پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - زبان، ايدئولوژى و جهانى شدن - محسنی فرد فرزانه
زبان، ايدئولوژى و جهانى شدن
محسنی فرد فرزانه
ارتباط ميان زبان، ايدئولوژى در بستر واقعيتى تحت عنوان جهانى شدن مىتواند يك ارتباط دو سويه تلقى گردد؛ به اين معنا كه زبان ابزارى براى حاكميت ايدئولوژى و ايدئولوژى خود ابزارى براى تداوم و نهادينه شدن جهانى شدن به كار مىرود. البته رسانهها و زبان از ابزارهاى مهم جهانى شدن به شمار مىروند، كه سرعت جهانى شدن با وجود رسانههايى؛ مانند ماهواره، اينترنت، هنر، سينما و... تشديد يافته و زبان به عنوان عاملى براى تسهيل ارتباطات در محيط جهانى شدن نقش بسيار حساسى را در نزديك كردن فرهنگها و انسانها به يكديگر ايفا مىكند.
بنابراين زبان از اين منظر، ابزار انتقال فرهنگ بوده و فرهنگ وارداتى از اين طريق به مردمان فرهنگ ميزبان سرايت و انتقال مىيابد. شايد يك سؤال بسيار اساسى در اين قضيه چگونگى حفظ ميراث ادبى و فرهنگ ملّى باشد، كه تا چه اندازه و تا چه مدت مىتوان از خلوص و ناب بودن آن در مقابل امواج وارداتى فرهنگها محافظت كرد؟ و زبان در اين فرايند چه كاركردى را مىتواند برعهده بگيرد؟
زبان منبعث از فرهنگ جامعه است، لذا مىبايست طبيعى باشد، چرا كه زبان ساختگى و مصنوعى محكوم به فناست. بنابراين اگر زبان حالت جهانى بيابد؛ يعنى جهانى شود، آيا جنبه مكانيكى آن بر ساير جنبههاى آن غلبه پيدا نمىكند؟ اين سؤال را به صورت ديگر نيز مىتوان مطرح كرد: آيا زبان وسيله ارتباطى است، و يا اينكه خود زبان اصلِ شكل دهنده ارتباط است؟ ارتباط زبان و هويّت چگونه است؟ لذا اين كه نگاه ما به زبان در شرايط جهانى شدن چگونه باشد، خود مىتواند ايدئولوژى و عقيده ما را نسبت به واقعيتى تحت عنوان جهانى شدن بازتاب دهد. با اين حال، آيا واقعاً بايد نگران جهانى شدن زبان باشيم يا نه؟ آيا زبان به خودى خود قادر است راه اصلى خود را پيدا نموده و در مسير طبيعى خود امتداد يابد يا در اثر ايدئولوژىهاى حاكم كه وضعيت و زواياى قدرت در عصر حاضر دستخوش تغيير ماهيت و كاركرد مىگردد؟
ايدئولوژى را آن گونه كه »وداك« از منظر تحليل گفتمان انتقادى كالبد شكافى مىكند، ابزار ايجاد و حفظ روابط نابرابر قدرت در جامعه است و اين كار به كمك زبان صورت مىگيرد. در واقع ايدئولوژى با وساطت زبان و نهادهاى اجتماعى به جريان مىافتد.
البته »فركلاف« نيز ايدئولوژى را عاملى تعيين كننده در جوامع مىداند؛ چرا كه اعمال قدرت در جوامع مدرن، به طور روزافزونى از طريق ايدئولوژى، به ويژه از طريق كاركردهاى ايدئولوژيك زبان صورت مىپذيرد.
