آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢

كتاب و كتابخانه هاى عربى در دوران امويان
استلهورن مکنسن روث

##مترجم: حميدرضا جمالى مهموئى##
با قتل على(ع) و تأسيس سلسله اموى در شام, پايتخت اسلام به كشورى انتقال يافت كه قرن ها ماهيت مسيحى داشت. اين حقيقت, پيشرفت زندگى و دين در جامعه و دربار را تحت تأثير قرار داد. با وجود نگرش منفى بسيارى از مؤمنان در مورد امويان, مدينه مركزيت سياسى خود را به طور كامل از دست نداد. برخى افراد با خلفاى شام كه آنان را شيّادانى لامذهب مى دانستند, رويارو نمى شدند و علايق و مطالعات آن ها داراى رويكردى واپس گرا مى دانستند. گروه ديگر, امويان را به عنوان خلفاى برحق اسلام پذيرفتند. اين گروه صرفا خواهان اين بودند كه خلفا احترامى صورى براى دين پيامبر(ص) قائل باشند و مايل بودند در خدمت اين خلفا باشند. در اين ميان, ديدگاه حدوسطى نيز وجود داشت و آن اين كه حمايت از خليفه هرچند كه نالايق باشد, وظيفه هر مسلمانى است; چرا كه وحدت اسلام بايد به هر بهايى حفظ شود.١ از اين رو علما و شعرا ميان حجاز و شام پس و پيش مى رفتند تا شكاف ميان موضع انعطاف پذير مؤمنان مدينه و ديدگاه و مرام بى قيد و بندتر منتسب به دربار شام را تا حدى پر كنند.
بررسى منصفانه تاريخ امويان بى اندازه دشوار است; چرا كه بيش تر متون عربى موجود متعلق به روزگارى است كه حتى نام امويان هم لعن مى شد. عباسيان نه تنها در صدد براندازى همه اعضاى سلسله اموى بودند, بلكه حتى مصمّم بودند ياد آنان را نيز از حافظه ها محو كنند. هرگاه كه در اين كار توفيق نمى يافتند, به ارائه تصويرى بسيار ناخوشايند از آنان مى پرداختند. كتيبه هاى امويان مخدوش مى شد و كسانى كه به خود جرأت مى دادند كلامى در ستايش آنان بگويند, مورد آزار و اذيت قرار مى گرفتند. اين تمهيدها كارآمد افتاد, چرا كه اكنون نوشتن هر اثرى كه به حد كافى به واقعيت تاريخ دوران اموى نزديك باشد, غيرممكن است. به جز در مورد عُمر دوم [عمر بن عبدالعزيز] (٩٩ـ١٠١هـ/ ٧١٧ـ٧٢٠م), نويسندگان عرب چيز قابل ستايش چندانى در زندگى شخصى اين خلفا نديده اند. اگرچه از توفيقات نظامى و سياسى امويان تقدير مى شود, چرا كه نتايجى به جا گذاشت كه مايه فخر اسلام است, اما در كل, آن ها را افرادى بى دين, شهوتران و نافرهيخته معرفى مى كنند. شعرا در دربار آنان شكوفا شدند, اما علم و هنر رو به اضمحلال نهاد. در كل, اسلام اين تصوير را از روزگار تيره و تار قبل از عصر باشكوه عباسيان پذيرفته است.

شيعيان, امويان را سنّى مى دانستند. آنان على(ع) را اولين عالِم اسلام و خلافت كوتاه وى را آغاز حقيقى ظهور علوم اسلامى مى دانستند. از همين رو, يك نويسنده مسلمان معاصر كه از على(ع) به عنوان (مريد محبوب) و (عالِم) سخن رانده, جلوس امويان را (مصيبتى براى پيشرفت دانش و آزاديخواهى) برشمرده است.٢

از نظر اهل سنت و نيز بسيارى از غربى ها, آغاز پيدايش علوم اسلامى و هنرهاى مدنى با خلافت عباسيان قرين است. اما اخيراً تمايلاتى در زمينه كاهش نگرش منفى بيش تر نويسندگان عرب نسبت به امويان و بذل توجه بيش تر به شواهد جسته و گريخته اى كه از امويان چهره اى مطلوب تر ارائه مى دهد, بروز كرده است.

