پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
فقيد فضل و فضيلت
استاد اميرى فيروز كوهى
امير، هاى امير اى اسير غربت خاك
به هوش باش كه ياران همسفر رفتند
اگر دو روزى از اَحباب، بى خبر ماندى
خبر رسيد كه رفتند و بى خبر رفتند
به هر كجا كه نظر كردى از يمين و يسار
نظر به كار نيامد، چو از نظر رفتند
نگاه سير و نگاه نكرده يك سان بود
چو از سراچه چشم تو دورتر رفتند
بدان گروه كه هم گام يكدگر بودند
مگر چه رفت كه پنهان ز يكدگر رفتند!
نداى »اِرجِعى« از موطن الهى خويش
به گوش هوش شنيدند و بر اثر رفتند
زبس كه تند سپردند شب وادى خاك
به پا و سر نه، كه گويى به بال و پر رفتند
نهالِ آرزو و نخل عمرشان به مراد
همين كه شاخه برآورد در ثمر رفتند
به در نيامده بودند، گوييا زدرى
همين قدر كه از اين خاكدان به در رفتند
نرفتهاند به راهى كه ره توانى برد
اگر چه گامى از اين راه پر خطر رفتند
به ديده؛ آمد و رفتى چو اشك لرزان بود
جز اين نبود، اگر آمدند، اگر رفتند
به هر كجا گذرى، بام و در تو را گويد
كه رفتگان - همه - چون گرد از اين گذر رفتند
اگر غريب جهانى، غريب مرگ نهاى
از آن كه كمتر ماندند و پيشتر رفتند
به خون خويش مطهّر، مطهّران جهان
ز شبنم سحرى - نيز - پاكتر رفتند
داستانها ز راستان گفتى
دكتر مظاهر مصفا
پشت اگر از غمت دو تا نكنم
چون توانم؟ بگوى تا نكنم
پيرهن روز ماتم تو به تن
چه كنم من، اگر قبا نكنم؟
ماجرايت مرا كُشد كه نكند
من اگر شرحِ ماجرا نكنم
سوگوارِ غمت چرا نشوم؟
قصّه ماتمت چرا نكنم؟
در عزايت چرا نگريم زار؟
از برايت چرا رَثا نكنم؟
شُكر شاگرديت نگويم باز
حقّ استاديَت ادا نكنم ؟
شيون از درد مصطفى نزنم
ناله در مرگ مرتضى نكنم
چه كنم اى مطهّرى؟ چه كنم؟
گر به سوگ تو گريهها نكنم؟
ريخت از چشم مرد حق خوناب
خاست فرياد مسجد و محراب
جنت كردگار جاى تو باد !
سِدرَة المُنتَهى سراى تو باد !
حَسبىَ اللّه گفتهاى همه عمر
هم حساب تو با خداى تو باد !
كرد دستت گرهگشايى خلق
دست ايزد گرهگشاى تو باد !
پاى مردتو درسراى دگر
سيرت پاك مصطفاى تو باد !
چون همه راه مصطفى رفتى
صحبت مصطفى جزاى تو باد!
پاسدار خلوص و صدق و صفات
خلفِ صدق مجتباى تو باد !
اى شهيد رهِ خدا و رسول
در رهِ حق شهادتت مقبول !
ميرِ معلّمان ربانى
على معلّم دامغانى
صبح آمد، جُبّه شوخگين كرده
يك ران نسيم زير زين كرده
اى دوست! به حق دوستى برخيز!
وى مغز! اگر نه پوستى برخيز!
برخيز كه كاهلان فرو ماندند
از قافله غافلان فرو ماندند
اى خفته اگر نه كاهلى برخيز!
شد قافله، گرنه غافلى برخيز!
اى دوست! قيام ما قيامت گير!
زى فتنه مپو، رهِ سلامت گير !
در دهر مجو طبيب درد آگاه
ز عيسى نفسان سواى روح الله
از غنچه به صبحدم طرى مى جو
مستى ز مى »مطهرى« مى جو
مردان نه زِ هَر كه هر نشان جويند
بوى از گل و گل زباغبان جويند
از دوست نشان آشنا پرسند
سر منزل ليلى از صبا پرسند
گر در طلبند، زى عدن پويند
ور لعل و عقيق، از يمن جويند
اى دوست! چو خواهى از كريمان خواه !
رَم از رمَه، رحم از رحيمان خواه !
صحبتطلبى، سراغ سينا گير !
يا ذيل معلمان دانا گير !
