معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢١ - سفر، زندگی روزمره و هیجان - امیری مطهر
سفر، زندگی روزمره و هیجان
امیری مطهر
اجازه بدهید با یک سؤال شروع کنیم. نسبت سفر و هیجان چیست؟ سفر به عنوان یک اتفاقِ شاید موقتی، نادر و گاهبهگاه در زندگی روزمره، چه نقشی ایفا میکند؟ اگر چنین اتفاقی در زندگی روزمره رخ دهد، خواهیم گفت: «هورا، چه زندگی پرهیجانی!»
زندگی روزمره، قرار گرفتن در نظم مداوم و تکراری مناسبات اجتماعی است که در زندگی هر آدم عادی میتوان آن را مشاهده کرد. تکرار و مداومتی که قدرت و امکان تأمل دایمی را از افراد سلب میکند و آنها را به ورطهی عادت و روزمرگی میکشاند؛ درست مثل رانندگی که در آن، راننده در عین فکر و خیال یا حرف زدن با دیگران، بدون آنکه به مکانیزمهای رانندگی فکر کند، رانندگی میکند. تکرار در انجام مکانیزمهای رانندگی و کسب مهارت در آن، فرد را از تأمل چندباره و مداوم بر رانندگی بینیاز میکند. زندگی روزمره هم اینچنین است. ارتباط مدام با آدمها و قرار گرفتن مداوم در مناسبات اجتماعی که احتمالاً هر روز تکرار میشوند، افراد را در سطح مشخصی از مهارت و دانش اجتماعی قرار میدهد که آنان را از کسب مهارت و دانش بیشتر بینیاز میکند. در پس این تکرار، افراد میتوانند از فکر کردن دوباره و چندباره در مورد اتفاقهای مشابه پیرامون خود، فارغ شوند و بر اساس همان مهارت موجود، زندگی کنند.
شاید اگر از هر کدام از ما بپرسند که برای چه به سفر میروید، خواهیم گفت برای اینکه از تکرار مداوم زندگی روزمره خسته شدهایم و نیاز به اندکی تنوع، استراحت یا اینجا نبودن داریم.
قبل از اینکه به توضیح تمایز مفهوم سفر از مفهوم زندگی روزمره بپردازیم، به تقسیمبندی «کریس روجک» از انواع سفر و گردشگر میپردازیم که تقسیمبندی گویایی از انواع سفر ارائه داده است. کریس روجک در کتاب خود، گردشگران را به چند دسته تقسیم میکند. دستهی اول، مسافرانی هستند که وجههی نگاه خیرهی گردشگر در میان آنها بارزتر از دیگر وجوه است. منظور وی از نگاه خیرهی گردشگر، این است که آنان بیشتر از هر چیز دیگر به دنبال تحقق تصویرها و خیالهای از پیش موجود در ذهن خودشان میگردند. آنها به دنبال این هستند، تصویرهایی را که عمدتاً به دنبال تأثیر رسانهها در خاطرهی آنها ثبت شده محقق سازند. این افراد گاهبهگاه پا در سفر میگذارند و واقعاً از دیدن مناظر تازه و بدیع و آدمهای متفاوت لذت میبرند و هیجان مسکوت مانده در زندگی عادی و روزمرهی خود را تازه میکنند. وی به گروه دومی از مسافران اشاره میکند که در ادامهی گروه اول، از نگاه خیرهی گردشگر پا فراتر میگذارند و هیجان را در برخورد فعالانه با محیط متفاوت تجربه میکنند. در این گروه، مسافر، گردشگر فعالی است که نه به دنبال گذرندگی عادی تجربه و سفر، برای لذت بردن از تصویرهای از پیش موجود در ذهن به سفر میرود. این افراد لذت و هیجان را در برخورد فعالانه و درگیر شدن در امور روزمرهی آدمهای متفاوت از خود میجویند. جستوجویی که اندکی حتی مخاطرهآمیز است. گروه سوم مسافرانی هستند که سفر برای آنها دستآویزی برای جدا شدن از زندگی روزمرهی فرسودهکننده و محدودکنندهی آنهاست. افرادی که میتوانند به دور از تکلفهای رسم و رسوم محیط زندگی عادی خود، در محیط تازه، هویتهای تازه بیافرینند؛ هویتهایی که احتمالاً در جامعهی خودشان چندان پذیرفته نیست، یا دست به کارهایی بزنند که پیشتر و در محیط عادی نمیتوانند. سفر برای این گروه بیش از هر چیز، دستآویزی برای تحقق هویتها و خواستههای سرکوب شدهی آنهاست.
تحقق این خواستههای سرکوب شده در زندگی روزمرهی آنها، برایشان هیجانانگیز است. گروه چهارم، کسانی هستند که به نظر کریسروجک، میتوان اسم آنها را گردشگران مکدونالدی نهاد. گردشگرانی که به تعطیلاتی تمایل دارند که آسایش و راحتی آنها را در محیطهای عجیب به خاطر ارزش تفریحی آنها تأمین کند. آنها در این سفر، خواهان هیچچیز اصیلی نیستند. این نوع سفر برای آنها بازسازی بیخطرانهای است از محیط واقعی. درست مانند پارک دیزنیلند (DISNEYLAND PARK) که در آن پر است از بناها و شخصیتهای بازسازی شدهای از دنیای واقعی؛ اهرام ثلاثه، برج ایفل و....
