پگاه حوزه
(١)
خليج فارس و رقابتهاي بينالمللي - نوری امیرحسین
١ ص
(٢)
عقلانيت تفاهمي يا عقلانيت تفهيمي - فیاض ابراهیم
٢ ص
(٣)
لويه جرگه، نهاد سنت، توقعات امروزي - امیری اسدالله
٣ ص
(٤)
جهانيسازي و فرايند انهدام ساختارهاي مدني - نوروز مهدی
٤ ص
(٥)
كجروي و ناهنجاريهاي اجتماعي؛ عوامل و راهكارها - راه چمنی محمد رضا
٥ ص
(٦)
مفاهيم و درون مايههاي استقلال در تطبيق با عوامل و زمينهها - مرتضوی همایون
٦ ص
(٧)
پديدارشناسي و گرايش توصيفي ـ تبييني در دين پژوهي - جعفری محمد
٧ ص
(٨)
نگرشي بر هويت و ماهيت جنبشهاي اسلامي قرن بيستم -
٨ ص
(٩)
چالشهاي روشنفكرانه در بسترهاي ديني و فرهنگي -
٩ ص
(١٠)
شناخت هماننديها و تمايزات در قلمرو علم و دين -
١٠ ص
(١١)
رايانه، اينترنت و منطق روايت گرايي در حوزههاي ديني - رنجبر مقصود
١١ ص
(١٢)
رهيافتي به نظرات صدرالمتالهين - فرجی علیرضا
١٢ ص
(١٣)
مدينة النبي با قطار پوپر -
١٣ ص
(١٤)
جنگ و روايتي ديگر از جنس فرامتنها - حقی پور رحمت
١٤ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - شناخت هماننديها و تمايزات در قلمرو علم و دين

شناخت همانندي‌ها و تمايزات در قلمرو علم و دين


نويسنده: نانسي مورفي
مترجم: محمد حامي

بحث فلسفي رابطه‌ي بين «علم نوين و دين» با توجّه به نفوذ مسيحيت در غرب، اين دين را كانون توجه خود قرار داده است. ارتباط بين علم و مسيحيت پيچيده‌تر از اين است كه با مدل «WarFar» ـ كه توسط «اي.دي.رايت»١ و «جي دبليو دراپر٢» (١٨٧٤) تعميم يافته ـ توصيف شود. يك گزارش مكفي از دو قرن گذشته بين نهادهاي محافظه‌كار و آزادانديش تمايز ايجاب مي‌كند. مسيحيان سنتي مايل بودند تا الهيات و علم را به عنوان مجموعه‌هايي از معرفت بدانند كه در بعضي از جنبه‌ها مشتركاتي دارند. خداوند در دو كتاب جلوه‌گر شده است؛ كتاب مقدس و كتاب طبيعت. در حالت ايده‌آل، علم و الهيات قاعدتا بايد يك گزارش همساز و واحد از واقعيت را ارايه بدهند، اما درواقع شواهدي موجود است كه در جاهايي نتيجه‌ي علم (به‌طور ظاهري) كتاب مقدس را نفي كرده است. مخصوصا در ارتباط با عمر جهان و پيدايش نوع انساني.
آزادانديشان مايلند تا علم و الهيات را مكمّل يكديگر بدانند، اما نه با اثر متقابل، بلكه به عنوان اين‌كه داراي دلبستگي‌هاي بسيار متفاوتي هستند كه تعارض اين دو را ناممكن مي‌سازند. اين رويكرد را مي‌توان تا «ايمانوئل كانت» كه صراحتا بين عقل محض (علم) و عقل عملي (اخلاق) تمايز قايل شد، دنبال كرد. اكثر تفاسير اخير علم را كه با چيستي و چگونگي عالم طبيعت سروكار دارد، با دين كه با مفاهيم در ارتباط است مقايسه مي‌كنند. و يا رابطه‌ي بين علم و دين را به اين عنوان كه هركدام زبان متفاوتي را به استخدام درمي‌آورد؛ مي‌سنجند. با اين همه از دهه‌ي ١٩٦٠ شماري از دانشمندان كه به الهيات آزادانديش گرايش داشتند، به علم علاقه نشان دادند و اين عقيده را كه اين دو رشته مي‌توانند جدا از يكديگر باشند، نادرست خواندند. موضوعاتي را كه علم به عنوان مسايل مفيدي براي برقراري گفت‌وگو با الهيات مطرح مي‌كند، عبارتند از: ١. كيهان‌شناسي مبتني بر انفجار بزرگ و پيامدهاي ممكن آن براي نظريه‌ي خلق عالم؛ ٢. سازگارتر كردن ثوابت عالم (اصول كيهان‌شناسي) و پيامدهاي ممكن آن براي برهان نظم؛ ٣. نظريه‌ي تكامل و علم ژنتيك به همراه پيامدهاي آن براي رسيدن به فهم جديدي از فرد انساني.
چه‌بسا ارتباط‌هاي غيرمستقيم بين علم و دين داراي اهميت بيشتري باشد. فيزيك نيوتني، فهمي از جهان طبيعت را به عنوان آنچه دقيقا به واسطه‌ي قوانين طبيعي تعيّن يافته است، اشاعه داد و اين به نوبه‌ي خود نتايج مهمي را براي فهم فعل الهي و آزادي انسان دربر داشت. در قرن بيستم تحولات و پيشرفت‌هايي از قبيل فيزيك كوآنتمي و تئوري هرج‌ومرج كيهاني ايجاب مي‌كرد كه در اصل عليت جرح و تعديلي صورت گيرد؛ پيشرفت‌هاي در فلسفه‌ي علم در نيمه‌ي دوم قرن بيستم موجب شد تا تبيين معرفتي بسيار پيشرفته‌تري نسبت به آنچه در گذشته در دسترس بود فراهم شود و اين مسأله پيامدهاي مهمي براي روش‌هاي استدلال در الهيات به همراه داشت.
١. دين و اسلاف غربي علم؛
٢. علم نوين و جهان‌بيني اوليه؛
٣. ارتباط‌هاي غيرمستقيم؛
٤. زمين‌شناسي، [نظريه‌ي] تكامل و عمر زمين؛
٥. علوم زيست‌شناختي؛
٦. كيهان‌شناسي؛
٧. فيزيك و متافيزيك؛
٨. معرفت‌شناسي و زبان؛
٩. پيامدهاي دين براي علم؛