همين مباحث و نيز »سؤال از سرنوشت زبان در شرايط جهانى شدن« آغازگر يك نشست علمى در دانشگاه تربيت مدرس بود كه چندى پيش با سخنرانى دكتر »كيوان زاهدى« استاد زبانشناسى دانشگاه شهيد بهشتى برگزار شد. وى با يادآورى اين نكته كه ما درباره جهانىسازى و جهانى شدن، دچار سوء تعبيرهايى شدهايم، گفت: پرسش از اين كه ما بايد به جهانىسازى بپيونديم يا نه؟ پرسش غلطى است، چون ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در آن قرار داريم. بنابراين ما نمىخواهيم جلوى جهانىسازى را بگيريم، بلكه مىخواهيم ببينيم كه جايگاه ما در اين پروسه كجاست و نقش ما چيست؟
زمانى كههانتينگتون بحث جنگ تمدنها را مطرح كرد، در آن طرح و بحث كاملاً جدى بود، لذا يكى از سوء تفاهمهايى كه در همان زمان، در ايران ايجاد شد، اين بود كه ما در مقابل آن گفت و گوى تمدنها را مطرح كرديم. اين مشكلى را حل نمىكند، چون غرب اصلاً به دنبال گفت و گو نيست [اشتباهى هم كه شده اين است كه گفتمان و گفت و گو يكى گرفته شده است]. لزومى ندارد كه گفتمان، كلامى باشد، زيرا گفتمان ممكن است تصويرى و رسانهاى باشد و در واقع ممكن است از انواع و اقسام ابزارها استفاده شود. امروزه كسى ديگر گفتمان انتقادى كلام را به كار نمىبرد، بلكه از مطالعات انتقادى ارتباطات (Communication studies Critical) استفاده مىشود؛ چون گفتمان فقط كلامى نيست. به عنوان مثال اگر روى اسكناسهاى دلار امريكا را نگاه كنيد، عبارت »نظم نوين جهانى« (New World Order) را مىبينيد. يعنى اينها قبل از اين كه واژه را به كار ببرند، آن را در متن اسكناسهاى خود داشتهاند. بنابراين بحث و كارهاى آنها بسيار برنامهريزى شده است، البته برنامهريزى غرب متعلق به اكنون نيست و به طور خاص برمىگردد به سيصد سال قبل، زمانى كه مىخواستند خلافت عثمانى را به عنوان مركزيت جهان اسلام از بين ببرند.
از يك طرف، جهان امروز، جهانى است كه در حال قطبى شدگى است. شوروى را از بين مىبرند و از درون آن چندين كشور بيرون مىآيد، يا در حوزه بالكان به همين ترتيب. در عراق به دنبال تجزيه اين كشور و در برنامه صد سالشان به دنبال تجزيه ايران هم هستند. اولين قدم در اين برنامهريزى آن است كه در افراد متفكر شك ايجاد كنند و در انجام اين كار طورى عمل مىكنند كه ما به دنبال گفت و گو هستيم. در حالى كه اصلاً به دنبال گفت و گو نيستند، بلكه به دنبال هژمونى صرف هستند و اين به يك بحث بسيار قديمى بر مىگردد كه ما در تعامل بسيار رو در رو و در مقابل دنياى يونان (تمدن غرب را با يونان مىشناسيم) قرار داريم.
دكتر زاهدى دو نمونه از گفتمان تصويرى غرب در برابر ايران را فيلم »اسكندر« ساخته »اُليواستون« كه به درخواست دانشگاههاى امريكايى ساخته و فيلم متأخر »سيصد« ياد مىكند، كه هم داراى نحو است و هم داراى واژگان. در فيلم اسكندر مركز ايران بابل است و در فيلم ٣٠٠ كشته شدن ٣٠٠ سرباز يونانى به دست يك ميليون جنگجوى هخامنشى به تصوير كشيده مىشود و چهره خشايار شاه به طور كاملاً مخدوش نشان داده نشده است. وى در جهت تبيين ديدگاه كلان جنگ به عنوان ديدگاهى كه در گذشته درگير آن بوديم و هماكنون نيز درگير آن هستيم و در آينده نيز درگير آن خواهيم بود، به تمايز جنگ سخت و جنگ نرم پرداخته و با ذكر اين مطلب كه ما حدود پنجاه و چند سال است كه به طور نظاممند دچار جنگ نرم هستيم، بيان داشت:
وقتى تئورىهاى جنگ سخت بررسى مىشود، تئورى عمدهاى كه در سده نوزده يا قرن نوزده تا اوايل ١٩٨٠ مطرح بود، براساس نظريه »كِلازووتيس« شكل گرفته است كه قائل به تفكيك سهگانه بود: ١.دولت؛ ٢. ملت؛ ٣. ارتش (به منظور ايجاد تعادل و پيشگيرى از اقتدار كامل يك طرفه).
