عنایت امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٤

كه آمد و من را معاينه كرد، بيرون اتاق، به خانمم گفت، با اين مريض بايد بسازيد. ايشان تا آخر عمرش ديگر سرپا نمى‌شود. كلّ بدنش لمس شده است. من را به بيمارستان پارس بردند و مدت چهل شبانه روز آن جا بودم. متخصص‌ترين اطبا، عكس‌ها و آزمايشات من را ديدند و در نهايت به همسرم گفتند، در كره زمين، بيمارى ايشان راه علاج ندارد. به خانه كه آمديم، به خانمم گفتم، خانم! دكترهاى دنيا، همين‌هايى هستند كه در ايران و اروپا هستند؟ او گفت، من نمى‌دانم. گفتم، مگر دكترهاى ديگرى هم هستند؟ همسرم گفت، من كه همه دكترهاى متخصص را آوردم و تو را ديدند. اين دكترهاى ديگر چه كسانى هستند؟ به او گفتم كه سيدالشهداء (ع)؛ او كه براى ما خيلى جانانه شفاعت مى‌كند. همين كه امام حسين (ع) نيت كند، خداوند به ما نظر نمايد، تمام است. نيت را هم اصلًا نمى‌خواهد بگويد. گفتم، خانم بلند شو، برو گذرنامه را بگير تا من پيش سيدالشهداء (ع) بروم. گذرنامه كه آماده شد، گفتم، خانم! كنار من بيا و بنشين كه من مى‌خواهم يك مسأله اعتقادى را به تو بگويم: