پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - مطهرى، نماد عقل سرخ - رضایی نیا عبدالرضا
مطهرى، نماد عقل سرخ
رضایی نیا عبدالرضا
١
پاك
به صداقت سپيده دم مىخواند،
تا نهايت انسان را
عريان دريابيم،
مىآمد،
- در نقطههاى مبهم شك و اشك -
اسرار اشراقى و رستن را
برسينه مىنوشت و نمىرفت
و چشم نمىبست،
فاتح ديدهها بود...
سال پنجاه و هفت؛ انقلاب شعله ور شده است و ذهن و زبان جامعه در تصرّف شور و حال حماسى است، فرقى نمىكند كه باشى و از چه صنف و چه فرقهاى؟ جوان يا پير، روحانى يا دانشگاهى، روشنفكر يا عامى، مذهبى يا غير مذهبى... تب سياست چنان بالاست كه بازار تفكر و فلسفه و حكمت و عرفان را از رواج و رونق انداخته است، كتابهاى فلسفى و تئوريك آن مايه به كار مىآيند كه ويترين سياست را تكميل كنند !
در اين ميانه »استاد مرتضى مطهرى« وضعيتى يگانه دارد، او كه سنگربان بيدار تفكر دينى است، گر چه آنى از تكاليف انقلابىاش غافل نمىشود، بيش و پيش از هر چيز، به رصد جريانهاى فكرى قد بر افراشته است.
چاپ هشتم »علل گرايش به ماديگرى« بناست تا در چنين حال و هوايى به جامعه تقديم شود. استاد نوشتن مقدمهاى - نسبتاً - مبسوط را بر اين چاپ ضرورت مىبيند. خلاصه مقدمه از اين قرار است كه تفكر ماترياليستى - پس از پنجاه سال تلاش بى ثمر - با تشبّث به دو نيرنگ نو به ميدان آمده است؛ يكى »تحريف شخصيتها« و ديگرى »تفسير مادى آيات قرآن با حفظ پوشش ظاهرى آنها« و اين هر دو براى مسخ و مصادره فرهنگ دينى و معنوى به نفع مادى گرى .
استاد براى پرهيز از كلى گويى به مصداقها مىپردازد، با ذكر سه شاهد مثال، كه تأمل در زواياى هر يك از آنها روشنگرىهاى بسيار به ارمغان مىآورد. اگر استاد مجال مىيافت، بى ترديد بازخوانى مصداقها و تحليل جوانب ماجرا گسترهاى فراتر از يك مقدمه مىيافت اما شايد احساس پايان مجال و درك و دريافت نزديكى هنگام كوچ ابدى او را وا مىدارد كه به اغتنام فرصت در اندازههاى يك مقدمه سطرهايى هوشمندانه را به يادگار بگذارد، تا بعد... اما فرصت بعدى در كار نيست و استاد چند ماه پس از اين مقدمه به شهادت مىرسد. بر اين سطرها درنگى مىكنيم.
٢
شاهد مثال نخست، پيش درآمد »احمد شاملو« بر ديوان خواجه شيراز است كه بنا بر روايت استاد مطهرى، تحريف شخصيت معنوى حافظ و مصادره او به نفع الحاد را نشانه گرفته است؛ »يكى از شاعران به اصطلاح نو پرداز، اخيراً ديوان لسان الغيب خواجه شمس الدين محمد شيرازى را با يك سلسله اصلاحات كه داستان »شَدُرُ سنا« را به ياد مىآورد، به چاپ رسانيده و مقدمهاى بر آن نوشته است، مقدمه خويش را اين چنين آغاز مىكند:
»به راستى كيست اين قلندر يك لاقباى كفر گو كه در تاريكترين ادوار سلطه ريا كاران زهد فروش، در ناهار بازار زهد نمايان... يك تنه وعده رستاخيز را انكار مىكند، خدا را عشق و شيطان را عقل مىخواند و شلنگ انداز و دست افشان مىگذرد كه:
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى
وين دفتر بى معنى غرق مىناب اولى...