در بحث، يك فرضيه وجود دارد تحت اين عنوان كه »جنگ ادامه سياست است با ابزار سختافزارى«. سياست قصد كشتن ندارد. قصد امحاء و از بين بردن قوميّتى را دارد، اما جنگ اساساً بحث، از بين بردن موجوديت است. آن چه كه »كرفلد« به عنوان منتقد كلازووتيس - (١٩٩٨، ٢٠٠١، ٢٠٠٤) در كتابى كه با عنوان ترجمه شده»بازانديشى مفهوم جنگ« - انجام داده اين بود، كه جنگهايى كه ما در آينده خواهيم داشت، جنگهايى كم شدت است و جنگهاى كم شدت؛ جنگهايى هستند كه قواى متعارف را جاى همديگر قرار نمىدهيم و افراد مطرحاند (حتى در سطح قوم و ايجاد درگيرىهاى محلى)، نمونه بارز آن در افغانستان، عراق و صربستان ديده مىشود. حدود ٢ تا ٣ سال پيش براى ايران هم چنين چيزى برنامهريزى شده بود. (در سيستان و بلوچستان و كردستان و خوزستان).
در تقسيمبندى دومَ كرفلد انگيزه، جنگ نيست، انگيزههاى قومى و مذهبى است؛ يعنى به جاى جنگهاى متعارف جنگهاى كم شدت، ولى داراى انگيزههاى قومى و مذهبى داريم. روى مذهب تأكيد مىكنند چون دسته ديگرى از جنگها، جنگهاى موجوديتى است. به اين معنى كه اصلاً نمىخواهيم كه وجود داشته باشند؛ يعنى موجوديت قومى را از بين ببرند؛ مثل صربها يا كارى كه هيتلر كرد.
جنگهاى كنونى، جنگهاى موجوديتى نيست، بلكه جنگهاى قوميّتى است، بدين معنى كه گفته مىشود: تو به عنوان يك ايرانى وجود داشته باش، اما در غرب حلّ شو، هويت و تفكر ايرانى نداشته باش، مثل ما فكر كن، يك شهروند درجه دو باش.
بنابراين در ديدگاه جديد، جنگها ديگر از نوع قرار گرفتن در مقابل نيروهاى همعرض و جنگ متعارف نيست.
وى »جنگ نرم« را اين گونه تعريف مىكند: بهرهگيرى از هر گونه ابزار غيرسختافزارى جهت ايجاد تغيير در مجموعهاى از افراد (گروه، اجتماع) به منظور تأمين منافع خود.
نكتهاى كه در اينجا بايد به آن اشاره كرد اين است كه در امنيت ملّى محدوده وجود دارد و هر كس اجازه اظهارنظر ندارد. در جوامع امريكايى، استراليايى، كانادايى و انگليسى امكان ندارد كه همه مردم از هر طبقهاى درگير مسائل سياسى شوند، برخلاف جامعه ما كه به تعداد ايرانىها، متفكر سياسى داريم. اتفاقاً آنها خواهان اين وضعيت هستند، چون اين موضوع خود از ابزار جنگ نرم است، به دليل اين كه به تعداد افرادى كه شك كنند، به همان اندازه دولت تضعيف مىشود.
