پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - فرمولى براى علوم انسانى اسلامى - فیاض ابراهیم

فرمولى براى علوم انسانى اسلامى
فیاض ابراهیم

١. جهان‌شناسى مبناى هر گونه معرفتى است. اينكه جهان را چه بدانيم و اينكه راه شناخت آن چگونه است، دو مقوله درونى مفهوم جهان‌شناسى است. بدون اين شناخت كلان، شناخت‌هاى جزئى درونى، پراكنده و بدون انسجام خواهد بود كه سبب ركود فكرى و عدم رشد علمى خواهد شد. و براى فهم جهان‌شناسى رشته‌هاى زيادى را مى‌طلبد كه در يك هماورد به هماهنگى براى فهم آن اقدام كنند.
٢. مهم‌ترين مبناى جهان‌شناسى اسلامى، فطرت است؛ چرا كه جهان مفطور است و خداوند فاطر و فطرت را اگر معناشناسى كنيم، مى‌توانيم آن را به خلقت هدايت يافته معنا كنيم كه فلسفه ارسطويى ناكام از فهم آن است، چرا كه علت و معلول نمى‌تواند هدايت يافتگى و صيرورت را تبيين كند، هر چند علماى اسلامى سعى در بسط بحث علت و معلول براى رسيدن به صيرورت كرده‌اند (مثل ملاصدرا)، ولى مفهوم علت و معلول براى رابطه ثابت خالق و مخلوق وضع شده است كه براى بسط آن به يك رابطه فعال ديالكتيكى تكلف بسيار زيادى مى‌طلبد و ما را از مطالعه بحث‌هاى پوياى مربوط به آن، وا خواهد داشت.
٣. در نظريه جهان‌شناسى فطرى جهان به وسيله خدا خلق شده است و مالكيت مطلق جهان در وضعيت فعلى نيز در دست خداست و جهان يك نوع صيرورتى به سوى خدا قرار دارد كه باز اين صيرورت در پناه خداوند قرار دارد. (كل يوم هو فى شأن) كه در قالب سؤال مخلوقات رخ مى‌دهد (يسئله من فى السموات و من فى الارض). پس عالم محضر خداست (علت و معلول ناتوان از بسط اين بحث است و علت عدول هگل از منطق ارسطويى همين نكته است) و رابطه فاطر با اين جهان، رابطه علم و رحمت است و اين هر شى‌ء را شامل مى‌شود و بر اساس علم و رحمت است كه صيرورت نيز رخ مى‌دهد.
٤. بعد انسان‌شناسى فطرت، مردم (الناس) و فطرت مبناى شناخت‌شناسى او را تشكيل مى‌دهد و زندگى مبناى بنيادى مردم مى‌باشد چرا كه مردم به انسان‌هايى اطلاق مى‌شود كه در حوزه‌هاى جغرافيايى متفاوت زندگى مى‌كنند و تفاوت فرهنگى بر آنها حكومت مى‌كند كه نرم افزارهاى زندگى آنها را مى‌سازد، ولى آنچه سبب اشتراك همه اين انسان‌ها مى‌شود زندگى است و ديگر هيچ.
٥. بعد از چارچوب معرفتى ياد شده، نوبت به روش‌شناسى آن مى‌رسد اگر يك چارچوب معرفتى به يك چارچوب روشن نرسد بيش از يك وهم پردازى و خيال‌پردازى نخواهد بود. جهان مفطور با يك روش شناخته مى‌شود و آن شهود موجود در زندگى روزمره انسانى است كه اساس ارتباطات جامع انسان تشكيل مى‌دهد (ارتباطات انسان با جهان انسانى و غير انسانى، زنده و غير زنده) پس كل جهان فيزيكى و غير فيزيكى با اين روش (شهود) در آگاهى انسانى، نقش مى‌بندد.
٦. بر همين اساس و بنياد، روش‌شناسى علوم انسانى اسلامى رقم مى‌خورد و آن عرف است كه بر اساس زندگى روزمره مردم شكل مى‌يابد و تشكيل مى‌شود ؛ يعنى سطح فطرت در سطح كلامى و معرفت‌شناسى و جهان‌شناسى به سطح روش كه مى‌رسد، تبديل به عرف مى‌شود كه اساس روش‌شناسى علوم انسانى اسلامى مى‌باشد. پس دانش انسانى اسلامى بر اساس سوژه نخبه گراى خود بنياد شكل نمى‌گيرد و بلكه بر عرف مردم محور شكل و تشكل مى‌يابد. و چون متصل به فطرت است به علوم سكولار تبديل نمى‌شود.
