عنایت امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٥

خانم! شايد پروردگار عالم اراد شفاى من را نداشته باشد و من به اين حال بميرم. اصل نيتم براى سفر به كربلا است، ولى تو به هر كس از قوم و خويش‌هايمان كه درباره من پرسيد كه او را كجا مى‌بريد، بگو كه او را به اسرائيل مى‌بريم؛ چون در ميان آن‌ها آدم ضعيف، بدحجاب و بى‌حجاب داريم؛ براى اين كه اگر به كربلا رفتيم و اراد خدا، شفاى من نبود، ما اعتقاد مردم را به سيدالشهداء (ع) ضعيف نكنيم. به نظر من، او در اين جا سخن تحسين‌برانگيزى گفت و اين آدم با معرفت خواست براى حسين (ع) آبرودارى كند، و خواست بگويد، همان‌طورى كه شما در قيامت براى ما آبرودارى مى‌كنيد، من هم براى شما آبرودارى مى‌كنم و آبروى شما را نمى‌برم. آخر سر، گفتم، در قوم و خويش‌ها پخش كن كه ما به اسرائيل مى‌رويم. او را قسم دادم كه واقعيت ماجرا را به هيچ كس نگويد ولو به پدر و مادرش و حتى به مادر، برادران و خوهرانم. خلاصه، به هيچ كس ماجراى رفتنمان را نگويد. موقع رفتنمان، همه به ديدن ما آمدند و گفتند، ان شاء الله به كجا مى‌خواهيد