معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - گوناگون
گوناگون
در زمان سلطنت محمود غزنوی، پیرزنی همراه کاروانی سفر کرده بود. در مسیر حرکت، دزدان در دیر گچین (جایی بین ری و اصفهان) به کاروان او حمله آوردند و اموالش را به غارت بردند.
پیرزن، نزد سلطان محمود رفت و تظلّم کرد، که دزدان کالای مرا بردند، کالای مرا بازستان یا تاوان بده.
سلطان گفت: دیر گچین کجا باشد؟
پیرزن گفت: ولایت چندان گیر که بدانی چه داری و به حق آن برسی و نگاه توانی داشت.
گفت: راست میگویی، و دستور داد تا مال زن را به او بدهند.
• مهمان نوازی خدا
گویند: کافری از حضرت ابراهیم(ع) طعام خواست، به او فرمود: اگر مسلمان شوی تو را مهمان کنم و طعام دهم. کافر رفت. خدای متعال وحی فرستاد که: ای ابراهیم! ما هفتاد سال است که این کافر را روزی میدهیم، اگر تو یک شب او را غذا میدادی و از دین او نمیپرسیدی، چه میشد؟
حضرت ابراهیم(ع) در پی آن کافر رفت و او را باز آورد و طعام داد. کافر گفت: چه شد که از حرف خود برگشتی و پی من آمدی و برایم سفره گستردی؟
حضرت ابراهیم(ع) ماجرا را بازگفت. کافر گفت: اگر خدای تو چنین کریم و مهربان است، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم... و اینگونه مسلمان شد.
عشرت فرامرزیزاد، شمارة اشتراک ٣٥٩٩، از لارستان
• بهرهگیری از فرصتها
پروفسور حسابی که در سن ٩٦ سالگی از دنیا رحلت کرد، چنان از فرصتهای خویش بهره میبرد که تا حدود ٩٤ سالگی به تدریس اشتغال داشت و در همان زمان با وجود آنکه دیگر قادر به راه رفتن نبود و از نعمت تکلّم نیز محروم گشته بود تصمیم به آموختن زبان آلمانی گرفت تا بلکه بتواند از این طریق، کتابهایی را که به آن زبان تألیف گردیده است مطالعه و بررسی نماید.
حسینعلی متقینیا، شمارة اشتراک ١٧٥١، از ساری
به نقل از: مسئولیت انسان در اسلام، نوشتة احمد عابدی
• بساط شیطان
دیروز شیطان را دیدم که در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. عدهای دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، دروغ، خیانت، جاهطلبی و ... هر کسی چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلب شان را میدادند؛ بعضی پارهای از روحشان را، بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان، زهر خنده میزد، دهانش بوی گند جهنم میداد و حالم را به هم میزد. دلم میخواست همة نفرتم را به صورتش بپاشم، انگار ذهنم را خواند. موذیانه گفت: من با کسی کاری ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم که چیزی را از من بخرد. میبینی که آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم، آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی، تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد؛ اینها سادهاند و گرسنه، به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم آمد. جعبة کوچکی را یواشکی برداشتم... با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد، بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبة کوچک را که رویش نوشته بود «عبادت»، باز کردم، توی آن اما جز غرور چیزی نبود، جعبة عبادت از دستم افتاد و غرور کف اتاق ریخت، فریب خورده بودم، فریب... .
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقة نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بزنم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم؛ صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم، به شکرانة قلبی که پیدا شده بود.
مرضیه دیبائی، شمارة اشتراک ٣٧٢١، از مشهد
منبع: www.besmellah.parsiblog.com
• حکایت آن درخت
در میان بنیاسرائیل عابدی زندگی میکرد. روزی به او گفتند که فلان جا درختی است و قومی آنرا میپرستند. عابد خشمگین شده، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند. ابلیس به صورت پیری بر مسیر او مجسّم شد و گفت: ای عابد! برگرد و به عبادت خود مشغول باش. عابد گفت: نه، بریدن درخت اولی است و بعد درگیر شدند.
