پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - گفتاري ناگفته در فرهنگ
گفتاري ناگفته در فرهنگ
دكتر آشتياني
١. موضوع و مسألهي «سپهر فرهنگ» در ميهن ما داراي ارزش و اهميتي همانند «قلمروهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي» است، اين همانندي اعتباري تنها در مورد فرهنگ ملتهايي كه داراي تاريخي گسترده و عميق هستند، صدق مي كند.
٢. فرهنگ ملت ما در تماميت خود ، مانند هرفرهنگ ديگري، از دو بخش «بيشتر مادي» (Civilization) و «بيشتر معنوي» (Culture) تشكيل ميشود كه اين دو با هم تعاملي دايمي دارند.
٣. فرهنگ ملت ما در كليت خود، مانند اكثر فرهنگهاي بزرگ ديگر، داراي يك بخش وسيع و فراگير «فرهنگ عام» و تعدادي «پاره فرهنگ خاص» (Part-Culture) (مانند فرهنگ ادبي و هنري، فلسفي، عرفاني، ديني، علمي و فولكلوريك) ميباشد كه بين آنها روابط متقابل، متعالي و متحركي موجود است.
٤. به علت «وجه توليد محقّر آسيايي» (ماركس) و «دسپوتيسم شرقي ايراني» (ويت فوگل)، تمدن «بيشتر مادي» ما از فرهنگ «بيشتر معنوي» عقب مانده است، بنابراين، ما با نوعي پسافتادگي فرهنگي (Cultural-lag) روبهرو هستيم كه نابسامانيهاي فرهنگي زيادي در پي خواهد داشت.
٥. چون در فرهنگ ما مانند هر فرهنگ ديگري، اولويت و ارجحيت با فرهنگ عام است، بنابراين هر گونه تحولي در «پاره فرهنگها» به سامان بخشيدن به فرهنگ عام ميهن ما موكول ميشود.
٦. عمر فرهنگ عام كشور ما، حدود ده هزار سال است كه هفت هزار سال نخست آن، صرف بنيادگذاري اكولوژيكي و آنتروپولوژيكي و اتينكي «ايرانيت» ملت ايران گرديده و سه هزار سال اخير آن، صرف بنا نهادن مناسبات معين اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي شده است.
٧. ويژگيها و شاخصههاي اصلي فرهنگ عام كشور ما به شرح زير ميباشد:
الف. قدرت تطبيق و تطابق عظيم فرهنگي Cultural-assimilation))
ب. ويژگي (كاراكتر و سجيه) و به شدت وطني و در عين حال بومي؛ به شدت ملي و در عين حال بينالمللي؛ به شدت ميهني و در عين حال جهاني!
ج. شاخصهي انسانگرايي، حقطلبي و صلحدوستي و در عين حال ويژگي ناحقگرايي، خصومتورزي و ضديّت با مردمسالاري!
د. ويژگيهاي الف و ب در دويست (و يا چهار صد) سال اخير به شدت آسيب ديدهاند و نمونهها و مثالها در اين رابطه بسيار زياد است. لذا، قدرت نفوذكنندگي و انتشار فرهنگي ما تا اندازهي زيادي تضعيف شده است.
٨- فرهنگ عام و بعضي پاره فرهنگهاي كشور ما در طول تاريخ دچار گسلهاي زلزلهخيز و مشقتباري شده است، كه از آن ميان ميتوان به دو گسل اصلي زير اشاره داشت:
الف. گسل بين فرهنگ ايراني و آريايي ما از يك سو و فرهنگ سامي عربي ـ اسلامي ما از سوي ديگر، كه در اين باره بحثهاي مفصلي به عمل آمده است.
ب. گسل دوجانبهي ميان «فرهنگ قديم» ما و بر همهي ورود به «عصر جديد فرهنگ» از يك سو و گسل ميان دوران «درخودمانده و خودبسندگي فرهنگي» و مرحلهي جديد «ورود به فرهنگ جهاني» از سوي ديگر.
ج. پس از طي «دوران گذار» ناشي از گسل نخست كه پيامدهاي آن كم و بيش تا به امروز ادامه داشته است، مسايل و معضلات ناشي از گسل و دوران گذار دوم، همچنان بقا و استمرار يافته است، لذا هماكنون نيز نابسامانيهاي گوناگوني دامنگير ملت و فرهنگ ما ميباشد. اين مسأله (آسيبشناسي فرهنگ كنوني ايران) به بحث و بررسي بسيار مفصلي نيازمند است.
٩- به علت گرايش تدريجي از «شانژيسم» و «ديناميسم» فرهنگي به «فيكيسم» و «استاتيسم»، نابسامانيهاي مختلفي در قلمرو فرهنگ عام ما بروز كرده است كه در درازمدت فرهنگ ما را دچار اختناق و نازايي ميسازد.
١٠- ابقاي بقاياي ضد فرهنگ شاهنشاهي در پيكر فرهنگ كاريسماتيك كنوني، ميتواند عواقب شومي را براي فرهنگ انقلابي ملت ايران به وجود آورد كه اين مسأله خود موجب خمودگي فرهنگي بيشتري ميگردد.