تمام تفكر در حوزه جنگ نرم معطوف به ايدئولوژى است. ايدئولوژى در جهان غرب يك بار منفى دارد، آن گونه كه براى ما نيز در حوزه آكادميك بار منفى دارد، اما در حوزه اسلامى چنين نيست. چون ايدئولوژى در اين حوزه به معنى مجموعهاى از بايدها و نبايدها براى عملكردهاست، در مقابل جهانبينى كه نوع نگرش ما نسبت به دنيا را شكل مىدهد. كه البته اين بايدها و نبايدها ثابت نيست چون فقه پوياست) از آخرين تغييرات در اين حوزه برابرى ديه زن و مرد است. [در ژاپن زنان ميزان ساعت كار مشخصى دارند و حقوق آنها از مردان كمتر است، چون گفته مىشود وظيفه اصلى زن در خانه است، مگر اين كه مرد كار نكند و قبول كند كه در خانه بنشيند و زن به جاى او كار كند، اما تا به حال از نظر حقوقى هيچ اعتراضى به ژاپن نشده است. به ژاپن جزيره خطرناك گفته مىشود، چون به دنبال كار خودشان هستند و بالاخره در مقابل غرب طغيان خواهند كرد].
بحث بعدى اين نشست درباره ابعاد سهگانه ايدئولوژى بود، كه ايدئولوژى داراى ٣ بعد است: ١. شناختى؛ (كه خيلى اهميت دارد. حوزه دركى است و تفاوتها، تفاوتهاى فردى است).
٢. اجتماعى؛ (كه ايجاد همبستگى مىكند، چون افرادى كه ايدئولوژى يكسان ندارند با هم همبستگى ندارند. ايدئولوژى قومى براى همين است، چون وقتى ايدئولوژى قومى حاكم است، همبستگى زياد مىشود، به همين دليل به دنبال متلاشى كردن آن بود).
٣. گفتمانى؛ (كه هم در حوزه شناختى به كار مىرود و هم در حوزه اجتماعى).
بيشتر زبانشناسان علاقهمندند كه اين سه بعد را همسطح نشان دهند، اما اين سه بعد همسطح نيستند. ديدگاه گفتمانى، ديدگاه ابزارى است؛ يعنى جداى از دو حوزه سابق نيست و در هر دو حوزه شناختى و اجتماعى به كار مىرود (نه ابزارى در مفهوم منفى آن).
بخش اصلى تشكيل دهنده ايدئولوژى، شناختى و اجتماعى است، البته ابزار قرار گرفتن در يك مجموعه ايدئولوژيك چه به لحاظ درك و چه به لحاظ توليد زبانى است.
از كجا مىتوان فهميد كه يك فرد به چه ايدئولوژى اعتقاد دارد؟ وقتى كه فرد ايدئولوژى خود را بيان مىكند، تنها زمانى مىتوان ايدئولوژى وى را تغيير داد كه به لحاظ شناختى بتوان در او تأثير گذاشت، نه به اجبار آن چه كه در اينجا مد نظر است. بحثهاى ايدئولوژيك گفتمان است، كه از مكانيسمهاى جنگ نرم زبانى است.
انگيزه از دو بعد مطرح است: يك بعد شناختى است كه با قصد و اراده مىخواهند انگيزه را از افراد بگيرند.
در بعد ديگر پس از آن كه گرفتن انگيزه اتفاق افتاد، تغيير رويكرد شروع مىشود؛ يعنى از حوزه فكرى به حوزههاى تفكر ديگرى مىپيوندد. در مرتبه بعد تغيير بينش اتفاق مىافتد. (كارى كه ميسيونرهاى مذهبى مىكنند) مانند برنامههاى فارسى زبان كه تبليغ مسيحيت را مىكنند. حداقل ٢٧ كانال به زبان فارسى وجود دارد كه فعاليت مىكنند تا افراد دست از دين اسلام بردارند. چرا روى يهوديت اين كار را نمىكنند؟ چون يهوديت شديداً بسته است و عضوگيرى نمىكند. حتى ازدواجهاى آنان درون قومى است، درست بر عكس رويكرد اسلام كه هر كس با هر رنگ پوستى و در هر كجاى دنيا با هر نژادى را مىپذيرد، اساساً تفكر ما قومگرايانه نيست. البته يك بخش يهوديت بر پايه تورات و بخشى بر پايه تلمود (صحبتها و تفاسير خاخامها) است و جالب اينجاست كه اكثريت يهوديان به تلمود بيش از تورات مراجعه مىكنند. پس از تغيير بينش فرد، دستهاى ايدئولوژىهاى خاص را پذيرا مىشوند و جالب اينجاست كه آن ايدئولوژى خودشان را به تأييد نمىرسانند، بلكه مىگويند: تنها چيزى كه مانده همين است و فرد هم آن را مىپذيرد. بعد از تغيير ايدئولوژيك، نوبت به تغيير جايگاه فرد مىرسد، آن جايى كه فرد از يك گروه خارج و وارد گروه ديگرى مىشود، و پس از آن هم تغيير جايگاه اجتماعى مطرح مىشود. انگيزه از طرف ديگر به فرايندها بر مىگردد؛ يعنى تغيير هويت و موجوديت به اين شكل كه تو ايرانى نيستى، تو عربى، تو بلوچى، تو تركى و... تا ايرانى بودن را بگيرند. اولين گام هم ايجاد شك است. براى مثال، با اين سؤال كه دولت شما براى شما چه كرده است، وقتى ايجاد شك شد، فرد دائماً با يك دسته سؤال روبهرو مىشود: سوء مديريتها و... .
