معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
پرسمان
صالحى ناد على
مزاحمت تلفنی
ازدواج فرزندان حضرت آدم(ع)
حکمت خلقت شیطان
قاتل شیطان
موفقیت و شانس و اقبال
معراج پیامبر(ص)
توکل به خدا
توجه خدا به انسان
• مزاحمت تلفنی
خانم غ ـ ج، از تربت جام
□ اگر دخترى از طريق تماس تلفنى، کسی را مدتی اذيت كند، بدون اينكه قصد بدى داشته باشد و فقط بخواهد براى خود تنوع ايجاد نمايد، آيا اين كار اشكال دارد؟ به طور كلى گفت و گوى يك دختر با جنس مخالف چگونه است؟
○ چون اين پرسش جنبة عمومى دارد و ممكن است تعداد بىشمارى از پسران و دختران به آن مبتلا باشند، ابتدا يك جواب اجمالى مىدهيم و سپس به تفصیل پاسخ میگوییم تا انشاءالله براى همگان راهگشا باشد.
پاسخ اجمالی: مطلق اذيت كردن، جايز نيست مگر اينكه طرف مقابل پس از فهمیدن موضوع، راضى باشد و آن را صرفاً يك شوخى دوستانه تلقّی کند. همچنين صحبت كردن يك دختر با نامحرم اگر موجب فتنه و فساد نباشد باز هم اشكالى ندارد، اما اگر موجب حواسپرتى جنس مخالف شود و يا احتمال انحراف و آلودگى داده شود، جايز نمىباشد.
جواب تفصيلی: انسان در زندگى اجتماعى خود چارهاى جز ارتباط با همنوعان ندارد، در غير اين صورت، تبادل اطلاعات و پيامها و نيز مشاركت در فعاليتهاى اجتماعى، ميسّر نخواهد بود. طبيعى است كه بخشى از اين ارتباط به صورت گفت و شنود انجام مىگيرد.
از دير باز به دليل اين ضرورت، بحث جواز ارتباطِ گفتارى ميان زن و مرد مطرح بوده و ديدگاههاى متفاوتى ارائه شده است.
اصل گفتوگوى معمولى بين زن و مرد اعم از محرم و نامحرم، از نظر قرآن كريم، بلامانع است.
مواردى از گفتوگو بين زنان و مردان نامحرم در قرآن كريم آمده است؛ مانند:
١. گفتوگوى حضرت زكريا با حضرت مريم: حضرت زكريا كفالت حضرت مريم را بر عهده داشت و به عبادتگاه او مىرفت و با او سخن مىگفت، با اينكه با ايشان محرم نبود: «یا مريم انّى لك هذا قالت هو من عند الله».
٢. گفتوگوى حضرت سليمان با ملكة سبا: داستان ملاقات ملكة سبا با حضرت سليمان(ع) و گفتوگوى آن دو با يكديگر در سورة نمل، آية ٤٤ آمده است.
٣. گفتوگوى حضرت موسى(ع) با دختران حضرت شعيب در كنار چاه مَديَن هنگام آب دادن به گوسفندان: «فجائته احداهما تمشى على استحياء قالت انّ ابى يدعوك ليجزيك اجر ما سقيت لنا».
در اينگونه موارد، چون اينان از پيامبران الهى و شخصيتهاى برجسته و ممتاز هستند، عملشان براى ديگران حجّت است. از طرفى، نقل اين گفتوگوها در قرآن بدون اينكه عمل آنان را تخطئه يا مذمت كند، دليل بر جواز و ممنوع نبودن آن از ديدگاه قرآن است. بنابراين مىتوان نتيجه گرفت كه: اصل رابطة گفتارى زن و مرد نامحرم در شرايط عادى و بدون ريبه، ممنوعيتى ندارد.
اين نكته از داستانهاى شخصيتهای دیگر اعم از معصوم و غير معصوم نيز استفاده مىشود؛ مانند گفتوگوى زنان با پيامبر اكرم(ص) و حضرت على(ع)، گفتوگوى سلمان با حضرت فاطمه(س) و... .
در اينجا به سه مورد از اين گفتوگوها اشاره مىكنيم:
هند، همسر ابوسفيان، نزد پيامبر(ص) رفت و گفت: اى رسول خدا! ابوسفيان، مرد بخيلى است و هزينة زندگى من و فرزندم را نمىدهد و خرجم را مخفيانه از جيبش برمىدارم، بدون اينكه متوجه شود. آيا با اين كار بر عهدة من چيزى هست؟ پيامبر(ص) فرمود: براى هزينة خود و فرزندت به مقدار متعارف بردار.
ابنعباس مىگويد: حضرت فاطمه(س) به سلمان گفت: اين پيراهن مرا بگير و نزد شمعون يهودى ببر و به او بگو: فاطمه دختر محمد(ص) مىگويد: در مقابل آن، يك مَن خرما و يك مَن جو قرض بده... .
خواهران محمدبن عميد گفتند: به محضر امام صادق (ع) مشرّف شديم و عرض كرديم: آيا زن مجاز است برادر دينى خود را زيارت كند؟ فرمود: بلى، عرض كرديم: مصافحه چطور؟ فرمود: اگر از روى لباس باشد، اشكال ندارد. سپس يكى از خواهران پرسيد: اين خواهر من به ديدار برادرانش مىرود. امام به وى فرمود: هر گاه به ديدار برادر دينىات مىروى، لباسهاى رنگارنگ نپوش.
البته در طرف مقابل، رواياتى ديده مىشود كه در ظاهر، ارتباط گفتارىِ زن و مرد نامحرم را ممنوع دانسته و آن را مذمت كرده است؛ مانند:
ـ پيامبر اكرم(ص): «زنان با مردان نامحرم سخن نگويند.»
ـ امام على(ع): «سخن گفتن با زنان، انسان را گرفتار و دل را منحرف مىكند.»
ـ امام على(ع): «سخن گفتن با زنان را كم كن تا بزرگوارىات كامل گردد.»
ـ امام صادق(ع): «سخن گفتن با زن، يكى از دامهاى شيطان است.»
