شرح رسالة الطير - ناشناخته - الصفحة ١٠٦

يعنى آن قوّت را از كار بازداشتيم تا ما را فراموش شد و غافل شديم كه نفس ما از مصاحبت او با بدن جز تدبير بدن كارى ديگر نتواند كرد.

پس نگاه كردم من روزى از ميان دام گروهى را ديدم از مرغان كه پر و بال خويش از قفص و دام بيرون كشيده بودند و مى‌پريدند يعنى كه جماعتى را از حكماى بزرگ ديديم كه ايشان را اندك قوّه عامله ايشان به تدبير بدن مشغول بود. فرصت جسته بودند و قوّت عالمه را تمكين داده از فيض مفارق و آنچه گفت اثر حلقه دام در پاى‌هاى ايشان ظاهر بود يعنى كه علايق نفوس ايشان با بدن ثابت بود و آنك گفت اثر نه بدان حدّ بود كه ايشان را از پريدن باز مى‌داشت و نه بدان اندكى بود كه ايشان را پريدن مهمنّا و صافى بود يعنى كه التفات نفس ايشان با بدن نه بدان حدّ بود كه ايشان را از ادراك و اكتساب علوم باز مى‌داشت و نفس ايشان به حكم علائقى كه با بدن داشت آن قوّت نداشت كه جمله معقولات به كمال و تمام بى‌قصور و نقصان حاصل تواند كرد. پس اين علايق نفس با بدن تا بدان حدّ بود كه مانع بود نفس را از ادراك معقولات كه مفارقت را هست به فيض از ايشان به كمال و تمام قبول كند و آنجا كه گفت من اين گروه را بدين حالت بديدم مرا ياد آمد آنچه من از حال خويش فراموش كرده بودم و آنچه من با آن الف گرفته بودم جهان بر من منغص شد يعنى كه بدانستم كه كمال آدمى در معقولات است نه در تدبير و سياست بدن پس خواستم كه گشاده شوم از بسيارى اندوه يعنى كه اندوهگين شدم از آنك قوّت عالمه نفس را از كار بازداشته بود.

پس از قفس آواز دادم ايشان را كه نزديك آئيد به من تا تمام سخن گويم يعنى كه من از ايشان مدد خواستم و اعانت، ايشان از من بگريختند يعنى نخواستند كه ايشان را از من اخلاق بد حاصل آيد و ايشان را با اهل دنيا التفات و اشتغال بود و كسى ايشان را بى‌فايده از مهمّ ايشان باز دارد. پس‌