٧. دانش انسانى اسلامى يك دانش زندگى محور است تا يك دانش پيشرفت محور چرا كه نظريه زندگى محورى يك نظريه مردم محور است و نظريه پيشرفت يك نظريه نخبه گراى سوژه محور. پس به جاى تك نگرى به نظريه تكامل و تجدد و توسعه و جهانى شدن نخبه محور به اشاعه و سنت گرايى و ارتباطات ميان فرهنگى نيز توجه مى‌شود و تركيبى از اين دو نظريه را در چارچوب خود دارد.
٨. از همين جا است كه به جاى آزادى محورى در علوم انسانى، عدالت محورى حاكم است و آزادى در قالب عدالت ديده مى‌شود نه عدالت در قالب آزادى كه به ظلم تبديل شود، چه ظلم نفسانى كه شرك و گناه است و چه شرك اجتماعى كه روابط ظالمانه ميان انسان‌ها و دولت‌ها كه در نهايت به ظلم جهانى تبديل خواهد شد. پس در اين فرمول است كه پيشرفت با عدالت همراه مى‌شود.
٩. عدالت معرفتى كه دانش انسانى اسلامى بنا مى‌كند، بر چارچوب شكل بندى دانش‌ها در جامعه تأثير مى‌گذارد. فرمول علوم انسانى عربى كه فرمول علوم انسانى پيشرفت محور است، بر زير بنا بودن علوم تجربى (براى علوم انسانى) تأكيد دارد و علوم زيستى زير بناى كل دانش‌هاى بشرى قرار مى‌گيرد و اخلاق بر زيست‌شناسى بنا مى‌شود. پس اصل تكامل مطرح مى‌شود و بقاى اصلح و نابودى غير اصلح كه غير اخلاقى‌ترين اصل در زندگى انسانى مى‌باشد. پس علوم انسانى غربى بر زيست‌شناسى و نظريه تكامل و اخلاق ظالمانه بقاى اصلح بنا مى‌شود.
١٠. مبناى علوم انسانى غربى، تقليل انسان به حيوان است كه از نگاه زيست شناسانه به انسان توليد شده است، چرا كه انسان زيست‌شناسى همان حيوان است كه فقط روى پا راه مى‌رود (انديشه هابس و ديگران) و داراى ضريب هوش بالاتر از ديگر حيوانات است. اين نوع علوم انسانى به دنبال به دست آوردن قواعد انسان‌شناسى حيوانى در جوامع مى‌باشد، مثل نظريه سگ محور پاولف براى توجيه رفتار انسانى (نظريه محرك و پاسخ) يا نظريه‌هاى مكانيكى كاركرد گرايى و ساختار گرايى علوم اجتماعى.
١١. اولين رشته علوم انسانى كه تابع انسان‌شناسى حيوانى است و قواعد زيست‌شناسى را اجرا مى‌كند، علم اقتصاد است، چرا كه قواعد مكانيكى اقتصادى بر اساس انسان حيوانى ترسيم مى‌شود كه به نام تعديل اقتصادى يا تعديل عرضه و تقاضا مشهور است كه مبنايى‌ترين اصل اقتصادى است كه بر اساس آن، اقتصاد رياضى شكل مى‌گيرد آنچه در اين اقتصاد ديده مى‌شود فقط پيشرفت است و غير اخلاقى و غير انسانى‌ترين اصل اقتصادى است كه ظالمانه‌ترين اقتصاد جهانى را توليد و باز توليد مى‌كند كه بر اساس آزادى محورى عمل مى‌كند.
١٢. در نظام معرفتى اسلامى، علوم انسانى زير بناى علوم تجربى است بر عكس نظام معرفتى غربى كه علوم تجربى و زيستى زير بناى علوم انسانى است كه مكتب اثبات‌گرايى آن را به عهده دارد و تمامى فرازهاى ياد شده را طراحى كرده است و اين سبب شده است كه علوم انسانى غربى غير انسانى و ضد انسانى شود و پيشنهاد علوم انسانى اسلامى اين است كه انسان را به جاى خود به عنوان يك انسان نه يك حيوان برگردانيد.