... و يا آشكارا به باور نداشتن مواعيد مذهبى اقرار مىكند
... كيست اين »كافر« كه چنين به حرمت در صف پيغمبران و اولياء اللَّهش مىنشانند.«(١)
استاد مطهرى مىتواند با تمسك به شأن فيلسوفانه و فقيهانه خود پرداختن به مقدمه يك ديوان شعر را دون شأن خود داشته و سكوت اختيار كند، يا آن كه با پشتوانه قرار دادن شور و حال انقلابى و اسلامى مردم مسلمان با حكم به تكفير شاعر غائله را فيصله دهد، يإ؛ ّّو آن كه - دست كم - با طعن بر رگههايى از ملامتىگرى او شخصيتاش را به چالش بكشاند، رگههايى پر رنگ كه خود شاعر نو پرداز از ابراز آن ابايى نداشت. اما استاد »زمان شناسانه« شأن متفكرانه خود را پاس مىدارد كه مقام نقد فكر و تضارب آراء از مقام تكفير و ناسزا جداست و در دفاع از دين و معنويت و ادب و عرفان مىتوان - و بايد - به اخلاق و ادب پاى بند بود و دهان به دشنام نيالود كه التزام به اين دو به هيچ روى نشان فقدان حميّت و غيرت دينى نيست.
از سوى ديگر، استاد مطهرى »شاگرد برجسته« علامه بى بديل طباطبايى بزرگ است كه با حافظ انسى عميق دارد و گذشته از روايت شاگردان برجسته روحانى ايشان، روايت »سيد حسين نصر« در زندگينامه خود نوشتهاش و روايت »داريوش شايگان« در زير آسمانهاى جهان، حكايت دلدادگى و دلبرى شگفت علامه در آفاق مهر ورزى به لسان الغيب است. با چنين پيشينهاى، »استاد مطهرى« در مجال محدود يك مقدمه جدّى مىكوشد تا با تكيه بر استدلال و آوردن ابيات متعدد از شعر حافظ و استناد به اقوال معاصران حافظ درباره شخصيت او، سستى خوانش و تأويل امثال »شاملو« را آشكار سازد، ضمن آن كه با حسرتمندى از كوتاهى مجال، به سلسله گفتارهاى دانشكده الهيات درباره »عرفان حافظ« اشاره كرده و آرزو مىكند كه به تنظيم و نشر يادداشتهاى بيشتراش در اين باره توفيق يابد.(٢)
٣
شاملو - البته - در سالهاى بعد با بيان تأويلهاى شگفت و تحليلهاى جنجالى از شعر سعدى و شاهنامه فردوسى نشان داد كه با نگاهى ژورناليستى و خام دستانه - از اين جنس - هيچ گونه همدلى را در شاعران و اديبان نوپردازى كه با متون كلاسيك ادب فارسى انس و آشنايى دارند، بر نمىانگيزد. بل به عكس، چنان كه در ماجراى حكيم طوس ديديم، اعتراض صريح بسيارى از اديبان و روشنفكران و حتى دوستان و شيفتگان خويش را نيز برانگيخت، از خيل آن اعتراضها، تعابير »مهدى اخوان ثالث« شاعر نامدار معاصر بيشتر در يادها ماند.
به علاوه، گذشت سه دهه از اين ماجرا بر آن قاعده بنيادين مهر تا كيد زد كه هر متن و تأويلى - در فرجام - بايد از سنخيت برخودار باشند و در رويكردهاى هرمنوتيك ،نمىتوان هر تأويلى را بر هر متنى تحميل كرد و به يقين، برخى از متنها از پذيرش برخى و بسيارى تأويلها امتناع مىكنند؛ هم از اين روست كه متنى از جنس شعر حافظ - هرگز - تأويلهاى ماترياليستى را بر نمىتابد؛ به ديگر سخن، چنين تأويلى از شعر حافظ همان قدر راه به بيراهه مىبرد كه تأويل عرفانى و معنوى از شعر »الف با مداد«! و در يك كلام، ضرورت بازخوانى و تحليلهاى نو از متون كهن - هرگز - به منزله مجوز ارائه تأويلهاى معارض با ذات و بن مايه متن نخواهد بود.
