پنج نعمت - حسین انصاریان - الصفحة ١٢ - حلالخورى ابوذر

اين جاى روايت، خيلى لذت‌بخش است و آدم از آن،لذت مى‌برد. شايد بشود گفت، فراتر، به جاى لذت بردن، آدم مست مى‌شود. ابوذر بهغلام‌ها گفت: من نيازى به اين دينارها ندارم؛ چون امروز، من از توانگرترينانسان‌ها هستم.

غلام‌ها كه هر طور شده مى خواستند، آن دينارهارا به ابوذر بقبولانند، تا شايد عثمان آن‌ها را آزاد كند، گفتند: ابوذر! خدايت بهسلامت دارد و كارهايت را رو به راه فرمايد، ما كه در اين خانه تو هيچ چيزى نمى‌بينيم،نه كمش را و نه بيشش را، تا از آن استفاده كنى. گفت: نه، زير اين پارچه (جُل) گردهنان جويى است كه چند روز است به حال خود باقى مانده.

ابوذر كه سخن و قسم عثمان را باور نداشت ومى‌دانست كه او با بيت المال مسلمانان چگونه رفتار مى‌كند، فكر مى‌كرد، اگر ايندينارها را قبول كند، بر فرض كه آن دو غلام آزاد شوند، ولى خود او گرفتار همه ملتمى‌گردد و براى استفاده از حقّ عموم مردم، بايد در قيامت بايستد و جواب همه را