پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - گستره شيطانپرستى - مظاهری سیف حمید رضا

گستره شيطان‌پرستى
مظاهری سیف حمید رضا

قسمت اول
ايدئولوژى شيطان‌پرستى دو روند حركت تكاملى و تحرك انكشافى را پشت سر گذاشته و امروز در اوج آشكارى و بى‌پروايى به دنيا عرضه مى‌شود. حركت تكاملى شيطان‌گرايى تا اواسط قرون وسطا و سپس تحرك انكشافى آن را از نيمه دوم قرون وسطا تا شيطان‌گرايى مدرن نشان مى‌دهد.
در اين روند قوم بنى‌اسرائيل ميراث بان شيطان‌گرايى است. از دوره‌هاى بدوى و باستان كه در مصر و بابل و مناطق شمال آفريقا، جنوب غرب آسيا و جنوب شرق اروپا آواره بودند و از تمدن‌هاى مختلف توجه و تجليل از نيروهاى شرّ، ستايش الاهه بارورى و مادر- خدا را آموختند و فنون سحر و علوم جادويى و ساير علوم و فلسفه‌ها را به تدريج فراگرفتند و حدود قرن يازدهم تا سيزدهم كه نظريه تجلى و ساير نگرش‌هاى عرفانى از جهان اسلام توسط اعراب يهودى به گنجينه حكمت پنهان يهود منتقل شد. در اين دوره يعنى مجموعه هزاره‌هاى باستان تا حدود هزاره اول مسيحيت كه به اواسط قرون وسطا مى‌رسد، حركت تكاملى سنت شيطانى با محوريت خانواده‌هاى بزرگ و پر نفوذ يهودى سپرى شد.
از حدود قرون دوازده و سيزده به تدريج تحرك انكشافى شيطان‌گرايى آغاز مى‌شود كه تا آغاز قرن بيست و يكم ادامه مى‌يابد. در اين دوره كه شامل سده‌هاى پايانى قرون وسطا، دوران نوزايى و عصر روشنگرى و دوره مدرن مى‌شود، شاهد پرده‌بردارى و انكشاف نگرش‌ها و آيين‌هاى شيطانى هستيم. نخستين پرده بردارى، ترويج و شيوع سحر و جادو در قرون يازده به بعد است كه تا امروز به اوج خود مى‌رسد. پرده دوم از قرن سيزدهم به بعد با علنى‌كردن عرفان يهود (كابالا/قبالا) آغاز مى‌شود و امروز به اوج جلوه‌گرى خود رسيده است. پرده سوم علم‌گرايى و روى آورى‌به دانش در عصر رنسانس است، كه با تكيه بر علوم سرّ و مبانى كابالا و در چهارچوب سنت يهودى - مسيحى رويكرد به دانش رقم مى خورد. پرده چهارم، موسيقى شيطانى است كه نمادها و آيين‌هاى شيطانى را آشكارا به نام شيطان معرفى مى‌كند. و پرده پنجم سينماى شيطانى است كه ايدئولوژى شيطان‌گرايى را در سراسر جهان تبليغ مى‌كند. و پرده جادويى به ذهن جهانيان انداخته و همانند ساحران فرعون كه ريسمان‌ها را مارهاى زنده و جنبنده نماياندند، شيطان را مدبرى قدرتمند مى‌نمايد. هر مرحله از اين تحرك انكشافى و پرده بردارى از سنت شيطانى را بررسى مى‌كنيم.

علوم سرّى و جادوگرى
سحر و جادو هيچگاه از ميان جوامع بشرى از بين نرفته است اما پس از دوره زندگى بدوى به ويژه در اروپا كه فيلسوفان بزرگى در يونان پديد آمدند، كوشيدند رازهاى جادو را با پرتو انديشه و تفكر باز كنند و از آنجا بود كه فلسفه غرب زاده شد. در حدود هزار سال بعد از پيدايش فلسفه در قرن چهارم ميلادى با رسميت يافتن مسحيت در اروپا سحر و جادو خيلى كمرنگ شد و نگرش‌ها و باورهاى دينى جاى آن را گرفت. اما از سده يازدهم و دوازدهم موجى از گرايش به سحروجادو به خصوص در بين زنان گسترده شد. تا جايى كه از سال ١٢٩٨ سازمان تفتيش عقايد با سوزاندن زنان ساحره مبارزه خود را آغاز كرد.(١)
اين روند همچنان ادامه داشت تا اينكه از ١٣٣٠ تا ١٣٧٥ يعنى حدود چهل و پنج سال در قرن چهاردهم، چهل و هشت محاكمه بزرگ جادوگران و كشتار آنها صورت گرفت.(٢) و در سال ١٥٦٣ قانون مجازات مرگ با دار در انگلستان تصويب شد.(٣) و اين كشتارها در قرن شانزدهم به اوج خود رسيد و سپس روبه افول نهاد.
