معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٣ - پارک پلاس - فریبرز سهیلا
پارک پلاس
فریبرز سهیلا
کسی که خودش نیست!
داشتیم با دوستم در مورد یکی از دوستان مشترکمان حرف میزدیم؛ آن هم تلفنی. عادت هر روزمان بود که مسافت دوریمان را با تلفن جبران کنیم و به روح گراهامبل درود بفرستیم! اما آن دوست مشترک و بحث ما، موضوع از این قرار بود که باور ما از شخصیت دوستمان مثل همهی آدمها براساس حرفها و گفتههای او راجع به زندگیاش بود؛ اما دست بر قضا چند دفعه حرفها و رفتارهایی از او دیده بودیم که با باور ما و حرفهای او یکی نبود؛ یعنی نقض تمام حرفهایش! و این شده بود بحث ما که به چه دلیلی طوری وانمود کرده که نبوده و چرا با این همه مَنممَنم و اعتماد به نفسش، خودش نبود! جالب این که تفاوت بین این چه بود و وانمود میکرد، و آنچه نبود، اصلاً مهم نبود؛ چون خود واقعیاش بهتر بود!
بعد از قطع تلفن داشتم به این فکر میکردم توی این کرهی خاکی چند نفر خودشان نیستند و تظاهر به چیزی میکنند که نیستند و خلاف شخصیت آنهاست. پشت یک نقاب پنهان شدن برای چیست؟ تصور میکردم که میشود آدم نقابی جلو صورتش بگیرد و همه جا این نقاب را داشته باشد و آنقدر برایش عادت بشود که خودش کمکم از بین برود؛ اما این تصور در مخیلهام نمیگنجید.
این بار هم دل به پارک زدم. بالأخره یا این تصور میگنجید یا دلیلی برای نگنجیدنش مییافتم!
از سعید ٢٠ساله و دانشجو وقتی دربارهی نقاب زدن میپرسم میگوید: «خیلی از کسانی که تظاهر به چیزی میکنند به علت عدم اعتماد به نفسشان است. وقتی آدمی خودش را باور داشته باشد دیگر نیازی به فیلم بازی کردن برای اطرافیان نیست. من هم بین دوستانم دیدهام کسانی که فیلم بازی میکنند و یا به قول شما نقاب میزنند. خیلیها با انجام دادن کارهایی یا گفتن بعضی چیزها و ادعاها، خود را در لفافهای میپیچند؛ اما هیچ کس با این افراد حال نمیکند؛ چون خودشان نیستند. آدمها برایشان مهم است با چه کسی روبهرو هستند. هر چهقدر هم خود واقعیمان بد باشد، بدتر از این نیست که خودمان را پنهان کنیم. من خودم هم این عقیده را دارم که آدمهایی که نقاب خوبی زدهاند اما دوستشان نداشتهام، حتی قبل از اینکه بدانم نقاب زدهاند. حس میکنم و میفهمم طرف، خودش هست یا فیلم بازی میکند؛ اما بعضی از دوستانم هم ظاهر زیاد خوبی نداشتهاند، اما بزرگترین خوبیشان صداقتشان بوده و من دوستشان داشتهام. فکر کنم خیلیها با من همعقیده باشند.»
امید ٢٦ساله ورزشکار است و در یک شرکت خصوصی کار میکند. نظرش را اینگونه بیان میکند: «وقتی آدمی عاشق خودش باشد دیگر نیازی به نقاب زدن نیست. این عاشق خود بودن، با خودخواهی و از خود راضی بودن متفاوت است. عاشق خود بودن یعنی اعتماد به نفست درست سر جایش باشد نه بالا و نه پایین؛ یعنی اینکه بدانیم ما هم آدم خوبی هستیم. خوب بودن در ذات همهی آدمهاست. فقط کافی است پرورشش بدهیم و به کمالی برسانیم؛ آن وقت از خوب بودن خودمان احساس خوبی هم نصیبمان میشود؛ احساسی که باعث میشود هرگز دست به نقاب نزنیم. هیچ کس خوبیها را پشت نقاب پنهان نمیکند.»
حسن ٣٥ساله متأهل و یک «بیزینسمَن» است. در مورد نقاب زدن میگوید: «بیشتر کسانی که خود واقعیشان را پنهان میکنند، کسانی هستند که خودشان را نمیشناسند و باور ندارند. اگر آدم خودش را شناخته باشد دیگر نیازی به ادا و اصول بیفایده نیست. بالأخره هر کسی خوبیهایی دارد و بدیهایی و میزان این خوبیها و بدیها در همه متفاوت است. آدمهایی که تظاهر به چیزی میکنند که نیستند، به دلیل این است که بدیهایشان را بیشتر از خوبیهایشان میبینند؛ بنابراین سعی میکنند با نقاب آن را روکش کنند. در صورتی که اگر به خودشان اعتماد داشته باشند و باور خوبی از خودشان داشته باشند، راحتتر با بدیها کنار میآیند و یا حتی در صدد رفع آن برمیآیند نه اینکه روکش کنند. هر چهقدر هم که تنفرآور باشیم، خودمان باشیم بهتر است؛ چون در این صورت میتوانیم ضعفها و خوبیهایمان را بشناسیم. با نقاب زدن فقط خودمان را خسته میکنیم و البته تنها!»
