پگاه حوزه
(١)
خليج فارس و رقابتهاي بينالمللي - نوری امیرحسین
١ ص
(٢)
عقلانيت تفاهمي يا عقلانيت تفهيمي - فیاض ابراهیم
٢ ص
(٣)
لويه جرگه، نهاد سنت، توقعات امروزي - امیری اسدالله
٣ ص
(٤)
جهانيسازي و فرايند انهدام ساختارهاي مدني - نوروز مهدی
٤ ص
(٥)
كجروي و ناهنجاريهاي اجتماعي؛ عوامل و راهكارها - راه چمنی محمد رضا
٥ ص
(٦)
مفاهيم و درون مايههاي استقلال در تطبيق با عوامل و زمينهها - مرتضوی همایون
٦ ص
(٧)
پديدارشناسي و گرايش توصيفي ـ تبييني در دين پژوهي - جعفری محمد
٧ ص
(٨)
نگرشي بر هويت و ماهيت جنبشهاي اسلامي قرن بيستم -
٨ ص
(٩)
چالشهاي روشنفكرانه در بسترهاي ديني و فرهنگي -
٩ ص
(١٠)
شناخت هماننديها و تمايزات در قلمرو علم و دين -
١٠ ص
(١١)
رايانه، اينترنت و منطق روايت گرايي در حوزههاي ديني - رنجبر مقصود
١١ ص
(١٢)
رهيافتي به نظرات صدرالمتالهين - فرجی علیرضا
١٢ ص
(١٣)
مدينة النبي با قطار پوپر -
١٣ ص
(١٤)
جنگ و روايتي ديگر از جنس فرامتنها - حقی پور رحمت
١٤ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤

جنگ و روايتي ديگر از جنس فرامتن‌ها
حقی پور رحمت

اين‌كه قصّه و رمان را آيينه‌ي زندگي، و بَرتابِ تجربه‌هاي حسي و عملي آن مي‌دانند، هنوز هم واقعيتي غيرقابل انكار به‌شمار مي‌رود كه رمز موفقيّت و اقبال عمومي آثار داستاني بزرگ و مطرح در تاريخ ادبيات داستاني را بايد در آن جست‌وجو كرد. هرچقدر كه حضور فيزيكي و فعّال نويسنده در عرصه‌هاي گونه‌گون زندگي، دامنه‌دارتر باشد، به همان ميزان تجربه‌هاي عيني او از وضعيت‌هاي مختلف فرهنگي، سياسي و اقتصادي جامعه، و نيز قوانين آشكار و پنهاني كه بر روابط اجتماعي آدم‌ها حاكم است، از عمق و غناي بيشتري برخوردار مي‌گردد. نويسندگان نامداري مثل: همينگوي، فالكنر، داستايفسكي و چخوف، زماني كه براي نوشتن داستان، قلم به دست مي‌گرفتند، پشتوانه‌ي عظيمي از تجربه، آنها را پيش مي‌راند كه نوشته‌هاي‌شان را ملموس و صميمي و باورپذير مي‌كرد و موجب مي‌شد كه مخاطب كاملاً در فضاي داستان قرار گيرد و با اشخاص آن همذات‌پنداري كند. نويسنده اگر در مورد موضوعي كه مي‌نويسد شناخت و تجربه‌ي كافي نداشته باشد، لامحاله نمي‌تواند اثر زيبا و قابل اعتنايي خلق كند؛ چرا كه فضا، شخصيت‌ها و مصايب و مشكلاتي كه با آنها درگير هستند، براي او آشنا نيست. اما برعكس، اگر نويسنده‌اي موضوع داستانش را از دلِ تجربه‌هايي كه خود به نوعي از سر گذرانده، انتخاب كند، با فضاي داستان، حوادث و اشخاص آن راحت‌تر ارتباط برقرار مي‌كند و بالطبع نوشته‌هايش چنانچه با صناعت داستان‌نويسي نيز همراه باشد، محكم‌تر و زيباتر خواهد شد. مجيد قيصري نويسنده‌اي است كه در اين جرگه قرار دارد؛ يعني اول تجربه مي‌كند و بعد مي‌نويسد. نثر روان، و فضاسازي‌هاي به‌يادماندني‌اش نشان مي‌دهد كه او براي نوشتن زور نمي‌زند. اهل لفّاظي و بازي با كلمات و آسمان و ريسمان بافتن نيست. كاري به «ايسم»ها و تئوري‌هاي پُست‌مدرن و از پيش آماده (كه اين روزها در چرخه‌ي تقليد و تكرار، نخ‌نما و كهنه شده‌اند) ندارد. او درباره‌ي چيزهايي مي‌نويسد كه خود به نوعي آنها را تجربه كرده و از صافي ذهن خود گذرانده است. و اين در مورد هر چهار كتابي كه چاپ كرده است صدق مي‌كند. كتاب‌هايي كه موضوع و درونمايه‌ي آنها بر محور جنگ، دور مي‌زند.
