پنج نعمت - حسین انصاریان - الصفحة ١٧ - حلالخورى ابوذر

و دزد آن‌ها را برده است. گفت: شما از كجااطلاع داريد؟ گفتم: من خودم دزد فرش‌هايت نيستم، ولى آن دزد، فرش‌ها را پيش منآورده و مى‌خواهد از طريق من آن‌ها را پس بدهد. بعد هم من آدرس منبرم را به اودادم. فرداى آن شب، صاحب مغازه پاى منبر من آمد و بعد از پايان منبر، با هم رفتيمكه من فرش‌ها را به او نشان بدهم، و او هم به آن فرش‌ها نگاه كرد و آن‌ها را با ليستفرش‌هايش مطابقت داد و گفت: فرش‌هاى گم‌شده من، همين‌هاست. گفتم: پس آن‌ها رابردار و ببر. او گفت: من يكى از اين فرش‌ها را براى شما مى‌گذارم تا در هر كارخيرى كه شما خودتان صلاح مى‌دانيد، آن را مصرف كنى و يكى ديگر از آن فرش‌ها را همبا خودم مى‌برم. بعد از من پرسيد: آيا دزد را باز مى‌بينى؟ گفتم: نمى‌دانم. او فقطديشب پيش من آمده بود. صاحب فرش‌ها گفت: دلم مى‌خواهد اگر آن دزد دوباره پيش شما