پیام و آرزو، زوج خوشبختی هستند. پیام ٣٠ساله و آرزو ٢٧ساله است. نظر هر دو را راجع به نقاب زدن میپرسم. ابتدا پیام نظرش را برایم میگوید: «در پس ذهن اکثر آدمها، یک شخصیت ایدهآل وجود دارد؛ شخصیتی که کمی شبیه ماست و کمی نیست. شخصیتی که از آرزوها و رؤیاهای ما ساخته میشود و با خیالپردازی ما رشد میکند. خیلی از آدمها برای نزدیک شدن به این شخصیت ایدهآل، شخصیت خودشان را کنکاش میکنند؛ آن وجه از شخصیتشان که شبیه این تصور ایدهآل است را حفظ و بعدی را که شبیه آن نیست، با تصور و دروغ میپوشانند. در صورتی که راهحل بهتر و آسانتری وجود دارد و آن این است که سعی کنند خود را به آن شخصیتی که در ذهن دارند نزدیک کنند. این آسانتر و بهتر از این است که بخواهیم مدام نقاب بزنیم.»
آرزو در تکمیل حرفهای پیام میگوید: «البته در ساخت این شخصیت ایدهآل هم باید دقت کرد. برخی چیزها را میشود تغییر داد؛ اما بعضی چیزها را نه. لزومی هم ندارد تغییر کنند. خیلیها، از خانواده و سبک زندگیشان ناراضی هستند؛ مثلاً از کار پدر یا تیپ خانواده یا حتی سطح فرهنگ. اینها همه از مقایسه نشأت میگیرد. از اینکه دیگران را به غلط مقایسه میکنیم؛ یعنی مقایسهیمان به جای اینکه حول چیزهای اکتسابی و خوب باشد، حول چیزهای نسبی و تغییرناپذیر میچرخد. گاهی خیالپردازی، کارْ دستِ آدم میدهد. باید وقتی مرغ خیالمان میپرد، حواسمان به کجا و چگونه پریدنش باشد. گاهی بعضی چیزها بد نیست؛ اما در نظر ما افتضاح است؛ مثلاً مادر دوستمان، باکلاس است و مادر ما یک خانهدار ساده؛ پس دوستمان را با خانواده آشنا نمیکنیم، از مادرمان حرفی نمیزنیم یا تصور دیگری ارایه میدهیم. غافل از اینکه یک دنیا مهر در مادرمان به اندازهی تمام کلاسهای دنیا میارزد.»
علیرضا ٢٤ساله عقیدهاش در مورد نقاب زدن را کوتاه و مفید برایم میگوید: «نکتهای که در پنهان خود واقعیمان هست، این است که گاهی نقاب میزنیم و خود واقعیمان را پنهان میکنیم، در حالی که بعدها معلوم میشود برای کسی که برایش نقاب زدهایم، چیزهایی که پشت نقاب پنهان کردهایم، مهم نبوده؛ حتی آنها را هم دوست داشته است. سادگی و صمیمیت، در تمام دنیا عامل مهم رابطههاست.»
مریم ٣٠ ساله و متأهل است. او هم حرفش را در مورد نقاب، کوتاه و مفید میزند:
«ما باید باور کنیم هیچ کس در جهان شبیه دیگری نیست. اگر مدام خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، مسلماً به تفاوتهایی میرسیم؛ تفاوتهایی که طبیعی است؛ اما برایمان غیرطبیعی میشود و سعی میکنیم این تفاوتها را از بین ببریم و برای از بین بردنشان از نقاب استفاده میکنیم.»
فرزاد ٣٢ساله هم نظر جالبی در مورد نقاب زدن دارد: «مسئله این است که هیچ کس جنس تقلبی را دوست ندارد. شما وقتی برای خرید به مغازهای میروید، میتوانید تفاوت بین یک جنس اصل و یک جنس تقلبی را تشخیص دهید؛ حتی اگر نتوانید، بعد از استفاده متوجه بیکیفیت بودن جنس فرع میشوید.
آدمی هم همین است. دو حالت وجود دارد. یا در همان برخورد متوجه میشوید طرف مقابلتان نقاب زده یا در رابطه با او متوجه نقاب زدنش میشوید و آن را دور میاندازید.»
الهه ٢٢ساله هم مثال جالبی میزند: «مثل یک تابلوی نقاشی. وقتی یک هنر اصیل را میبینیم لذت میبریم، اما از کپی نه؛ حتی اگر خیلی شبیه اصل باشد. بالأخره جایی لو میرود و شما مدام با جنس اصل مقایسه میکنید. این یعنی اینکه جنس فرع، ذرهای هم ارزش ندارد.»
***
از پارک خارج شدهام. به حرفها، عقیدهها و نظرهایی که شنیدم فکر میکنم. حالا دلیل نگنجیدن تصور را در ذهنم بهتر از قبل درک میکنم.
بیهوا یاد قیصر امینپور میافتم و شعر زیبایش که:
تو دستکم، کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ کس خودش نیست
تمام درد ما همین خود ماست
تمام شد، همین و بس، خودش نیست!