عنایت امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٣٠

ترمز كرد و او در را باز كرد. راننده به احترامش پايين رفت و من هم به احترامش پايين رفتم. يك مرتبه من ديدم همه مسافرها هم همراه من پياده شدند. من كه به خودم آمده بودم، به خودم گفتم، من كه لمس بودم، الآن چطور در اين بيابانم. تا آمدم او را صدا بزنم، ديدم او رفته است.

البته، هر چند من نمى‌دانم كه آقاى حسينى زنده است يا نه؟ ولى من به او مى‌گويم، اگر يك وقت متن اين سخنرانى به او رسيد و آن را خواند، بيايد تا من او را ببينيم؛ بيايد تا او را به مردم نشان بدهم؛ تا آن‌ها ببينند كه يك دست خالى اهل‌بيت: چه كارى مى‌كند؟ اين همان دستى است كه پيغمبر (ص) مى‌فرمايد: قيامت دستم را دراز مى‌كنم و دست تك تك شما را مى‌گيرم. اين دست همان دست است. ما هم مى‌گوييم، ما ديگر گناه كبيره را كنار مى‌گذاريم و اصرار به صغيره هم نمى‌كنيم. ما معروف به شيعه‌ايم و سعى مى‌كنيم براى شما آبرودارى نماييم.