بايد توجه داشت كه با اين گونه روايات، بر فرض صحت سند، نمىتوان ارتباط گفتارى بين زن و مرد نامحرم را حرام دانست، چرا كه اولاً: همانطور كه قبلاً اشاره شد، از قرآن كريم جواز چنين ارتباطى فهميده مىشود و در اين صورت نمىتوان روايات مخالف اين حكم قرآنى را پذيرفت. اينگونه روايات به گونهاى تفسير مىشوند كه با قرآن در تضاد نباشند؛
ثانياً: بسيارى از اين روايات، اطلاق دارند و سخن گفتن را با هر زنى و لو محرم باشد مذمّت مىكند و يا ممنوع مىداند و حال آنكه هيچ كس و هيچ دليلى بر ممنوعيت سخن گفتن با محارم وجود ندارد، پس نمىتوان به آن استناد كرد؛
ثالثاً: زبان اين روايات، زبان پيشگيرى و سفارش است، نه تكليف و تحريم.
اين قبيل روايات در صدد بيان خطرى است كه ممكن است از اين ناحيه دامنگير زن و مرد شود و بر ممنوعيت ارتباط گفتارى زن و مرد نامحرم دلالت ندارد.
با روشن شدن اين موضوع، پرسش ديگرى دربارة كيفيت اين ارتباط و چگونگى سخن گفتن و طرز اداى كلمات مطرح مىشود كه آيا زن اجازه دارد در مدرسه، دانشگاه، محيط كار و يا در جاهاى ديگر با جنس مخالف با عشوه و ناز سخن بگويد و يا از طريق تماسهاى تلفنى حرفها و كلماتى را بر زبان جارى كند كه او را تحريك کند و آيا در اين زمينه محدوديتى دارد يا نه؟
قرآن كريم در بيانى زيبا، زنان را از «خضوع در گفتار» نهى كرده و فرموده است: «فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض و قلن قولاً معروفاً؛ به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند و به شيوة پسنديده سخن بگوييد.»
نزول این آيه دربارة همسران پيامبر اكرم(ص)، بر اختصاصى بودن اين حكم براى آنان دلالت نمیکند، به ويژه اينكه با «فاى» سببيت آمده و فرموده: «فيطمع الذى...» تا اشاره كند به عليّت اينگونه سخن گفتن در تحريك و تهييج مردان. و چون اين علت در كيفيت گويش جنس زن وجود دارد و مربوط به طبيعت زن است، پس عموميت دارد و مختص همسران پيامبر نيست.
پس از آنكه قرآنكريم زنان را از كيفيت نامطلوب ارتباط گفتارى نهى مىكند، با جملة «و قلن قولاً معروفاً»، به بيان كيفيت صحيح گفتوگو اشاره مىكند و به قرينة مقابله مىفهميم كه «قول معروف» چيزى است در مقابل خضوع در قول. و آن گفتارى است كه در طرز اداى آن ناز و كرشمه و ادا و اطوار وجود دارد و مخاطب را به طمع مىاندازد و دل او را جلب مىكند.
بنابراين، درست است كه زن اجازه دارد با جنس مخالف ارتباط گفتارى داشته باشد اما بايد به گونهاى سخن بگويد كه حالت تسليم و انقياد در مقابل مخاطب از آن استفاده نشود. و همچنين بر مرد است كه در گفتوگوى خود با زن نامحرم، به گونهاى سخن بگويد كه او را نسبت به مسائل جنسى و ارتباط نامشروع به طمع نيندازد.
جالب اين جاست كه از اين جملة كوتاه «و قلن قولاً معروفاً» اين مطلب نيز استفاده مىشود كه زن مجاز نيست با مرد نامحرم از هر درى سخن بگويد و به مطايبه و شوخى بپردازد، بلكه بايد سخن معروف و مطالب پسنديده و خوب بگويد، آن هم در حد ضرورت.
پيشوايان دينى ما نيز اين نكته را به مردم تذكر دادهاند.
پيامبر اكرم(ص) در خطبهاى در اواخر عمر خویش فرمودند: «هر مردى كه با زن نامحرم شوخى كند خدا به اندازة هر كلمهاى كه با او در اين دنيا سخن گفته است، هزار ماه او را در آتش حبس مىكند.»
به زنان نيز فرمودند: «هر زنى كه از مرد نامحرمی اطاعت كند تا نسبت به وى مرتكب گناهى شود يا مقدمات گناه را انجام دهد و يا با او شوخى كند، گناه آن زن نيز برابر مرد خواهد بود.»
ابوبصير مىگويد: به زنى قرآن مىآموختم، يكبار با او شوخى كردم. وقتى خدمت امام باقر(ع) رسيدم، امام فرمود: اى ابا بصير! به آن زن چه گفتى؟ من روى خود را از خجالت پوشاندم. امام فرمود: ديگر تكرار نشود.
با این توضیحات مشخص میشود که شوخىهاى كلامى، چه به طور مستقيم و چه از طريق تماسهاى تلفنى، ممنوع و حرام است و بايد از آن اجتناب كرد.
هر چند اين شوخىها از ابتدا با قصد وقت گذرانی انجام مىشود ولى كم كم به قصد لذت بردن صورت میگیرد و در نهايت به جاهاى باريك كشيده مىشود و علاوه بر اينكه سبب فرو ريختن ديوار شرم و حيا ميان زن و مرد نامحرم مىگردد، حريم عفت و پاكدامنى را نیز تهديد مىكند، انسان را به پرتگاه گناه نزديك مىنمايد و با گذشت زمان به صورت عادت در مىآيد.
ريشة بسيارى از مفاسد و معضلات اجتماعى همچون: اختلافات خانوادگى، طلاق و از هم پاشيده شدن خانوادهها و تعرض به نواميسها را مىتوان در همين ارتباط، جست و جو كرد. بنابراين، شايسته است كه:
اولاً: دختر و پسر در غير موارد ضرورى، با نامحرم ارتباط كلامىِ كمترى داشته باشند تا قلب آنان از وسوسههاى شيطانى محفوظ باشد؛
ثانياً: در مواردى كه سخن گفتن به هر دليل براى آنان ضرورت دارد و مجاز به ارتباط گفتارى با نامحرم هستند، به طور متعارف سخن بگويند و از اداى كلمات به طورى كه مخاطب را به طمع جنسى بيندازد پرهيز كنند؛
ثالثاً: از پرگويى و پرداختن به سخنان طنز و شوخى و تماسهاى آنچنانى كه بعضاً دام شيطان است، بپرهيزند.
