معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٦ - پرسههای یک نگاه - مؤمنی سمیه
پرسههای یک نگاه
مؤمنی سمیه
... در دلش غوغایی بهپاست؛ ولی مهر سکوت دهانش را بسته...
چشمانش را میبندد و بیاعتنا به هیاهوی قلبش، دل میسپارد به نجواهایی که از گوشه و کنار به گوشش میرسند! شاید در میان این نجواها صدای آشنایی بیابد! جهت و نوع صدا مدام تغییر میکند، دچار سردرگمی میشود و با خود میگوید: «به دنبال کدام نجوا بروم که مرا به ساحل امن آرامش برساند؟»
ناگهان صدای آشنایی او را به سمت خود فرا میخواند... چشمانش را باز میکند و پرسههای نگاهش او را به لمس خاطره میبرد...
«پرسههای یک نگاه» چشمان منتظرتان را به میهمانی کلبههایی از مهر دعوت میکند...
بدن دوم
... بدن دوم!
دل ما هم دست و پا دارد
بدن دوم ما!
این وام را درست به خاطر ندارم از چه کسی گرفتهام
اما باور دارم، ما دو بدن داریم!
این بدن اول میمیرد، متلاشی میشود؛ اما بدن دوم هست...
دیشب کسی به من زنگ زد، گفت: «میخواهم خودکشی کنم.»
گفتم: «به تناقض رسیدهای. این راهش نیست.»
از بدن اول رها میشوی؛ اما با بدن دوم چه میکنی؟
بدن اول مثل گوشی موبایل است! وقتی از جیبت میاُفتد آنجا...
دیگر کار نمیکند و حتی به آن دیگر دسترسی نداری تا به نمکیها بفروشی...
دیگر پیام نمیگیرد. دیگر مَسِنْجِرش فعال نیست. دیگر در حافظهاش چیزی نمیماند
و هزاران دیگر دیگر...
دیشب به او گفتم: «از دست بدن اول خلاص میشوی، با بدن دوم چه میکنی؟»
آنقدر میروی و میآیی تا کامل شوی!
میوهها وقتی که میرسند، میاُفتند
محمدرضا لطفی، باید آنقدر قشنگ زندگی کند تا دوباره کاری نشود، عمرش...
مثل داستان کسی که در شهر موزیسینها دعوت شد برای آواز خواندن!
هی خواند...
و هی جمعیت گفت: «دوباره!»
هی خواند... و هی جمعیت فریاد میزدند: «دوباره!»
آوازهخوان، بادی در غبغب انداخت و با خود گفت: «چهقدر قشنگ میخوانم که در شهر موزیسینها این چنین از من استقبال میشود!»
هی خواند... و هی جمعیت فریاد میزدند: «دوباره!»
آوازهخوان از نفس افتاد.
رو به جمعیت گفت: «بس است! از نفس افتادم.»
جمعیت یکصدا فریاد زدند: «تا درست نخوانی باید بخوانی!»
از وبلاگ دستم را بگیر پایم را رها کن
آسمون غرومبه
نور میآید، صدا میآید، برق میآید و رعد میآید... میروم و مینشینم روی صندلی پلاستیکی در بالکن و زل میزنم به آسمان شب. آرزو میکنم کسی از کوچهی ما گذر نکند، که یک دست تاپ و شلوار خانگی به تن دارم و دوست ندارم از جایم جم بخورم. باران که باریدن میگیرد غرق میشوم در عطر خاک. این درختها که با من بزرگ شدهاند چه قدی کشیدهاند؛ حتی تا وسط کوچه را هم نمیبینم... باران میخورد به دستهایم و به پاهایم. از لذت این ذرات میپیچم به خود...
آن روزها پشت این نردهها، کوچه از نگاه من راهراه بود. محکم میگرفتم و قد میکشیدم تا نوک انگشتان پایم. شاید از بالا ببینم، بیخط، بیراه...
