انسان كامل يا شاه مردان - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٧ - على(ع) و عدالت اجتماعى
على بن ابيطالب (عليه الصلاة والسلام) پاك و پاكيزه زندگى كرد و پاكيزه از اين دنيا رفت، داستان او با برادرش عقيل معروف است: عقيل نزد على آمد وگفت يا اميرالمؤمنين مقروض هستم، قدرى از بيت المال به من كمك كنيد تا قرض خود را ادا كنم. على فرمود: يك شمشير تو بردار و يك شمشير هم من، امشب مى رويم و دكان هاى كوفه را باز مى كنيم و پول و دارايى آنها را برميداريم. عقيل گفت: برادر! من آمده ام كه تو قرض هاى مرا پرداخت كنى، تو به من مى گويى دزدى كنيم؟! على فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! تو جرأت دزدى از يك دكان را ندارى، به من مى گويى از بيت المال دزدى كنم در حاليكه بيت المال حق همه مردم است، اين كارى كه
تواز من مى خواهى دزدى است، اما اگر صبر كنى تا من تنخواه خود را بگيرم آن زمان از حقوق خود مقدارى به تو مى دهم، عقيل گفت مگر معاش و حقوق تو از بيت المال چقدر است كه ميخواهى مقدارى را هم به من بدهى؟ حضرت فرمود: هرقدر كه هست، نفقه عيال برمن واجب است، آن را بر ميدارم و باقى را به تو مى دهم. عقيل گفت يا اميرالمومنين چه حرفهايى ميزنى، من دو صد هزار درهم مقروضم، تو با ده يا بيست درهمى كه در آخر ماه مى خواهى به من بدهى قرض مرا ادا ميكنى؟ با اين مبلغ قرض من كى ادا مى شود؟ اين كارها به درد من نمى خورد. يك