مرحله بعد اقناع است. وقتى اقناع صورت گرفت، لزومى ندارد كه مشروعيت بدهند، چون مشروعيت فرد را مىگيرند، اما هيچ دليلى براى مشروعيت خودشان نمىدهند. بلر در قسمتى از سخنرانىهايش مىگويد: »ما دنبال اين هستيم كه در عراق دموكراسى به شيوه بريتانيايى برقرار شود« در آن زمان امريكايىها عكس العملى نشان ندادند، اما بعد از يكسال حسابش را رسيدند.
بنابراين براى مشروعيت بخشى، لزومى نمىبيند، مفروضاتى را پيش روى مخاطب مىگذارند و او مىپذيرد و بعد از آن تغيير رويكرد ايجاد مىشود. گفت و گو هم بيشترين كاربردش در ترغيب و اقناع است.
دكتر زاهدى در تبيين فرايند انگيزه زدايى تا تغيير جايگاه فردى و اجتماعى، نظريه هرم معكوس را مطرح كرد و گفت: اين هرم اساس طراحىهاى ذهن آنهاست، ولى آن را عنوان نمىكنند. هرم مذكور از بالا به پايين است. انگيزه را مىگيرند، ايجاد شك مىكنند، اقناع مىكنند و سپس مشروعيت بخشى و مشروعيت زدايى صورت مىگيرد و اين منجر به دگرديسى مىشود (طور ديگرى زندگى مىكرديد، حالا طور ديگرى زندگى مىكنيد).
به تمام جوانب هم مىپردازند حرف زدن، راه رفتن و... .
در دوران محمد رضا شاه و تجدّد كه فراماسونرى روى آن كار مىكرد، به دنبال همين دگرديسى بودند. تحت اين عنوان، كه تفكر تو بايد متجدّد باشد »و هر كس كه در اين طبقه نبود، مرتجع« ناميده مىشد.
همانند امروز كه هر كس كه تفكر با غرب همسو نيست فاندامنتاليسم (Fandanentalism) يا بنيادگرا ناميده مىشود. يعنى رجعت كرده به عقب و از نظر آنها؛ يعنى پسرفت. اين در حالى است كه رنسانس (نوزايى) يعنى بازگشت به اصول يونان باستان، پس چگونه است كه در رنسانس، بحث بنيادگرايى مطرح نيست؟ يا هر كس كه جلو آنها بايستد، تروريست است و هركس كه با آنها باشد و آدم كشى كند، آزاديخواه است؟
بعد از دگرديسى وارد مرحله عضوپذيرى (در گروههاى مختلف آنان) مىشويم. (حوزه بالاى هرم حوزه فردى است؛ يعنى با تك تك افراد كار دارند) بعد از آن نوبت به اقناع مىرسد؛ يعنى همان كارى كه در پايين هرم انجام شد. حالا در حوزه توليدى انجام مىشود به اين معنا كه خودتان يك عضو فعال مىشويد. منافقين از همين نمونهاند. وقتى دگرديسى رخ داد و وارد حوزه عضوپذيرى شدند، بلافاصله فرد را درگير مىكنند (ترورهايى كه توسط منافقين انجام مىشد با توجه به اين كه آنها خط قرمزهاى نظام را مىدانستند شاهدى بر اين مدعا است).
