معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٠ - شبهای عاشورا - صحفی سید عباس
شبهای عاشورا
صحفی سید عباس
ورودیه...
سرم را از محمل بیرون آوردم و به دوردست خیره شدم. رود فرات مثل ماری در دل کویر پیچوتاب میخورد و از دوردست دیده میشد. ناگهان کاروان از حرکت ایستاد. اسب پدرم (ذوالجناح) که پیشاپیش همه پدر را میبرد، ماند و حرکت نکرد. روی دوپا ایستاد و پریشان شیهه کشید. هر چه پدر یالهایش را نوازش کرد و عنانش را تکان داد، حرکتی نکرد. پدر ناچار اسبش را عوض کرد. آن اسب هم قدم از قدم برنداشت و سم بر زمین کوبید. پدرم هفت اسب را سوار شد؛ اما هیچ یک حرکت نکردند. پدر پیاده شد و چند قدم در آن دشت راه رفت. یک مشت خاک از روی زمین برداشت و بویید. بعد رو کرد به اصحاب و پرسید: «نام این سرزمین چیست؟»
یکی جواب داد: «غاضریه.»
پدر پرسید: «اسم دیگری هم دارد؟»
یکی گفت: «آری آقا! شاطی الفرات.»
پدر گویا با نگاهش اسم دیگری را میجست.
یک نفر گفت: «به اینجا عمورا هم میگویند.»
یک نفر دیگر گفت: «اینجا عقر نام دارد.»
مرد دیگری: «نینوا هم نام دیگر آن است.»
ناگهان یکی گفت: «کربلا!»
پدر انگار جوابش را گرفت. دستهایش را برد طرف آسمان و گفت: «خدایا! پناه میبریم به تو از کربوبلا.» سپس آهی کشید و از زیر ردایش یک مشت خاک بیرون آورد و بو کرد. بعد رو کرد به یارانش و گفت: «این همان خاکی است که جبرییل از طرف خداوند برای پدربزرگم، پیامبر(ص) آورده و به او گفته این تربت حسین است. این دو خاک یک عطر دارند.»
پدر، گویی تمام غصههای عالم یکباره در جانش ریخته بود، ایستاد و رو به ما گفت: «اینجا زمین غم و ماتم است. همگی پیاده شوید و بار و بنهیتان را بر زمین بگذارید. اینجا خوابگاه شتران ماست. این سرای، همان جایی است که خون ما بر زمین خواهد ریخت و پردههای حرمت و بزرگی ما دریده خواهد شد. پیروان ما در آینده برای زیارت قبرهایمان به اینجا میآیند. این خبر را بارها از پدربزرگم پیامبر خدا(ص) شنیدهام.»
دل توی دل نداشتیم و با بهت نگاهش میکردیم. وقتی عمّه زینب خواست از محمل خود پایین بیاید، من در کنار شترش بودم. وقتی پایش به زمین رسید، چنان آهی کشید که دل همه را لرزاند.
شـب اول
به یاد حضرت مسلمبنعقیل(ع)
کاش میشد بنویسم که گرفتار شدم
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم
مرد این شهرم و بر پیرزنی مدیونم
این هم از غربت من بود که ناچار شدم
من بدهکاری خود را به همه پس دادم
به تو اندازهی یک شهر بدهکار شدم
من در این خانه، تو در خانهی خولی، تازه
با تو همسایهی دیوار به دیوار شدم
کاش میشد بنویسم کفنی برداری!
کفنی نیست اگر، پیرهنی برداری!
علیاکبر لطیفیان
شـب دوم
حبیببنمَظاهر (مُظَهَّر) اَسَدی
«حبیب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است. برخی به جای «مظاهر» او را «مظهّر» خواندهاند. ایشان از اشراف و چهرههای سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبیلهی «بنیاسد» بوده است. به گزارش کلبی «حبیب» صحابی رسولخدا(ص) بوده است. همهی تاریخنگاران، نگاشتهاند که او در دوران حضرت علی(ع) مقیم کوفه شده است و همیشه او را همراهی کرده است. او از یاران باوفای آن حضرت بود و در تمام جنگها در خدمت حضرت علی(ع) شمشیر میزده است. حبیب، چنان به امام خود نزدیک بود که از اصحاب سرّ امیرالمؤمنین(ع) و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است.
حبیببنمظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پیش از ماجرای کربلا در کوفه، برای یاری امام حسین(ع) از مردم بیعت میگرفتند. هنگامی که ابنزیاد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت، مردم هم مسلم را تنها گذاشتند و بیعت شکستند، قبیلهی بنیاسد حبیب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسیبی نرسد. هنگامی که امام به کربلا آمد، این دو دوست صمیمی به سوی حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و مأموران ابنزیاد پنهان میشدند و شبها طی طریق میکردند تا به اردوی امام ملحق شدند.
