عنایت امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٩

حضرت‌رضا (ع) را زيارت كنم كه نشده. بعد يك پولى را از جيبش درآورد و به راننده داد و فرمود، به مشهد كه مى‌روى، در داخل حرم، چنين چهره‌اى نزديك ضريح جدم در حال زيارت است. اين پول را ببر و به او بده و بگو، آنى كه از من خواستى، همين مقدار بوده. اين هم آن مقدار. راننده گفت: چشم، آقاجان! بعد جوان سرش را برگرداند. او كه چند لحظه پيش داشت با راننده با تكلّم قوى عربى صحبت مى‌كرد، با تكلّم قوى تهرانى رو به من گفت: آقاى حسينى! اسمم را گفت و پرسيد: حالت خوبه؟ گفتم: نه؟ گفت: چه اتفاقى برايت پيش آمده؟ گفتم: لمسم. آقا! خيلى جاها رفتم كه معالجه بشوم، ولى معالجه نشدم. بعد نيم‌خيز شد و دستش را پشت سر من گذاشت و مقدارى دستش را كشيد و نشست، وگفت: ديگر تو را چيزى نيست و هيچ بيمارى‌اى ندارى. بعد وسط بيابان به راننده گفت كه نگه دارد كه او همين جا مى‌خواهد پياده شود. راننده گفت: آقاجان! اين جا بيابان است؛ نه خانه‌اى اين جاست و نه چادرى. فرمود كه من محلم همين جاست و امشب بايد اين جا بمانم. راننده بغل جاده‌