□ □ □
• ازدواج فرزندان آدم
آقاى محمدحسين قوامى، شماره اشتراك ١٥٢٥٨، از بروجن
□ مسلّم است که اولين خانواده روى كرة زمين، خانوادة حضرت آدم بوده است، سؤال این است که فرزندان او با چه كسانى ازدواج كردند؟
○ دربارة ازدواج فرزندان آدم(ع) سه گفته وجود دارد:
قول اول: فرزندان آدم، هر چند خواهر و برادر بودند، اما با هم ازدواج كردند و اين كار در آن زمان حرام نبوده است.
ظاهر آية اول از سورة نساء اين احتمال را تأييد مىكند. در قسمتى از اين آيه مىخوانيم: «و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانی در روى زمين منتشر ساخت.»
مرحوم علامه طباطبائى ذيل اين آيه مىفرمايد: قرآن، منشأ انتشار افرادِ انسان را تنها همان زوج اوليه (آدم و حوّا) مىداند و اگر موجود ديگرى هم در كار بود باید چنين بفرمايد: از آن دو و از غير آن دو، انسانها را توليد و منتشر كرديم.
بنابراین مبدأ نسل، منحصر به آدم و همسرش است و در این صورت، به ناچار بايد پسران آدم و حوّا با خواهران خود ازدواج كرده باشند، در حالی كه ما مىدانيم در اسلام و همچنين ـ به طورى كه نقل شده ـ در اديان گذشته، اين نوع از ازدواج حرام است.
براى حل مطلب لازم است بگوييم: اصولاً اين حكم يك حكم تشريعى و تابع مصالح و مفاسد است و حكم تكوينى نيست كه قابل تغيير نباشد. زمام چنين حكمى به دست خداوند است. او هر چه بخواهد مىكند و هر چه اراده بفرمايد فرمان مىدهد. بنابر اين ممكن است روزگارى كه ضرورتى در كار است آن را حلال كند و سپس آن را حرام فرمايد، چه آنكه ديگر ضرورتى در تشريع آن نبوده است.
اگر گفته شود اين ازدواج بر خلاف فطرت است در صورتى كه آنچه را خداوند تشريع مىكند بايد منطبق با فطرت باشد، مىگوييم: متمايل نبودن طبع به اين نوع ازدواجها نه از آن جهت است كه از آن تنفر دارد، بلكه اين عدم تمايل از آن جهت است كه ازدواج خواهر و برادر را موجب اشاعة فحشا و اعمال زشت و از بين رفتن غريزة عفت مىداند و معلوم است كه اين نوع ازدواجها در جامعة جهانى امروز عنوان فجور و فحشا دارد، اما در جامعة آن روز كه فقط چند خواهر و برادر را شامل مىشده و مشيّت خداوند نيز چنين تعلّق گرفته كه عدة آنها زياد شود و منتشر گردند هرگز عنوان فجور و فحشا بر آن منطبق نبوده است.
البته شايد دليل ديگرى نيز بتوان براى آن مطرح نمود و آن اينكه چون خواهر و برادر از كودكى با هم بودهاند، از حيث تمايل جنسى نسبت به هم تنفر طبع دارند و اين به دليل فطرى بودن آن نيست، ولى اگر برادر و خواهرى از نوجوانى از هم جدا باشند و مثلاً پس از پانزده سال به هم برسند، بدون شك نسبت به هم احساس ميل جنسى خواهند داشت، اما عرف اجتماع و ممنوعيت شرع و دين مانع از اين مىشود كه خواهر و برادر با هم ازدواج كنند.
در تفسير نمونه، ذيل آية مورد نظر آمده است: از اين تعبير استفاده مىشود كه تكثير نسل فرزندان آدم، تنها از طريق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثى در آن دخالت نداشته است. لازمة اين سخن آن است كه فرزندان آدم (برادر و خواهر) با هم ازدواج كرده باشند، زيرا اگر آنها با نژاد و همسران ديگرى ازدواج كرده باشند، «منهما» (از آن دو) صادق نخواهد بود.
اين موضوع در احاديث متعددى نيز وارد شده است و زياد هم جاى تعجب نيست، چه اينكه طبق استدلالى كه در بعضى از احاديث از ائمة اهلبيت نقل شده، اين ازدواجها مباح بوده، زيرا هنوز حكم تحريم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود.
در اينجا به روايتى اشاره مىكنيم كه كتاب احتجاج از حضرت سجاد (ع) نقل كرده است: آن حضرت ضمن گفتارى كه به مردى قرشى بيان مىداشت، داستان ازدواج هابيل با لوزا (خواهر قابيل) و قابيل با اقليما (خواهر هابيل) را شرح مىداد، در اين هنگام آن مرد قرشى به حضرت گفت: آيا اين دو برادر با خواهران خود، در آميختند؟ فرمود: آرى. قرشى گفت: اين كارى است كه امروز «مجوس» انجام مىدهد. راوى مىگويد: حضرت فرمود: مجوس بعد از آنكه خداوند اين عمل را حرام فرمود، مرتكب آن شدند. سپس به او فرمود: اين مطلب را انكار مكن، چه آنكه روش الهى بر اين جارى شده است، مگر نه اين است كه خداوند همسر آدم را از خود او آفريد و سپس براى او حلالش كرد. و اين هم يكى از روشهاى آنها بود كه بعد از آن خداوند حرامش كرد... .
