پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - عقلانيت تفاهمي يا عقلانيت تفهيمي - فیاض ابراهیم
عقلانيت تفاهمي يا عقلانيت تفهيمي
فیاض ابراهیم
هابرماس از حوزهي «مكتب فرانكفورت» است. اين مكتب در شهر تجاري آلمان پرورش مييابد. فرانكفورت يكي از زيباترين شهرهاي آلمان است. صنعت در جاي ديگر توليد ميكند و در بازار فرانكفورت به فروش ميرساند. نمايشگاههاي صنعتي و كتاب فرانكفورت يكي از بينظيرترين نمايشگاهها در سطح جهان ميباشد.
اين شهر، مكتبي از فلسفه و جامعهشناسي و علوم اجتماعي را در خود پرورش داد كه در سطح جهان بسيار تاثير گذار بود و هست. چه اين كه در شهر تجاري، انديشههايي رواج مييابد كه با مسامحه و تساهل بيشتري همراه ميباشد.
مكتب فرانكفورت ريشه در ماركسيسم داشت و ماركسيسم مكتبي بود كه در شهرهاي صنعتي بوجود آمد. مناطقي كه فاصلهي بين كارخانه دار و كارگر بسيار مشهود بود و به همين دليل ماركسيسم، مكتبي سخت و تضادگرا بود. فرانكفورتيها ماركسيسم را به دليل بُعد انتقادي آن پذيرفتند، ولي از سختي و تضادگرايي خشك آن عدول كردند و اين مهم را به وسيلهي تركيب افكار «ماركس» و «ماكس وبر» انجام دادند. به طور دقيق بايد گفت كه عدول ماركس از «هگل» سبب شد كه تعليمات ماركس شكل خشن و سختي به خود بگيرد اما فرانكفورتيها با بازگشت به هگل، سعي در نرم كردن ديالكتيك داشتند.
آنها به دليل فوق سعي كردند كه از جامعهگرايي شديد و نفي اصالت فرهنگ، به نظريهاي برسند كه فرهنگ نيز تا اندازهاي در آن اصالت داشته باشد، در عين حال، حالت انتقادي نيز داشته باشد، پس به جامعهشناسي فرهنگ يا فرهنگ انتقادي دست يازيدند. «هابرماس» با همين ديدگاه، به عقلانيتي رسيد كه عقلانيت تفاهمي يا ارتباطي ناميد كه نقد سرمايهداري از منظر سازوكار ارتباطي است.
امّا گويا اين نقد، نسبت به درون جامعهي غربي است تا يك جامعهي ايراني. از اين رو در اين جا به عقلانيت تفهيمي تبديل ميشود؛ يعني فهماندن آمرانه به طرف مقابل شاهد آن سخنراني عمومي هابرماس در دانشگاه تهران است.
او در پي فهماندن و تفهيم تسامح به ايرانيها است؛ چرا كه او احساس ميكند، ايرانيها يك حكومت ديني دارند كه اين حكومت ديني تسامحگرا نيست! ولي اگر او به عقلانيت تفاهمي خود عامل بود، كمي سعي در همدلي و مطالعهي تاريخ ميكرد و ميديد كه ايران يكي از كشورهايي است كه از ابتدا تا به امروز مبناي خود را بر رواداري و مدارا گذاشته است؛ از حكومت مادها تا هخامنشيها تا تمدن اسلامي ـ ايراني.
اگر بگوييم فرهنگ ايراني به طور اساسي بر تسامح بنيان نهاده شده است و تا حال نيز ادامه دارد، سخني گزافه نگفتهايم، چون فرهنگ قبل از اسلام، ايران اشراقي بوده است و بعد از اسلام نيز تصوف و عرفان ايراني وجود داشته است و تساهل و تسامح در اين اشراق تاريخي ايران نهفته است. آيا تا به حال در تاريخ ايران، جنگي رخ داده است كه فقط مبناي قوميتي يا مذهبي داشته باشد؟! و اين، اين همان چيزي است كه «هابرماس» آلماني با آن گذشتهي تاريخي كشور خود نميتواند درك كند؛ و يا نخواسته است تفاهم كند.
به همين دليل او در تحليلهاي خود به سادگي قضاوت ميكند؛ براي مثال يازده سپتامبر را ناشي از عدم تنظيم بازار ميداند، حال آن كه اگر او عقلانيت تفاهمي خود را ملاك قرار ميداد، ميدانست كه اين مساله نه داراي ابعاد روشني است و نه فقط ريشه درعدم تنظيم بازار دارد، بلكه يا ريشه درفرهنگ ملتها دارد و يا برخورد فرهنگ با تمدن به معناي آلماني آن است. اما متاسفانه ايشان فقط براساس همان عقلانيت غير ارتباطي رسانههاي غربي به اين مساله مينگرد و اگر كمي به عقلانيت تفاهمي خود وفادار بود و بر عقلانيت تفهيمي تاكيد نميكرد، جهان امروز را بهتر درك ميكرد و جوامع ما بعد سكولار را جامعهي مدرن و داراي مغز مدرن نميدانست، بلكه درمييافت كه جامعهي ما بعد سكولار، جامعه غير غربي به معناي امروزي آن است؛ جامعهاي غربي اما شرق زده، جامعهاي معناگرا كه او به خاطر ضد«هايدگر»يبودن ،از درك آن عاجز است. و بالاخره او در حال دست و پازدن براي عدم ديدن پست مدرنيسم ميباشد؛ پست مدرنيسم كه زمان و مكان را حذف كرده و شرق را به غرب منتقل كرده است. اما اكنون اين غربيها هستند كه بايد تسامح و تساهل به خرج داده و شرق تجلي يافته بر آنها را تحمل كنند و درك كنند و با تهاجم فرهنگي رسانههاي غير تفاهمي سعي در خدشهدار كردن اين تجلي نكنند. درد هابرماس در همين نكته نهفته است و بس!