد رفيع يزدى نيز شيخ الاسلام يزد بوده است (١٦٣). حاج رمحمد زكى كرمانشاهى از پدر و مادرى سنى به دنيا آمد، اما بعدها شيعه و شيخ الاسلام كرمانشاه شد. نادرشاه او را قاضى عسكر كرد و بعدها با سعايت شخصى به دست نادر كشته شد (١٦٦ـ١٦٧). مولانا محمد سعيد رودسرى حاكم شرع كرمانشاه بوده و در امربه معروف و نهى از منكر اصرار داشته است. يك بار يكى از نزديكان سيف الدين خان، حاكم شهر را كه آلات ملاهى مى فروخت مورد توبيخ قرار داد و وسايل او را گرفته و شكست، وقتى حاكم به او اعتراض كرد، شيخ گفت: شاه حكومت عرف را به تو داده و حكومت شرع را به من، همين طور كه حكم تو بايد اجرا شود، حكم من نيز بايد اجرا شود. مقتضاى نهى از منكر من شكستن آلات ملاهى است، در دست هر كسى كه مى خواهد باشد؛ اگر مايل هستى نزد شاه برويم و ببينيم كه چه بايد كرد. سيف الدين جرأت مخالفت با وى را نكرد (١٧٤). مولانا محمد زكى اصفهانى شيخ الاسلام اصفهان بوده است (١٧٤). آقا محمد شريف مشهدى حاكم شرع و شيخ الاسلام مشهد بوده است (١٧٨). مولانا محمد شفيع گيلانى نيز حاكم شرع و شيخ الاسلام رشت و شيراز بوده است (١٨٤).
يكى از عناوينى كه مؤلف چند بار از آن ياد كرده عنوان (رئيس العلما) است كه در مصادر ديگر كمتر به چشم مى خورد. درباره مولى حسن بن ملا عبدالله تسترى آمده كه در زمان خود رئيس العلما بوده است (١٠٦). آقا حسن على بن آقا جمال خوانسارى كه همراه شاه طهماسب دوم از محاصره اصفهان گريخت، رئيس العلما بوده است (١٠٧). درباره ملا محمد حسين تبريزى، آخرين ملا باشى شاه سلطان حسين صفوى، نيز آمده است كه در دولت او رئيس العلما بوده است (١١٩). آقا محمد شريف مشهدى اول حاكم شرع و شيخ الاسلام مشهد بوده و بعداً به عنوان رئيس العلما نصب شده و سپس در زمان محمد ابدالى حاكم عرف شده و در هر حال آمر به معروف و ناهى از منكر بوده است (١٧٨). عالمان شهرهاى مختلف
سنت قديمى در شناسايى عالمان چنين بود كه عنوان شهر آنان را به نام مى افزودند و از اين طريق بيشتر عالمان لقب شهرى داشتند. اين امر نه تنها در زمان حيات آنان براى شناخت افراد، يك مشخصه بوده، بلكه پس از درگذشت آنها نيز كمك زيادى به شناخت محل زيست آنها و طبعاً يافتن آگاهيهاى ديگر در حوزه زيستى و تربيتى آنها مى شده است. متأسفانه از زمانى كه مسأله نام و نام خانوادگى به شكل كنونى درآمد، به تدريج آن سنت فراموش شده است. در حال حاضر اگر نام فردى بر روى كتابى ديده شود، هيچ پسوند شهرى ندارد تا بتوان از آن طريق براى دريافت زندگى آنان جستجويى كرد. مؤلف كتاب مورد بحث جز در مورد حدود ده نفر، لقب شهرى افراد را ياد كرده و از اين طريق به ما كمك كرده تا بتوانيم نسبت عالمانى را كه در اين كتاب آمده اند به شهرهاى مختلف، دريابيم.
البته بايد دانست كه بسيارى به نام محل تولد خويش شهرت دارند، اما در شهرى ديگر درس خوانده يا حتى تا پايان عمر در آنجا باقى مانده اند. در اينجا فهرست اجمالى شهرها را با شماره شرح حال مى آوريم. اصفهانى: ٧ (ـ خوزانى)، ١١، ١٢، ١٨، ٢٠، ٢٩، ٧٨ ( ـ خاتون آبادى)، ٢٧، ٣٧ ( ـ شمس آبادى)، ٤٨، ٥٥، ٧٣، ( ـ لنبانى) ٨٥ ، ١٢٢ ( ـ بيد آبادى)، ١٢٥. قزوينى: ١، ١٠، ١٧، ٢٥، ٥٩، ٧٦، ٧٧، ( ـ درباغى) ٨٣ . شيرازى: ٣، ١٦، ( ـ خفرى)، ٣٤، ٥٣، ٨١ ( ـ اصفهانى) ١٠٥، ١٢٣. مشهدى: ٥، ٢٦، ٣٨ ( ـ پاچنارى)، ٤١، ٧١، ٨٠، ١٢٧، ١٣٢. تبريزى: ٢١، ٧٢، ١٠١، ١٠٦، ١١٠، ١١٥، ١١٧، ١٣٤. گيلانى رشتى: ٣٦، ٥٤، ٨٩ ، ٩٠، ١٠٢ ، ١١١، ١٢٨، (ساكن اصفهان) ١٨٤. يزدى: ٣٠، ٣٥،٨٧ ( ـ جفروئى) ٩٥، ٩٩، ١١٤، ١١٦، ١٢١. عاملى: ١٤، ٦٥ ، ٧١، ٧٥، ٩٣، ٩٥. خوانسارى: ٥٧، ٨٤ ، ٨٦ ، ١٠٧، ١٢٨. قائنى: ٨ ، ٢٣، ٩٦ ( ـ اصفهانى) ١٢٩. بحرانى: ٦٣ ، ٦٦ ، ٧٠. مازندرانى: ١٩، ٢٨، ١٠٤.