١. دين و اسلاف غربي علم
گرايش غربي‌ها به يك تبيين نظام‌مند از عالم طبيعت ميراثي است كه از يونان باستان و به بيان دقيق‌تر از سنت عبراني سرچشمه گرفته كه به تمركز بر روي عالم انساني گرايش داشت. مفهوم يوناني طبيعت با مفهوم فراطبيعت مغاير نبود، همان‌طوري كه در قرون اخير اين‌گونه بوده است و لذا ممكن است كه بگوييم فلسفه‌ي طبيعي يونان به‌طور ذاتي ديني بوده است. نخستين دانشمندان مسيحي، در گرايش به فلسفه‌ي طبيعي يونان به دو گروه تقسيم مي‌شوند: بعضي از فلسفه‌ي طبيعي يونان براي اغراض مدافعه‌گرانه بهره‌هاي بسيار مي‌گرفتند و بعضي ديگر آن را رد مي‌كردند.
بعد از سقوط روم، مركز علم‌آموزي به طرف شرق تغيير مكان داد. دانشمندان مسلمان در قرون وسطي به طور عمده حافظ دانش يونانيان بودند، همان‌گونه كه به موازات آن به پيشرفت‌هاي علمي قابل ملاحظه‌اي هم در رشته‌هاي مختص به خودشان مانند نورشناسي، پزشكي، ستاره‌شناسي و رياضيات نايل آمدند. از طريق مسلمانان اسپانيا ـ در قرن دوازدهم ـ آثار علمي مهمي از ارسطو به اروپاي غربي معرّفي شد. نفوذ و تأثير اين آثار در انديشه‌ي مسيحي در دو رساله‌ي جامع توماس آكوئيناس [مجموعه‌اي در ردّ كفار و مجموعه‌ي الهيات] به اوج خود رسيد.

٢. علم نوين و جهان‌بيني اوليه
در پايان قرن نوزدهم، وايت٣ (١٩٨٦) و دراپر٤ (١٨٧٤) ديدگاه علم و دين را به عنوان دشمنان سنتي رواج دادند. اما تاريخ تجديدنظرطلبي در پايان قرن بيستم تصوير بسيار پيچيده‌تري را عرضه كرد. اين حقيقت دارد كه كليساي كاتوليك، گاليله را در سال ١٦٣٣ ميلادي سركوب كرد و اين كه برداشت ماشين‌انگارانه‌ي «رنه دكارت» از ماده را مردود اعلام كرد و خطر و ترس از سانسور، اثر منفي عميقي بر روي نظريه‌پردازي علمي در طول قرن هفده داشت. اما بايد توجه داشت كه تمامي مقامات عالي‌رتبه‌ي كاتوليك مخالف گاليله نبودند. به‌علاوه شمار زيادي از دانشمندان بزرگ اين قرن خود كاتوليك بودند. ازجمله «پي‌ير گاسندي»٥، «مارين مرسن»٦، «بليز پاسكال»٧ و «نيكولاس استنو»٨ و همين‌طور گاليله و دكارت. مسلك يسوعي كانوني بود براي شماري از دانشمندان كه اگرچه نظريه‌پردازان برجسته‌اي نبودند، اما به طرز چشم‌گيري در پيشرفت علوم تجربي سهيم بودند.
در ابتداي دوره‌ي نوين مشكل است بتوان تعارض بين علم و دين را از يك طرف با تعارضات درون الهياتي و از طرف ديگر با تعارضاتي كه بين علم جديد و تلفيق [فلسفه[ مدرسي ارسطوئيان وجود داشت، تشخيص داد. موضوع گاليله در پرتو همه‌ي اين پيچيدگي‌ها احتياج به تغيير دارد؛ زيرا ممكن نيست علّت مخالفت با ستاره‌شناسي گاليله فهميده شود، مگر اين‌كه اين مسأله روشن شود كه گاليله نظام سياسي اجتماعي موجود را كه مبتني بر تصويري از جهان هستي و جايگاه انسان در اين جهان بود، مورد ترديد قرار مي‌داد. اين مسأله هم‌چنين به مبارزه‌ي داخلي كليسا در خصوص تفسيري مناسب از كتاب مقدس مربوط مي‌شود. گاليله از اين قاعده‌ي آگوستيني پيروي كرد كه مي‌گفت: تفسير از كتاب مقدس وقتي در تعارض با ديگر معارف قرار مي‌گيرد بايد اصلاح شود. و اين امر او را در تعارض با مقامات عالي‌رتبه‌ي محافظه‌كار كليسا قرار داد كه راهبردي نص‌گرايانه در تفسير متون مقدس را برگزيده بودند. واقعيت پيچيده‌ي ديگر اين است كه علم جديد غالبا آزادانه با سحر و تنجيم ممزوج بود، در حالي كه كليسا هردوي اين‌ها را به علّت اين‌كه اشتغالي شيطاني و خبيث مي‌شمرد و به علت اين سوءظن كه آن‌ها ديدگاه‌هاي جبرگرايانه‌ي كالوني را در مقابل ديدگاه كاتوليك مبتني بر اختيار تأييد مي‌كردند، محكوم مي‌كرد.
«روبرت مرتون»٩ (١٩٣٨) مي‌گويد: پيرايش‌گرايي١٠ مذهب پيورتيان‌ها تحولي علمي را ترتيب داده است، نظريه‌اي كه تا نيم قرن بعد بحث‌انگيز باقي مي‌ماند. با آن‌كه نظريه‌ي «مرتون» اغراق‌آميز بود، اين احتمال وجود داشت كه نظريه‌ي كالوني درباره‌ي حاكميت خداوند ـ حاكميت خداوند مانع از همه‌ي نقش‌هاي فعال موجودات در رتبه‌هاي پايين‌تر نسبت به فعل اوست ـ مفهوم فلسفي و علمي جديدي از ماده را به عنوان بي‌حركت يا منفعل مطرح كند كه براي «اسحاق نيوتن» و «روبرت بويل»١١ و ديگر پروتستان‌ها نسبت به آنچه قبلاً به نحو ديگري مطرح بود، بيشتر قابل پذيرش باشد.
در اينجا خوب است كه بار ديگر به تأثير متقابل ارسطوگروي و اختلاف درون الهياتي توجه كنيم. برداشت ماشين‌انگارانه از ماده ردّي مستقيم بود؛ هم بر برداشت‌هاي سحرآميز نوافلاطوني و هم بر ديدگاه غايت‌انگارانه و اندام‌وارانگارانه‌ي ارسطويي كه مطابق اين ديدگاه «صدر» ذاتي جواهر قدرت‌ها و غايات درون ساخته‌اي را فراهم مي‌آورد. در عين حال اين برداشت به اعتقادات رايج مربوط به الهيات كه ابتدا توسط الهيون اسمي‌گراي اواخر قرون وسطي مطرح شده بود، قوام بخشيد. لذا اين يكي از بزرگ‌ترين طنزهاي تاريخ است كه برداشت ماشين‌انگارانه‌ي نيوتن از جهان مادي خيلي سريع به ديدگاه كاملاً ماده‌گرايانه و جبرانگارانه‌ي «پي‌ير سيمون». «دِ لابلاس» كه كاملاً با دين ناسازگار بود، تكامل يافت.

