پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - آواز خاموش اشيا
آواز خاموش اشيا
جبران خليل جبران
ترجمه: عبدالرضا رضائىنيا
جواهر
صدفى به صدف همسايه گفت: »من دردى بزرگ در اندرون دارم؛ سنگين و چرخان، با آن در رنج و عذابم«.
صدف ديگر با آرامش و تكبر گفت: »سپاس آسمانها را و درياها را كه من در اندرون هيچ دردى ندارم. به سلامت و خوشى روزگار مىگذرانم، در اندرون و بيرون...«
همان وقت خرچنگى از آن جا مىگذاشت. به گفت و گوى صدفها گوش داد و به صدفى كه در درون و بيرون سر حال و شاد بود، گفت: »آرى، تو در سلامت و خوشى هستى، اما دردى كه همسايهات در اندرون تاب مىآورد، مرواريدى است كه بى نهايت زيباست«.
برماسه
مردى به ديگرى گفت: »هنگام مد دريا، با نوك كفشام سطرى بر ماسهها نوشتم. مردم همواره مىايستند تا آن را بخوانند و آرزو دارند كه چيزى از آن در آينده محو نشود«.
مرد ديگر گفت: »من نيز بر ماسه رازى نوشتم، اما هنگام جزر دريا امواج آمدند و محوش كردند«.
مرد اول گفت: »نوشته من اين بود ؛ من آنم كه هست، اما تو چه نوشتى؟«
مرد دوم گفت: »نوشته من اين بود؛ من چيزى نيستم، جز قطرهاى از اين اقيانوس عظيم«.
داد و ستد
شاعرى بينوا، ثروتمندى نادان را بر چهار راهى ديد. بين آنان گفت و گويى طولانى در گرفت و سراسر سخن از دلتنگى و خشم بود، نه چيزى ديگر. همان وقت فرشته راه از آنجا گذشت و دو دستاش را برشانه آن دو مرد گذاشت.
ناگهان معجزهاى رخ داد؛ دارايى هر يك به ديگرى منتقل شد. آن دو مرد از هم جدا شدند، اما ماجراى عجيبتر اين بود كه شاعر نگاهى كرد و در دستاناش جز شن ريزه متحركى نيافت و مرد نادان چشم اش را بست و جز ابرى كه در قلباش حركت مىكرد، چيزى نيافت.
درخشش آذرخش
يك روز توفانى، پدر روحانى در كليساى بزرگ اش بود كه زنى غير مسيحى نزد او آمد، رو به رويش نشست و گفت: »من مسيحى نيستم، اما آيا از آتش جهنم رهايى مىيابم؟«
پدر روحانى در چشم زن زل زد و گفت: »نه! رهايى تنها نصيب آنان خواهد شد كه غسل تعميد داده شدهاند.«
در ميانه سخنان پدر روحانى، صاعقهاى از آسمان بر كليساى بزرگ فرو افتاد، رعد غريد. آتش همه جاى كليسا را در بر گرفت.
مردان شهر شتابان رسيدند و زن را نجات دادند، اما پدر روحانى سوخته و طعمه آتش شده بود.
دو شعر
قرنها پيش، در راه آتن دو شاعر با هم ديدار كردند و از ديدن هم شادمان شدند. يكى پرسيد: »تازگىها چه شعرى سرودهاى؟ اين روزها ذوقت چگونه است؟«
دومى با مباهات گفت: »تازه، سرودن زيباترين شعر يونان را به پايان رساندهام ؛ مناجات زئوس اعلى.«
سپس از درون جامهاش پوستى را بيرون كشد و گفت: »اين جاست، با من است. از خواندن اش براى تو شادمان خواهم شد. بيا و با هم در سايه اين سروِ سپيد بنشينيم.«
و خواندن شعر طولانىاش را سر داد و به پايان برد.
شاعر ديگر با لطافت و دقت به او گفت: »شعرى بالا بلند بود، كه قرنها خواهد ماند و نسلها تو را به خاطر آن خواهند ستود.«
شاعر اول با سر سنگينى گفت: »آخرين سروده تو چيست؟«
دومى گفت: »من جز ابياتى اندك نسرودهام فقط هشت بيت به ياد فرزندم كه در باغ بازى مىكرد.« و بيتها را خواند.
شاعر اول گفت: »چندان بد نيست، چندان بد نيست!«
و رهسپار شدند.
اينك پس از دو هزار سال، هشت بيتى كه شاعر دوم سروده بود، پيوسته بر سرزبان هاست و مردم به شگفتى و ارجمندىاش باز مىخوانند، اما آن قصيده بلند - اگر چه نسل به نسل در دفترها و حجرههاى پژوهشگران نقل شده و در ياد مردم مانده است - كسى را نمىيابى كه آن را دوست بدارد، و كسى را نمىيابى كه آن قصيده طولانى را بخواند.
