پنج نعمت - حسین انصاریان - الصفحة ١٠ - حلالخورى ابوذر

زندگى‌ام مى‌خواهد در اوج رفاه باشد، و يامى‌خواهد در اوج سختى و مشكلات باشد، فرقى براى من نمى‌كند.

عثمان به دو غلامش گفت، اين دويست دينار راببريد و آن را يك طورى به ابوذر بقبولانيد. اين خيلى مطلب جالبى است؛ يعنى اومى‌دانست، ابوذر هر پولى را نمى‌خورد، براى همين گفت، برويد و اين پول را به ابوذربقبولانيد، و شايد به آن‌ها گفته باشد اگر بتوانيد آن‌را به او بقبولانيد، من شمارا آزاد مى‌كنم. غلام‌هاى عثمان آمدند و در خانه ابوذر را زدند. ابوذر دم درآمد؛ابوذرى كه آن شب پولى ندارد كه نان بخرد. او غلام‌ها را به ورود به خانه تعارفكرد. بارك الله بر ابوذر. ابوذرگفت: چه شده؟ يكى از غلام‌ها دهانش را پر كرد و باصدايى بم گفت: دويست دينار پول براى شما آورده‌ام. خيال كرد اگر حالا با اين دهانپر بگويد، دويست دينار پول را آورده‌ام، دست و پاى ابوذر مى‌لرزد و سريع آن رامى‌گيرد. ابوذرگفت: اين چه‌