معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٠ - خانهي قلندران - عزیزیان محمدتقی
خانهي قلندران
عزیزیان محمدتقی
از بلخ و بخارا و سمرقند گذشتهست
آوازهي اين خانه از اروند گذشتهاست
اين پيرهن مشکياش آيينهي جان است
اين خانه کنون نقطهي پرگار جهان است
پرواز بلد نيست، پر و بال نـدارد
ديوانه بدون نَفَسَت، حال ندارد
ما سلسله در سلسله ديوانهي عشقيم
عمريست که حيرانشدهي خانهي عشقيم
ما را ببر از خويش رها ساز و بگردان!
ماييم و تمناي تو در بارش باران
اشک آمد و سرريز شد از چشم تر ما
با آتش شوق تو که سوزانده پر ما
ما دايره در دايره مجموع و پريشان
در شهر، خيابان به خيابان به خيابان
از ما چه بگويم که تويي، تو! همهي ما
بگذار به گوشَت برسد زمزمهي ما
اين کشتي طوفانزده لنگر نميانداخت
زير قَدَم خوبت اگر سر نميانداخت
جز پيش تو کاشانه به کويي نگرفتيم
مانند قلندر، سر مويي نگرفتيم
بر گمشدگان نور نگاه تو دليل است
اين خانه پر از رايحهي دست خليل است
دستي که زد و بتکدهها را به زمين ريخت
برداشت تبر، همهمهها را به زمين ريخت
شاعر به نگاه تو تفأل زده، اي دوست!
تا پاي تو بر روي خودش پل زده، اي دوست!
ما دايره در دايره مجموع و پريشان
در شهر، خيابان به خيابان به خيابان
برف آمده، انگار که احرام زمين است
عمريست که عاشق شدن خاک، همين است