٣. ارتباط‌هاي غيرمستقيم
اگر تعارض مستقيم بين الهيات مسيحيت و نظريه‌هاي مختلف علم نوين مورد تأكيد قرار گرفته است، اثرات زيان‌آور غيرمستقيم دين و علم بر روي الهيات بسيار مورد كم‌توجهي و بي‌مهري قرار گرفته است. اين تأثيرات متقابل غيرمستقيم ذيل عنوان‌هاي مابعدالطبيعه و معرفت‌شناسي قابل تحقيق و بررسي است.

مابعدالطبيعه
ديدگاه ماشين‌انگارانه‌ي دكارت درباره‌ي ماده به عنوان امتداد جسماني محض در مشاركت با اين ديدگاه درباره‌ي ذهن به عنوان قوام ذاتي تفكّر، آغازگر يك دوگانه‌انگاري مابعدالطبيعي بود كه جايگزين ديدگاه قديمي‌تر و شسته‌رفته‌تر انسان‌شناسي مسيحي شد. تا اينجا همانطور كه اين دوگانه‌انگاري از ديد فلسفي دفاع‌ناپذير است، مسيحيت نيز با ديدگاهي كه درباره‌ي نفس و حمايت اخروي دارد، غيرقابل دفاع به نظر مي‌رسد.
تصوير ساختمان جهان كه مثل ساعت دقيق است، به عنوان يك نظام تام از ذرّه‌هاي در حال حركت كه به طور كامل توسط قوانين طبيعت كنترل مي‌شود (تصوير سمبليك ساخته‌شده در قرن نوزدهم توسط لابلاس) مسايل لاينحلّي در تبيين علت [بودن] فعل الهي آفريد. نوع مورد قبولي از خداشناسي طبيعي مستدل‌ترين گزارش و روايت خود را در اين مورد، اين‌گونه ارايه مي‌دهد: خداوند خالق جهان است و علت براي قوانين طبيعي، اما هيچ كنش متقابلي با جهان طبيعت يا تاريخ انساني ندارد. شقوق ديگر خداباوري، گزارشاتي از مداخله‌هاي معجزه‌آسا يا تبييني از خداوند به عنوان يك مقوم دروني، براي فرآيندهاي طبيعي بود . به نظر مي‌رسد گزارش اولي خدا را غيرمعقول (مناقض احكام و دستورات خويش) و يا نالايق (نيازمند سازگار كردن مجدد نظام) به‌شمار مي‌آورد. ديدگاه بعدي توجيه هر احساس مداخله‌جويانه‌ي خداوند شخصي در زندگي انسان را از آنچه كه براي خداگرايان طبيعي ممكن بود سخت‌تر مي‌كرد. اغلب تفاوت‌هاي بين مسيحيت محافظه‌كار و آزادانديش را مي‌توان در نظريه‌هاي مربوط به فعل خداوند رديابي كرد. محافظه‌كاران [در اين مورد [ديدگاه خودبنيادگرايانه (حلولي) اتخاذ مي‌كنند.