٤
شاهد مثال ديگر - در مقدمه استاد مطهرى بر كتاب »علل گرايش به ماديگرى« كتابى است به نام »حلّاج«، نويسنده اين كتاب هم شاعرى است نوپرداز و سمتگيرى ايشان در روى آوردن به »حلّاج« در تداوم همان پروژه »تحريف شخصيتهاست« كه به تعبير استاد »كوششى است تا از اين راه يعنى تحريف شخصيتهاى مورد احترام، اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خود بنمايند«. تفاوت اين كتاب با كتاب پيش در اين است كه در نوشتهاى مفصل با صراحت و تأكيدى دو چندان بر متد ديالكتيك ماركسيستى به مصادره حلّاج مىنشيند، استاد مطهرى مىنويسد: »يكى ديگر از شخصيتهايى كه اخيراً مادى مسلكان براى توجيه خود دست به تعريف او زدهاند، حسين بن منصور حلّاج است. حلّاج يك شخصيت جنجالانگيز در جهان اسلام است... برخى مادى مسلكان معاصر خواستهاند از »حلّاج« يك مادى منكر خدا بسازند كه نه تنها اعتقاد به خدا نداشته است، به هيچ وجه هم نمىخواسته با ادعاى حلول خدا در خود، به خدا رسيدن و خدا شدن خود را تبليغ كند، بلكه مىخواسته انديشه انكار خدا را تبليغ كند... طبق نظر اين مدعيان، حلّاج نه تنها يك ماترياليست تمام عيار بوده، منطقاً نيز از منطق ديالكتيك پيروى مىكرده است، يعنى ماترياليسم او، ماترياليسم ديالكتيك بوده و همان فلسفه و منطق را داشته كه هزار سال بعد از او ماركس وانگلس با تكيه بر ماترياليسم فوير باخ و منطق هگل در جهان علم كردند... كتابى اخيراً به نام حلّاج منتشر شده... اين كتاب مدعى است كه حلّاج در دوره آخر عمر خود يك ماترياليست تمام عيار بوده و مدعى است كه افكار مترقى ماترياليستى حلّاج همه در آن عده از آثار او بوده كه سوزانده شده و اثرى از آنها در دست نيست. آنچه بر دوره الحاد او دلالت دارد، »انا الحق« گفتن او و يا اشعار معروف »اُقْتُلُونى يا ثقاتى انّ فى قَتْلى حياتى« است كه به اصطلاح، مفهومى ديالكتيكى دارد زيرا زندگى را در درون مرگ جستجو مىكند.«(٣)
٥
نيرنگ ديگرى كه استاد مطهرى در اين مقدمه بيدار گرانه به آن اشاره مىكند، »تفسير مادى از قرآن« است؛ نمونه ديگرى از دستاويزهاى تبليغى مادى گرايان براى مسخ مفاهيم دينى و مبارزه با مذهب با تمسك به شيوه قديمى »مذهب عليه مذهب« البته در جامه و جمالى نو؛
»ماترياليسم در ايران، دريكى دو سال اخير، به نيرنگ تازهاى بسى خطرناكتر از »تحريف شخصيتها« دست يازيده است و آن »تحريف آيات قرآن« و تفسير مادى محتواى آيات با حفظ پوشش ظاهرى الفاظ است... من ترجيح مىدهم در مطالبى كه مىخواهم تذكر دهم خود اين نويسنده و يا نويسندگان را كه فرض ما فعلاً بر اين است كه اغفال شدهاند و قصد خيانتى در كار نيست، مخاطب قرار دهم.