دقيقاً در قرن شانزدهم شاهد هستيم كه آشكارا سحر و جادو به دربار كشورهاى اروپايى راه مى‌يابد. در آن دوره پادشاهان جادوگران را براى پيشگويى و مشاوره در امور استخدام كردند كه معمولاً يهودى بودند. از جمله لورنز دومديچى در خدمت هنرى دوم پادشاه فرانسه بود و دختر او كاترين به همسرى پادشاه در آمد. كاترين و پسرش شارل نهم »نسترا داموس« را به سمت پزشك، منجم، مشاور و پيشگوى خود گماشتند. غير از او در دربار آنها غيبگويان و جادوگران فراوانى حضور داشتند.(٤)
با افزايش نفوذ جادوگران در مقامات بالا و نيز جنايات و افراط كارى‌هاى كليسا در برخورد با متهمين به جادوگرى، دوره سهل‌گيرى آغاز شد و به تدريج از شور اجراى قانون عليه جادوگرى كاسته شد و اين قوانين معطل ماند، تا اينكه در سال ١٩٥١ به دنبال لغو قانون جادوگرى، جادوگران رسماً در مجامع عمومى، نشريات، كتاب‌ها و بعد رسانه‌هاى جمعى به ترويج عقايد خود پرداختند.
ابتدا كشيش‌ها يا رهبران فرقه‌هاى جادوى سفيد روى صحنه آمدند و نيّات و اهداف خيرخواهانه خود را اعلام كردند. ولى در كنار آن، فرقه‌هاى جادوى سياه نيز فعاليت خود را توسعه دادند. در اين شرايط مخالفت‌هايى با آنها صورت گرفت اما به جايى نرسيد و جادوگران و ساحران همچنان به كارهاى خود ادامه دادند و تنها كوشيدند كه آشكارا عملى بر خلاف قانون انجام ندهند تا بتوانند به زندگى اجتماعى خود ادامه دهند.
در سال‌هاى ١٩٦٣ به بعد اخبارى از اعمال جادويى نشر پيدا كرد كه هيچ منعى براى جادوگران در پى نداشت. در كليساى مخروبه سنت مرى، گور برهم ريخته‌اى كشف شد. استخوان‌هاى مرده را از قبر درآورده و در مراسم مخفيانه‌اى از آن استفاده كرده بودند. چنين گزارشاتى بى‌وقفه ادامه داشته و هر سال تعدادشان افزايش مى‌يابد.(٥) در اروپا و آمريكا قلب حيوانات را با خار سوراخ مى‌كنند. تنديس‌هاى مستهجن مومى مى‌سازند، در كليساها به طرز شرم‌آورى به مقدسات توهين مى‌شود. البته اين كارهايى كه سرو صداى آن بلند مى‌شد معمولاً از سوى تازه كارها انجام مى‌گرفت، و افراد حرفه‌اى ترجيح مى‌دادند به عنوان مذهبى بى‌ضرر، بلكه مفيد در جامعه شناخته شوند.(٦)
امروزه جادوى سياه در پى لذت جسمانى، تضعيف جامعه و اخلاقيات و به انحراف كشاندن جوانان است. پيتر هاينينگ پس از اين اظهار نظر توضيح مى‌دهد: »كسانى كه وابسته به چنين فرقى هستند به طور مرتب گرد هم جمع مى‌شوند، و غالباً براى تمسخر آيين عشاى ربانى مسيحى، مراسمى شيطانى برگزار مى‌كنند و سپس به شرم‌آورترين شكل، مشغول شهوت‌رانى و هرزگى مى‌شوند. با توهين به اماكن مقدس، گورستان‌ها، به جامعه اهانت مى‌كنند. كسانى‌را كه به گروه‌شان نمى‌پيوندند با ارعاب و اخاذى به فساد مى‌كشانند و بدون ترديد در بسيارى از طبقات اجتماعى رخنه مى‌كنند. از فعاليت‌هايشان گزارشات معدودى وجود دارد. كسانى كه مايل به ترك گروه يا افشاى رازهاى فرقه باشند با خطرى جدى مواجه مى‌شوند«.(٧)
آنچه در اين بين قابل توجه است اينكه اين اعمال آغاز راه شيطان‌پرستى نيست، بلكه شيطان‌پرستان در ابتدا، نامى‌از شيطان نمى‌آورند و به صورت ميهمانى، آيين‌هاى سرّى براى علوم باطنى و حتى عرفان و معنويت و عناوينى‌از اين دست، كار خود را آغاز مى كنند و پس از جذب كامل فرد و آمادگى كافى و ايجاد شرايط مناسب، او را به دنياى اسرار خود مى‌برند، به طورى كه ديگر راهى براى خروج نداشته باشد. زيرا براى شيطان نام و آوازه‌اش مهم نيست، بلكه داشتن پيروانى جاهل و بندگانى تسليم، رضايت بخش‌تر و خواستنى‌تر است.

عرفان يهود(كابالا / قبالا)
گروهى از بنى‌اسرائيل همواره دنبال دانش و معرفت بوده‌اند. اما اين حقيقت را از راه درست نمى‌جستند. زمانى سحر و جادو را علم مى دانستند و با اهداف و نيّات شوم از آن استفاده مى‌كردند و بعد در قرون اوليه مسحيت با رويكرد به گنوسيزم براى ربوبيّت شيطان و اصالت شرارت نظريه پردازى كردند. به قول تقى‌زاده اينها افرادى بودند كه به طور كلى نسبت به دين يهود بى‌قيد بودند.(٨) و به راحتى تغيير دين مى‌دادند و در دين جديدشان هم بدعت گذارى و تغيير ايجاد مى‌كردند. در تفكر گنوسى اين جهان از آميزش نور و ظلمت ايجاد شده است. اين انديشه در تعاليم مانى به اوج و تكامل رسيد(٩) و مانى در قرن سوم ميلادى از بابل يعنى مهد يهوديان در آن زمان برخواست.(١٠)
عرفان يهود نخست از سنت‌هاى ساحرى و بخشى از تعاليم انبياى گذشته تشكيل شد، و همواره مى‌كوشيد تضاد ميان آنها را كه در واقع تضاد كفر و توحيد بود، حل كند. اين مشكل در تفكر توحيدى فيلون و ثنويت گنوسى ادامه پيدا كرد و يهوديان سعى كردند كه از آنها سنتزى درست كنند كه توحيدگرايى فيلونى و ثنويت گنوسى را با هم داشته باشند.