در برخی از مقاتل آمده که هنگام شهادت حبیب، امام فرمود: «آفرین بر تو ای حبیب! تو مردی فاضل بودی که در یک شب، قرآن را ختم میکردی.»
سیدمحمدمهدی موسوی (طلبه و محقق)
شـب سـوم
برای ریحانهی کربلا، رقیه(س)
عاشقم، عاشق عشقی که تو در آن باشی
عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی
زائری آمده، در قلب تو جا میخواهد
صحن زیبای تو را دیده، صفا میخواهد
یک نفر آمده و اذن دعا میخواهد
او مسیحی است؛ ولی از تو شفا میخواهد
باز با شوق، یکی چادر کوچک آورد
دختری نذر نگاه تو، عروسک آورد
یاد آن روز میافتم که اسیرت کردند
اول کودکیات بود که پیرت کردند...
سیدمحسن یثربی (طلبه و محقق)
شـب چهارم
یادی از جناب حرّ
ماجرای پیوستن حرّ به کاروان حسینی را، قطعاً شنیده و میدانید. کوتاه میگویم. فقط و فقط یک چیز باعث شد که حرّ از گرداب ظلمت راهیِ ساحل رحمت شود. فقط ادب بود. ادب او در برابر اباعبدالله(ع) بود که نجاتش داد.
پروردگارا سوگند میدهیم به مقام مقرّبان سیدالشهدا! بچشان طعم آن ادبی که ما را از ظلمت و سیاهی میرهاند...
آمین!
عین. ص (نویسنده)
شـب پنجم
به یاد عون و محمد،
طفلان حضرت زینب(س)
ای فدای دل منوّرتان
ای به قربان چشم کوثرتان
وای بر حال جبرییل، او را
گر برانید روزی از درتان
تو سلیمان و موری آمده است
تا مشرّف شود به محضرتان
کودکانم چه ارزشی دارند؟
جان عالم تصدّق سرتان
کردهام پیش تو، دو آیینه
نذر چشم علیاصغرتان
ظهر دیدی چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان
به امیدی بزرگشان کردم
تا به دستم شوند پرپرتان
گر بگویی بمیر، میمیرند
دست بر سینهاند و نوکرتان
پای تفسیر، شیرشان دادم
پای تفسیر گریهآورتان
پای تفسیر سورهی مریم
سورهی زخمهای پیکرتان
تا که راضی شوی و اذن دهی
پر بگیرند در برابرتان
یادشان دادهام قسم بدهند
بر ضریح کبود مادرتان
بگذار اینکه ذبحشان سازم
پای رگهای سرخ حنجرتان
علیاکبر لطیفیان
شـب شـشم
بازم از واقعهی دشت بلا یاد آمد
خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد
صحنهی شکوهمندی است. قاسم، فرزند کوچک امام حسنمجتبی(ع) که دوازده، سیزده یا چهارده ساله است، عزم میدان کرده است. امام حسین(ع) وصایای برادر بزرگش را اجرا میکند. نوجوان است و رزمجامه به تنش بزرگی میکند. پایش به رکاب هم نمیرسد؛ اما دفاع از امام، کوچک و بزرگ و زن و مرد نمیشناسد. چشمهای بهتزده از مبارزهی قاسم نوجوان، وقتی حسین(ع) را بالای سر او میبینند، کمی آرام میگیرند...
آه از آن دم که شه دین به هزاران تشویش
بر سر قاسم داماد به امداد آمد
سیدعلی رضوی (نویسنده)
شـب هفتم
بأیّ ذَنبٍ قُتِلَت؟
اصغر من کی به زبان آمده
حرمله با تیر و کمان آمده
ارباب مقاتل، برای سیدالشهدا(ع)، سه کودک خردسال که در روز عاشورا شهید شدند، نقل کردهاند. عبدالله رضیع(ع) که ششماهه بوده و در زیارت ناحیهی مقدسه، نامش ذکر شده و در عموم به علیاصغر(ع) مشهور است؛ علیبنالحسینالاصغر(ع) که سه یا چهار ساله بوده و نوزاد نیمروزهای که هنگام اذان و اقامه گفتن پدر در گوشش... چشمههای امید امام غریب، یک به یک میخشکیدند؛ از یک صبح تا ظهر، تا چشمهها کوثر هدایت، برای خلق خدا جاودانه جاری باشد. از جای پاشنهی پای اسماعیل اگر یک چشمهی زمزم جاری شد، از جای چنگهای نوزاد امام غریب، صدها سال است که روی چشمها چشمههای کوثر جاری است.