معرفت‌شناسي
دانشمندان الهيات در قرون وسطي دو مجموعه مقوله‌ي معرفت‌شناسانه در مقدمات خود دارند: دسته‌اي كه در رابطه با علم مي‌باشد (معرفت علمي يا برهاني) و دسته‌اي كه در ارتباط با عقيده مي‌باشد. (اعتقادات ظني، شامل آنهايي كه مبتني بر منبع موفق مي‌باشد.) بنابراين آن دسته از استنباطات در الهيات كه نمي‌تواند از اصول اوليه مشتق شده باشد، خوشبختانه مي‌تواند مبتني بر منبع موثق غيرقابل ترديدي باشد كه همان كلام الهي است. اما در دوره‌ي نوين، حوزه‌ي علم مختصر و كوچك شده و به قلمروهاي رياضي و منطق صوري محدود شده است. «هيوم» و «كانت» هر دو به نقدهاي قدرتمندي بر استدلال قياسي براي خداوند و به‌طور كلي بر الهيات طبيعي وارد كردند. افزون بر اين وقتي كه معرفت ظني در معناي معرفتيِ معاصر كه مبتني بر اعتبار دليل تجربي است به كار مي‌رود، توسل به منبع موثق نامربوط مي‌شود؛ از اين رو اكثراً حكم كردند به اين‌كه تدارك دليل تجربي براي ادعاهاي الهياتي غير ممكن است. بنابراين سؤال اصلي بر الهيون آزاد انديش اين بود كه اگر با اصل الهيات موافق باشيم، اين علم چگونه علمي خواهد بود؟
الهيات آزادانديش در نتيجه‌ي مواضع خود در قبال مسايلي كه به طور مستقيم و يا به صورت غير مستقيم به علم مربوط مي‌باشد، از بيشتر تبيين‌هاي محافظه‌كارانه فاصله گرفت. در پي «فردريك شلاير ماخر» بسياري از الهيون آزاد انديش متوجه شدند كه دين حوزه‌ي تجربه‌ي خاص خود را بدون ارتباط با معرفت علمي پايه‌گذاري مي‌كند. نظريه‌هاي مربوط به الهيات، بيان آگاهي ديني است، نه گزارشاتي از عالم ما بعد الطبيعه. خداوند به گونه‌اي دروني عمل مي‌كند و نه به صورت مداخله جويانه، نه در دنياي طبيعي و نه در تاريخ انساني. بنابراين الهيون آزاد انديش از تعارض مستقيم با علم نوين به بهاي (و يا با [اميد] به پيامدهاي مفيد) يك تجديد نظر اساسي در حوزه‌ي مفاهيم دين و الهيات اجتناب كردند. اما كتاب «ايان باربور» (١٩٦٦) با نام «مسايلي در علم و دين» يك مرور اجمالي جامع از موضوعاتي است كه در آن‌ها ادعاهاي علمي با انديشه‌هاي ديني در ارتباط مي‌باشند. در كتاب «اساطير» انگاره‌ها (الگوها) و افراد اعلي (١٩٤٧) او در مورد شباهت‌هاي معتبر معرفت شناسانه بين علم و دين استدلال مي‌آورد. از آن پس با افزايش شمار دانشمندان آزادانديشِ مسيحي، بخش نوين اين قلمرو مورد ترديد قرار گرفت.

٤. زمين‌شناسي، تكامل و عمر زمين
علم فيزيك و ستاره‌شناسي در قرون هفدهم و هجدهم مركز اصلي توجه الهيون بوده است. زمين‌شناسي و زيست‌شناسي نيز در قرن نوزدهم و بيستم منزلت مشابهي داشتند.براي قرن‌ها روايت مربوط به كتاب مقدس از خلقت تا حضرت مسيح و روز حساب كليات و اسلكت بندي تبيين‌هاي مربوط به طبيعت و تاريخ انساني را تأمين مي‌كرد. براي مثال تاريخ نوح و طغيان آن براي تبييني مفيد از سنگواره‌هاي دريايي زيادي كه در بالاي سطح دريا پيدا شده بود، كافي بود. اما در قرن هفده دوره‌ي كوتاه تاريخ تخمين زده شده در كتاب مقدس، از جهات متعددي مورد سؤال واقع شد. (جيمز اوسمز، اسقف اعظم ايرلندي قرن هفدهم، زمان خلقت را فقط ٤٠٠٤ سال پيش از ولادت حضرت مسيح تخمين زد.) تلاش‌هاي پراكنده‌اي براي تطبيق تاريخ زمين شناسي با سفر پيدايش تا زمان حال ادامه پيدا كرده است. در قرن هجدهم شمار زيادي از زمين شناسان پي‌بردند كه فرضيه‌ي طغيان آب نمي‌تواند رشد مجموعه‌ي شناخت ما در رابطه با تشكيل لايه‌هاي سنگي و طبقه‌بندي سنگواره‌ها را توضيح دهد. از اين رو بايد يك تاريخ بسيار طولاني‌تر و مقدم بر تاريخ انساني مسلم فرض مي‌شد. در همين زمان گزارشات مصريان و چيني‌ها، دوره‌ي كوتاه تاريخ انساني كه از كتاب مقدس تخمين زده شده است را مورد ترديد قرار مي‌دهد. همزمان با بعضي از مخالفين معاصرِ نظريه‌ي تكامل كه متضمن گاه شمار «زمين جوان» بود، واكنش‌هاي منفي در قرن نوزده نسبت به «چارلز داروين» صاحب كتاب «پيدايش انواع» (١٨٥٩) اغلب متوجه داروينيسم اجتماعي و اين ادعا بود كه انسان‌ها را با حيوانات مادون، خويشاوند مي‌دانست. ديگر واكنش‌هايِ منفي بر اين واقعيت متمركز بود كه انتخاب طبيعي جايگزيني براي نظام الهي به جهت تبيينِ تناسب ساختمان‌هاي زنده با محيط زيست آن‌ها منظور مي‌كرد و بدين صورت يك استدلال موجه [برهان نظم] را به تدريج تضعيف مي‌كرد. با اين همه بسياري از الهيون و ديگر معتقدين، از روي سادگي اين نظريه را پذيرفتند و نظر دادند كه تغييراتي كه اين نظريه در الهيات ايجاب مي‌كند تا آن را سودمند گرداند بر تطابق محض آن ترجيح دارد.