از پسوندهاى شهرى شمارى ديگر از شهرها نيز يكى ـ دوبار ياد شده كه ياد از آنها چندان ضرورتى ندارد. بايد توجه داشت كه مؤلف چندى در تبريز و يزد بوده و همين طور در مشهد. اين مسأله در ياد كرد از علماى اين شهرها تأثير خاصى داشته است. او از عراق عرب نيز ياد كرده؛ از جمله از دو عالم با عنوان (الكاظماوى) (١٩،١٣٣). همچنين از سكونت موقت يا دائمى علما در نجف ياد كرده كه نشانه اهميت نجف در آن دوره است ( ٨٨، ٩٨،١١١). با اين حال مؤلف تصريح مى كند كه اصفهان بزرگترين شهر عجم در قرن دورازدهم بوده است (ص ٧٦).برخى از رخدادها و نكته ها
به تناسب درگير شدن برخى از علما در برخى رخدادها، اشاراتى به اين حوادث صورت گرفته است. مى دانيم كه منبع منحصر برخى از رخدادها، كتابهاى شرح حال است. در اين كتاب مختصر نيز چند مورد از اين دست حوادث يا گوشه هايى از آنها آمده كه قابل توجه است. از جمله اشاره به محاصره اصفهان در جريان فتنه افغان در سال ١١٣٤ـ ١١٣٥هـ ق است؛ حوادثى كه منجر به سقوط صفويه و ازبين رفتن سلسله اى شد كه حدود ٢٣٠سال قدرتمندانه بر ايران حكومت كردند. در شرح حال ميرآصف قزوينى آمده كه همراه با جمعى دوستانش در جريان محاصره اصفهان، قدرى گوشت خر با قيمت گزافى به دست آوردند، سپس آن را پختند و سهم افراد را به طور مساوى تقسيم كردند. ميرآصف سهم خود را پس از دادن سهم همه افراد برداشت؛ او اين چنين ايثار كرد (٤٩). محمد حسين بن محمد صالح اصفهانى، كه شيخ الاسلام اصفهان بوده، به دست افغانها به اسارت درآمد؛ آنان وى را آزار و اذيت كردند تا اموال او را به چنگ آوردند. به نظر مؤلف اين حادثه در پيدايش روحيه آخرتگرايى در او مؤثر بوده، چنان كه خود محمد حسين نيز به اين تأثير در خود اعتراف داشته است (١٢٦). آقا خليل قزوينى نيز پس از درگذشت آقا جمال خوانسارى (١١٢٥) از علماى مورد مراجعه بوده تا آنكه به گفته مؤلف آن مصيبت وحشتناك، يعنى حمله افغانها، صورت گرفت؛ به طورى كه نه تنها اصفهان، بلكه تمامى ايران تخريب شد؛ آن چنان كه مى توان گفت:
صبا دامن كشان بر وى گذر كرد
اساس كلبه اش زير و زبر كرد
چنان زد بر بســاطش پشت پايى
كه هر خاشاك آن افكند جايى

پس از پايان محاصره، او از اصفهان رهايى يافت و به قزوين رفت. وى در آنجا به كار امر به معروف و نهى از منكر پرداخت. قبل از ورود وى به قزوين، خوردن مشروب، چون خوردن آب بود، همين طور قبايح ديگر. اما پس از ورود وى، همه اين زشتيها از ميان رفت (١٤٤) حاج محمد رضا قزوينى هم از علمايى است كه فتواى به وجوب دفاع در برابر حمله افاغنه داد و اين زمانى بود كه براى بار دوم به قزوين حمله كردند. او عده زيادى از مؤمنين را گرد آورد و در ناحيه ديال آباد به سراغ افاغنه رفت. در اين درگيرى او و شمارى از همراهانش به شهادت رسيدند (١٥٧) درباره مقاومت علما در برابر افاغنه، اين آگاهى بسيار دقيق و منحصر به فرد است. يكى از عالمان درگير در فتنه افغان، محمد حسين تبريزى، ملاباشى دوره آخر سلطنت شاه سلطان حسين صفوى است. مؤلف على رغم ستايش از علم وى و اينكه كتاب شافى سيد مرتضى را سه بار تدريس كرده، او را متهم به دنيا دارى مى كند (١٢٠) ١٢. يك تفاوت عمده ميان مراكز علمى عراق و ايران آن بود كه عراق نوعاً محل تحصيل و درس بود، اما عالمانى كه در ديار عجم زندگى مى كردند از موفقيت بالايى برخوردار بودند. مؤلف در مورد آقا محمد باقر بهبهانى و اقامت او در بلاد عرب مى گويد: اگر او به عراق عجم و خراسان و شيراز و اصفهان مى آمد، مردم وى را بر تخم چشم خويش گذاشته، امامتش را پذيرفته و نقود و جواهر و درهم و دينار خود را بر پاى او ريختند. مؤلف او را در سال ١١٧٥ در حالى كه به سفر حج مشرف مى شده ديده است (٧٤ ـ ٧٥). مؤلف اشاره به آمدن تاجران اوزبكى به كرمانشاه ياد كرده كه يكى از آنان درباره مباحث شيعه و سنى با مردم بحث مى كرده و يك بار نيز با يكى از عالمان ( ١٦٨ـ ١٦٩).