راه حل نهايى اين بود كه معتقد شوند: بقاى عالم وجود تنها به خاطر همين تضاد دائمى ميان خير و شرّ است. و چون عالم وجود يكى است پس خير و شرّ در ملكوت به يكديگر پيوسته‌اند. اين تفكر كه در دوره‌هاى بدوى و باستانى ريشه داشت به تدريج تئوريزه شد و در قرون وسطا ادامه يافت. »پل كاروس« در كتابش با نام »تاريخچه شيطان« مى‌نويسد: »خداوند وجود مطلق است و با توجه به قدرت غايى او در فرمانروايى، خود، نه شرّ است و نه خير، اما او خير است و در شرّ است«.(١١) بدين سان پاى شرّ به عالم الوهيت و توحيد كشيده شد.
نگرش توحيدى و تعالى‌گراى فيلون باعث شده بود كه واسطه‌هايى را ميان خدا و انسان تشخيص دهد كه به نظر او »لوگوس« يا همان عقل يا كلمه بود.(١٢) اين واسطه بعداً در انديشه عارفان يهودى متعدد شد و نظريه سفيراها را به وجود آورد. و سفيراها به تجليات خير و شرّ خداوند تبديل شد.
حيگائون در قرن ١٣ معتقد بود كه سه نور پنهان ازلى وجود دارند و فراتر از تيررس درك انسان هستند. اين نورها تابش و تجلى خداوند بر خود او و تشعشعى درونى است. بعدها كسانى همچون »داويد بن يهود احاسيد« اين نورها را به ده رساندند پس از اين نورها سفيراها قرار دارند. سفيراها يا حجاب‌هاى نورانى پروردگار را تنها ظرف و مجراى نيت خداوند دانسته‌اند؛ هرچند كه از او جدا نيستند.(١٣)
اين ايده‌ها به خصوص در جريان آشنايى يهوديان با عرفان اسلامى و نظريه تجليات اسماء الاهى در انديشه عارفان مسلمان به شكل نهايى خود نزديك شد. اولين كسى كه عرفان اسلامى را به اطلاع يهوديان رساند »ابويوسف يعقوب بن اسحاق قرقسانى« در قرن دهم بود. او در عراق، كانون برخاستن شخصيت‌هاى عرفانى مسلمان سكونت داشت. بعد از او در قرن‌هاى دوازدهم و سيزدهم اسپانيا شاهد ترجمه آثار عرفانى عربى و شكل گيرى عرفان اشراقى در يهود هستيم كه به رهبرى خاخام »اوراهام بن داويد« مشهور به »رَبَد« در پرووانس شكل گرفت. او به شريعت: هلاخا مى‌پرداخت ولى تعاليم رمزآميز او به پسرش »اسحاق نابينا« (حدود١١٦٠-١٢٣٥) كه پدر قبالا ناميده مى‌شود، رسيد.
اسحاق نابينا نظريه سفيراها را پرورش داد. (١٤) بر اساس انديشه‌هاى اسحاق كور شخصى به نام موسى بن نحمان (١١٩٤-١٢٧٠) كه در دربار جيمز اول (از سركردگان جنگ‌هاى صليبى) نفوذ داشت، مبحث صدور سفيراها را دنبال كرد و كتاب‌هاى او تا قرن چهاردهم بسيار مورد توجه بود. (١٥)
در اواخر قرن سيزدهم كتاب زوهر كه بازنگارى و توسعه يك كتاب قديمى بود، توسط موسى لئونى عرضه شد. زوهر تفسير عرفانى عهد عتيق است. توصيفات خداوند در كتاب مقدس و داستان پادشاهانى همچون داوود و سليمان كه دست و دامن خويش را به گناه آلودند،(١٦) خدا شناسى كابالايى را به مراحل جالب‌ترى رساند. چنانكه در اين دين »عارف حتى از پذيرفتن اين كه احساس متعالى شرّ هم در خداست، روى برنمى‌تابد«.(١٧) تورات همواره داستان سركشى قوم بنى اسرائيل و مجازات و عذاب خداوند و بعد توبه و هدايت و دوباره سركشى بندگان و خشم خداست. و اين سركشى و عصيان دامن پيامبران را نيز مى‌آلايد. گاهى خشم خدا چنان بالا مى‌گيرد كه پيامبرانش او را اندرز مى‌دهند و آرام مى‌سازند.