خود در خبر است كاندرين عالم
مىبود سزاى سجده، گر آدم
طلاب علوم، ساجدين بودند
مسجود معلمان دين بودند
اى ميرِ معلّمان ربانى
فيروزه خاتمِ سليمانى
اى خانه جهل باژگون كرده
تعليم جهان به خط خون كرده
در شيشه خاك چون پرى، چونى ؟
اى رائد ما »مطهرى« چونى ؟
اى دوست يلان و پُر دلان رفتند
برموج كمال، كاملان رفتند
ماندى تو و عهد و عرصه و مردى
اى مرد! چنان مرو؛ كه برگردى
داناى عشق
دكتر طاهره صفارزاده
از آن صدا
كه از پسِ ديوار جهل مىآمد،
از آن صداى پست
كه نام پاك تو را مىبرد
تنها شديم،
صدا چه نسج غريبى داشت !
از جنس خصم بود
از سوى دوست مىآمد
براى دوست پيامى داشت،
با مكر دشمنان
به دوست رميدى،
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!
××
خدا تُرا مىخواست
و انتخاب
حقّ خدا بود،
داناى عشق !
مُلّاى معرفت و بيدارى
كلاس نيازمند حضورت بود،
خدا ترا مىخواست
و انتخاب حقّ خدا بود
كه حق هميشه به حقدار مىرسد
از آنِ او بودى،
به سوى او برگشتى !
سرحلقه پيمانه كشان
محمد حسين بهجتى شفق
اى بسا سود كه عشّاق ز سودا بردند
عاقبت قطره صفت رخت به دريا بردند
هر چه چيدند گل از يُمن محبت چيدند
هر چه بردند، ز فيضِ دل شيدا بردند
دل به خون شسته و پرداخته جان از اغيار
راه در خلوت آن شاهد يكتا بردند
بال پرواز گشودند و شكستند قفس
وز زمين رخت بر افلاك چو عيسى بردند
رنج بردند و بِكِشتند و به جان پروردند
خرمنِ معرفت از مزرعِ دنيا بردند
همه شب، چون لب عالم زنوا شد خاموش
ناله شوق، زدل تا به ثريا بردند
دولت عشق بنازم! كه شهيدان رهش
گوى اعجاز و كرامت ز مسيحا بردند
بال و پر سوختگان با همه بى بال و پرى
آشيان برتر از اين گنبد مينا بردند
مىبرم حسرتِ خوشبختى گلگون كفنان
كه فشاندند سر و فيض دو دنيا بردند
چه شتابنده و مستانه سپردند طريق
كه در اول قدم آنان سبق از ما بردند
يار در خلوت خود تازه تجلايى داشت
وين دل ازكف شدگان را به تماشا بردند
مرتضى وار - همه - پاك و مطهر ز ريا
دل و جان را بر جانان پى اهدا بردند
مرتضى بود چو سر حلقه پيمانه كشان
اول او را به سوى عالم بالا بردند
تا »شفق« آينه دارى كند از خون شهيد
شسته اين آينه در خون و به بالا بردند
تصويرتو
دكتر قيصر امينپور
گر پيكرت اى درخت ديرينه شكست
از زخم زبان تبر كينه شكست
روزى كه به روى دوش مردم بودى
تصوير تو در هزار آئينه شكست
از تو
مىخواستم از تو گويم اين بار سرود
ديدم كه فراترى از اين شعر فرود
خاموش شدم از آن كه جارى مىشد
از ديده دو رود و بر لبم نيز درود
ياد استاد
سيد محمد عباسيّه كهن
در آينه كتاب ديديم تو را
در چشمه آفتاب ديديم تو را
در باغچه نگاه رُستى اما
انگار، شبى به خواب ديديم تو را
برخيز!
دكتر سيد حسن حسينى
اى نهرِ روان خون تو جارى عشق
وى خفته به خون به راه بيدارى عشق
از خدعه نهروانيان دلتنگيم
برخيز! دوباره، از پى يارى عشق
عارفانه
مردى كه شبانه بانگ هوهو زد و رفت
در عرصه »ما« و »من« دم از او زد و رفت
در فجر، ستارههاى نورانى زخم
بر قامتش عارفانه سوسو زد و رفت
حميد سبزوارى
مردى كه طَهور علم در ساغَر داشت
آيات شعور و نور در باور داشت
جان باخت كه شور معرفت در سر داشت
سرباخت كه سِرّ عشق در دفتر داشت