احمد بن حنبل, مؤسس يكى از چهار مكتب بزرگ فقه اسلامى, بى طرفانه رواياتى را به نفع ادعاهاى امويان, آل على(ع) و نيز عباسيان نقل كرده است. از سنت سوريه چيز چندانى به دست ما نرسيده است. ولهاوسن (wellhausen) معتقد بود كه بخش اعظم آشنايى ما با سنت سوريه از وقايع نامه هاى مسيحى به ويژه Continuatio اثر ايسيدوروس سويلى (Isidor of Seville) حاصل شده است. در اين آثار, امويان با چهره اى بسيار متفاوت و خوشايندتر از چهره اى كه عموماً از آن ها ارائه شده معرفى شده اند.٣ علاوه بر اين, ماهيت قصه گونه اكثر آثار عربى و تمايل به نقل قول از نويسندگان قديم تر موجب حفظ شواهد جسته و گريخته اى شده كه عموماً با ديدگاه عموم در تناقض هستند.

دوران امويان از حيث ادبى, به جز در زمينه عشق گسترده به شعر, به سختى با دوران پس از خود قابل مقايسه است. با وجود اين, اين دوران آن قدر هم كه از اندك آثار باقى مانده و از گفته هاى مورخين به نظر مى رسد, بى حاصل نبوده است. قِلَّت آثار ادبى به جا مانده از روزهاى اوليه اسلام تا حدودى ناشى از استفاده گسترده از پاپيروس است كه پس از فتح مصر رواج يافت. شرايط آب و هوايى سوريه, عراق و ايران براى نگهدارى اين مواد كم استقامت مساعد نبود و قديم ترين پاپيروس هاى عربى به دست آمده از مصر نيز عمدتاً سند, نامه هاى شخصى و گزارش هستند.٤ بكر (Becker) مى گويد قديمى ترين كتاب خطى موجود يك كتاب پاپيروسى ٢٧برگى به تاريخ ٢٢٩هـ/ ٨٤٤م. است. جالب اين كه اين نسخه به شكل كتاب (Codex) است و نه طومار.٥ البته اين امكان وجود دارد كه زمانى مواد قديمى ترى نيز كشف شوند, چرا كه پاپيروس هاى ادبى تا به حال به اندازه پاپيروس هايى كه محتواى غير ادبى دارند, مورد توجه قرار نگرفته اند. به هر حال, تشكيل سياهه اى كامل از نويسندگان انتهاى قرن دوم هجرى به بعد, مشكل است; مگر اين كه آغاز مناسب ترى را براى سياهه برگزينيم.

اشاراتى را كه به نويسندگان اوليه صورت گرفته, بايستى با احتياط به كار برد; چرا كه اغلب, تمييز ميان نقل روايات شفاهى و نقل مطالب برگرفته شده از كتب كار مشكلى است. با اين همه, بسيار محتمل است كه برخى از اين اشارات و نقل قول ها از منابع مكتوب اقتباس شده باشند. به اعتقاد من شواهد كافى دالّ بر وجود ادبيات منثور و علاقه به كتاب و گردآورى كتاب در عصر امويه وجود دارد.

پيش از هر چيز بايد مشخص كرد كه در اين جا منظور از كتاب چيست؟ ويرايش اولى كه زيد از قرآن تهيه كرد شامل اوراقى (در اصل صحف جمع صحيفه) بود كه به شيوه اى به هم متصل شده بودند و نگهدارى از آن به حفصه, دختر عمر اول سپرده شده بود. در مورد ترتيب دقيق سوره ها يقينى وجود نداشت, چرا كه در زمان تهيه قرآنِ عثمان نيز اختلافاتى در مورد ترتيب سوره ها وجود داشت, اما پس از آن نظم سوره ها تثبيت شد. كلمه صحيفه و نيز كلمه رايج تر كتاب (جمع آن كتب) در ابتدا براى اشاره به قطعات كاغذ, پوست يا ديگر موادى كه روى آن ها نوشته مى شد به كار مى رفتند. اين واژه ها معمولاً به اوراق صحافى شده, اسناد يا نامه ها اشاره دارند, اما ممكن است براى اشاره به كتاب به مفهوم رايج دنيا نيز به كار رفته باشند. قرآن يك كتاب تلقى مى شد; يعنى سندى متشكل از وحى هاى جداگانه كه به واسطه پديد آورنده واحد و هدف غايى مشترك, منسجم و متحد شده اند. خود پيامبر(ص) از وجود كتب آگاه بود. آخرين آيه سوره ٨٧ (سوره اعلى) به كتاب هاى ابراهيم(ع) و موسى(ع) اشاره دارد [صُحف ابراهيم و موسى] و هر گروه مذهبى موسوم به اهل الكتاب داراى كتاب هاى مقدس خود بود.