در جايى از كتاب مقدس مى‌خوانيم كه وقتى موسى به خلوت عبادت رفته بود و مردم گوساله پرست شدند، خداوند به موسى مى‌گويد: »مى‌دانم اين قوم چقدر سركش‌اند بگذار آتش خشم خود را بر ايشان شعله‌ور ساخته، همه را هلاك كنم. به جاى آنها از تو قوم عظيمى به وجود خواهم آورد. ولى موسى از خداوند، خداى خود خواهش كرد كه آنها را هلاك نكند و گفت خداوندا چرا بر قوم خود اين گونه خشمگين شده‌اى؟ مگر با قدرت و معجزات عظيم خود آنها را از مصر بيرون نياوردى؟ آيا مى‌خواهى مصرى‌ها بگويند:خدا ايشان را فريب داد و از اينجا بيرون برد تا آنها را در كوه‌ها بكشد و از روى زمين محو كند؟...(١٨)
صفات خشم و سخط كه از صفات برجسته يهوه در تورات است، در قبالا تأثير بسزايى گذاشت، به طورى كه در مراتب تجلى ذات يكتا سفيرايى كه بازوى چپ تجليات خداوند است و گورا (جبروت) نام دارد، منشأ خشم و شرور شناخته مى‌شود و »اين جهانِ عاصيِ پليدِ شرّ كه جنبه تاريك هر چيز زنده را تشكيل مي‌دهد و او را از درون تهديد مى‌كند براى نويسنده كتاب زوهر جنبه بسيار سحرانگيز و جذابى دارد«.(١٩) زيرا اين‌ها نيز جلوه خداست و براى رسيدن به او بايد خطا و گناه را نيز تجربه كرد.
در زوهر سفيراهاى دهگانه به صورت مذكر و مؤنث معرفى مى‌شوند. تجليات مذكر حامل رحمت و خير اند و تجليات مؤنث حامل قهر و سطوت و بنابراين شرّ هستند. خداوند يگانگى مطلق است كه خير و شرّ و مذكر و مؤنت در آن متحد مى‌شود. اين قدرت نمادين توجيه‌گر آيين‌هاى جنسى در عرفان يهود شد. كه در بزرگان كابالا نظير شبتاى و يعقوب فرانك آشكار گرديد.(٢٠) بنابر نظريه نحمان كه واژه آزيلوت را به كار مى‌برد،(٢١) هر بخش از سفيراهاى خير و شرّ و بلكه هر سفيرا جلوه‌اى از وحدانيت است و خير و شرّ و مذكر و مؤنث دارد. با اين توضيح »هر صفتى مرتبه‌اى خيالى را نشان مى‌دهد كه شامل صفت اقتدار و عدالت و سخط الاهى است و در آن تأمل و درك عرفانى با سرچشمه شرّ در خداوند مرتبط مى‌گردد«.(٢٢)
سفيراهاى شرّ در عالم الاهى سيترا احرا نام دارند »يهوديان مى‌توانند با مراعات قوانين و توصيه‌هاى تورات به مهار كردن سيترا احرا كمك رسانند و توازن را در عالم حفظ كنند. اين توازن يا هماهنگى همچنين لازم مى‌آورد كه برخى‌كارها به سود نيروهاى ناپاكى انجام گيرند: گويا شرّ نوعى رشوه دينى مى‌گيرد. به طور كلى گناهان اسرائيل نه تنها زندگى و نشاط به سيترا احرا مى‌بخشند بلكه براى سمائيل نيز، كه جنبه مذكر امور خبيثه است، امكان تسلط يافتن بر شخينا را، كه جنبه مؤنث سفيراهاى پاكى و قداست است، فراهم مى‌آورند. آنگاه كه چنين شد شخينا از شوهر حقيقى خود، تيفِرِت كه جنبه مذكر سفيراهاى نيك است، جدا مى‌افتد«.(٢٣)
بر اساس آموزه سفيراها، آموزه ديگرى به نام شِميطاها در عرفان يهود تعريف مى‌شود. شميطاها يا ادوار تاريخ مى‌گويد كه سفيراهاى گوناگون متناوباً بر جهان حكومت مى‌كنند.(٢٤) در دوره‌هايى‌سفيراهاى خير و در دوره‌هايى سفيراهاى شرّ. از زمان ظهور حضرت مسيح تجليات خير در زمين به اوج خود خواهد رسيد و تا پيش از آن اوج تجليات شرّ است. دوره تجليات شرّ را عصر آكواريوس مى‌نامند كه انعكاس سيترا احرا در زمين است. اين دوره‌هاى گوناگون قوانين و تورات خاص خود را دارد. زوهر از اين مضامين اباحه‌گرايانه سربسته سخن گفته است.(٢٥) اين تعاليم به طور سينه به سينه منتقل مى‌شده و در محافل سرّى كابالايى‌مورد عمل قرار مى گرفته است. مراسم بلك مس كاترين مديچى در قرن شانزده، آيين سرى جنسى شبتاى و پيروانش كه او را مسيح مى‌دانستند در قرن هفده و آيين جنسى يعقوب فرانك در قرن هجده كه از آن پس با شكل گيرى‌فراماسونرى سازماندهى شد؛ و ساير اعمال شبكه‌هاى سرى مافيايى نمونه‌هايى از قوانين توراتى عصر آكواريوس است.