٥. علوم زيست شناختي
نظريه‌ي تكامل، مجدداً در پايان قرن بيستم به صورت جدي مطرح شد و «اي گالوپ پُل» يك نظرسنجي را در مجله‌ي شماره‌ي ٢٣ دسامبر ١٩٩١ خود منتشر كرد. اين گزارش حاكي از اين بود كه اكثريت مسيحيان امريكاي شمالي نسبت به الگوي تكامل در سطح كلان بدبين هستند. بهترين تبيين براي اين مخالفت، اين واقعيت است كه اين موضوع به عنوان گزارشي از خاستگاه نوع انساني و در قالب اصطلاح خلقت در مقابل صدفه متداول شده است. اين كه اين موضوعات مي‌تواند در قالب اين اصطلاحات بگنجد، تا اندازه‌اي به سبب نظريه‌ي (ناقص) فعل الهي است كه افعال ابداعي خداوند را با فرايندهاي طبيعي مقايسه مي‌كند، بجاي اين كه فعل الهي را از طريق فرايندهاي طبيعي و از جمله وقايع اتفاقي جايز بشمارد. اين اختلاف نظر فاحش توسط زيست‌شناسي تكاملي كه بوسيله‌ي ملحدان تبليغ مي‌شد، تشديد شد.
علم ژنتيك، حوزه‌ي جديدي را براي گفت‌وگو بين دين و علم زيست‌شناسي فراهم مي‌كند. اين مطالعات با ارايه‌ي مبناي ژنتيكي براي خصال و سلوك انساني سؤالاتي را پيرامون شأن و منزلت فرد انساني مطرح مي‌كند. براي مثال سؤالاتي درباره‌ي اختيار و جبرگرايي ـ كه در حيطه‌ي كار و فلسفه و دين بوده است ـ مطالعه‌ي توام اين دو به وجود يك عامل ژنتيكي در سلوك ديني اشاره دارد.
تحقيقات ژنتيكي به طور كلي و مهندسي، ژنتيك به خصوص، سؤالاتي در باب فلسفه‌ي اخلاق مطرح كرده‌اند كه به فلسفه‌ي اخلاق ديني مربوط مي‌باشد. براي مثال در حالي‌كه اكثر مردم علاقمند به درمان بيماري‌ها به روش ژنتيكي مي‌باشند، خيلي اشخاص هم با مداخله در مسير نطفه كه نسل‌هاي آينده را تحت تاثير قرار مي‌دهد، مخالف هستند. بعضي مخالفت‌ها بر عقايد شبه ديني (نيمه ديني) مبتني است. دانشمندان نبايد نقش خدا را بازي كنند. اين نوع تفكر بررسي موشكافانه‌اي را در الهيات مي‌طلبد. آيا موجودات انساني خودشان به منظور شركت در جريان خلقت در حال پيشرفت الهي، خلق نشده‌اند؟ اين قابل ملاحظه است كه در سال ١٩٩١ «مؤسسات ملي سلامتي» در امريكا اولين كمك بلاعوض خود را به يك موسسه‌ي ديني وابسته به «مركز الهيات و علوم طبيعي» (بركلي، كاليفرنيا) جهت مطالعه‌ي پيامدهاي اخلاق و الهياتي خلاقيت ژنتيكي انسان براي طرح‌ريزي نقشه‌ي (DNA) انسان اختصاص دارند.