او در سال ١٣٧٤ مجموعه داستان «صلح» در سال ١٣٧٥ داستان بلند «جنگي بود، جنگي نبود»، در سال ١٣٧٧ مجموعه داستان «طعم باروت» و در سال ١٣٧٩ مجموعه داستان «نفر سوم از سمت چپ» را منتشر مي‌كند كه هركدام بُرش‌هايي از زندگي و احوال رزمندگان را در زمان جنگ، و در سال‌هاي بعد از جنگ، به تصوير مي‌كشد. در مجموعه داستان «نفر سوم از سمت چپ» شش داستان كوتاه گردآمده كه ويژگي اصلي آنها را، نگاه تازه به جنگ، و حس «نوستالژيك» نسبت به سال‌هايي كه در جنگ و جبهه سپري شده است، تشكيل مي‌دهد. مؤلفه‌ي ديگر اين داستان‌ها، بيطرفانه بودن آنهاست كه در نوع خود طرفه و يگانه مي‌نمايد. نويسنده در اين داستان‌ها با زباني بسيار ساده و روان، بدون آنكه به مرثيه‌سرايي بپردازد، آنچنان لطيف و زيبا به روايت دردمندي‌ها و زخم خوردن‌ها و غربت كشيدن‌هاي اهل جبهه، مي‌نشيند كه هرمخاطبي را به درنگ و تأمل و همدردي با اشخاص داستان وادار مي‌كند. در داستانِ «پدرِ ساكتِ ما» كه از فضا و شكلِ روايي‌ي جديدي بهره مي‌برد، رزمنده‌اي را مي‌بينيم كه در سال‌هاي بعد از جنگ، بيكار است و دختران ِ او تلاش مي‌كنند تا كاري برايش دست و پا كنند:
«اين دومين تقاضانامه‌اي است كه براي او مي‌نويسيم. در تقاضانامه‌ي اوّل مادرم براي او دنبال كار مي‌گشت. كاري بي‌سروصدا، بي‌ارباب رجوع با حقوقِ كافي. در هوايي آزاد كه او بتواند آبي آسمان را ببيند. او معتقد بود كه چيزي كه حال او را خراب مي‌كند، سقف بالاي سرش است نه تركش ِ پشت قلبش. خودش مي‌گفت اين وضعيت مربوط به دوران جنگ است. زير سقف دچار خفگي مي‌شود و هميشه منتظر است اتفاقي برايش بيفتد. يك اتفاق ناخوشايند. تمام خواسته او را مادرم نوشت. حتي آخرين شرط را كه بايد در محل كار به جاي ميز، يك سنگر وجود داشته باشد. سنگري بدون سقف...(١)»
با تقاضانامه‌ي آنها موافقت مي‌شود. و هفته بعد پدر خانواده، از طرفِ سرجنگل‌داري شهر، به عنوان جنگل‌بان استخدام مي‌گردد. پدر به جنگل مي‌رود و كارش اين مي‌شود كه مواظب باشد تا اگر كساني با بي‌احتياطي در جنگل آتش روشن كردند، او سوت كشان وارد عمل گردد و اطفاء حريق كند. اين داستان، چند لايه و نمادين نوشته شده است و خواننده با اندكي تأمل مي‌تواند جان‌كلام و پيام نويسنده را از لابه‌لاي واژه‌گان و جمله‌هايي دريابد كه كه ديگر از معنا رساني صرف بيرون آمده‌اند و كاركردي فرامتني يافته‌اند. مثلِ اين جمله‌ها:
«... او معتقد بود چيزي كه حال او را خراب مي‌كند، سقفِ بالاي سرش است...(٢)»
«... روي متكا يك گودي چركمردسر افتاده و بر تشك، قالبِ تن يك مرد كه سر ندارد...(٣)»
«در پاييز و زمستان بوي سوختگي چوب و در بهار و تابستان بوي شكوفه و خاك براي لحظه‌اي مي‌پيچد توي خانه. انگار كسي در خواب ما اين بوها را پخش مي‌كند...(٤)»