در كنار اين انحرافات اخلاقى كه در آيين‌هاى شيطانى ديده مى‌شود، انحرافات بينشى و اعتقادى بسيار خطرناك‌تر است. اسحاق لوريا در قرن شانزدهم كه دوره فشار شديد بر يهوديان و اخراج آنها از اسپانيا بود، انديشه مسيح‌گرايى را در قبالا تئوريزه كرد. آموزه »تيقون« به معناى تكميل پروژه آخرالزمان و رسيدن هرچه زودتر مسيح و بازگشت يهوديان به اورشليم(فلسطين) كه از قبالاى لوريايى بر آمد، شور ادعاى مسيحايى را در يهوديان تيزتر كرد. از دل عرفان يهود تا كنون صدها مسيح و موعودِ مدعى به وجود آمده است.(٢٦) اين مسئله به قدرى شايع شده و به خصوص دامن‌گير زائران اورشليم مى‌شود، كه دكتر يايير بارال (Yair Bar-El) رئيس بيمارستان روان پزشكى اورشليم نام آن را »سندروم اورشليم« گذاشته است.(٢٧)
در طول تاريخ مدعيانى كه ديگران را متقاعد كنند، در اثر تغيير دين از يهوديت به اديان ديگر، همواره تحريفاتى را در اديان ديگر رقم زده‌اند. از تحريف دين توحيدى زرتشت به ثنويت(٢٨) كه شايد در اثر نفوذ يهوديان در زمان كورش و بعد از آن روى داد(٢٩) و نيز فرقه‌هاى گنوسى‌در قرون اوليه مسيحيت نظير والنتاينيسم و مرقيون(٣٠) تا مسلمان شدن شابتاى و پاشيدن بذر مدعيان مهدويت و انحرافات اخلاقى در بين مسلمين كه بعدها بابيت و بهائيت از آن برآمد(٣١) و مسيحى شدن يعقوب فرانك و ايجاد فرقه‌اى سرّى بين كاتوليك‌ها كه بعدها در خدمت آرمان‌هاى صهيونيسم قرار گرفت(٣٢) همه و همه حاصل نگرشى است كه شيطان را برادر خداى پسر و فرزند دوم خداى پدر مى‌داند. يا به بيان ديگر شيطان را تجلى يهوه دانسته و ريشه شرّ را در عالم الاهى مى‌بيند.
از اين روى شباتاى صوى در سال ١٦٦٦ ادعاى مسيحايى و بعد خدايى مى‌كند، سپس به اسلام رو مى‌آورد و بعد از مدتى مسيحى مى‌شود. و امروز در دايره المعارف يهود مى‌خوانيم كه او به قول »ناتان غزه‌اى« يك »خاطى قديس« بود. زيرا هر جا كه رفت شور و وجد عرفانى‌اش را كه همراه با لاابالى‌گرى و هوس‌رانى‌هاى عجيب و غريب بود، گسترش مى‌داد. كه امروز اين اعمال را در پارتى‌هاى شيطان پرستى مى‌بينيم. پس از او نيز در قرن هجدهم يعقوب فرانك با همان ادعاها در ابعاد گسترده و پليدترى آيين‌هاى شباتاى را توسعه داد.(٣٣) و امروز »مادونا« هرزه‌اى كه شهرت جهانى دارد، كاباليست بودن خود را علنى كرده و به عنوان سفير عرفان يهود معرفى مى‌شود.

رنسانس و نهضت علم‌گرايى
معمولاً گفته مى‌شود كه رنسانس اروپا در اثر ارتباط اروپايى‌ها با مسلمانان اتفاق افتاد. صد البته اين مطلب صحيحى است اما تمام حقيقت نيست. واقعيت اين است كه انتقال دانش از جهان اسلام به غرب همراه با نوعى غربى‌شدن بود. يعنى اين دانش در سنت يهودى - مسيحى دريافت شد و مبانى سكولاريستى و سيتنيستى در جنبش ساينتيسم تأثير بسيار گذاشت. گذشته از اين كه تنها منبع رنسانس آثار و انديشه‌هاى مسلمين نبود، بلكه بخش عمده‌اى‌از علوم و انديشه‌ها از سوى يهوديان و به ويژه كاباليست‌ها به سركردگان رنسانس منتقل شد. قرن شانزدهم، قرن فراگيرى زبان عبرى بود.(٣٤) به طورى كه آن را كليد فهم كابالا و دست يابى به مخزن علوم مى‌دانستند.