٦. كيهان‌شناسي
كيهان‌شناسي طبيعي شاخه‌اي علمي است كه جهان را به عنوان يك كل مطالعه مي‌كند. در ابتداي دهه‌ي ١٩٢٠ پيشرفت‌هاي حاصله در اين زمينه بحث با نشاطي را در سطح بين علم و الهيات موجب شد. نظريه‌ي انفجار بزرگ كه بر انبساط جهان و مجموعه‌ي متنوع ديگر يافته‌ها مبتني است، مسلم فرض مي‌كند كه جهان تقريباً ١٥ تا ٢٠ ميليون سال بيش از يك فردانيت به غايت متراكم و در نهايت گرمي بوجود آمده است. بسياري از مسيحيان؛ از جمله «پاپ پيوس دوازدهم» از اين نظريه به عنوان شاهدي بر نظريه‌ي كتاب مقدس درباره‌ي خلقت استقبال كردند. اين تنها مردم مذهبي نبودند كه مساله را اين‌گونه تلقي كردند، «فردريك هويل» از مدل يك هيئت پيوسته و ماندگار از جهان دفاع كرد كه در آن اتم‌هاي هيدروژن در طول يك دوره‌ي زماني نامحدود بوجود مي‌آيند و شايد چون او اين مدل را با الحاد خويش هماهنگ‌تر مي‌ديد از آن دفاع مي‌كرد.
تبادل نظر در ميان الهيون در ارتباط با كيهان‌شناسي انفجار بزرگ با نظريه خلقت، متضمن اختلاف نظر شديدي راجع به همان ماهيت الهيات مي‌باشد. همانطور كه در بالا اشاره شد، از زمان «شلاير ماخر» به بعد در ميان الهيون آزاد انديش رايج بود كه ادعا كنند، معاني مذهبي به طور كلي مستقل از حقايق علمي مي‌باشند ؛ الهيوني كه از اين ديدگاه دفاع كردند، مدعي هستند كه نظريه‌ي خلقت فقط در ارتباط موجودات زنده با خداوند بوده و چيزي درباره‌ي پيدايش مادي جهان نمي‌گويد. بنابراين با هر مدل كيهان‌شناسي به طور يكسان هماهنگ مي‌باشد.
يك رشته‌ي تحقيق بسيار جديد كه تعمقي را در باب الهيات فراهم كرده است، مي‌تواند به نوعي به موضوع انسان‌شناسي اشاره داشته باشد. گروهي از عوامل در جهان اوليه بايستي به طرزي چشم‌گير و به صورتي دقيق سازگار شوند تا جهاني كه ما داريم را بسازند. اين عوامل شامل توده‌ي جهان، قدرت چهار نيروي اصلي (الكترومغناطيس، جاذبه، انرژي هسته‌اي ضعيف و قوي) و ديگر نيروها مي‌باشند. محاسبات نشان مي‌دهد كه اگر هر كدام از اين نيروها حتي اندكي از مقدار حقيقي‌اش منحرف مي‌شد، جهان به شيوه‌ي بسيار متفاوتي نسبت به آنچه كه ما مي‌دانيم شكل گرفته بود ـ شايد زندگي همه‌ي انواع را ـ ناممكن مي‌ساخت. نمونه‌اي سازگاري لازم اين است كه اگر نسبت نيروي الكترومغناطيس به نيروي جاذبه به مقدار ٤٠١٠١ نوسان داشت، هيچ ستاره‌اي مانند خورشيد وجود نداشت.
خيلي‌ها ادعا مي‌كنند كه اين سازگاريِ آشكار عالم براي زندگي تبييني را ايجاد مي‌كند. اين سازگاري براي بعضي‌ها زمينه‌اي براي برهان نظم جديد را فراهم مي‌آورد. ديگران معتقدند كه اين مساله را مي‌توان در چارچوب اصطلاحات علمي تبيين كرد. براي مثال پيشنهاد آن‌ها اين است كه جهان بي‌اندازه وجود دارد، جهان هم عصر و در يك زمان با جهان ما و يا درتعاقب با يكديگر كه هر كدام از آنها مجموعه‌ي متفاوتي از مقادير ثابت بنيادين را به عنوان نمونه نشان مي‌دهند. انتظار مي‌رود كه يكي از اين عوالم يا بيشتر از يكي حيات را پشتيباني كند، لذا در چنين جهاني است كه مشاهدات سؤال از سازگاري را مطرح مي‌كند، اعم از اين كه اين سازگاري به عنوان دليلي براي وجود خداوند پذيرفته شود يا نه. اين مساله نتايج مهمي را براي الهيات در برداشت. در اين كه بعضي فيلسوفان معتقدند كه اين نظر در برابر يك گزارش دخالت‌گرانه بر خلقت مستمر و فعل الهي استدلال مي‌كند، چرا كه اقتضائات وجود انسان در جهان، از همان ابتدا در درون عالم نهفته شده بود.