عزيزان من... كى و كجا وضع تفسير مفسر آنچنان بوده كه شما نوشتهايد؟ آيا تاريخ را با چشم به هم گذاشتن و خطا به سرائى مىتوان رقم زد؟... از نظر شما... تمام مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است، خداوند حزب تشكيل داده و حزب خدا، همه نيروهاى متكامل جهان، داراى هر عقيده و مذهب مىباشند... شما از وجدان انقلاب و صداقت انقلابى دم مىزنيد. همان وجدان و صداقت انقلابى شما را به گواهى مىطلبم.«(٤)
در ادامه، با نقل قولهاى متعددى از جزوهاى كه گروه فرقان به نام تفسير منتشر كردهاند، ديدگاههاى آنان را به چالش مىكشد، در اين جزوه تفسيرى، با مهارتى محيرالعقول مفاهيمى چون دنيا، آخرت، ايمان، غيب، نماز و از همه مهمتر خداوند تفسير به رأى شده و مفاهيم ديالكتيكى ماركسيستى براساس متد تفسير انقلابى بيرون كشيده مىشود و استاد با تأكيد بر آن كه آن زمان هنوز برايشان معلوم نشده كه نويسندگان آن تفسير عجيب و غريب اغفال شدهاند يا آن كه عاملانه قصد خيانت در سر دارند، آنها را با تعبير »عزيزان من« مورد خطاب قرار مىدهند كه شگفتا، اندكى بعد با واژگانى از جنس گلوله پاسخ مىگيرند! فرقان و فرقانيان و آدمهاى همسو در آن سالها، كتابها و جزوههاى متعددى با رويكرد تفسير ماترياليستى از قرآن منتشر كردند. ماجراى فكرى اين طيف مىتواند دستمايه پژوهشى مفصل قرار گيرد كه با تحليل وبازشناسى و ريشه يابى و درنگ بر پى آمدهاى چنين رويكردى مايه روشنگرى راه دوستداران انديشه اصيل دينى گردد، به علاوه، راه را بر بازگشت دوباره رويكردهايى هم سنخ با آن را در فضاى انديشگى جامعه مسدود كند.
٦
زندگى فرهنگى و فكرى استاد »مرتضى مطهرى« سرشار از اين دست فرازهاى زيباست اما در اين جا دوست دارم بر اين نكته تأكيد كنم كه گرچه آن آينه دار خرد و روشنى را در فلسفه و فقه و تفسير و كلام و اصول شأنى پر ارج و والا ست، اما براى من و امثال من در دنياى پر تنش امروز - كه شاهد ظهور نه به نوعى موجها و جريانها و نحلههاى گونه گونيم - آن بخشش از زندگى پر بركت ايشان جذابتر است كه به حضور هوشمندانه در زمان و زمانشناسى مربوط مىشود، شايد در مجالى ديگر به جلوههاى ديگرى از داد و ستد فكرى و تعامل فرهنگى استاد با شخصيتها و جريانهاى فكرى بپردازم اما به اجمال اشاره مىكنم به، نحوه تعامل ايشان با شخصيت هايى چون مهندس بازرگان، دكتر سحابى، دكتر شريعتى، دكتر زرين كوب، دكتر معين، آيت الله صالحى نجف آبادى، دكتر سيد حسين نصر و ماجارهاى فكرى جذابى چون ماجراى مجله زن روز و نوشتن مجموعه مقالات نظام حقوق زن در اسلام، نقد ايشان بر فيلم پورونوگراف آن روزگار، ماجراى كتاب مسئله حجاب و پاسخهاى استاد به ديدگاههاى متحجرانه يكى از فضلا، قضيه كتاب سوزى ايران و مصر و شكلگيرى خدمات متقابل اسلام و ايران، قصه دانشكده ادبيات و چالش با آريانپور، حكايت »داستان راستان« و چشيدن ملامت ظاهر بينان پرت افتاده از زمان و همين گونه شيوه حضورشان در عرصه مبارزه سياسى كه از مجموعه اين حركت مىتوان به روح والا، دل دردمند و سر پرشور و جان سرشار از خرد ورزى و زمانشناسى آن عاشق غريب و آن فرزانه فقيد پى برد كه با تمام توش و توان، به علم و عمل و صدق و صفا و عشق ورزى در روزگار غربت دين به مرزبانى آفاق اسلام اصيل برخاستهاند، اسلام زلال و بى غبار كه نه به تحجر و پيرايه و خرافه تن مىدهد نه به مسخ و استحاله و التقاط.