بر همين اساس بسيار بعيد است كه دقيقاً بتوانيم بگوييم كلمات صحف و كتب به عنوان كتاب به معنى رايج امروزى به كار رفته اند يا اين كه صرفاً اوراق و نوشته هاى صحافى نشده مورد نظر بوده است. به عنوان مثال اعتبار تاريخى روايتى را در نظر بگيريد كه مى گويد انس بن مالك (متوفى ٩٢هـ) كتبى به شاگردانش مى داد كه حاوى گفته هاى پيامبر(ص) بودند. آيا او حقيقتاً داراى كتب منتشر شده بوده يا اينك منظور از كتب در اين جا صرفاً اوراق صحافى نشده و جدا از هم است؟ احتمالاً مورد دوم صحيح است. به نظر مى رسد مجموعه هاى بزرگ احاديث كه در دوران عباسى تهيه شدند, مسبوق به مجموعه هاى غير رسمى شخصى بوده اند كه به منظور استفاده دانشمندان و شاگردان آن ها گردآورى مى شدند. اين مجموعه هاى اوليه به صورت يادداشت هاى يك استاد يا دفاتر يادداشت شاگردان وى بوده اند و نه به صورت كتاب به مفهوم رايج امروزى. اما خود اين مجموعه ها نيز حاكى از درك ارزش اسناد مكتوب و تمايل به ثبت و ضبط روايات شفاهى هستند. بنابر خبرى كه تنها در يك نسخه از موطأ اثر مالك بن انس ثبت شده, عمر بن عبدالعزيز, خليفه اموى, بيم آن داشت كه احاديث ارزشمند روزى از دست بروند, از اين رو به شخصى كه پيامبر را درك كرده بود, امر كرد تا به گردآورى احاديث بپردازد. گويلومه (Guillaume) و ديگران با اين استدلال كه هيچ يك از محدثين بعدى به چنين اثرى اشاره نكرده اند و اين خبر تنها در يك نسخه از موطأ ديده شده, اعتبار اين خبر را مورد ترديد قرار داده اند.٦

گزارش هاى زيادى درباره دانشمندانى از اوايل عصر اسلامى وجود دارد كه مجموعه احاديث خود را اغلب صرفاً به منظور استفاده شخصى خود مكتوب مى كرده اند. برخى با از بر كردن احاديث, آن ها را به همراه خود به گور بردند و برخى وصيت كردند پس از مرگشان آن ها را از بين ببرند. اسپرنگر (Sprenger) سال ها قبل تعدادى از اين قبيل حكايات را گردآورى كرد. برخى از آن ها احتمالاً مجعول هستند, اما در كل اين حكايات معرّف يك سنت رايج هستند. حسن بصرى (متوفى ١١٠هـ/ ٧٢٨م.) مقدار زيادى يادداشت داشت كه دستور داد پس از مرگش آن ها را بسوزانند. او را متهم مى كنند به اين كه اطلاعاتى را كه در واقع از كتاب ها اقتباس كرده به عنوان احاديث شفاهى جا زده است.٧ موسى بن عُقبه مى گويد كه كُريب (متوفى ٩٨هـ), يكى از مراجعين ابن عباس, صاحب يك بار شتر كتاب (احتمالاً باز هم به معنى يادداشت) از ابن عباس (متوفى ٦٨هـ) بوده است. هر زمان كه نوه وى, على بن عبدالله (متوفى ١١٣هـ) نيازمند مراجعه به يكى از آن ها بود, به كُريب مى نوشت كه از فلان و فلان صحيفه برايش يك نسخه بفرستد.٨ كريب اين كتاب ها را به ابن عقبه واگذار كرد كه او و عُكرمة از آن ها استفاده كردند. اشارات متعددى وجود دارد به شاگردانى كه گفته هاى اساتيد خود را روى اوراق, طومارها, الواح يا حتى كفش هايشان يادداشت مى كردند. نقل است كه سعيد بن جُبير (متوفى ٩٥هـ) گفته است:

در سخنرانى هاى ابن عباس, عادت داشتم كه روى صحيفه ام بنويسم, وقتى كه آن پر مى شد, روى چرم فوقانى كفش هايم مى نوشتم و پس از آن روى دستم مى نوشتم.