شنیدم آن سِری خانههای یک و نیم طبقهی روبهرو را با هم خواهند ریخت و با هم خواهند ساخت، لابد چهار طبقه، که آن روز نه دیگر آفتاب را خواهم دید و نه آسمان بارانخیز بهار را...
میخواهم با زاویهی نوددرجهای سرم را بالا بگردانم و آنقدر فرو روم در آسمان، تا کشف کنم که کدام قطره از کجای آسمان میچکد...
نور میآید، صدا میآید، برق میآید و رعد میآید... و من میاندیشم وقتی نور قبل از صدا میآید و وقتی برق قبل از رعد سر میزند، ما چرا میگوییم رعد و برق؟
از وبلاگ حرفهایی که به سختی کلمه میشوند
مجموعه قصههای من و آقاجون
روزی از پدربزرگ پرسیدم: «آقاجون! چرا هر چی سن آدما بیشتر میشه، از خدا دورتر میشن؟»
آقاجون مثل همیشه با خونسردی جواب داد: «بیا آقاجون! این صدتومانی رو بگیر برو یه بادکنک بخر بیار تا بهت بگم.»
رفتم و یک بادکنک خریدم و آمدم. گفت: «حالا روش یه دایرهی کوچیک بکش و فرض رو بر این بگیر که این دایره تو هستی.»
من که فکر میکردم آقاجون میخواد مثل همیشه معما طرح کنه، یه دایره وسط بادکنک کشیدم. بعد آقاجون گفت: «حالا یه دایرهی دیگه بکش و فرض کن این دایره خداست.»
من یه مقدار فکر کردم و دایرهی دوم را کمی بزرگتر و البته تا جایی که میتوانستم نزدیک به دایرهی خودم رسم کردم. آقاجون گفت: «حالا بادش کن!» من شروع کردم به باد کردن بادکنک. چیزی که اتفاق افتاد تکاندهنده بود!
هر چهقدر بادکنک را بیشتر باد میکردم دایرهها بیشتر از هم فاصله میگرفتند. آقاجون یه لبخند معنادار تو چهرهاش نقش بست و گفت: «اینطوری میشه که هر چی آدما بزرگتر میشن از خدای خودشون بیشتر فاصله میگیرن.»
من که حسابی گیج شده بودم گفتم: «اینطوری که نمیشه؟ یعنی هیچ کاریش نمیشه کرد؟ یعنی...! آخه...! یعنی چی آقاجون؟»
آقاجون دوباره یه لبخندی زد و گفت: «اگه من جای تو بودم یه دایرهی کوچکتر، وسط دایرهی خودم میکشیدم.» آقاجون این رو گفت و شروع کرد به پیپ کشیدن... بدون اینکه سؤالی ازش بپرسم هوای داخل بادکنک رو خالی کردم و یه دایرهی کوچکتر وسط دایرهی خودم کشیدم و تندی بادش کردم... جالب بود. هر چی بادکنک بزرگتر میشد، دایرهها هم بهطور یکسان بزرگتر میشدند و از همه مهمتر، دیگه فاصلهای در کار نبود. شما خداتون رو کجا رسم کردید؟
از وبلاگ شب بخیر آقای نویسنده
من و کوچه و کاج
میان کوچهی کاجهای بلند
آخرین ثانیههای با تو بودنم را بدرقه میکنم...
کابوس جدایی همچون دیوار چین، بین دستهایمان صف کشیده...
و امتداد سکوت تو
تا هزار فرسنگ دورتر
در گوش جادهها فریاد میکشد...
حرفهایی مانده اما...
واژههایم را زیر آستین دلتنگیام پنهان میکنم
مبادا صدای هقهق این بغض تاریک
کلاغهای نشسته بر بلندترین شاخهی کاج را فراری دهد...
حرفهایی مانده اما...
تو دور میشوی...
و من حرفهایم را آرام در گوش کاجهای بلند زمزمه میکنم
و تو در انتهای کوچه محو میشوی...
و حالا... مدتهاست که ساز عاشقانهی جیرجیرکها در گوش کوچهی کاجهای بلند نمیپیچد...
از وبلاگ حیاط خلوت