قول دوم: هرگز فرزندان آدم با هم ازدواج نكردهاند بلكه آنان «با بازماندگان انسانهاى پيشين ازدواج كردهاند، زيرا طبق رواياتى، آدم، اولين انسان روى زمين نبوده است. مطالعات علمى امروز نيز نشان مىدهد كه نوع انسان احتمالاً از چند ميليون سال قبل در كرة زمين زندگى مىكرده، در حالى كه از تاريخ پيدايش آدم تاكنون زمان زيادى نمىگذرد. بنابراين بايد قبول كنيم كه قبل از آدم انسانهاى ديگرى در زمين مىزيستهاند كه به هنگام پيدايش آدم، در حال انقراض بودهاند. چه مانعى دارد كه فرزندان آدم با باقى ماندة يكى از نسلهاى پيشين ازدواج كرده باشد.»
اين قول صحيح نيست، زيرا به فرض آنكه موجوداتى پيش از آدم خلق شده باشند بدون شك با آدميان سنخيت نداشتهاند تا ازدواج با آنها اتفاق افتاده باشد. ضمن اينكه هيچ حديث و مدركى مبنى بر ازدواج بچههاى آدم با انسان نماهاى قبلى نداريم.
قول سوم: اين قول، مبتنى بر يكى از ديدگاهها دربارة خلقت حضرت آدم است كه به نظرية تكامل و يا ترانسفورميسم معروف است و معتقد است نسل همة موجودات زنده در گذشتة تاريخ و تا امروز همه به يك موجود تك سلولى باز مىگردد. اولين موجود زنده، يك تك سلولى بود كه با گذشت زمان بزرگ شد و آنگاه از وسط دو نيم شد و هر يك از دو نيمة او نيز به دو نيمة ديگر تبديل شدند و همينطور تعدادشان زياد شد و در روند تكاملى حاكم بر نظام طبيعت، هر يك از آنان متناسب با شرايط و آب و هواى محيط زندگى خود، شكل و قيافهاى خاص خود پيدا كردند. اين موجودات زنده تا آنجا تكامل پيدا كردند كه نوعى از آن به انسان تبديل شد. انسانهاى اوليه نيز در حد انسانهاى امروزى نبودند و عقل و هوش چندانى نداشتند. آنان با گذشت زمان رشد كردند و پيش رفتند تا در بين آنان فرد به تمام معنا عاقلى پيدا شد به نام آدم كه خداوند او را از بين انسانهاى آن عصر شايستة مقام نبوت دانست و او را به پيامبری برگزيد.
بر اساس اين ديدگاه، ازدواج فرزندان آدم به طور طبيعى و همانند امروز انجام شده است؛ يعنى پسران آن حضرت با دختران موجود در عصر خودشان ازدواج كردند و دختران ايشان نيز با پسران موجود در همان عصر ازدواج كردند.
البته بايد توجه داشت همانطور كه تفسير نمونه گفته است، قول دوم و سوم، «با ظاهر آية فوق چندان سازگار نيست» و همان احتمال اول بيشتر با آية قرآن متناسب است و هر روايتى كه با ظاهر آيه مورد نظر تطابق دارد بر روايات ديگر ترجيح دارد. ضمناً آن احاديثى كه مىگويند: پسران آدم با جنّيه يا حوريه ازدواج كردهاند، از احاديث ساختگى و اسرائيليات است.
□ □ □
• حکمت خلقت شیطان
آقاى روحا.. كرمىالوندى، شمارة اشتراك ١١٦٦٤، از سنقرـ فارسینج
□ با اينكه خداوند مىدانست شيطان سرچشمة همة بدىهاست چرا او را آفريد؟
○ در نظام آفرينش «آفريدهاى كه نبايست آفريده شده باشد و يا بد آفريده شده باشد وجود ندارد، همه چيز زيبا آفريده شده و همه چيز به جا آفريده شده و همه چيز مخلوق ذات احديّت است.»
در قرآنكريم مىخوانيم: «الذى احسن كل شىء خلقه؛ او كسى است كه هر چيز را نيكو آفريده است». بنابراین شيطان نیز در جاى خود نيكو آفريده شده است و شيطنت و گمراه ساختن او حكمت و فلسفهاى دارد.
استاد مطهرى (ره) در اين باره مىفرمايد:
«از همه شگفتتر اين است كه بر حسب منطق قرآن، خدا خودش به شيطان، پُست و مقام اضلال و گمراه سازى را اعطا فرموده است. در اين باره قرآن كريم مىفرمايد: ’’هر كه را از فرزندان آدم مىتوانى بلغزان، با سواره نظام و پياده نظامت بر آنان بتاز، در ثروت و فرزندان آنان شريكشان شو و نويدشان ده؛ شيطان جز دروغ و فريب نويدشان نمىدهد.‘‘ گويى شيطان آمادگى خود را براى تحويل گرفتن پست اضلال، اعلام مىدارد؛ آنجا كه مىگويد: به اين سبب كه مرا گمراه ساختى، بر سر راه ايشان خواهم نشست، آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان و از راست و از چپشان خواهم آمد و بيشتر آنان را سپاسگزار نخواهى يافت.»
٢ـ قلمرو فعاليت شيطان، انسان و انديشة اوست كه از طريق وسوسه صورت مىگيرد. متفكر شهيد مرتضى مطهرى(ره) مىفرمايد: «شيطان فقط در وجود بشر مىتواند نفوذ كند، نه در غير بشر. قلمرو شيطان در وجود بشر نيز محدود است به نفوذ در انديشة او، نه تن و بدن او. نفوذ شيطان در انديشة بشر نيز منحصر است به حد وسوسه كردن و خيال يك امر باطلى را در نظر او جلوه دادن، قرآن اين معانى را با تعبيرهاى تزيين و تسويل، وسوسه و امثال اينها بيان مىكند.»
٣ـ انسان موجودى است مختار كه خود او راه خوب يا بد را انتخاب مىكند. قدرت شيطان در حدى نيست كه انسان را مجبور كند و قدرت انتخاب را از او بگيرد. او فقط بر انسانهايى تسلط دارد كه خودشان راه بد را برگزينند و دست ارادت به او بدهند؛ به عبارت ديگر شيطان هرگز نمىتواند وجود كسى را به تسخير خود در آورد و او را وادارد تا كارهاى زشت و منكر انجام دهد، بلكه انسان خودش تصميم مىگيرد كه به وساوس شيطان عمل و يا از آن پرهيز كند. لذا در قرآن مىخوانيم: «انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون انّما سلطانه على الذين يتولّونه؛ همانا شيطان بر مردمى كه ايمان دارند و به پروردگار خويش اعتماد و توكل دارند تسلطى ندارد؛ تسلط او منحصر است به اشخاصى كه خودشان ولايت و سرپرستى شيطان را پذيرفته و مىپذيرند.
