عنایت امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٦
برويد؟ گفتم، ما مىخواهيم به اسرائيل برويم. بعد خانمم را پيش عالمى ربانى فرستادم و او براى ما استخاره كرد كه با هواپيما برويم يا نه، كه استخارهاش بسيار بد آمد. استخاره كرد كه با قطار به اهواز برويم و بعد با بلم به بصره برويم كه باز استخاره بد آمد؛ استخاره كرد كه با ماشين سوارى برويم كه باز هم استخاره بد آمد. براى همين از بوذرجمهرى سه عدد بليط اتوبوس گرفتيم، دو صندلى كنار هم براى خودم و يك صندلى تك هم براى خانمم، و صبح زود طورى كه كسى نفهمد، خانمم چرخى آورد و من را سوار اتوبوس كرد. بعد نشستيم تا به كاظمين رسيديم. در كاظمين به خانم گفتم، من كه مشكل دارم، و تو هم خيلى در زحمتى، و اين جا هم كاظمين است، بهتر است ما اول به كربلا برويم. او هم قبول كرد من ماه رجب را در حرم ابىعبدالله (ع) گذراندم و خبرى نشد. زنم هر روز مرا به حرم مىآورد و من گردن كج مىكردم و مىگفتم: حسين جان! خبرى نشد. با خودم مىگفتم، خسته نشوى! كسل نشوى! طول زمان مأيوست نكند! اگر جواب شما را زود