سفر برای این دسته، جز بازسازی تنوعی بیخطر از محیطهای هیجانانگیز چیزی نیست. دستهی دیگری از مسافران هستند که در آن افراد با نفی جاذبههای توریستی در پی درک و تأمل بیشتر امر روزمرهی آدمهای متفاوت با خود هستند. این دسته عمدتاً افرادی هستند که با کولهپشتی، کیسه خواب و اندکی پول پا در سفری میگذارند که در آن بیشترین تلاش ممکن برای یکی شدن با مردم متفاوت از خود صورت میگیرد. آنها به تنهایی به میان مردم یک روستای دورافتاده در میان جنگل میروند و احتمالاً روزهای بسیاری در میان آنها میمانند. در مراسمهای آنها شرکت میکنند، از غذاهای آنها میخورند و آنها را چنان به حرف زدن وادار میکنند تا پرده از زندگی متفاوتشان بردارند. هیجان سفر برای این دسته، جستوجوگری است. جستوجویی که در آن افراد از خطر کردن ابایی ندارند. جستوجویی که گاه آنان را تا دم مرگ میکشاند و بازمیگرداند. به این ترتیب، باید گفت که هیجان و روبهرو شدن با وضعیت هیجانانگیز، لحظههایی از زندگی هستند که در آن، افراد اندکی از تکرار مداوم زندگی روزمره رها میشوند یا دستکم احساس میکنند که از این دور دایم تکرار، برای لحظاتی خارج شدهاند. در این لحظات افراد به دور و بر خود مینگرند و سعی میکنند پیشبینی کنند که چه اتفاقی در حال رخداد است و احتمالاً از هیجان تازه و موقعیت متفاوت احساس لذت میکنند.
سفر، آشکارا اینچنین تلاشی را میطلبد و اینچنین پیآمدی در پی دارد. سفر، جدا شدن از تکرار زندگی روزمره است. البته سفر داریم تا سفر. سفر میتواند سفری باشد که در آن افراد با هدف کار و تجارت با هواپیما از تهران به شیراز یا هر جای دیگر میروند. میتواند سفری باشد که در آن، تور گردشگری افراد را به جایی دور از محیط عادی زندگی روزانه که شاید بسیار هیجانانگیز هم باشد، ببرد و برگرداند. یا حتی سفرهایی که در آن، افراد به همراه خانواده و فرزندان در روزهای تعطیل به نیت استراحت میروند. سفر میتواند سفری باشد که در آن، تعدادی از دوستان به جاده میزنند تا آخر هفتهای را در کنار دریا بگذرانند. سفر میتواند این باشد که یک نفر با یک کولهبار وسایل ضروری و یک جفت پوتین و اندکی پول- با برنامه یا بدون برنامهای برای بازگشت- آغاز میکند. هر کدام از انواع سفر که باشد، فرد را از زندگی روزمره به نوعی جدا میکند و او را در معرض موقعیتهای جدید قرار میدهد که لازم است فرد در آنها از مهارتهایی که در زندگی روزانهای که به آن عادت کرده، بیرون بیاید و مکانیزمهای متفاوتتری را برای روبهراه کردن امور مربوط به زندگی در پیش بگیرد. مهم نیست که این قرار گرفتن در موقعیت جدید، چک و چانهزدن با خدمتکار یک هتل چندستاره در دوبی باشد یا مدیر یک مهمانپذیر بیستاره در یکی از شهرستانهای دورافتاده در ایران که در آن مدیر، همزمان خدمتکار آنجا هم باشد. مهم این است که افراد با قرار گرفتن در موقعیت جدید، به جریان تأمل دوباره و غیرتکراری و تازه وادار شوند. این تأمل دوباره و غیرتکراری و تازه است که آدم را سرحال میآورد. منظورم از سرحال آمدن دقیقاً داشتن این احساس است که فرد در موقعیت متفاوت احساس کند که میتواند کاری انجام دهد، به جایی برود که در آن از تکرار دایم آنچه که در زندگی عادی انجام میدهد، برکنار باشد. بتواند قابلیتها و احساسات متجلی و فعال نشدهاش را در موقعیتی متفاوت، بروز دهد. این حس است که آدم را به هیجان میآورد. هیجان، در نسبت با زندگی روزمره، ناظر به رها شدن هرچند موقتی از قید و بندهای تکراری و سخت شدهی زندگی روزمره است. برای قابل تحمل کردن این جریان زندگی روزمره که در طول زمان فرسوده کننده و شکننده میشود، رها شدن هرچند موقتی از قید و بند آن، مَفرّی برای تازه و سرحال ماندن است. تازه شدن و سرحال آمدنهایی که باز هم هرچند موقتی، میتواند هیجانانگیز باشد.
این سرحال آمدن و این جدا شدن از متن زندگی روزمره است که هر کدام از انواع سفر را هیجانانگیز میکند.
سفر، لحظههای هیجانانگیز زندگی روزمره است. هر چهقدر از قید و بند زندگی تکراری روزمره جداتر شده باشد، هیجانانگیزتر خواهد بود. به این حساب، در یک سفر کاری برای شرکت کردن در یک جلسهی نیمروزی در شهری دور، که شما را با آدمهای به نسبت متفاوتتر روبهرو میکند، میتواند هیجانانگیزتر باشد. از طرفی، سفری که در آن فرد، تنها و فقط با یک کوله به دل جنگل میزند و شب را در روستاهای وسط جنگل میگذراند هم، هیجانانگیز است. سفر در حکم گسست از نظم عادی، تکراری و گاهی ملالآور زندگی است که هیجان ناشی از آن، میتواند زندگی را نه تنها قابل تحمل، بلکه حتی آن را خواستنی و دوستداشتنی هم بسازد.