به دليل همين سلطة محدود است كه «قرآن از زبان شيطان در جواب كسانى كه او را مسئول گمراهى خويش مىشمارند مىگويد: من در دنيا قوّة اجبار و الزامى نداشتم، حدود قدرت من فقط دعوت بود، من شما را به سوى گناه خواندم و شما هم دعوت مرا پذيرفته و اجابت كرديد، پس مرا ملامت نكنيد، خويشتن را ملامت كنيد كه به دعوت من پاسخ مثبت داديد. ارتباط من با شما صرفاً در حدود دعوت و اجابت بود و بس.»
٤ـ اينكه به شيطان قدرت داده شده كه در حد محدودى نفوذ خود را به انديشة انسان گسترش دهد و او را وسوسه كند، به دليل مختار بودن انسان است. به قول شهيد مطهرى (ره): مرتبة وجودى انسان ايجاب مىكند كه حرّ و آزاد و مختار باشد. موجود مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرار گيرد تا كمال و فعليت خويش را كه منحصراً از راه اختيار و انتخاب به دست مىآيد تحصيل كند.
از جهان دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگـش نشــور اتقيـا
و آن دگر بانگش نفور اشقيا
با توجه به مقدمات ياد شده، فلسفة وجودى شيطان و نقش مثبت او در كل هستى، روشن مىشود. او خلق شده تا زمينة مختار بودن انسان فراهم شود و شيطان او را براى انتخاب و گزينش بد وسوسه كند، و عقل و حجّتهاى ظاهری مانند پيامبران و امامان و كتابهاى آسمانى از طرف ديگر او را به نور دعوت كنند و او با تدبير و قدرت انتخاب خود، از بين اين دو كشش، نور را برگزيند و سرآمد همة مخلوقات گردد و رسالت خليفة الهى را به انجام برساند. بنابر اين درست است كه خداوند به شيطان مهلت داد، اما هرگز انسان را بدون كمك و امداد، در برابر وسوسههاى ابليس رها نكرد و او را به خود وا نگذاشت.
اگر انسان مجبور بود به سوى نور حركت كند، ارزشى نداشت. همچنين اگر مجبور بود راه باطل را برگزيند گناهكار شناخته نمىشد. او با وجود شيطان و عقل، از قدرت اختيار برخوردار شد و مكلّف به گزينش حق و حقيقت گرديد و با انتخاب نيكوى خود عنوان «اشرف مخلوقات» را به خود اختصاص داد.
بنابراين شيطان، آن چنانكه شما گفتهايد، مستحق نابودى نيست، بلكه لازمه نظم اتمّ آفرينش است و در جاى خود نيكوست.
به قول خيام نیشابوری:
جز حكم حقى كه حكم را شايد نيست
حكمى كه زحكم حق فزون آيد نيست
هر چيز كه هست، آنچنان مىبايد
آن چيز كه آن چنان نمىبايد نيست
□ □ □
• قاتل شیطان
□ قاتل شيطان كيست؟
○ پاسخگويى به اين پرسش، نيازمند تجزيه و تحليلى كوتاه است.
اگر مراد شما از شيطان، همان ابليس است كه مانند انسان و جنّ، مخلوقى از مخلوقات خداوند است و براى خود زاد و ولد و مرگ و مير دارد، در اين صورت پاسخ روشن است و آن اينكه آنان نيز مىميرند و موجودى از طرف خداوند مأمور ستاندن جان آنهاست. آنها هم مثل انسان جانشان به موقع به دست ملك الموت و اعوانش گرفته خواهد شد.
اما اگر منظور شما از شيطان، يك مفهوم كلى است؛ يعنى هر چيزى كه شيطنت كند، در اين صورت مىگوييم كه مفهوم كلى قابل مرگ و مير نيست تا از قاتلش پرسيده شود؛ چنانكه انسان كلى قابل كشته شدن نمىباشد.
اگر مقصود شما اين است كه بدانيد شخص ابليس در چه زمانى كشته مىشود پاسخ اين است كه در اخبار و آثار چيزى ديده نشده است. وانگهى، او تا قيامت از خدا مهلت خواسته كه با يارانش به حساب انسانها برسند و خداوند هم به آنها مهلت داده است. بنابر اين شخص ابليس زنده مىماند ولى ياران او مثل انسانها مىميرند و ديگرى جاىگزين مىشود و چون از طايفة جنّيان هستند قتل و كشتار در ميان آنها وجود دارد و ممكن است به دست يكديگر كشته شوند.
□ □ □
• موفقیت و شانس و اقبال
خانم مريم صالحى، شمارة اشتراك ١٢٣٤١، از هیدج
□ آيا مىتوان موفقيت و شكست را به حساب شانس و اقبال گذاشت؟
○ هيچ حادثهاى در اين جهان، بدون علت و به طور تصادفى و شانسى به وجود نمىآيد. هر موفقيت يا شکستی كه براى انسان پيش مىآيد، ثمرة اعمال و رفتار خود اوست.
در قرآن كريم مىخوانيم: «لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت؛ نيكىهاى هر كس از آنِ خود اوست و بدىهايش از آنِ خود اوست.»
البته در نگاهى فراگير و عميقتر و با نگاه به آيات ديگر قرآن، اين حقيقت روشن مىشود كه خوبىهاى انسان در نهايت، معلول توفيق الهى است؛ به ديگر بيان، فضل و هدايت الهى شامل انسان شده است كه او به دنبال خوبىها مىرود. از این رو در قرآن كريم مىخوانيم: «ما اصابك من حسنةٍ فمن الله و ما اصابك من سيّئةٍ فمن نفسك؛ هر چيزى كه به تو رسد از جانب خداست و هر شرّى كه به تو رسد از جانب خودت است.»