١١- انحصار فرهنگ (و تنعمات معنوي و مادي آن) به قشر معيني از خواص ابله، به طور حتم عام فرهنگ عام كشور ما را دير يا زود فاقد گرايشهاي انسانگرايانه و مردمسالارانه خواهد ساخت.
١٢- وجود سلطهگرايي و انحصارطلبي (هژمونيسم و رمونوپليسم) توسط يكي از پارهفرهنگها ـ هر پارهفرهنگي كه ميخواهد باشد ـ موجب تضعيف ساير پارهفرهنگها و تحقير فرهنگ عام ملي ميشود و گرايشهاي نادرست خصوصيتجويي و ترجيحهاي بلامرجّح (ياسپاراتيسم و دسه زيونيسم) را در فرهنگ ما جاري ميسازد.
١٣.تشتت و تزلزل هويتي فرهنگ ما، از قديم تا كنون ادامه داشته است و هم اكنون نيز به صورتهاي زير تشديد شده است:
الف. نوسان بين «ايرانيت و عربيت» و در حال حاضر، نوسان بين اين دو (ايرانيت و عربيت) و «غربيت».
ب. سرگرداني ميان تجددطلبي (مدرنيسم) و سنتگرايي (تراديسيوناليسم).
ج. تلوّن بين عقلگرايي (راسيوناليسم) و عقلستيزي (نوعي رمانتيسم ضدعقلي).
د. نوسان فرهنگي بين عبوديتطلبي و تسليمپذيري از يك سو و پرخاشگري عليه هر آنچه «ديگر گونه فكر كننده است» از سوي ديگر (منش انسان نئاندرتال).
ه. اين تشتت، به مرور فرهنگ عام كشور ما را دچار «وسط شكستهي فرهنگي»، «تشخص نامعين ايرانيتي»، «كليت در هم ريختهي هويتي» و «تضعيف حافظهي تاريخي» خواهد ساخت.
١٤- موضوع آفرينندگي فرهنگي (Cultural-creativity)و مسالهي موجدين، مبدعان، عاملان، كارگزاران و حاملان فرهنگ عام و فرهنگهاي خاص در ايران ما، مشكل ديگري است كه دامنگير فرهنگ ما شده است. ادامهي اين اوضاع نابسامان براساس نظريه (تئوري)، اشكال در گزينش مدارها و محورهاي فرهنگي، و براساس عمل (پراكتيس)، نوعي گمگشتگي و در به دري فرهنگي را به همراه خواهد داشت.
١٥- مسالهي پيچيدهي ديگر، تكوين گرايش از تعميق يافتن به سطحي شدن است كه به تدريج نوعي «سطحيگرايي عوامپرستانه» (دماگوژيكي) و «شارلاتانيسم فرهنگي» را ـ به دنبال خواهد داشت. همچنين، كه به مرور «خودباختگي فرهنگي» را تشديد خواهد كرد.
١٦- و بالاخره مسالهي مهم ديگر، تعيين اصولي وظايف پارهفرهنگها و فرهنگ عام ما است. اين وظايف (فونكسيونها) بايد از عمق تاريخ فرهنگ و تمدن ايراني گرفته شوند، از جمله:
الف. وظيفهي پارهفرهنگ علمي، ايجاد عقلانيت و علمانيت، اعتقاد به نظاممند، عقلمند و قانونمند بودن امور (به همراه منافع و محسنات عملي آن) است.
ب. وظيفهي پارهفرهنگ ادبي و هنري، ايجاد نوعي استيك تاب(زيباشناسي) براي تلطيف عواطف است.
ج. وظيفهي پارهفرهنگ فلسفي و عرفاني، تكوين كليتنگري و جهانگرايي، تفكر انتقادي ميباشد.
د. وظيفهي پارهفرهنگ ديني، تهذيب اخلاقيات ميباشد.
آنچه مسلم است اين است كه هيچ يك از اين وظايف در جامعهي امروز ايران در نظر گرفته نشده است، لذا ما همچنان گرفتار «بيهنجاري و تعارض فرهنگي» (Cultural anomic - and - confliet) هستيم!
١٧- آنچه در اين نوشتار به آن پرداختيم، تنها شرح فشردهاي از بعض معضلات فرهنگي كنوني ملت ايران بوده مسلم است كه تشريح آن به مراتب گستردهتر، و شرح علمي و تحليل جامعه شناختي ـ فرهنگي جزييات آن بسيار مفصلتر است:
الف. قدرت تراكم و تحرك فرهنگهاي پيشرفته و فرهنگ عام جهاني (آن هم در عصر ارتباطات كنوني) به طور فزايندهاي در حال افزايش است.
ب. زمان به سرعت ميگذرد و ما به قول «وبر» در حال از دست دادن وقت و شانس براي مشاركت ارزشمند در «سپهر فرهنگ جهاني» هستيم.