٧. فيزيك و متافيزيك
در پايان قرن نوزدهم نوعي از پيشرفت‌هاي فيزيكي، ديدگاه جبرگرايانه را مورد تشكيك قرار داد فيزيك كوآنتومي اصل عدم موجبيت را به ديدگاه علم فيزيك وارد كرد. نظريه‌ي كوآنتومي به طور كلي فقط با پيش‌بيني‌هاي تشكيك‌انگارانه راجع به طبقات حوادث مناسب مي‌باشد، نه براي پيش‌بيني حوادث به طور جداگانه. اين روشن نيست كه آيا اين مرزگذاري تنها حدي از معرفت انساني را مي‌نماياند، يا حاكي از اصل عدم موجبيت در طبيعت است. البته نظر محققين به نگرش اخير تمايل دارد. بنابراين اكثر فيزيكدانان جبرگرايي ديدگاه نيوتني را در نهايت در اين سطح طرد مي‌كنند.
«لامكاني كوآنتومي» به اين حقيقت ويژه اشاره مي‌كند كه الكترون‌ها و ديگر هويات دون اتمي كه سابق بر اين، تأثير متقابل داشته‌اند، حتي وقتي كه براي هرگونه فعل و انفعال علّي شناخته شده‌اي در زمان حاضر بسيار از هم فاصله داشته باشند، به رفتار خود به شيوه‌هاي موزون ادامه مي‌دهند. اين پديدار تصوير جهان از ديد نيوتن، به عنوان ذرات منفصل در حال حركت كه تأثير متقابلي از طريق نيروهاي معهود فيزيكي بريكديگر دارند را از بنيان مورد ترديد قرار مي‌دهد. اگر جبرگرايي نيوتن پيامدهاي مهمي براي نظريه‌هاي فعل الهي به همراه داشت، در اين موضوع شكي نيست كه اين پيشرفت‌ها در فيزيك كوآنتوم هم بايد پيامدهايي در الهيات داشته باشد. اين‌كه اين پيامدها چيست تا حدود زيادي در قالب يك سؤال قابل بحث است.
يك پيشرفت بسيار جديد كه از فيزيك و ديگر علوم طبيعي فراتر مي‌رود، نظريه‌ي هرج و مرج است؛ اين نظريه مطالعه‌اي است پيرامون نظام‌هايي كه عمل‌كرد آنها نسبت به تغيير و تحول در اوضاع نخستين بسيار حساس است. منظورمان را مي‌توانيم با مثالي از علم ديناميك كلاسيك بيان كنيم. حركت‌هاي يك توپ بيليارد توسط قوانين نيوتن به روشي قابل فهم مهار شده است. اما بعد از چندين تصادم، تفاوتي بسيار ناچيز در زاويه‌ي اصابت چوب بيليارد آثار زياد مبالغه‌آميزي به همراه دارد. علاوه بر اين كه اولين تفاوت‌هايي كه تفاوت‌هاي بزرگتر را در تصادمات بعدي پديد مي‌آورند، بسيار كوچك‌تر از آن هستند كه قابل اندازه‌گيري باشند. بنابراين اين نظام به طور ذاتي غيرقابل پيش‌بيني است. نظام‌هاي آشفته در سرتاسر طبيعت يافت مي‌شود ـ در نظام‌هاي ترموديناميك كه از توازن فاصله دارند ـ در الگوهاي آب و هوا و حتي در جمعيت‌هاي حيواني.
نظريه‌ي هرج و مرج به بحث فعل الهي مربوط است، نه به اين علت كه نظام‌هاي بي‌نظم مبتني بر اصل عدم موجبيت است، (به اين معني كه موجب به ايجاب علّي است) بنابراين بدون اين كه قوانين طبيعت را نقش كند، پذيراي فعل الهي هستند. تقريبا شناخت همه جانبه‌ي نظام‌هاي هرج و مرج، حدود طبيعي و ذاتي معرفت انساني را نشان مي‌دهد و به نتايج منفي، اما مهمي منجر مي‌شود كه يكي از آن‌ها اين است كه انسان غالبا (هرگز) در يك چنين موقعيتي نيست كه بداند خداوند در يك فرآيند طبيعي عمل نمي‌كند.
پيشرفت ديگر در طول علم كه پيامدهاي مهمي براي موضوع جبرگرايي و فعل الهي داشت، شناخت «اصل عليت ـ از بالا به پايين» است. علوم را مي‌توان به عنوان يك سلسله مراتب تصور كرد كه در علوم بالاتر نظام‌هاي به تدريج پيچيده‌تر مطالعه مي‌شود. علم فيزيك كوچك‌ترين و ساده‌ترين اجزاي سازنده‌ي جهان را مطالعه مي‌كند. شيمي سازمان‌هاي پيچيده‌ي ذرات فيزيكي (اتم‌ها و مولكول‌ها) را مطالعه مي‌كند. بيوشيمي به مطالعه‌ي تركيبات فوق العاده پيچيده‌ي شيميايي كه موجودات زنده را تشكيل مي‌دهد، مي‌پردازد و از اين قبيل.
رؤياي پوزيتويست‌هاي منطقي اين بود كه تبييني از علوم ارايه بدهند كه در آن قوانين سطوح بالاتر علوم به طور كامل به قوانين فيزيكي فروكاهش يابد. اين مفهوم واگشت‌گرايي تبييني كه به طور طبيعي از هستي‌شناسي «اصالت تحويل» پيروي مي‌كند، يك اصل مسلم از ديدگاه علم نوين مي‌باشد. اگر همه‌ي موجودات و نظام‌ها به طور غايي از موجوداتي تشكيل شده كه توسط علم فيزيك مطالعه شده است، رفتارهاي آنها بايد در قالب اصطلاحات قوانين فيزيكي قابل فهم باشد. بنابراين واگشت‌گرايي تبييني و هستي‌شناسانه، اصالت تحويل علّي يا «اصل عليت از پايين به بالا» را ايجاب مي‌كند. اگر قوانين طبيعي، جبري باشد، ما يك گزارش جبرگرايانه از كل جهان خواهيم داشت. اما اين آشكار شده است كه رفتار موجودات در سطوح مختلف سلسله مراتب پيچيدگي را هميشه نمي‌توان به طور كامل [در قالب] اصطلاحات رفتار بخش‌هايي از آنها درك كرد. ضمن اين كه توجه به تأثيرات متقابل آن‌ها خصايص غيرقابل تحويل محيط‌هاي زيست را نيز ايجاب مي‌كند. بنابراين حالت يا رفتار يك نظام در سطح بالاتر تأثير علّي از بالا به پايين را بر روي اجزاي سازنده‌ي آن به كار مي‌گيرد.
«آرتورپيكاك» (١٩٩٠) اين توسعه (گسترش) در تفكر علمي را به كار گرفت تا جهت‌گيري‌هاي جديدي را براي فهم فعل الهي مطرح كند. در ديدگاه «همه ـ در ـ خدايي» او جهان در خداست، و تأثير خداوند بر جهان هستي در تمثيل با اصل عليت از بالا به پايين در سرتاسر سلسله مراتب سطوح طبيعي قابل فهم مي‌باشد. در حالي كه اين طرح؛ مسايل پيرامون چگونگي تأثير خداوند بر وقايع خاص در ظرف علم را پاسخ‌گو نيست و مشكل درازمدت جبرگرايي علّي را برطرف مي‌نمايد.