عابد بر ابلیس پیروز شد و او را بر زمین کوفت. ابلیس گفت: دست بردار تا سخنی بگویم. تو که پیامبر نیستی و خدا این کار را بر تو مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نَهَم. با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما.
عابد با خود گفت: راست میگوید. بامداد روز بعد دو دینار دید، روز دوم دو دینار، ولی روز سوم چیزی نبود؛ خشمگین شد و تبر بر دوش گرفت. باز در همان نقطه ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت: آمدهام تا درخت را برکنم، در این مشاجره، ابلیس پیروز شد.
ابلیس گفت: بار اول تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخّر تو ساخت، ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.
مرضیه میرجلیلی، شمارة اشتراک ٨٦٥، از یزد
به نقل از: کیمیای سعادت، ص٧٥٧
• سود سفر
شخصی به سفر رفته بود. از او سؤال شد: آیا سودی هم از این سفر به دست آوردی؟ گفت: بلی، نمازهای چهار رکعتی را نصفه خواندم.
• کتابخانة بی فرش
فرزند علامه امینی میگوید: یازده ساله بودم که به همراه پدرم به کاظمین رفتم. قصدشان این بود که در آنجا کتابخانة سادات حیدری را از نزدیک ببینند. کتابخانه در حسینیهای قرار داشت. اتاق بسیار بزرگی بود پر از کتاب، دور و بر اتاق از سه جهت قفسه بود، از زمین تا سقف.
من دیدم فرشی در بساط نیست و همه جا پر از خاک است. ایشان آمدند کنار ایوان و عبایشان را فرش کردند روی زمین و لباسها را روی آن گذاشتند و شال خود را باز نموده و چند مرتبه وسط اتاق به روی زمین کشیدند تا چهرة حصیری پیدا شد، آن را تکاندند و روی زمین پهن کردند و بر آن نشستند. فرمودند: بیا، پس چرا نمیآیی؟ گفتم: آقا اینجا که فرشی نیست، همهاش خاک است. فرمودند: اگر بخواهی این طوری زندگانی کنی چیزی به دستت نمیرسد. اگر میخواهی ادب در زندگانی داشته باشی باید اینها برایت مطرح نباشد.
اعظم دهقانی، شمارة اشتراک ١٠٧٨٣، از میبد
به نقل از: قطرهای از دریا
• نماز، حلال مشکلات
بوعلی سینا هر وقت با مسئلة مشکلی از نظر علمی و معنوی مواجه میشد برمیخاست، وضو میگرفت، به مسجد میرفت و نماز میگزارد و از خداوند متعال مدد میجست تا مشکل او را حل کند.
زمانی نیاز به یک کتاب فلسفی قدیمی داشت، مسافرتها کرد و از افراد مختلف پیگیری نمود، اما به جایی نرسید. تا اینکه روزی به مسجد آمد و دو رکعت نماز خواند و پس از نماز از درگاه خدای بزرگ تقاضا کرد که آن کتاب را برایش برساند. از مسجد بیرون آمد و به سوی منزل حرکت کرد. در راه پیر زنی را دید که مقداری اشیای کهنه، پوسیده و قدیمی را روی زمین پهن کرده و در معرض فروش قرار داده است، چند کتاب هم در بین آنها به چشم میخورد. بوعلی نگاهی به کتابها کرد و یکی از آنها نظر او را به خود جلب کرد، وقتی که خوب دقت کرد دید همان گم شدة اوست و آن را به قیمتی که زن گفت خرید.