در قرن پانزدهم افرادى نظير »پيكوميراندولا« به فراگيرى زبان عبرى پرداختند و استادان يهودى براى خود اختيار كردند.(٣٥) او در صدها رساله كوشيد تا زاويه ديگرى را به روى افرادى بگشايد كه فلسفه يونان و انديشه‌هاى ارسطو را از ديدگاه قرون وسطا مى‌ديدند. افراد ديگرى نظير »روشلن« و »پيستوريوس« اين روند را ادامه دادند، در آن سال‌ها كتاب »سفريصيرا« از كتب برجسته كابالا بارها تجديد چاپ شد و نهضتى از كاباليست‌هاى مسيحى‌تأثير خود را بر شكستن شالوده‌هاى فكرى قرون وسطا گذاشت و روح عصيان، جستجو و راز پردازى و انسان مدارى يهودى را كه گاه انسان را برتر از خدا مى‌نشاند، گسترش داد. در متون قبالايى مى‌خوانيم: »ساحرى بسيار خطرناك است. مى‌تواند بر خدا سايه افكند. عليرغم آن، حاخام كانينا از انجام آن ابا نكرد. اين براى آن بود كه او از خدا خيلى برتر و بالاتر بود«.(٣٦)
اين انديشه‌ها به ويژه از طرف يهوديانى كه تحت فشار آن روزگار به مسيحيت رو مى‌آوردند و در سدد يافتن موقعيت اجتماعى بودند، ترويج مى‌شد. نه تنها انديشه‌هاى عصر نوزايى و عصر خرد از سرچشمه‌هاى شيطان سيرآب مى‌گشت، بلكه حمايت‌هاى عينى و مادى براى ترويج اين افكار نيز از سوى كانون‌هاى مشكوك ثروت و قدرت تأمين مى‌شد. خانواده مديچى كه از ثروتمندان ايتاليا بودند از هنر رنسانس حمايت كردند و آن را در ساختن كليساها نيز وارد مى‌كردند.(٣٧) همچنين افول اخلاق در آن دوران به ويژه در ايتاليا به خوبى نشان مى‌دهد كه چه ارزش‌هايى بر جامعه حاكم مى‌شد و ارزش‌هاى دينى و كليسا رو به تباهى مى‌رفت.
انسان عصر جديد به علم و خرد بازگشت اما آن را رويارويى با خداوند و در گرو روگردانى از دين و براساس همراهى با شيطان و فرمانبرى از او مى‌ديد. اگر چه اين حركت به نام شيطان انجام نمى‌شد. زيرا براى شيطان نام و آوازه‌اش مهم نيست، بلكه داشتن پيروانى جاهل و بندگانى تسليم، رضايت بخش‌تر و خواستنى‌تر است. دانش جديد كه بر اين مبانى ناپاك و شيطانى استوار شد در طول قرن‌هاى بعد دستاوردهاى خود را به صورت مرگ‌بار و توطئه سازى نشان داد. دانشى كه نه تنها رفاه و آسايش و شكوفايى را براى بشر به ارمغان نياورد، بلكه باعث تخريب محيط زيست، آشفتگى روانى، جنگ، سستى روابط انسانى و خودباختگى انسان در برابر غلبه هوسناك تكنولوژى بر زندگى‌است. به همين دليل تبار دانش جديد در عصر رنسانس بيش از اينكه به انديشه‌هاى زندگى ساز و پاك اسلامى پيوند بخورد، به تفكرات شيطانى قبالايى مربوط مى‌شود.

فراماسونرى
تا پيش از رنسانس علم در انجمن‌هاى سرى گوناگون بود كه ماهيت كابالايى داشتند و باهم هم‌پيمان بودند. با علنى كردن دانش در رنسانس لازم بود انجمن‌هاى مخفى به طور مناسبى بازسازى شود تا نيروى دانش همچنان در قلمرو اهداف شيطانى باقى بماند. سازماندهى فراماسونرى بعد از رنسانس در واقع حركتى بود تا دانشمندان و نخبگان سياسى و فرهنگى جهان را در لواى آرمان‌هاى كهن شيطانى جمع كنند.(٣٨)
تاريخ نگاران فراماسون سابقه سازمان خود را به آدم عليه السلام مى‌رسانند و حضرت موسى را استاد اعظم لژ مهاجران مصرى در زمان فرعون معرفى مى‌كنند. (٣٩) اما واقعيت اين است كه در سال ١٤٥٩ در شهر كاسل واقع در ايالت هِس آلمان سه كتاب از جمله يكى تحت عنوان »زفاف شيميايى« انتشار يافت كه روى جلد هر سه نام اسرار انگيز، افشاگر و مستعار »كريستين روزنكروتس« ديده مى‌شد. اين سه مجلد كه مى‌توان آنها را بيان معتقدات شمرد در آغاز قرن هفدهم ميلادى در شهر استراسبورگ فرانسه تجديد چاپ شد و در آنها اخوت مسيحى كه از هرميتيسم و كابالا غنا مى‌گرفت، سخن گفته شده است. اين مانيفست‌ها دل شوره اصلاحات اجتماعى، فكرى و مذهبى را كتمان نمى‌كردند و تعدادى از انديشمندان آن روزگار را به ويژه در محافل علمى و فلسفى انگليسى‌الهام بخشيد كه همين انديشمندان در واقع بخشى از پايه گذاران فراماسونرى به شمار مى‌رفتند.(٤٠)
»در اسكاتلند و پس از آن انگلستان خاندان استوارت (كه از ١٦٠٣تا١٧١٤ بر اسكاتلند و انگلستان حكومت راند) به پيروى از فرصت‌طلبى‌هاى سياسى خود توسعه اين گروه‌ها را مورد حمايت قرار داد«(٤١) و در ژوئن ١٧١٧ از جمع گروه‌ها و لژهاى پراكنده، گراند لژ انگلستان تشكيل شد و »آنتونى ساير« را به عنوان اولين استاد اعظم اين سازمان مخفى برگزيدند.(٤٢) و اولين اساسنامه آن به درخواست دوك »فيليپ دو وارتون« استاد اعظم لژ بزرگ لندن در آن زمان، تدوين و در سال ١٧٢٣ منتشر شد. اين كد ماسونى با عنوان اساسنامه آندرسون شناخته شد زيرا توسط »جيمز آندرسون« تدوين گرديد.(٤٣) در اين اساسنامه اين اصول مطرح شده است:
اعتقاد به خدا كه معمار بزرگ جهان است. جايگزين كردن ابزارساختمان سازان با واژه‌هاى فلسفى. سوگند حفظ اسرار. مراعات علائم شناسايى (واژه‌ها، حركات، لمس و مصافحه). مدارا با كليه مذاهب اما ممانعت از ورود ملحدان، زنان و بردگان و نوكران به لژها. ابراز وفادارى به مقام سلطنت. برگزارى مراسم آموزش كارآموزان و آشنا كردن آنان با اطلاعات نمادين: امرى كه با ايجاد درجات كارآموزان و ياران هم‌سنگر ارتباط دارد«.(٤٤)
در اين جا خدا به عنوان معمار بزرگ جهان كاملاً تعريفى كابالايى دارد و به صورت منشأ خلاق خير و شرّ و با دو چهره شيطانى و مقدس شناخته مى‌شود. در دهه‌هاى گذشته با استفاده نظريات جديد فيزيك كوآنتوم و نسبيت حوزه يكپارچه انرژى جهانى به عنوان شعور و قدرت مطلق جهان و معمار كائنات معرفى مى‌شود.(٤٥) اين ديدگاه هم نيرويى را كه در سحر و جادو از آن استفاده مى‌شود، توجيه و تقديس مى‌كند و هم بر شالوده‌اى كاملاً مادى تعريفى نو از باورهاى معنوى ارائه مى‌دهد.