سیدعلیاکبر رضوی حائری (مهندس مکانیک)
شـب هشـتم
پسری را که بود حُسن، بِه از یوسف مصر
گر پدر، کور چو یعقوب شود جا دارد...
حضرت شاهزاده علیبنالحسین، علیاكبر(ع) جوانی خوشصورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اَشبه مردم بود به حضرت رسالت(ص) و شجاعت از علیمرتضی(ع) داشت. مادر آن جناب ليلی بنت ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی است، و عروةبنمسعود، يكی از سادات اربعه در اسلام و از عظمای معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيهترين مردم به عيسیبنمريم گفتهاند.
بالجمله، آن نازنين جوان عازم ميدان شد و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبيد. حضرت او را اذن كارزار داد. علی(ع) چون به جانب ميدان روان شد، آن پدر مهربان نگاه مأيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت:
«ای پروردگار من! گواه باش بر اين قوم، هنگامی كه به مبارزهی ايشان میرود، جوانی كه شبيهترين مردم است در خلقت، خلق و گفتار با پيغمبر تو و ما هر وقت مشتاق میشديم به ديدار پيغمبر تو، نظر به صورت اين جوان میکردیم. خداوندا! بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرق و پراكنده ساز و در طرق متفرقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضی مگردان؛ چه اين جماعت، ما را خواندند كه نصرت كنند، چون اجابت كرديم آغاز عداوت کردند و شمشير مقاتلت بر ما كشيدند.»
آنگاه بر ابنسعد ملعون صيحه زد كه: «چه میخواهی از ما؟ خداوند قطع كند رحم تو را و مبارک نفرمايد بر تو امر تو را و مسلط كند بر تو بعد از من، كسی را كه تو را در فراش بكشد؛ برای آنكه قطع كردی رحم مرا و قرابت مرا با رسول(ص)مراعات نكردی!» پس به صوت بلند اين آيهی مباركه را تلاوت فرمود:
«اِنَّ اللهَ اصْطفی آدمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلی العالمينَ ذُرِيّةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللهُ سَميعٌ علَيمٌ.»
و از آن سوی، جناب علیاكبر(ع) چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع شد و عرصهی نبرد را به شعشعهی طلعتش كه از جمال پيغمبر(ص) خبر میداد، منور كرد.
همی حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمهی شمشير آتشبار خود گردانيد. به هر جانب كه روی میکرد، گروهی را به خاک هلاک میافكند. آنقدر از ايشان كشت تا آنكه صدای ضجه و شيون از ايشان بلند شد و بعضی روايت كردهاند كه صدوبيست تن را به خاک هلاک افكند. اين وقت حرارت آفتاب، شدت عطش، كثرت جراحت و سنگينی اسلحه، او را به تعب درآورد. علیاكبر(ع) از ميدان به سوی پدر شتافت. عرض كرد كه: «ای پدر! تشنگی مرا كشت و سنگينی اسلحه مرا به تعب عظيم افکند.» حضرت سيلاب اشک از ديده باريد و فرمود: «واغوثاه؛ ای فرزند! مقاتله كن زمان قليلی. پس زود است كه ملاقات كنی جدت محمد(ص) را. پس سيراب كند تو را به شربتی كه تشنه نشوی هرگز.»
پس دوباره به میدان رفت تا به شهادت رسید...
سیدمهدی قزوینی (روحانی و محقق)
شــب نـــهم
سلام بر تو ای عبد صالح خدا...
دربارهی عباس اگر هیچ معرفتی را نتوان دریافت و هیچ حقیقتی را نتوان فهمید- که به حق هم نمیتوان فهمید- لااقل به این واقعیت میتوان رسید که حضرت خالق، عباس علی(ع) را به یک نعمت بر همهی خلایق، فضیلت بخشیده است و آن نعمت یا برتری و فضیلت؛ دست سقایت است.
به همین دلیل، دشمن کوتهنظر و ظاهربین که از آن دستها فقط اسمی شنیده بود و از راز و رمزشان فقط بویی برده بود، تمام همّ خود را بر آن داشت که آنها را از پیکر عباس جدا کند. غافل از آنکه اصل آن رمز و راز در باطن دستهای عباس بود.
و امام سجاد(ع) بود که گوشهای از این حقیقت را آشکار کرد و فرمود:
«...خداوند به جای آن دو دست، دو بال به عباس مرحمت فرمود که با آن در بهشت پرواز میکند.»
عین. ص. (نویسنده)
شــب دهـــم
هوا ز جور مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد