پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - آوارگان افغان، دريغ از نان و امنيت - هدایتی ابوذر
آوارگان افغان، دريغ از نان و امنيت
هدایتی ابوذر
از آن زمستاني كه اسكندر كبير در سيستان آرام گرفت و در بهار، جنگي تازه را در تاريخ به يادگار گذاشت، تا به امروز كه طالبان از ميان افغانيان ظهور كردهاند، قصه يكي بوده است. آري، از ديرباز تاكنون، ميراث افغانستان تنها خون بود و جنون!
اگر از فراز آسمان آبي، چشم بر جغرافياي اين كشور نابسامان بيفكنيم، تكهزميني كوهستاني خواهيم ديد كه از هيچ سو صداي دريا را نميتوان شنيد. همچنين كوههايي ميبينيم كه سر بر فلك دارند و درههايي كه به طرزي غريب عميقاند.
در جنوب اين بلاد بلاخيز، نه آبي براي فرونشاندن عطشي پيدا ميشود و نه منزلي براي فرود آمدن. روزها از زمين شعله ميرويد و از آسمان آتش ميبارد؛ روزهايي كه خود نويد شبهايي سرد را ميدهد كه استخوانسوز است و طاقتفرسا!
بارانهاي بهاري هميشه خبر از خشكي تابستان ميدهند و هواي خشك اين ولايت، از نورافشاني آفتاب حكايت ميكند. تنها بخشي از اين ديار، آسمانش آبي است و زمينش سبز؛ فقط اين بخش است كه هوايي جانپرور و نمايي دلپذير دارد.
اگر به آنچه از آسمان آبي ديديم، باري ديگر نظر كنيم، باور نخواهيم كرد، مگر آن كه نظر بر تركيه، ايران و مغولستان بيفكنيم. تماشاي اين بيابانهاي بينهايت و كوههاي پيوسته كه با برف پوشيده شدهاند موجب شگفتي ميشود. آنجا كه كوهها بسيارند و صحرا وحشي است، چندان نميتوان سراغ از پَرچيني گرفت يا زميني كه بتوان درختي در آن كاشت؛ حتي راهي وجود ندارد كه اگر كالايي نظرگير بود، بتوان از مرزها گذشت، شايد منفعتي نصيب افغان شود و رونقي حاصل گردد.
خلاصه، آنجا كه خاك هست، آب نيست و آنجا كه آب هست، زمين نيست و فرصتي براي كاشتن وجود ندارد. با اين همه، جغرافياي ناهموار افغانستان به مردمانش آموخته كه بايد تلاش كرد تا لااقل زنده ماند. اين طبيعت به او ياد داده كه دمي نشستن برابر است با مُردن و فنا شدن. درآمد اين مردمان از كشاورزي و دامداري است، چراكه صنعت در آن ريشه نگرفته و صنعتگري حرفهاي بينام و نشان است.
افغاني، از چنين سرزميني آواره شده؛ از سرزميني كه دانش، راه اندكي را در آن پيموده است.
روزگاري ماركوپولو ـ سياح ايتاليايي ـ گذارش به بلخ و بَدَخشان افتاد و در سفرنامهاش نوشت: «افغانستان سرزمين بهترين خربزههاي دنيا، ميوهها، ذرت، شراب، گندمهاي بيشمار، گلههاي بيحساب و بالاخره اسباني تيزرو است»، اما از اين همه، جز دود و آتشنشاني برجا نمانده است. اگر سراغي هم بتوان گرفت، كجاست امنيتي تا بتوان از اين همه نعمت و موقعيت بهرهمند گرديد.
گفتهاند با وجود جنگهاي پيدرپي، افغانستان از مراكز تمدنهاي مهم بوده است. براي پذيرفتن اين مُدعا نيز كافي است اين سرزمين را همسايهي تمدنهاي بزرگ بشناسيم: ايران، چين و هند. اما آيا امروز از آن تمدن نشاني هست؟ دريغ كه شعلهي جنگ فرهنگسوز است و تمدنبرانداز!
افغاني نظير ديگر مردمان دنيا، داراي صفات خاصي است. ميگويند افغاني اهل كار است و رنج بردن. ايراني اين خصلت را خوب ميشناسد. او افغاني را ديده كه چگونه خود را به آب و آتش ميزند تا لقمهناني براي زندگي پيدا كند، جرعه آبي براي زنده ماندن و سرايِ اَمني كه رنگ آتش به خود نبيند!
ميگويند افغاني به اصل و نسب خويش افتخار ميكند؛ زيرا هميشه از گذشتگان و نام آنان نقل قول ميكند. بخش مهمي از تاريخ اين ملت را نسبنامهها پُر كرده و نميتوان كسي را يافت كه تا ششهفت پشت، نام نياكانش را نداند. اگر همچنين كسي يافت شود، ديگر افغاني نيست. اين نشانهي برتريجويي اوست و شايد همين خصلت، جنگي تازه را در اين ولايت پديد آورده است؛ جنگي قومي و قبيلهاي براي فتح قدرت!
ميگويند افغاني اهل انتقام، حسد، آزمندي و تاراج است. با اين همه اهل وفاداري به دوستان و مهرباني با خويشان نيز هست. مهمان مينوازد و سخت ميكوشد. از دلاوري سرشار است و از احتياط بيبهره نيست.
اگر كساني كه بر كُرسي قدرت تكيه دادهاند يا خود را براي نشستن بر اين كرسي مناسب ميدانند، با آنان كه به جنگ ميانديشند تا وطن خويش را از دست رقيب رها سازند، بگومگوهايشان را در قالب گفتوگو حل كنند، نسل امروز آواره نميشود و نسل فردا بيريشه بار نميآيد.
رنج افغاني آواره اين نيست كه چرا ميهنش از آباداني محروم است و از بندِ جنگ آزاد نيست؟ فكر افغاني اين نيست كه چرا بايد از گور تا گهواره در جويِ خون غوطه خورد؟ رؤياي افغاني اين نيست كه روزي از خواب بلند شود و آفتاب را ببيند كه از سرزمين او سرزده و كبوتر مشرقي را ببيند كه به زير بال و پَرش نامهي صلح دارد. همهي رنج افغاني لقمهناني است، و همهي فكر او سرايِ امني. و اين تنها رؤيايي است كه او در چهار فصل غربت با خود زمزمه ميكند!