كودك و پيامبر
روزى »شارى نبى« - در باغ - كودكى را ديد. كودك به محض ديدن او به سويش رفت و گفت: »صبح به خير، آقا!«
پيامبر نيز گفت: »صبح به خير، آقا!« و ادامه داد: »تو را تنها مىبينم.« كودك شادمانه گفت: »چندى است كه از چشم دايهام گم شدهام. او خيال مىكند كه من پشت آن پرچين هايم، اما نمىبيند كه من اين جايم.«
سپس به چهره نبى نگريست و گفت: »تو نيز تنهايى، با دايهات چه كار كردهاى؟«
شارى نبى در پاسخ گفت: »حكايت من با تو فرق دارد. حقيقت اين است كه من خيلى از وقتها نمىتوانم او را گم كنم، اما اينك كه به اين باغ آمدهام او پشت پرچينها به دنبال من است«.
كودك دست بر دست زد و فرياد كشيد: »تو هم مثل من گم شدهاى! آيا خوب نيست كه آدم گم شده باشد؟«، سپس پرسيد: »تو كيستى؟«
او پاسخ داد: »مرا شارى نبى مىخوانند، اما تو؟ به من بگو تو كيستى؟«
گفت: »من تنها خودمام. دايهام در جست و جوى من است، بى آنكه بداند كه من كجايم؟«
نبى به آسمان خيره شد و گفت: »من نيز روزگارى از دايهام گريختم، اما او مرا در بيرون پيدا كرد.«
كودك گفت: »من نيز مىدانم كه دايهام مرا خواهد يافت؟«
همان دم، صداى زنى پيچيد كه كودك را به نام مىخواند، كودك گفت: »ببين! گفتم كه او مرا خواهد يافت«.
باز همان لحظه صداى ديگرى آمد كه مىگفت: »شارى! كجايى؟«
شارى گفت: »ببين فرزندم! مرا نيز يافتند!«
آن گاه شارى سرش را به سوى آسمان گرداند و گفت: »من اينجا هستم!«
پرسش
حدود هزار سال پيش، دو فيلسوف بر سراشيبى تپههاى لبنان با هم ديدار كردند. يكى از آن دو پرسيد: »كجا مىروى؟«
ديگرى گفت: »من چشم كودكىام را جست و جو مىكنم، مىدانم ميان همين تپهها مىرويد، در نوشته هايى ديدهام كه اين چشم درخشنده است؛ به درخشندگى گلها در نور خورشيد، اما تو در پى چه هستى؟«
فيلسوف اول پاسخ داد: »من راز مرگ را جست و جو مىكنم.«
در اين هنگام هر دو پى بردند كه ديگرى نسبت به او چيز زيادى نمىداند، با هم به مجادله برخاستند و هر يك ديگرى را به كور دلى متهم كرد.
آن دو چون باد سر و صدا مىكردند كه مرد غريبى برآنان گذشت. مردم روستا مرد را ساده و بينوا و نادان مىپنداشتند. وقتى مجادله پر سر و صداى آن دو بالا گرفت، مرد غريب اندكى ايستاد تا به دليل هر يك از آن دو گوش فرا دهد.
سپس به آن دو نزديك شد و گفت: »دوستان من! پيداست كه شما با هم در مدرسهاى فلسفى تعليم ديدهايد. شما از يك چيز حرف مىزنيد، اما به دو بيان؛ يكى چشم كودكى را مىجويد، ديگرى راز مرگ را و اين دو در حقيقت يك چيزند، و همين چيز ميان شما دو تن قرار مىگيرد.«
مرد غريب پس از اين سخنان دور شد، در حالى كه مىگفت: »خدا حافظ، اى فيلسوفها!«
و چون سر برگرداند، شنيدند كه به آرامى مىخندد.
دو فيلسوف، لحظهاى در سكوت به هم نگاه كردند و سپس خنديدند.
يكى از آن دو گفت: »خب! بهتر نيست كه اكنون همراه شويم و با هم جست و جو كنيم؟«
ماه تمام
ماه تمام به شكوه بر شهر تابيد. همه سگهاى شهر براى ماه پارس كردند. تنها يك سگ پارس نكرده بود كه با صدايى گوش خراش به دوستاناش گفت: »مردگان را از خوابشان بيدار نكنيد و ماه را با پارس كردن به زمين نياوريد!«
همه سگها از پارس كردن ايستادند و سكوتى وهمناك همه جا را فرا گرفت. اما سگى كه به سگهاى ديگر خطاب كرده بود، تمام شب را با سخن گفتن درباره سكوت پارس كرد.