از مسائل شخصى كه بگذريم، قرآن كريم دربارة سرنوشت اجتماعى مىفرمايد: «ان الله لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بِاَنْفُسِهِم؛ خداوند چيزى را كه از آنِ مردمى است دگرگون نكند تا آنان خود دگرگون شوند.»
بنابر اين اگر جايى براى شخص يا جامعهاى مشكلى پيش آمد و يا موفقيتی حاصل شد نمىتوان آن را به حساب بخت و شانس گذاشت؛ بدون شك، علت و عاملى آن را به وجود آورده است.
دو يادگار بود نيك و بد كه مىباشد
نتيجة عمل مردمان پاك و پليد
ميان اين دو عمل كردهاند مختارت
كه هر كسى به زمين هر چه كِشت آن دِرَويد
«صابر همدانى»
البته بايد به اين نكته توجه داشت كه بعضى از عوامل موفقيت يا شكست، از چشم ما پنهان است و لذا ما آن را به شانس و اقبال مربوط مىدانيم.
گاهى شكست يا مشكلى كه براى ما به وجود مىآيد تاوان كارى است كه در گذشتهها از ما صادر شده است؛ مثلاً سيلى به گوش كسى زدهايم و امروز همان را مىخوريم؛ همانطور كه بسيارى از اوقات موفقيتها و لحظههاى شيرينى كه در زندگى، نصيب انسان مىشود ثمرة كارهاى خوبى است كه در گذشته انجام داده و او غافل است. خيرات، صدقات، دستگيرى از محرومان، نيكى به پدر و مادر و بسيارى از كارهاى خير ديگر در كسب موفقيت و يا دور كردن مشكلات و خطرها از انسان، بسيار مؤثّر است. بنابر اين در جريانِ زندگى انسان و امور گوارا و ناگوار، شانس و بخت نقشى ندارد و اساساً چنين مقولهاى در فلسفة اسلامى راه ندارد و همة امور بر اساس محاسبات دقيق صورت مىگيرد.
زدست غير ننالم چرا كه همچو حباب
هميشه خانه خراب هواى خويشتنم
***
نابرده رنج گنج ميسّر نمىشود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
آن كو عمل نكرد و عنايتِ اميد داشت
دانه نكشت ابله و دخل انتظار كرد
«سعـدی»
دربارة امور ناپيدا و عكسالعملها گفتهاند:
آنچه دى كاشتهاى مىكنى امروز درو
طمع خوشة گندم مكن از دانة جو
«ظهير»
نگر به خود چه پسندى،جز آن به خلق مكن
چو ندروى به جز از كِشته، هر چه خواهى كار
«ناصر خسرو»
مينداز سنگِ گران از برت
كه چون باز گردد فتد بر سرت
مكن بد كه بد بينى، اى يار نيك
كه نايد زتخم بدى بار نيك
«اسدى»
□ □ □
• معراج پیامبر(ص)
خانم اكرم نوروزلى، شماره اشتراك ١١٩٨٣، از شبستر
□ من بسيار علاقهمندم که مسائل مربوط به معراج پيامبر(ص) را بدانم، لطفاً چند كتاب در اينباره معرفى كنيد؟
○ معراج، يعنى عروج و بالا رفتن. پيامبر اكرم (ص) در يك شب با همين جسم عنصرى از مسجد الحرام به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمان چهارم تا سدرة المنتهى و بالاتر از آن عروج كرد.
قرآنكريم در آية اول سورة اسراء بر سير شبانة پيامبر(ص) از مسجد الحرام به مسجد الاقصى، با هدف ديدن آثار عظمت خداوند تصريح كرده است، ولى در آيات ابتدايى سورة نجم (آيات١ تا ١٧) به رفتن آن حضرت به سدرة المنتهى و ملاقات با جبرئيل امين و ديدن نشانههاى بزرگى از عظمت خداوند اشاره دارد.
در جاى خود به اثبات رسيده كه اين دو حركت به صورت معجزه انجام شده است؛ يعنى فاصله بين مسجد الحرام و بيت المقدس كه بيش از يكصد فرسخ مىباشد، در يك شب رخ داده است. همچنين ملاقات جبرئيل نزد سدرة المنتهى و رفتن پيامبر به بالاتر از آن كه ديگر جبرئيل را ياراى همراهى نبود، بدون برخوردارى از تكنولوژى پيشرفته و يا رعايت قوانين فيزيكى، و به صورت اعجاز رخ داده است.
دربارة مسائل ياد شده و همچنين چگونگى اين حركت و مفهوم سدرة المنتهى و كيفيت معراج با توجه به علوم جديد و... كتابها و بحثهاى مختلفى ارائه شده است كه براى استفادة بيشتر برخى را معرفى مىكنيم:
١ـ سيماى معراج پيامبر (ص)، نوشتة محمد محمدى اشتهاردى؛
٢ـ معراج از ديدگاه قرآن و روايات، نوشته محسن اديب بهروز؛
٣ـ اسرار معراج، نوشته قرنى گلپايگانى؛
٤ـ معراج پيامبر، نوشته عليرضا زكىزاده؛
٥ ـ ترجمة تفسير الميزان، ذيل آيات سورة اسرا و سورة نجم؛
٦ ـ تفسير نمونه، ج١٢، ذيل آيات سورة اسرا و سورة نجم.
□ □ □
• توکل به خدا
□ توكل به خدا چگونه است و بهترين راه براى بيشتر شدن توكل به خدا چيست؟
○ اولاً: توكل يعنى «به ديگرى اعتماد كردن، وا گذاشتن كار به وكيل، كار خود را به خدا وا گذاشتن و به اميد خدا بودن». در حقيقت، توكل همان كار متداولى است كه در اجتماعات ديده مىشود، شخصى، فردى را جاىگزين خود مىكند تا به كارش رسيدگى كند.
