شرح رسالة الطير - ناشناخته - الصفحة ٩٦ - «شرح»
فعلى ترتيب بدن مىكند و بقوّت عملى تركيب ذات خود مىكند و اين تركيب او را مفارقت بود كه به فيض از آن منفعل مىشود به ملائمتى كه ميان ذات او و ذات مفارق است و عبارت از اين افاضت و استفاضت تصور معقولات باشد و به ضرورت بدن به نور نفس حياتپذير مىباشد. نفس بدان قوّت عامله مدبّر و محرّك و محيى بدن مىباشد. پس نفس به ذات و هيأت صفات به عينها مثل آن معقولات باشد كه گفتيم و اين بدن او را چون شبكه و دامى و قيدى و مدينه يا سرائى باشد و امثال آن با عالم مختصر جامع. پس سزد اگر خواجه نفس را بطير تمثيل كرد و پريدن را تشبيه كرد به طلب كردن و معقولات اكتشاف كردن. چون از مفارقت ذات نفس به صورت عقلى متعقل و نفس بدان منفعل شد تشبيهى لايقتر از اين نباشد كه خواجه كرده است يعنى صيد كردن مرغ به مرغ مرغى طيار چون مفارق و مرغى مقيّد چون ذات نفس اما انك گفت و فى أرجلها بقايا الحبائل لا هى تؤودها فتعصبها النجاة و لا تبين منها فتصفو لها الحياة.
اين صفت حال نفس ناطقه است مادام كه با بدن است نه به كلّى از حقايق معقولات محجوب است و نه عين عقل و معقول است و نفس چون به يك صفت عامله مدبّر بدن باشد لابد علايق الفت و غير آن باز و پيدا شود و باشد كه چون قوّه شهوانى و غضبى بر وى مستولى گردد. نفس به حكم انقياد هيأت اين قوى پذيرد و مادام كه بدين تدبير درمانده بود چون مرغى باشد در قفص و دام گرفتار شده و ابتدا كه نفس با بدن حادث شد به غايت ساده بود. آنگاه احوال و احكام بر موجب تواتر و ترادف استعداد متواتر مىشود و اگر آن وقت كه استعداد ظاهر شود نفس خواهد كه از اين اضداد خلاص يابد نتواند تدبيرى ديگر نبود جز آنك به قوّت اشراق نور استعداد اين قوى را مقهور مىدارد و اين قوّت عمله را كه جزو اوست قاهر و مستولى مىدارد و به قوّت عالمه به قدر فراغ و امكان و حصول استعداد از مفارق