مدتهاست در كشورهاى حوزه خليج فارس و افغانستان كليپى پخش مىشد كه آغازى اينگونه داشت: پسر بچهاى كه كفش پارهاش را در آورده و سپس در يك شات (Shut) بسته، اين پسربچه روى سكويى كه اطراف آن بازار است نشسته و كسى به او توجه ندارد. در اين موقع در يك شات نيمه بسته ديگر، يك جوان بيست و چند ساله از كنار اين پسر بچه عبور مىكند (اين شاتها كار نحو و جملههاى مختلف را انجام مىدهد) چيدمان كلامى تصويرها خيلى مهم است. آن كفش واژگان است. چهره پسر جوان در شات اول خندان و در نماى نزديك (Close up) بعدى چهره او شديداً گرفته و در جليقه او بمب است كه به طرف وسط بازار مىرود و آن پسر بچه هم به دنبال او مىدود و بعد انفجار مىشود و تنها تصويرى كه ديده مىشود آن پسر بچه است و بعد از آن كه كلامى مىشود، آيهاى از قرآن خوانده مىشود. در اين چيدمان گفتمانى، همه نيروها خودىاند در مقابل اين كليپ، ٢ سال گذشته نماهنگى ساخته شد كه بخشهاى اول آن شبيه كليپ قبلى است فقط در صحنهاى كه آن جوان مىخواهد برود، يك مفتى جلو مىآيد و مىگويد كه چه كار مىخواهى بكنى؟ صحبتهاى اين مفتى تأثير مىگذارد و جوان منصرف مىشود. دنياى غرب شديداً به خاطر اين كليپ به كرزاى اعتراض كرده بود كه نقش اين فرد شديداً هدايتگرانه است.
در اخبار اصلى وجود دارد كه مىگويد: اول اخبار بد، سپس اخبار خوب عنوان گردد. براى مثال: »٣ ستيزهگر فلسطينى در نوار غزه به هلاكت رسيدند« ما بين اين خبرها، خبرى از جرج بوش و بعد چنين خبرى: »سربازان اسرائيلى در مواجهه با ستيزهجويان فلسطينى توانستند امنيت را برقرار كنند.«
آدم بدها(Bad Mans) و بعد آدم خوبها (Good Mans) مطرح مىشوند.
اين اُستاد زبانشناس در تبيين ابعاد زبانشناختى خبرها به چگالى واژگانى اشاره كرده و مىگويد: وقتى سرباز اسرائيلى كشته مىشود، مىگويند به قتل رسيده است؛ يعنى مقتول است و قاتلى دارد. از سوى ديگر درباره فلسطينىها مىگويند به هلاكت رسيده است.
در مسئله »مردن« بحث سبب آن مطرح نيست. »جان باختن« براى ما چگالى مثبت دارد. »جان خود را از دست داد« براى اسرائيلىها از اين واژهها استفاده مىكنند. »كشته شد«، اتهامى را وارد نمىسازد، اما »به قتل رسيده« قصد وارد كردن اتهام دارد. »به هلاكت رسيدن« را مطرح مىكنند، در حالى كه از واژه شهادت استفاده نمىكنند، چون كاملاً بار مذهبى دارد. ما بايد چيدمان آنها را بررسى كنيم. بحث ديگر، مبتداسازى است. هرجا آدم خوبها هستند مبتداسازى مىشود و همينطور آدم بدها (يعنى در هر دو مورد) متنها در چيدمان تفاوت دارند: بالاتر و پايينتر كاربرد ديگر مجهولسازى است. مثلاً در مورد اسرائيلىها نه آنها را فاعل، قرار مىدهند و نه از واژه »توسط« استفاده مىكنند: »فلسطينىها در ديگرىهاى نوار غزه كشته شدند«. دشمن، هميشه در جايگاه »فاعل« يا »مبتدا« يا حتماً در قسمت »توسط« قرار مىگيرد. چون در مجهولسازى وقتى با واژه توسط را مىآوريم اين خيلى قوىتر از معلوم است؛ يعنى آنها عامل هستند.