ثانياً: در توكل به خدا، شخص مؤمن به دليل شناختى كه از خدا دارد و قدرت و لطفى كه در او مىبيند، او را مىپسندد و مىپذيرد و كار خود را به او وا مىگذارد و مىگويد: «اُفوّض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد؛ كار خود را به خدا وا مىگذارم، چرا كه او آگاه به بندگان است.»
كار خود را به خدا باز گذار اى حافظ
اى بسا عيش كه با بخت خداداد كنى
ثالثاً: اين توكل با عمل همراه است. شخص متوكل با تدبير و مآل انديشى و تلاش خستگىناپذير به اصلاح امور مىپردازد و در عين حال چون خود او به عاقبت و آيندة خويش به طور صد در صد يقين ندارد و از پشت صحنهها آگاه نيست، به خداى آگاه به همة امور و توانا توكل مىكند و از او مىخواهد امورش را در راستاى خير و صلاح و سعادت او ترسيم و تنظيم كند. بنابراين نمىتوان دست روى دست گذاشت و در انتظار توفيقات الهى نشست.
مرد عرب زبانى در حضور پيامبر اكرم (ص) شتر خود را رها كرد و گفت: توكّلت على الله. آن حضرت فرمود: «اعقلها و توكل؛ شتر را پابند بزن و آنگاه بر خدا توكل كن.»
گفت پيغمبر به آواز بلند
با توكل زانوى اشتر ببند
رمز «الكاسب» حبيب الله شنو
از توكل در سبب كاهل مشو
در توكل، جهد كسب اولىتر است
زانكه در ضمن محبت مضمر است
گر توكل مىكنى در كار كن
كشت كن، پس تكيه بر جبّار كن
«مولوى»
روزى اميرمؤمنان على (ع) گروهى از مردم را ديد كه با وجود صحت و سلامتى، كار را رها كرده و گوشة مسجد نشسته بودند، پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: ما متوكّلانيم، بر خدا توكل داريم. آن حضرت فرمود: شما مُتَأكِّل هستيد، نه متوکل؛ يعنى سربار اجتماعيد و از دسترنج ديگران مىخوريد.
رابعاً: بهترين راه براى بيشتر شدن توكل اين است كه بپذيريم خدا منشأ همة كمالات و خوبىهاست و اين جهانِ با عظمت با همة سنّتها و قوانين حاكم بر آن و همة مخلوقات و آنچه ما آن را كمال و خوبى مىشناسيم، همه به يك كانون علم و قدرت و حكمت وابسته است و تحت اراده و تدبير او اداره مىشود، به طورى كه اگر او نخواهد سنگ روى سنگ بند نمىشود. با اين اذعان و اعتقاد است كه فرد متوكل از غير خدا صرف نظر مىكند و فقط به او تكيه مىزند.
غافل زخدا، تكيه به مردم كرديم
كوه و درّه را راه توهّم كرديم
با اين همه تابلو و علامت، خود را
در پيـچ و خم جاده و دل گم كرديم
«جواد محدّثى»
انسانى كه به خدا توكل كند همه چيز دارد و درك اين واقعيت، باعث فزونى روح توكل است.
زاهدى پير به بارگاه مقتدرترين سلطان زمان راه يافت. سلطان گفت: من به پرهيزكارى كه چنين به اندك قانع و خشنود است، رشك مىبرم!
زاهد گفت: من به اعلا حضرت و جلالت مآبى كه حتى به كمتر از آنچه من دارم قانع است، غبطه مىخورم!
سلطان، خشمگين شد و گفت: منظورت چيست و حال آنكه سرتاسر اين ملك از آن من است.
پيرمرد گفت: چنين است، اما من موسيقى افلاك را خوب مىدانم، من صاحب تمام رودها و كوههاى دنيايم، ماه و خورشيد به من تعلّق دارد، زيرا من خدا را در روح خود جاى دادهام، اما اعلا حضرت، فقط همين قلمرو را داريد!
نداى فرد متوكل در برابر خداى بزرگ اين چنين است كه خطاب به خدا مىگويد: «چگونه به غير تو اميد داشته باشم در صورتى كه هر خير و نيكويى به دست توست و چگونه تو را فراموش كنم در صورتى كه تو پيوسته مراقب حالم هستى.»
بگشاى درى كه در گشاينده تويى
بنما كارى كه ره نماينده تويى
من دست به هيچ دستگيرى ندهم
كايشان همه فانيند و پاينده تويى
هنگامى كه برادران يوسف (ع) مىخواستند او را به چاه بيندازند، يوسف (ع) خنديد، برادرانش تعجب كردند كه در اين مصيبت چه جاى خنده است!
حضرت يوسف(ع) راز خندة خود را بيان كرد و گفت: فراموش نمىكنم روزى را كه به شما برادران نيرومند نظر افكندم و خوشحال شدم و با خود گفتم كسى كه اين همه يار و ياور قوى دارد، چه غم از حوادث سخت خواهد داشت! آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه مىبرم اما پناهم نمىدهيد. خدا شما را بر من مسلط ساخت تا بياموزم كه به غير او، حتى به برادرانم تكيه نكنم!
يوسف مصر شنيدى كه ز اِخوان چه كشيد
چه توقع زعزيزان دگر بايد داشت «كليم كاشانى»
بنابراين براى افزايش روح توكل در خود تا مىتوانيد بر ميزان اعتقاد و ايمانتان بيفزاييد، به اينكه خدا سرسلسلة همة كمالات است و همة خوبىها از او نشأت مىگيرد.
□ □ □
• توجه خدا به انسان
□ از كجا بفهميم خدا به ما توجه دارد؟
○ اولاً: رحمت خدا وسيع است و شامل همة افراد و مخلوقات مىشود و حتى بر اساس جملة «يا من سبقت رحمته غضبه» كه در دعاى جوشن كبير آمده، رحمت و لطف او بر غضب و خشمش پيشى گرفته است.
