پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - دعوت به مراسم بيدارى - حقی پور رحمت
دعوت به مراسم بيدارى
حقی پور رحمت
مجموعه داستان »داستانهاى شهر جنگى« واگويههايى نانگفته و نانوشته از تاريخ هشت سال دفاع مقدس است، به روايت »حبيب احمد زاده«، نويسندهاى كه لحن، زبان، و نثر شفاف و روان او، مىگويد كه صميمى است و بى تعارف، هم با خود، هم با مخاطبى كه داستان مىخواند تا گريزى زده باشد از روز مرگىهاى پيرامونى كه او را به فراموشىى ارزشهاى ارجمندش وادار مىكند. كلمات در داستانهاى »احمد زاده« زنگولههاى كوچكى هستند كه صداى دينگ دانگ شان، آدم را به ياد شعر معروف »ناقوس« از نيما يوشيج مىاندازد. صدايى كه دعوت به مراسم بيدارى دل، و دور ماندن از غفلتها ست...
نوشتن درباره همه داستانهاى اين مجموعه، مجال بيشترى مىخواهد تا حق مطلب ادا گردد. اما ياد داشت حاضر، مرورى كوتاه بر يكى از داستانهاى كتاب است به نام »پر عقاب« اين داستان، ماجراى ديده بانى است كه از داخل كادر دوربينش، سرباز دشمن را زير نظر مىگيرد تا در موقع مناسب، با فرمان آتش، او را به هلاكت برساند. روايت از نگاه اول شخص مفرد، و به شكل تك گويىى درونى »مونولوگ« پيش مىرود؛ و مخاطب همه وقايع را از دريچه ذهن راوى، به تماشا مىنشيند. ديده بان، در تمام طول مدتى كه سرباز دشمن را به قصد شكار كردن، با دوربين تعقيب مىكند، احساسى از رقت قلب، و رأفت و مهربانى نسبت به همنوع را در مخاطب به وجود مىآورد. چنين احساسى اگر چه بىواسطه و صريح بيان نمىشود، اما در لابهلاى كلمات، و در لايههاى زيرين روايت، به گونهاى اثر گذار، جارى و سارى است: »... تو هم شايد اكنون بايد در جايى ديگر مشغول تحصيل باشى، و شايد من نيز اگر مىتوانستم، تنها تو را به اسارت مىگرفتم تا بعد از جنگ، به سلامت نزد خانوادهات باز گردى. يك شانس ديگر براى تو، در ثانيه سيزده صداى شليك، به گوش خواهد رسيد.
اگر تنها، تنها لحظهاى توجه كنى و ثانيهاى مكث و نشستن... تا مسير گلوله مشخص شود، شايد از انفجار جان سالم به در برى... آماده باش تا از اين فرصت، استفاده كنى...« (ص ١٧).
نويسنده، به حقانيت و شكوهمندى هشت سال دفاع مقدس بخوبى اذعان دارد و اين حماسه آسمانى و يگانه را در كل داستانها، با مهارت به تصوير مىكشد، ولى اين واقعيت را هم پرده پوشى نمىكند كه هر جنگى در ذات خود، لامحاله چهرهاى ناخجسته دارد؛ چهرهاى كه خطوط آن را مرگ، وحشت، و ويرانى تشكيل مىدهد.
»پر عقاب« از نگاهى ديگر، روايت تراژدى نسلى است كه صلح و دوستى مثل خون در رگهايش جريان دارد، اما براى دفاع از ناموس و وطن و شرف خود، ناگزير اسلحهاش را به طرف انسانهايى نشانه مىرود كه در لباس دشمن، به سرزمينش دست درازى كردهاند. و اين گرامىترين پيام انسانىى داستان »پرعقاب« است: »آن لحظهاى كه گلوله موعود بر زمين اصابت مىكند، در آن لحظه پدر و مادر تو به چه كارى مشغولاند؟ آيا مادرت در همان خانههاى گلىى روستايىى حاشيه بين النهرين، در حال پخت نان است؟ پدرت... پدرت به چه كسبى مشغول است... ص ١١«
اين درست است كه همه »داستانهاى شهر جنگى« با خرد ورزى، و انديشههاى از قبل تعيين شده، به نگارش در آمدهاند، يا به عبارت ديگر، به طور جوشى ساخته و پرداخته نشدهاند، اما حس و عاطفه سرشار نويسنده و تجربههاى عينىى او از سالهاى جنگ، داستانهاى اين مجموعه را از حالت تصنع و ساختگى بودن، دور كرده است. در داستان پرعقاب، هيچ رگهاى از تصنع در هيچ يك از عناصر و سازههاى داستانى به چشم نمىخورد. زمان، مكان، طرح و توطئه، گره افكنى ،تعليق و گره گشايى، به شيوهاى پيش مىروند كه مخاطب حس مىكند نويسنده، داستان را مثل يك قطعه شعر زيبا، در يك لحظه الهامى نوشته است. از همان جمله اول داستان كه راوى مىگويد: »پياده شدنت را مىبينم...« حالت تعليق، ناگهان همه فضاى داستان را در بر مىگيرد. خواننده احساس مىكند درگير ماجرايى شده كه بايد آن را تا آخر دنبال كند. اين همذات پندارى ممكن است در داستانى كه به شيوههاى سنتىى واقع گرا، روايت شود، به صراحتى ايجاد نگردد؛ به اين دليل نويسنده، شيوه مدرن »سيال ذهن« را براى روايت قصهاش برگزيده و اين يعنى، همان خردورزى خلاق - كه اگر با حس و عاطفهاى قوى پشتيبانى گردد - مىتواند اثرى هنرى را به كمال برساند. هر نويسندهاى مىداند كه ابزار كار او، تنها واژگان هستند. بنابراين دايره واژگانىى نويسنده بايد بسيار گسترده باشد. اين قانونى كلى در الفباى نوشتن به طور عام، و در ادبيات داستانى به طور خاص است.
اما يكى از ملاكهايى كه نويسندهها را از هم جدا مىكند فرهنگ انتخاب و گزينش واژگان، و به نوعى چيدمان به جا و زيباى آنهاست، كه ريتم و ضرباهنگ نثر را نيز بوجود مىآورد. حسن سليقه نويسنده در انتخاب واژهها، بسيار مهم است كه »حبيب احمد زاده« از عهده اين مهم به خوبى بر آمده است. دايره واژگانى او، چه در داستان پر عقاب، و چه در داستانهاى ديگر مجموعه »داستانهاى شهر جنگى« كاملاًبا حال و هواى هر يك از روايتها، همخوانى و هماهنگى دارد. و عجيب اينكه داستانها اگر چه جنگى هستند، اما واژگان، تراش خورده و بلورين اند.
انگار جواهر شناسى آنها را با سليقه، داخل ويترين چيده است...