شرح رسالة الطير - ناشناخته - الصفحة ٩٨ - «بيان احوال نفوس در سعادت و شقاوت»
از مقدّمات معقولات حاصل كرده بود و طريق استعداد متفتّح گرديده بود به قدر حصول كدورات بدنى رنج و عقوبت يابد و لكن بعد از مدتى خلاص يابد و اگر اخلاق بد داشته بود، مدّت عذاب مديدتر بود.
و اين معنى به طريق حكايت و بيان نمىتوان گفت و استاد من چنين تقرير فرموده است و آن سخن راست و نيكوست در احوال نفس بعد از مرگ و سخن خواجگان بو على و ابو نصر بر اين دليل است كه هيأت كه نفس را از بدن حاصل بود به علاقتى كه ميان ايشان افتد، آن هيأتى غريب است و آن جوهر نفس نيست و آن هيأت به ضرورت اقبال نفس است بر بدن به حكم احتياج به وى و جوهر آن هيأت مخالف جوهر نفس است اگر چه آن امور فائض بود از نفس و مسببات نفس بود آنچه نفس را حاصل آيد به سبب اشتغال بدن، آن هيأت غريب بود جوهر نفس را و سزاوار بود بدانك مندرس و زايل گردد چون علايق منقطع شود طال أم قصر اما در زوال و بطلان اين سخن دراز است و بسيار به اشارتى اختصار بايد كرد چنانك بدانى كه نفس ما را دو حالت است يكى به دشوارى مساعدت كند شهوت و غضب را و ديگر به آسانى و اعمال مىبينم كه به آسانى مساعدت مىكند و اعمال مىبينيم كه به دشوارى مساعدت كند و اگر يكى از اين دو حالت نفس ران اتى بودى و لازم جمله نفوس را بودى، چه هر آن صفت از صفات كه نفس را ذاتى بود جز چنين نبود. پس معلوم شد كه اين معنى نفس را لازم نيست چون ذاتى نيست مكتسب بود و اكتساب آن به مزاولت اوهام بدنى و افعال وهمى بود و اين طريق واضح است و اين ظن كه افتد كه چون اين هيأت نفس را به سبب حدوث بدن بود بايد كه به زوال بدن اين هيأت زوال پذيرد ظنى است نه ملايم حقيقت، چه يك چيز سبب وجود چيزى و سبب عدم آن چيز نتواند بود مگر به دو وجه، يكى آنكه وجود او سبب او بود، بطلان او سبب ديگر بدين وجه واجب بود كه بطلان بدين سبب بود او