همة انسانها از اين لطف و نظر پروردگار بهرهمند هستند، كافى است سرى به خود و اطرافتان بزنيد و با ديدن بيمارستانها، تيمارستانها و جاهاى ديگرى كه انسانهاى ضعيف، بيمار، معلول و يا ديوانه را جاى دادهاند و مقايسة آن با چيزهايى كه شما از آن برخورداريد، لطف الهى و دست نوازش او را بر سرتان لمس كنيد. تندرستى، سلامتى، عقل، عاطفه، امنيت، آسايش، دين و الگوهاى تمام عيار براى بشر يعنى پيامبران و اولياى خاص خداوند، همه لطفى است از الطاف بىكران الهى كه بر افرادى همچون شما فرود آمده است.
مشكل ما اين است كه غافليم وگرنه محبت و لطف و نعمتهاى خدا را به خوبى مشاهده مىكرديم.
ثانياً: براى اينكه بدانيم مشمول عنايات خدا هستيم يا خير، كافى است ببينيم در زندگى شخصى يا اجتماعى خود مرزها و حدود را رعايت مىكنيم یا نه، جرئت تخلّف از فرمان الهى را داریم یا نداريم و آیا به اموال ديگران دست دراز مىكنيم یا نه؟ اگر کارهای ناپسند را انجام نمیدهیم، اين خود لطف الهى است، وگرنه اهل نماز و عبادت نبوديم و در صدد رفع گرفتارى از همنوعان بر نمىآمديم و دلمان براى ديگران نمىتپيد.
در دعاى ابوحمزة ثمالى به خوبى به نشانههاى رانده شدن از درگاه الهى اشاره شده است. در اين دعا مىخوانيم: خدايا! توبهاى به من عطا كن كه ديگر تا هستم هرگز معصيت نكنم. اى خداى جهانيان! كار خير را بر قلبم الهام كن و در عمل به آن توفيقم ده. خدايا! من هر وقت خود را آمادة فرمانبردارى تو ساختم و خواستم خود را براى اقامة نماز در پيشگاه تو آماده و با تو مناجات كنم مرا به خواب انداختى و حال مناجات را از من باز گرفتى، چه شده است كه من چنين شدهام، شايد مرا از در خانة خود و طاعت و بندگىات دور ساختهاى و يا شايد چون ديدهاى حق بندگىات را سبك شمردهام مرا از درگاهت راندهاى و يا از تو روى گردانيدهام بر من غضب كردهاى، يا چون مرا در جايگاه دروغگويان يافتى از چشم عنايت خود افكندهاى يا ديدهاى شكرگزار نعمتهاى تو نيستم، پس مرا محروم كردهاى، يا مرا در مجالس عالمان نيافتى به خوارى و خذلانم انداختى، يا شايد مرا در ميان غافلان يافتى، پس از رحمت خود دور كردى، يا اينكه اصلاً دوست نداشتى دعايم را بشنوى، پس مرا از خود دور كردى و... .
همانطور كه مىبينيد امام سجاد (ع)، هم به نشانههاى دور شدن از رحمت الهى اشاره كرده؛ مانند: سستى در انجام نماز و يا انجام كار خوب، و هم به عوامل آن اشاره نمود؛ مانند: دروغگويى، ناسپاسى، غفلت، دورى از مجالس عالمان، بد ذاتى و ناپاكى و غير آن.
براى اينكه بيشتر به موضوع پى ببريد بد نيست اين دعا را با توجه به ترجمه و معناى آن چند نوبت بخوانيد.
• پینوشتها:
١. آل عمران (٣) آیة ٣٧.
٢. قصص(٢٨) آیات ٢٥- ٢٣.
٣. سنن ابن ماجه،ج ٢ ، ص ٧٦٩؛ سنن ابى داود، ج ٢، ص ١٥٠.
٤. بحارالانوار، ج ٤٣ ، ص ٧٢.
٥ . فروع كافى، ج ٥ ، ص ٥٢٦.
٦ . دعائم الاسلام، ج ٢، ص ٢١٤.
٧. بحارالانوار، ج ٧٤، ص ٢٩١.
٨ . على بن محمد الليثى الواسطى، عيون الحكم و المواعظ، (چاپ دارالحديث)، ص ٢٠٢.
٩. مستدرك الوسائل، ج ١٤، ص ٢٧٢.
١٠. احزاب (٣٣) آیه ٣٢.
١١. ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج ١٦، ص ٣٠٨.
١٢. شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ج٢، ص٣٠٨.
١٣. همان، ص ٢٨٤.
١٤. بحارالانوار، ج ٧، ص ٢١٣ و ج ٤٦، ص ٢٤٧.
١٥. براى مطالعه بيشتر و افزايش معلومات به مجلة معرفت شمارة ١٢٢ مراجعه كنيد.
١٦. تفسير الميزان، ترجمة محمدرضا صالحىكرمانى، ج ٤، ص ٢٤٦ - ٢٤٥.
١٧. ج ٣، ص ٢٤٧ - ٢٤٦.
١٨. تفسير الميزان، ترجمه محمدرضا صالحىكرمانى، ج ٤، ص ٢٤٩ – ٢٤٨.
١٩. تفسیر نمونه، ج٣، ص٢٤٧.
٢٠. همان.
٢١. مرتضی مطهری، عدل الهی، ص٨١ .
٢٢. سجده (٣٢) آیة ٧.
٢٣. اسراء (١٧) آیة ٦٤ .
٢٤. عدل الهی، ص٨٤- ٨٣ .
٢٥. همان، ص٨٤ .
٢٦. نحل(١٦) آیه ١٠٠ـ ٩٩.
٢٧. ابراهیم (١٤) آیة ٢٢.
٢٨. مرتضی مطهری، عدلالهی، ص٨٢-٨١ .
٢٩. همان، ص٨٢ .
٣٠. بقره (٢) آیة ٢٨٦.
٣١. نساء (٤) آیة ٧٩.
٣٢. رعد (١٣) آیة ١١.
٣٣. فرهنگ فارسی عمید، واژة توکل.
٣٤. میزان الحکمه، ج١٠، ص٦٨٥ .
٣٥. مستدرکالوسائل، ج٢، ص٢٨٩.
٣٦. مفاتیح الجنان، قسمتی از مناجات امیدواران.
٣٧. نادعلی صالحی، گنجینة حکمت، ص٩٢.