فراماسون‌ها شخصى به نام »حيرام« كه سازنده معبد سليمان است(٤٦)، پدر ماسونى مى‌دانند. حيرام دو ستون اصلى براى معبد سليمان بنا كرد كه نام آنها را ياكين/جاكين و بوغز/بوعز گذشته‌اند. »ستون‌ها را در رواق هيكل بر پا نمود و ستون سمت راست را برپا نموده نام آنرا ياكين نهاد و پس ستون سمت چپ را برپا نموده آنرا بوعز ناميد«.(٤٧) اين دو ستون معبد سليمان كه صهيونيست‌ها در آرزوى باز سازى‌آن هستند، نماد اصلى فراماسونرى است كه در معابد ماسونى طراحى مى‌شود. لازم به ذكر است كه از نظر آنها جناب سليمان نماد ارتباط با شياطن و استفاده مؤثر از جن و جادوست.
نام اين ستون‌ها نيز داراى معنايى رمز آلود است. »ياكين« و »بوعز« به معنى تأسيس با قدرت آمده است. استاد اعظم »اوسوالدويرث« چنين مى‌گويد: »اگر كلمات ياكين و بوعز برعكس خوانده شوند بشكل nikaj و zaob در مى‌آيند. اين مسأله براى مخفى نگهداشتن اسرار به صورت قاعده‌اى در تمام مرام‌هاى سرّى مرسوم است. در صورتى كه حروف بى‌صداى كلمات مذكور مد نظر قرار گيرد به دو علامت NK و ZB برخورد مى‌شود كه اولى به معنى رحم و عضو باردار شونده و زاينده موجودات عالم است و دومى به معنى ذكر يعنى عضو نر و باردار كننده«.(٤٨) بدين صورت دو ستون J و B سمبل رابطه جنسى، زاد و ولد و بركت و وسعت دارايى هستند. و اين همان معانى نمادين و ارزش‌هاى شيطان پرستى بدوى است.
سازمان فراماسونرى مى‌كوشد تا با اين نمادها، رمزها و اسرار ارزش‌هاى شيطانى خود را به صورتى جذاب و حساب شده به افرادى منتقل كنند، كه مى‌توانند نقش مؤثر فرهنگى يا سياسى در دنيا داشته باشند. اين سازمان امروزه مجموعه‌هاى بزرگ علمى و فرهنگى را تحت نفوذ دارد و به كمك آنها، ساختارها و نهادهاى سياسى بين المللى و ملى‌را در سلطه خود آورده است.(٤٩)
اين سازمان از قرن هجدهم به بعد در پرورش و جذب نخبگان سياسى ، فرهنگى و علمى جهان كوشيده و با حفظ آيين‌هاى سرّى كابالا سنت‌هاى شيطان‌گرايى را تداوم بخشيده است. و با افرادى كه به طور درجه بندى شده در سى و چند مقام فعاليت مى‌كنند، نفوذ سياسى، اقتصادى و فرهنگى فراگيرى پيدا كرده است. و با مؤسسات علمى، پژوهشى، فرهنگى و بنگاه‌هاى اقتصادى و نهادهاى سياسى آشكار و پنهانى كه در آنها نفوذ دارد، مى‌خواهد دنيا را به سوى اهداف شيطانى خود پيش ببرد. سازمان فراماسونرى در شكل انجمن‌ها و محافل سرّى در بسيارى از مراكز علمى دنيا مشغول جذب نيرو است. يكى از اين انجمن‌ها كه بسيار فعال عمل كرده و دامنه خود را در دانشگاه‌هاى‌كانادا و آمريكا گسترده، انجمن جمجمه و استخوان است. جرج بوش پدر در سال ١٩٤٧ در دانشگاه ييل به اين انجمن پيوست.(٥٠)
با ايجاد سازمان فراماسونرى اگر چه به ظاهر يك سازمان مخفى و پوشيده ايجاد شد اما در حقيقت سازمانى براى توسعه و تحقق ايدئولوژى و ارزش‌هاى شيطانى شكل گرفت و اهداف و آرمان‌هاى آنها هم از كسى پنهان نماند. از اين رو يك مرحله از پرده‌بردارى و انكشاف شيطان‌گرايى در دوران معاصر به شمار مى‌آيد. در اين بين نقش اصلى و محورى را مؤسسات علمى و پژوهشى گسترده و پيوسته‌اى به عهده دارند كه هدايت و رهبرى نظام سلطه جهانى و تحقق آرمان‌هاى شيطانى را دنبال مى‌كنند. مراكزى كه سرمايه‌هاى عظيمى را براى تحقيقات و مطالعات در اختيار دارند و به اين وسيله برجسته‌ترين دانشمندان را استخدام مى‌كنند و با وارد كردن آنها به سازمان فراماسونرى، پژوهش‌هاى مورد نياز خود را به آنها مى‌سپارند. پژوهش‌هايى كه گاهى حاصل آنها تا پيش از عملى شدن محرمانه مى‌ماند.