فرجالله مداحیپور، شمارة اشتراک ٣٦١٨، از دهدشت
به نقل از: داستانهای صاحبدلان، ج٢
• در پیشگاه قرآن
حجةالاسلام محمد باقر موسوی همدانی، مترجم تفسیر گرانسنگ «المیزان» نقل کردهاند: در یکی از روزها که مشغول ترجمة المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبرویم و در این حالت میخواستم کتاب دیگری را باز کنم، اما چون احتمال داشت آن صفحة مورد نظر قرآن بسته شود و به هم بخورد قرآن را پشت و رو روی زمین نهادم. علامه طباطبائی(ره) که حالات و رفتارم را مشاهده میکرد فوراً قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت: «دیگر از این کارها نکنید». این وضع ادب و احترام زایدالوصف علامه طباطبائی(ره) را به این کتاب الهی نشان میدهد.
یکی از شاگردان علامه طباطبائی(ره) میگوید: وقتی که غروب فرا میرسید علامه(ره) به تلاوت قرآن مشغول میشدند، عرض کردم: آقا، چرا در این موقع که هوا تاریک است قرآن میخوانید؟ فرمودند: قرائت قرآن به نور چشم میافزاید؛ همانگونه که بصیرت دل را افزایش میدهد.
جواد آبی، شماره اشتراک ١١٦١٩، از بهار
به نقل از: رمز موفقیت علامه طباطبائی
• سخاوت بیمانند
حضرت عبدالله بن جعفر طیار(ره) یک روز از نخلستانی عبور میکرد، غلامی را دید که در سایة نخلی نشسته و در پیش روی او سگ مفلوکی زانو زده است، غلام از توبرة خود قرص نانی بیرون آورد و به پیش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گردة دیگری برآورد و باز به سگ داد که آن را نیز خورد. باز برای سومین بار آخرین قرص نانی را که در توبره داشت پیش سگ انداخت.
عبدالله پیش رفت و از غلام پرسید: جیرة روزانة تو چند قرص نان است؟ گفت: سه قرص نان. عبدالله گفت: سه قرص نان داشتی و به این حیوان دادی، پس خود تو چطور روزگار میگذرانی؟ گفت: این حیوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزیام خواهد رسید.
عبدالله متعجب شد و بر جوانمردی آن غلام آفرین گفت. نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خریداری نمود و غلام را نیز خریده و آزاد ساخت و سپس نخلستان را به وی بخشید.
حمید رضا شهامتمنش، شمارة اشتراک ١٠٤٤٠، از اصفهان
• امداد غیبی
حسابی کلافه شده بودم. گرما را هم که تحمل میکردیم، پشهها اصلاً قابل تحمل نبودند. چند قدم آن طرفتر یکی از بچهها خوابیده بود و ملحفهای خیس را روی صورتش انداخته بود. صدایش زدم، صورتش زیر ملحفة خیس تکانی خورد.
چیه، خوابی؟ میبینی که نیستم، نامردا از روی ملحفه هم نیش میزنن.
کنار گوشم وزوز میکردند، دستم محکم تو هوا چرخید و مشت شد؛ یکیشونو گرفتم. پس فقط نهصدو نود و نه تای دیگر مونده. بریم تو سنگر. اون وقت گرما ده برابر میشد، پشهها هم در خدمتند.
ملحفه و بالشم را برداشتم، نگاهش کردم، خوابیده بود.
گفتم: یه ملحفه خیس میکنیم و آویزون میکنیم جلوی سنگر.
سرش را از زیر ملحفه بیرون کرد. ذوق زده نگاهم میکرد؛ بعضی وقتا حرفای بدی نمیزنی، به امتحانش میارزه.
بلند شد و وسایلش را جمع کرد. وارد سنگر شدم که صدای انفجار خمپاره، زمین را لرزاند؛ خوابیدم کف سنگر.
گرد و خاک وارد سنگر میشد. آمدم بیرون، سر و صورت خاک آلودش را پاک میکرد، از روی زمین بلند شد، بالش هم زیر بغلش بود. خندهاش گرفت، چطوری با پشهها؟!
گفت: امداد غیبی بود، به خود خدا قسم، آگه دروغ بگم.