دو ماهيگير
روزى از روزهاى بهار بود. شادى و غم كنار درياچهاى به هم رسيدند. با هم حال و احوال كردند و نزديك آبهاى آرام به گفت و گو نشستند.
شادى از گونهاى زيبايى سخن گفت كه زمين را در بر مىگيرد و از درخشش و شكوه هر روزهاى كه زندگى را در جنگل و تپه ماهورها سرشار مىسازد و از ترانههايى كه سپيده دمان و شامگاهان به گوش مىرسد.
غم نيز سخن گفت و همه سخنان شادى را تأييد كرد؛ زيرا جادوى زمان و زيبايى برخاسته از آن را مىفهميد. هنگامى كه غم از شكفتن گلها در لابه لاى كشتزاران و تپهها حرف مىزد، سخن اش بسيار بليغ مىنمود.
شادى و غم تا ديرگاه سخن گفتند و درباره همه آنچه كه مىدانستند، همدل و موافق بودند.
دو مرد ماهيگير از كرانه ديگر درياچه در آمدند و بر آنان گذشتند. هنگامى كه به آن دو در آن سوى آب خيره شدند، يكى گفت: »عجيب است كه اين دو در اينجا هستند!«
صياد ديگر گفت: »گفتى، دو؟! من جز يك شخص نمىبينم.«
صياد اول گفت: »اما آن جا دو نفر نشستهاند.«
و دومى پاسخ داد: »آن جا تنها يك نفر است كه مىتوان او را به خوبى ديد. انعكاس چهرهاش در آب دريا نيز يكى است.«
صياد اول گفت: »نه، دو نفرند... در آب آرام نيز چهره دو شخص منعكس شده است.«
مرد دوم باز گفت: »من تنها يك نفر را مىبينم.«
و ديگرى نيز گفت: »اما من به روشنى دو نفر را مىبينم.«
از آن روز تا امروز - پيوسته - يكى از ماهيگيران بر اين باور است كه بيش از يك نفر را ديده، حال آن كه ديگرى مىگويد: »انگار، چشمان دوست من قدرى نابيناست!«
ديوانه
در باغچه تيمارستان جوانى رنجور ديدم ؛ زيباروى و شگفتانگيز.
كنارش نشستم و گفتم: »چرا اين جايى؟«
با حيرت به من نگريست و گفت: »سؤال خوبى نيست، اما با اين وصف، به آن پاسخ مىدهم. پدرم مىخواست كه مرا به نسخه تازه از خود بدل كند. عموى من نيز چنين مىخواست. مادرم مىخواست كه من تصويرى از پدر نامدارش باشم. خواهرم مىخواست كه شوهر دريا نوردش را نمونه اعلاى كسى قرار دهد كه شايسته است تا من از او پيروى كنم. برادرم مىپنداشت كه من بايد همانند او قهرمانى ارزنده باشم. استادان من در فلسفه، موسيقى و منطق - همگى - چنين مىخواستند ؛ هر يك مىخواست كه من تصوير چهره آنان در آيينه باشم.
از همين رو به اين جا آمدم. من اينجا را براى آسايش و امنيت خود، مناسبترين مكان يافتم، زيرا در اينجا دست كم مىتوانم - فقط - خودم باشم، نه كسى ديگر.«
سپس ناگهان به سوى من برگشت و گفت: »اما تو به من بگو، آيا تو را نيز اندرزهاى ديگران و اشتياق آنان به تربيت تو به اين جا كشانده است؟«
پاسخ دادم: »نه من براى بازديد به اين جا آمدهام.«
گفت: »بنابراين، تو نيز يكى از آن آدم هايى هستى كه در تيمارستان آن سوى ديوار زندگى مىكنى.«
جامهها
زيبايى و زشتى بر ساحل دريايى با هم ديدار كردند. هر يك از آن دو به ديگرى گفت: »ميل شنا دارى؟«
جامههاشان را از تن به در آوردند و در موجها غوطه ور شدند. ساعتى نگذشت كه زشتى به ساحل برگشت. جامه زيبايى را به تن كرد و رهسپار شد.
زيبايى نيز از دريا باز آمد، اما جامهاش را نيافت. از آن كه برهنه بماند، بسيار شرم كشيد، ناچار جامه زشتى را به تن كردو به راه افتاد.
از آن روز، مردان و زنان - به وقت ديدار - در شناخت يكديگر به اشتباه مىافتند.
البته، گاهى بعضىها در رخساره زيبايى خيره مىشوند و او را در جامه زشتى نيز باز مىشناسند و گاهى برخى چهره زشتى را تشخيص مىدهند و جامهاى كه بر تن اوست، از چشم شان پوشيده نمىماند.