شرح رسالة الطير - ناشناخته - الصفحة ٧١ - «شرح»

است. آفريدگار پس سزد اگر خواجه گويد جمع نكند ميان ايشان مگر مجاورت علوى و منادى ربّانى امّا هر كه بيرون از اين يك نوع مردم باشد آن دوستى كه ميان ايشان باشد آن به عادت بود و صورت معاملت دارد كما تدين تدان و الايادى قروض كه نصّ كلام ايشان است در اين باب بلك عبوديّت ايشان معبود خود را هم اين ذوق دارد فكيف مصادقت با يكديگر.

و قومى ديگر باشند كه مرتبت كم از اين گروه دارند در دوستى و آن چنان باشند كه خود را اشرفى شناسند بر شريف و وضيع مردم و مردم عاقل و جاهل را سفيه گيرند تا از جهّال ناموس كار خود مى‌دانند و از عاقل به طريق افسوس جواهر نفيس مى‌دزدند و خود را بدان مزيّن مى‌گردانند و از آن بازارى مى‌سازند نزد عوام. و چندان حماقت و وقاحت بر نفس ايشان مستولى باشد كه ظنّ برد كه اين عاقل بر هيأت نفوس ايشان مطلع نيست و از خبث طبع و از دناءت و بى‌آلتى عقل او آگاه نيست و كميّت و كيفيّت مقدرت و استعداد بر او پوشيده مانده است و چنانك او در حيّز ظلمت بمانده است، پندارد كه آنچه عاقل مى‌گويد همچنانك او مى‌گويد اعتماد او بر قال است. چون سخن بگفت قول و فعل او مطابق و موافق خواهند شناخت و اگر به نزد عوام مكشوف گردد كه او را غير خود تلقينى يا تعليمى ستده است، ناموس او بخواهند شكست و آب از روى او بخواهند رفت. تبليس و بى‌شرمى خواهد كه عقل آموزنده و آفتاب چشمه را بپوشاند، نعوذ بالله من خذلان هولاء المكارين الجاهلين السفهاء فى عالم رب العالمين، معلوم شد كه هر آن دوستى كه در راه حقيقت باشد نفس حق را آن واسطه باشد امور حقير را و به نزديك اين قوم مطلوب شريفتر از واسطه بود. پس دوست نزديك اين گروه كم از آن مقصود حقير ايشان بود و شك نيست كه در نفس هم چنين است. اعنى مطلوب شريفتر از واسطه بود و واسطه كم از مطلوب بود و لكن نزد محقق مطلوب واسطه است من حيث‌