ناقل خاطره: همایون مختاری
زهرا یوسفی، شمارة اشتراک١٤٦٤٢، از کمیجان
به نقل از: درگیری در پد چهار
صحبت اغیار
ای دل ز چه رو طاعت دلدار نکردی
خوفی ز عذاب و شرر نار نکردی
یک عمر تو را داد خدا مهلت و هیهات
دل را بری از صحبت اغیار نکردی
گفتم که مکن پیروی از نفس بداندیش
کردی تو از او پیروی و عار نکردی
دستی به سر طفل یتیمی نکشیدی
وز پای به ره مانده برون خار نکردی
در مرگ کسی قطرة اشکی نفشاندی
همدردی خود را به کس اظهار نکردی
صدبار بدی کردی و دیدی ثمرش را
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
فرستنده: محمدعلی میرجلیلی، شمارة اشتراک ٥٢٦٩ ، از یزد
دفتر حیات
در دفتر حیات نمودم شبی نگاه
یک نقطه دیدم از سیهی چون شب سیاه
آشفته و شکسته خطوطی به گرد آن
تاریکتر ز چهرة مرگ و رخ گناه
گفتم به عقل معرفت آموز، همتی
تا وا رهم به رهبری تو از اشتباه
این است شرح هستی و معنای زندگی
ای دل بگیر عبرت و ای دیده کن نگاه
آری نکرده در افق زندگی طلوع
مهر نشاط، ماه طرب، اختر رفاه
خوشبخت آنکه از سر دنیا گذشت و رفت
هرگز ندوخت دیده بدین پست جایگاه
فرستنده: رضا شاکراردکانی، شمارة اشتراک ٥٨٧٣ ، از اردکان
به نقل از: مجموعه شعر بارش نور، سرودة محمد حسین بهجتی(شفق)
تمنای وصال
مشکلی دارم به دل ناگفتنی
زان سبب ناید به چشمم خفتنی
رازها دارم ولی ای جان من
جان عالَم کی شود مهمان من
دیده دارد در فراغت اشکها
بر جمالت ماه دارد رشکها
جان، تمنای وصالت میکند
دیدن یک دم جمالت میکند
مرغ دل دارد هوای آشیان
در کنارت اندرون بوستان
تن چه گویم زار و سرگردان توست
خسته اما گوش بر فرمان توست
شعر از: پروین خدابندهلو
فرستنده: پروین خدابندهلو، شمارة اشتراک ١٦٩٣٥، از اردلان ـ قزوین
یوسف زهرا بیا
ای که هستی از تو شد زیبا، بیا
پادشاها! یوسف زهرا بیا
چشم شیعه انتظارت میکشد
تا مگر شادان شود دلها! بیا
تو امیری، شیعه میباشد سپاه
ای امام مهربان ما! بیا
سینهها از هجر تو گردیده تنگ
ای که باشد سینهات سینا! بیا
مشکلات ما شده افزون ز پیش
رافع سختی و مشکلها! بیا
بین این مردم بمانده شیعهات
بیکس و بییار و بس تنها! بیا
غیر تو زیبندة ارشاد نیست
تا کنی ارشاد این دنیا! بیا
فرستنده: یوسف ابراهیمی، شمارة اشتراک ١٢٤٦٧، از آمل
● یادآوری:
١. هر یک از مطالب خواندنی (شعر، داستان، لطیفه، حکایت، خاطره، نکتة علمی، دانستنیها و نظایر آن) پنج امتیاز دارد؛ بنابراین امتیاز کامل به کسانی تعلّق میگیرد که حداقل چهار مورد از موضوعات مذکور را ارسال نمایند.
٢. مطالب ارسالی برای بخش خواندنیها حتماً با نام منبع به ویژه نام شاعر ذکر شود.
٣. مطالبی در اولویت چاپ قرار میگیرند که مستند باشند.
٤. به ده نفر از کسانی که بهترین مطالب خواندنی را ارسال نمایند، جوایزی به قید قرعه اهدا خواهدشد.
٥ . آخرین مهلت ارسال خواندنیها (٣١/٦/٨٧) میباشد.