ادامه دارد...

پى نوشت‌ها:
١. تاريخ تمدن جلد چهارم، ص١٣٢٨.
٢. تفتيش عقايد، ص١١٣.
٣. تاريخچه جادوگرى، ص٣٤.
٤. زرسالاران يهود، جلد٤، ص١٠٤، ١٠٣
٥. سيرى در تاريخ جادوگرى، ص١١٦.
٦. همان، ص١١٧.
٧. همان، ص١١٨، ١١٧.
٨. مانى‌شناسى، ص١٧.
٩. اگر مانى را پيامبر بدانيم بايد بگوييم آموزه‌هاى مشركانه ثنوى از سوى ديگران در دين او وارد شده است. همانطور كه تعاليم زرتشت و مسيح به تحريف آلوده شد. البته براى اين ادعا ادله‌اى وجود ندارد و ظاهراً آثار بجامانده از خود مانى ذاتاً ثنوى‌گراست.
١٠. مانى شناسى، ص٣٣٩.
١١. تاريخ جادوگرى، ص٣٣٦.
١٢. تاريخ فلسفه جلد يكم، ص٥٢٨.
١٣. نردبانى به آسمان، ص٣٦٨.
١٤. باورها و آيين‌هاى يهود، ص١٥٦
١٥. زرسالاران يهود جلد دوم، ص٢٤٧.
١٦. تورات، كتاب دوم سموئيل (به حضرت داوود نسبت گناه داده است) و تورات كتاب اول پادشاهان و كتاب دوم تواريخ ايام (به حضرت سليمان نسبت گناه داده است).
١٧. جريانات بزرگ در عرفان يهودى ص٦٠
١٨. سفر خروج باب ٣٢.
١٩. جريانات بزرگ در عرفان يهودى، ص ٣٠٨.
٢٠. باورها و آيين‌هاى يهودى، ص١٥٩ و١٦٠.
٢١. نردبانى به آسمان، ص٣٦٨.
٢٢. جريانات بزرگ در عرفان يهودى، ص٦٠.
٢٣. باورها و آيين‌هاى يهود، ص١٦١.
٢٤. همان، ص١٥٩.
٢٥. همان، ص١٥٩.
٢٦. انتظار مسيحا در يهود، بخش٦.
٢٧. نشانه‌هاى پايان، ص٣٥٩.
٢٨. تاريخ فلسفه شرق و غرب، ج٢، ص٨.
٢٩. تاريخ ايران دوره هخامنشيان، ص٢٦٩.
٣٠. تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج٢، ص٨١٩.
٣١. زرسالاران يهود، جلد دوم، ص٣٣٢.
٣٢. همان، ص٣٥٤.
٣٣. رك: زرسالاران يهود، جلد٢، ص٣٣١-٣٥٥.
٣٤. انتظار مسيحا در آيين يهود، ص١٣٠.
٣٥. تاريخ جادوگرى، ص٥٢٢.
٣٦. فراماسونرى و يهود، ص١٩.
٣٧. تاريخ تمدن، جلد پنجم، ص٧٧.
٣٨. كنترل فرهنگ، ص١٣٨-١٤٦.
٣٩. زرسالاران يهود، جلد چهارم، ص١٦.
٤٠. فراماسونرى، تاريخ، اسطوره، واقعيت، ص٢٢ و ٢١.
٤١. همان، ص٣٢.
٤٢. زرسالاران يهود، جلد چهارم، ص٢١.
٤٣. همان، ص١٢.
٤٤. فراماسونرى، تاريخ، اسطوره، واقعيت، ص٣٧.
٤٥. فراماسونرى و يهود، ص١٨٢ و ١٨١، به نقل از نشريه ماسون و آ.گ.ا.
٤٦. اول پادشاهان، باب ٧، آيه ١٣تا ١٥.
٤٧. پادشاهان، باب ٧، آيه ٢١.
٤٨. فراماسونرى و يهود، ص١٣٦.
٤٩. رك. كنترل فرهنگ، فصل چهارم.
٥٠. نشانه‌هاى پايان، ص٢٤١.