٨. معرفت‌شناسي و زبان
انتقال از معرفت‌شناسي قرون وسطايي به مذهب اصالت تجربي نوين مستلزم تجديد نظر بنيادي در ديدگاه معرفت‌شناسي ديني است. تدابير مختلفي در طول دوره‌ي نوين به كار گرفته شد تا الهيات را از نظر معرفت‌شناسي شايسته جلوه دهد، اما افزايش نفوذ بي‌ديني در محافل محققان حكايت از اين دارد كه اين پيامدها موفقيت‌آميز نبوده است. در يك مقطع از تاريخ روشنفكري كه بعضي آن را پايان دوره‌ي نوين مي‌نامند، نظريه‌هاي شناخت تغيير كرد، به گونه‌اي كه مسأله‌ي شأن و منزلت معرفت در حوزه‌ي الهيات احتياج به بررسي مجددي پيدا كرد. مسأله مورد علاقه‌ي ما در اينجا فقط تحولاتي است كه به طور مستقيم با علم در ارتباط است.
بيانات الهيون در زمينه‌هايي كه امور غيرقابل تصور را توصيف مي‌نمايند، ناديده گرفته شده است. اما نظريه‌ي كوآنتوم و ديگر پيشرفت‌هاي علمي اخير واقعيتي فيزيكي را توصيف مي‌كند كه به طور يكسان غيرقابل تصور است و بنا بر گفته‌ي بعضي، منطق سنتي دو ارزش را مورد ترديد قرار مي‌دهد. اين طرز استدلال براي خاطرنشان كردن اين مطلب منظور مي‌شود كه ايشان به دنبال ديدگاه معرفتي فرومايه‌تري از ديدگاه دوره‌ي نوين هستند. حقيقت، پيچيده‌تر و اسرارآميزتر از هرچيزي است كه زبان و برداشت‌هاي كلي به ما اجازه مي‌دهد تا آن را فراچنگ آوريم.
اغلب [دانشمندان] به ويژه الهيون گفته‌اند كه الهيات به طور بنيادين در اين جهت با علم تفاوت دارد كه علم عيني است، در حالي كه همه‌ي معارف ديني، خويش انديش مي‌باشند و محصول يك عمل متقابل بين خداوند و ذهن انساني است. راه‌ديگري كه در آن علم ديدگاه‌هاي معرفتي قديمي را تعديل و تفاوت‌هاي بين علم و دين را محدودتر كرد در اين درك نهفته است كه معرفت علمي خودش يك تعامل است. سنجش‌ها و اندازه‌گيري‌ها با پديده‌هاي اندازه‌گيري شده مخصوصا در سطح دون اتمي در كنش متقابل هستند.
اكثر متفكران نوين، ارايه‌ي پشتوانه‌ي تجربي براي علم الهيات را غيرممكن مي‌دانند، اما با نوشته‌ي «اديان باربور» (١٩٤٧) تحقيق در مورد راه‌هايي كه استدلال در زمينه‌ي الهيات به شيوه‌هاي استدلال علمي شباهت پيدا مي‌كند، آغاز شد كه از جمله‌ي آنها مي‌توان به داده‌ها و اطلاعات متناسب با الهيات اشاره كرد. اين ترقي واسطه‌ي پيشرفت‌هايي كه در فلسفه‌ي علم انجام شده بود، گرديد و نشانگر اين بود كه علم في نفسه پيچيده‌تر و از لحاظ انساني مهم‌تر از آن است كه پوزيتيويست‌ها فرض مي‌كنند.

٩. پيامدهاي دين براي علم
اين مدخل اغلب بر پيامدهاي علم براي دين متمركز شده بود، اما دين نيز پيامدهايي براي علم دارد. اين بحث كه آموزه‌ي مسيحيت سهم مهمي در پيشرفت علم نوين داشته است، به طور مستدل بيان شده است. آزادي الهي ايجاب مي‌كند كه ويژگي‌هاي جهان طبيعي را نتوان به طور ابتدايي به طريق برهان لمّي از اصول عقلي استنباط نمود. خير الهي و ايمان از اين مطلب خبر مي‌دهند كه عالم چنان آشفته نبوده است كه غيرقابل درك باشد. و خود موجوديت ديني شاهدِ ارزشمندي است بر اين كه مرزهايي وجود دارد كه تبيين‌هاي علمي قادر نيست فراسوي آن برود و نظريه‌ي ديني كمك مي‌كند تا به اين سؤال كه در پشت آن مرزها قرار دارد جواب داده شود. عصر نيوتن شاهد جدايي فلسفه‌ي طبيعي (علم) از الهيات طبيعي بوده است و از آن به بعد اين پيش‌فرض روش‌شناسانه درباره‌ي علم مطرح بوده است كه بايد تبيين‌هايي صرفا طبيعي ارايه بدهد.
از اين طريق علم مرزهايي را بر قابليت‌هاي خويش قرار داده است، اما اين مسأله بدين معني نيست كه آنچه در پشت مرز توانايي‌هاي علم مي‌باشد، مهم يا موجود نيست، كيهان‌شناسي و فيزيك، سؤالاتي را مطرح مي‌كنند كه نمي‌توانند جواب بدهند. چرا رفتار فرايندهاي طبيعي قانون‌وار مي‌باشند؟ علت انفجار بزرگ چه مي‌باشد؟ چرا اصلاً جهاني وجود دارد؟ وقتي كه الهيات و علم مجاز باشند تا در مسايل فرعي و در محدوده‌ي هر يك از قلمروهاي خاص خود تأثير متقابل داشته باشند، اينجاست كه تبيين‌هاي الهياتي موقعيت خود را باز مي‌يابد.

پي نوشت‌ها:
١. A.D.White.
٢. J.W.Draper.
٣. White.
٤. Draper.
٥. Pierre Gassendi.
٦. Marin Mersenne.
٧. Blaise Pascal.
٨. Nicolas Steno.
٩. Robert Merton.
١٠. Puritanism.
١١. Robert Boyle.