قيصري، راوي سير و سلوك عارفانه‌ي آدم‌هايي است كه به جنگ، از دريچه‌اي ماورايي و الهي نگاه كرده‌اند؛ سال‌ها در فضاي عطرآگين آن نفس كشيده‌اند و حالا با كوله‌باري از خاطرات سبز و حسرتي خجسته، گمشده‌ي خويش را جست‌وجو مي‌كنند و آوارگي و شوريدگي و دلدادگي، سرنوشت زيباي آنهاست كه بر پيشاني‌ي بلندشان نوشته شده است. داستانِ «ماهي آزاد» كه اسمِ نماديني هم دارد، با اين عبارت شروع مي‌شود: «دوباره كسي از سفر آمده و مي‌گويد او را ديده است. تك و تنها در دلِ بيابان. كنارِ سطلي پُر از آتش.(٥)» داستان را پدر خانواده كه معلم است روايت مي‌كند. مرتضي (پسرِ او) كه بعد از پايان جنگ به خانه برگشته است، نمي‌تواند با محيط اطراف خود كنار بيايد، حال و هواي جنگ، و خاطرات آن سال‌ها، رهايش نمي‌كند. او چندمين بار است كه به بهانه‌ي پيدا كردن كار، خانواده‌اش را ترك گفته و رفته است. و حالا پدر مي‌رود تا بلكه او را پيدا كند و به خانه برگرداند. اما مرتضي در حال و هواي ديگري سير مي‌كند و پدر در مواجهه با او دچار حيرت مي‌گردد: «...ديگر حرفي نزدم. حتي اصراري به برگشتش نكردم. احساس كردم كه آنجا راحت‌تر است. گاهي وقت‌ها كه به شهر مي‌آيد. گاهي وقتها كه به شهر مي‌آيد زنگي به خانه مي‌زند. مي‌گذارم بيشتر با مادرش حرف بزند تا من. من گاهي وقت‌ها به سرم مي‌زند كه سري به پسرم بزنم. براي همين كلاس و درس را ول مي‌كنم و مي‌زنم به بيابان. ولي روي ديدن او را ندارم. خودم را مقصر مي‌دانم. يعني ما هيچ كاري نكرده‌ايم(٦)؟»
داستان «نفر سوم از سمت چپ» هم به نوعي روايت سير و سلوك روحي و معنوي اين آدم‌هاست كه ماجرايش بر محور يك عكس يادگاري دور مي‌زند. شخصي بعنوان نقاش ساختمان (ابراهيم) وارد خانه‌اي مي‌شود تا اتاق‌هايش را رنگ بزند. آنجا خودش را در عكس سه نفره‌اي مي‌بيند كه در جبهه گرفته شده است. رفيق‌اش عباس را در عكس مي‌شناسد، اما نفر سوم را نمي‌تواند بجا بياورد. ابراهيم حيران مي‌شود كه به خانه‌ي كداميك از آن دو نفر آمده است. ما در پير خانواده بيمار است و روي تخت بي‌تابي مي‌كند. در صحنه‌اي از پايان داستان ابراهيم به كمك پسر او (قاسم) تخت پيرزن را مي‌كشند كنار ديوار تا از پنجره نور به او بتابد. پيرزن با حس غريبي كه تنها مادران از آن بهره دارند، سؤال مي‌كند:
«...اين كه بود؟
قاسم نگاهي به ابراهيم كرد و نگاهي به دختر. پيرزن دوباره ناليد. دختر لب پايينش را گزيد و دماغش را آهسته بالا كشيد و گفت: ـ نقّاشه مادر.
پيرزن نالان پرسيد: ـ كي؟
دختر تا آمد دوباره جواب دهد قاسم خم شد روي مادر و او را چارچنگوي بلند كرد و گذاشت روي تخت و گفت: ـ از دوست‌هاي عباس مادر... ديگر مي‌ايستاد چه كند؟ چه را بفهمد؟ او كه هيچ گاه آنها را نديده بود. در عكس هم كه كس ديگري بود و اينجا كس ديگري شده بود. كسي هم نمي‌دانست كه به آنها گفته باشد. نكند منتظر بودند!...(٧)»
به غير از داستانِ (كُرك جواني) كه ماجراي آن در جبهه مي‌گذرد، داستان‌هاي ديگر به لحاظ زماني، سال‌هاي بعد از جنگ را در برمي‌گيرند. دو داستان ديگر كتاب (لك‌لك‌ها) و (يك اسم عربي) نيز اگرچه به قوّت داستان‌هاي قبلي نيستند، اما از حيث زبان و فضا، و يك دست بودن كار، در ساختار كلي‌ي مجموعه قابل قبول مي‌نمايند. اين دو داستان، به همراه قطعه‌ي (كُرك جواني) كه بيشتر به طرح شباهت دارد تا داستان؛ بي‌گمان ظرفيت گسترش يافتن و تبديل شدن به داستان‌هايي به مراتب محكم‌تر و زيباتر را دارا هستند كه متاسفانه اصرار بيش از حد نويسنده بركاربرد عنصر ايجاز، اين فرصت را از بين برده است.

پي‌نوشت‌ها:
١. كتاب نفر سوم از سمت چپ ص ١٠.
٢. همان، ص ٩.
٣. همان، ص ١٢.
٤. همان، ص ١٢.
٥. همان، ص ١٣.
٦. همان، ص ٢٢.
٧. همان، ص ٣٤.