در افغانستان نيز همينطور است، جايى كه فعل نيروهاى ناتو مثبت است، آن را در جايگاه فاعل قرار مىدهند زمانى كه مثبت نيست، اصلاًبه آنها اشارهاى نمىشود.
اينها چيزهايى است كه از طريق زبان منتقل مىشود. در جنگ ايران و عراق هم از واژههاى »ستيزهجو« (belligerent) استفاده مىشد؛ يعنى كسى كه داراى خوى جنگى و ذاتاً آدمكش است.
به هر حال همين ساختارها در قسمت درك افراد ايجاد تأثيرگذارى مىكنند و نماهايى كه در اين گفتمان نشان داده مىشود، همه گزينش شده است. هيچ وقت صحنههاى بدى از كشتار اينها نشان داده نمىشود. هيچ وقت مرگ كودك ٢ و ٣ ساله در تلويزيونهاى امريكا و كانادا نشان داده نمىشود؛ اما وقتى از زخم سرباز اسرائيلى خون مىآيد، انواع شاتهاى بسته را از او نشان مىدهند، مادرش او را بغل مىكند، بچهاش مىآيد و...دارد، هيچگاه مرگ فلسطينىها نشان داده نمىشود و اينها همان مصاديق نحوهاى ديدارى است.
اما باز گرديم به سؤال آغازين مبحث كه جهانى شدن يك زبان، مثل زبان انگليسى چه تأثير و پيامدهايى در پى خواهد داشت؟ برخى مىپرسند كه چرا زبان فرانسه زبان دنيا و جهانى نمىشود؟ پاسخ مىدهند كه وقتى شما مجبور باشيد به زبان انگليسى صحبت و ايجاد ارتباط كنيد بايد به همان زبان فكر كنيد، با همان واژگان فكر كنيد و بايد در همان قالببندىهايى كه به شما نشان مىدهند پيش برويد. نه اين كه حتماً زبانى به شما تحميل كنند، بلكه تفكرهايى را كه پشت آن زبان دارد به شما تحميل مىكنند.
پينكر از نظريه پردازان مكتب زايشى است كه در مواردى با چامسكى اختلاف دارد. چامسكى تحول در زبان و تحول در زيستشناسى، مثل داروين (زيستشناس انگليسى و بنيانگذار مكتب داروينيسم و تنازع بقا) و گزينش تغيير را قبول ندارد، اما پينكر دارد. به نظر او شما به صورت خيلى آسان داريد از طريق زبان به تفكر حاكم، حاكميت مىبخشيد. شايد زبان در اين بخش خيلى مهم نباشد، اما در همان قالب تفكر خودش را غالب مىكند. چند درصد از نويسندگان وقتى مىخواهند ارجاع دهند به آثار و نوشتههاى داخلى ارجاع مىدهند و دائماً به آثار غربىها ارجاع داده مىشود.
بنابراين جهانى شدن يك شرط دارد كه بايد اين شرط را بپذيريم و آن شناخت است كه فرد با نيل به اين شناخت بتواند بگويد كه من خود داراى تفكر هستم و تفكر خودم را در قالب اين زبان مىريزم اقتدار نيز به اين معنى است كه ما از زبان آنها استفاده كنيم و نظرات خود را بازگو نماييم. اگر در جهانى شدن بحث تفكر حاكم مطرح است، بايد سعى كنيم كه تفكر ما تفكر حاكم شود. در اهميت اين نكته همين بس كه مقام معظم رهبرى در سال ٨٤ فرمودند: »دوستان و دانشمندان علوم اسلامى از شرحنويسى و تحشيه و تفسير و نقد صرف دست بردارند و به سراغ نظريهپردازى بروند«.