درباره زندگى اشخاص نيز گاهى نكات جالبى دارد. از سيد حسن بن محمد ابراهيم حسينى ياد شده كه از سر زهد تا پايان عمر پولى در دست نگرفت و خرج و دخلش در دست برادرش بود. در شب زفاف از همسرش اصول دين پرسيد. او گفت كه وى خود را براى شب زفاف آماده كرده نه شب اول قبر (١٠٩). از فتنه اى در شيراز در اواخر عهد نادرشاه ياد شده كه در آن تقى خان شيرازى سر به شورش گذاشته و حاكمى كه نادر تعيين كرده بود و بر او غلبه يافت (١٥٤). از مجلس درس آقا محمد رضا، فرزند آقا حسين خوانسارى، ياد شده كه دويست تا سيصد طلبه هر روز درس او حاضر مى شده اند (١٥٦). از كتابخانه ميرزا ابراهيم پسر ملاصدرا ياد شده كه ١٥٠٠كتاب داشته كه بر بيشتر آنها حاشيه نوشته بوده است. او بيش از هفتاد كتاب براى خود استنساخ كرده بوده است (٥٣). از آقا محمد حسين لنبانى ياد شده كه سيد على خان گفته است كه وى از شرح صحيفه او سرقت علمى كرده است، اما مؤلف مقام او را برتر از اين گونه نسبتها مى داند (١٢١ـ١٢٢). از سيد احمد خاتون آبادى ياد مى كند كه در دادن فتوا بسيار محتاط بوده است (٦٠). محمد تقى مشهدى شاگرد رفيع همدانى آن چنان نزد استاد اعتبارى داشته كه استفتائاتى را كه نزد او مى فرستاده اند تا جوابش را بنويسد، شاگرد جواب را مى نوشته و استاد صرفاً آن را مهر مى كرده است (٨٧). زمانى نيز كه شيخ محمد حسين بحرانى به نجف رفت، سيد صدرالدين محمد، كه عالم آن ديار بود، با حضور او از دادن فتوا خوددارى مى كرد و كار رابه او ارجاع مى داد ( ١١٨). شيخ زين الدين كاظماوى نيز مفتى عراق بود، اما نه چون ديگر مشايخ عرب كه وقتى كه فهمشان به چيزى نمى رسيد، آن را انكار كرده و كفر مى شمردند.

 

پى نوشت ها:
١ـ درباره او ر.ك: مقدمه كتاب امل الآمل، تحقيق سيد احمد حسينى اشكورى، ص ٥٨ ـ ٥٥ و مقدمه كتاب وسائل الشيعه، تحقيق مؤسسه اهل البيت، ص ٧٣ ـ ٩٠.
٢ـ بخش عامليهاى اين كتاب با عنوان تكملة امل الآمل در قم با تحقيق سيد احمد حسينى اشكورى چاپ شده است.
٣ـ اين كتاب با عنوان تعليقة على امل الآمل به كوشش سيد احمد حسينى اشكورى چاپ شده است.
٤ ـ مصــفى المـقــال، ص ٧، ١١، ٩٣، ٩٨، ١٣١، ٢٣٢، ٢٤٠، ٢٥٣، ٤٣٢، ٤٨٣، به نقل از: مقدمة امل الآمل، ص ٥٩ ـ ٦١.
٥ـ اعيان الشيعه، ج ٢٧، ص ٢٦٠؛ الحالى و العاطل، ص٦.
٦ ـ ذريعه، ج ٢٣، ص ٢٩٢.
٧ ـ تكملة نجوم السماء، ص ٢٢٨.
٨ ـ تراجم الرجال، ص ٨٣٨ . چهار مورد اخير با استفاده از يادداشتهاى جناب آقاى حسينى (مصحح امل الآمل) در اينجا آمده است.
٩ ـ مصفى المقال، ص ٢٤٦.
١٠ ـ در اين باره نيز ر. ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه (مشكوة) ج٢، ص ٥٧٠.
١١ ـ درباره او ر. ك: علل بر افتادن صفويان. ص ٢٩٨ ـ ٢٩٩.
١٢ ـ مصحح در پاورقى با استناد به گفته افندى در اينكه شيوه او در باب تصوف برخلاف پدر بود، محتمل دانسته كه مطلب مورد نظر آن مسأله است!