جالب اين است كه استاد - در گفتارى مشهور - از دو طيف »منافقان زيرك« و »زاهدان احمق« ياد مىكنند كه در طول تاريخ براساس اصيل تاختهاند. با اين همه، از دو نكته مهم نبايد غفلت ورزيد؛
اول آن كه نبايد با اغراقها و مبالغهها، بزرگان را در مقام معصوم نشاند و راه را بر نقد تفكر، متد فكرى و بررسى نقصها و كاستىهاى محتمل بست. هر گونه اغراق درباره انسانهاى والا - در هر عرصهاى - در مرتبت نخست، ظلم به خود آن شخصيت هاست، و در مرتبت بعد ظلم به انسانيت و حق پرستى. گناه محبان غالى كه از مبغضان و دشمنان قسم خورده نيست !
نكته ديگر آن كه، هر گونه تلاشى در مصادره فرزانگانى نظير استاد مطهرى به نفع جناحها دستههاى سياسى - در واقع - خيانتى است به مطهرى و آرمان و ايمانش؛ فرو كاستن و تقليل و تنازل انديشههاى والاى اوست به سطح نازل تنازعات و روز مرگى هايى كه در بسيارى از موارد - به تعبيرحضرت روح الله - ريشه در نفس پرستى و شرك دارند.
٧
فارغ از داورى درباره همه اين ماجراهاى فرهنگى و فكرى، جنس مواجهه استاد با چنين قضايايى - در نوع خود - درسآموز است و از جمله درسها اين كه در روزگار نو و در مواجهه با صورتهاى نو به نو از ترديد و تشكيك و انكار، به جاى طرد و تكفير بايد پرسشها و شكها و انكارهاى نهفته در اين رويكردها را شكافت و به آن پاسخ روشن و مسئول داد و به جاى زخمى كردن افراد - كه اغلب برانگيختن عنادها وعصبيتها را در پى دارد - بايد به ريشهها، زمينهها و جريانها پرداخت تا راه، خضوع در برابر حقيقت مسدود نگردد.
به علاوه، بايد از استاد فقيد آموخت كه دانشوران دردمند - خود - به سراغ پرسشها و ترديدها مىروند، كه پرسشگران اين روزگار، بيشتر و پيشتر از پرسشگرى سوداى پاسخ در سر دارندو عجولتر از آنند كه پرسشها را در كوره درنگها و دانشورىها و رجوع به عالمان به پاسخى اصيل برسانند،به تعبيرى بهتر، عالمان ژرف نگر - خود - پرسشهاى خفته و نهفته را باور مىكنند كه طبيبان دوّار و درياباند!
سخن آخر آن كه اكنون سى سال از كوچ مطهرى گذشته است، بسيارى از مخاطبان او در ماجراهاى فكرى - نيز - در گذشتهاند جريانهاى فكرى - اما - هم چنان در آمد و شدند؛ با تفسيرهاى محير العقولتر از دين و عرفان و ادبيات، اين بار اما بُن مايههاى ماترياليستى از قبله شرقى رو برگردانده و سر و دل به آرمان شهر غربى سپردهاند .
اكنون از اين چشم انداز زمانى، به روشنى مىتوان ديد كه آن شيخ شهيد نماد »عقل سرخ« است و اين تعبير به گمان من - با سويههاى اشراقى و ايرانى اش - زيباترين و موجزترين تعبيرى است كه زندگى و مرگ استاد »مرتضى مطهرى« را بيان مىتواند كرد.
راستى را، اكنون غياب چشمان بيدار و درخشنده آن »عقل سرخ« بيشتر حس مىشود ؛ روز به روز بيشتر و بيشتر !
موجهاى همهمه و تشويش...
سطرهاى دغدغه و ترديد...
خطهاى دل فريب شكست...
به همين سادگى
- آرى -
ما مرغان درنگ و رنگ
در حاشيه غبار و رؤيا غنوديم،
وقتى آن سيمرغ بى قرار
به قاف ابد در آويخت ؛
شوريده
در بارانى سرخ...
پىنوشتها:
١- علل گرايش به ماديگرى، ص ١٥.
٢- اين پنج گفتار بعدها در كتابى با نام »عرفان حافظ« منتشر شد.
٣- علل گرايش به ماديگرى، ص ٢٦.
٤- همان، ص ٢٤.