گفته مى شود كه وى عادت داشته روى كفش هايش (از لحاظ ادبى پاهايش) بنويسد و صبح روز بعد آن ها را روى اوراق يادداشتش بازنويسى كند.٩ با توجه به گفته هاى دو تن ديگر چنين به نظر مى رسد كه اين گونه كتاب ها يا يادداشت ها, داراى ارزش فروش بوده اند: (زمانى كه در كوفه بودم پدرم به من نوشت: كتاب بخر و دانش را مكتوب كن چرا كه ثروت فناپذير است و دانش ماندگار.) و ديگرى مى گويد: (پدرم بارها به من مى گفت:([مطالب] را حفظ كن, اما بيش از همه به نوشته ها توجه كن. زمانى كه به خانه مى آيى [احتمالاً از سخنرانى ها] بنويس تا اگر حافظه ات ياريت نكرد يا نياز پيدا كردى, كتاب هايت را داشته باشى.)١٠

گفته هاى ابن خلكان درباره ابوعمرو بن علاء (متوفى ١٥٤هـ/ ٧٧٠م) حاكى از ماهيت كتاب هايى است كه توسط دانشمندان اوليه گردآورى مى شدند.

كتب وى شامل گفته هايى است كه از لبان پاكدامن ترين اعراب باديه نوشته است و يكى از اتاق هايش [يا خانه اش/ بيتاً] را تا نزديكى سقف پر مى كند, اما زمانى كه به قرائت [قرآن] روى آورد ـ يعنى زمانى كه زهد و پارسايى را آغاز كرد ـ همه را دور ريخت و زمانى كه بار ديگر عزم آن كرد كه به مطالعه علوم قديمى خويش بپردازد, هيچ چيز نداشت جز آنچه كه از حفظ كرده بود.١١

ابوعمرو قارى قرآن و لغوى بود; اما احتمال دارد كه كتب يا صحف محدثين نيز مجموعه هاى مشابهى از يادداشت بوده باشند كه آن ها اقدام به نوشتن مى كردند.

در حدود ٤٠٠هـ. يكى از دانشمندان بغداد به نام ابوحيّان توحيدى كتاب هايش را از بين برد و مورد ملامت قاضى ابوسهل على بن محمد قرار گرفت و نامه اى از باب عذرخواهى نوشت كه ياقوت آن را به صورت كامل حفظ كرده است. ابوحيان با استناد به افرادى كه در گذشته به عملى شبيه او دست زده اند از كار خود دفاع مى كند. وى مى گويد ابوعمر و داود طاعى كتاب هايشان را سوزاندند; تاج الامه كتاب هايش را به دريا ريخت; يوسف بن اسباط كتاب هايش را در غارى در كوهستان (كه مدخلش را مسدود كرد) پنهان نمود; سليمان دارانى آن ها را در يك تنور نهاد و آن را مسدود كرد; سفيان تعداد كثيرى از اوراق خود را پاره پاره كرد و به باد سپرد; و بالاخره ابوسعيد سيرافى, استاد خود ابوحيان, كتاب هايش را براى پسرش به ارث نهاد اما با اين شرط كه (اگر گمراهت كردند آن ها را بسوزان).١٢

هرچند به نظر مى رسد كه چنين كتاب ها و يادداشت هايى صرفاً به منظور استفاده شخصى صاحبانش تهيه مى شدند, اما برخى از آن ها به شكل كتاب هاى رسمى تر تجلى مى يافتند و به واسطه املاء آن ها به محصلين كه از اين طريق نسخه را تكثير مى كردند و يا به واسطه مجاز دانستن مطالعه و استنساخ آن ها, اين كتب به نوعى انتشار مى يافتند. اين شيوه هاى انتشار نسخ خطى در اسلام تداوم يافت و بعدها با مرسوم شدن تملك نسخه هايى كه توسط كاتبان حرفه اى استنساخ شده بودند, افزايش يافت. بسيارى از افراد كه استطاعت نداشتند, از خدمات يك ناسخ بهره مند شوند, كتاب ها را امانت مى گرفتند يا با استفاده از نسخ كتابخانه ها نسخه هايى براى استفاده خود استنساخ مى كردند.

هرگز درنيافته ايم كه انتشار آثار رسمى در حوزه حديث در دوران پيش از عباسيان در چه حد و اندازه اى صورت گرفته است. تنها يك اثر از آن ها به جاى مانده كه مجموعه كوچكى است معروف به كتاب الزهد اثر اسد بن موسى (متوفى ١٣٣هـ/ ٧٤٩م).١٣ عجيب آن است كه هرچند هيچ اثرى در حوزه حديث از محمد بن سيرين (متوفى ١١٠هـ/ ٧٢٨م), يكى از افراد معتبر اين حوزه باقى نمانده, اما كتاب وى درباره تعبير خواب موسوم به كتاب القوامع (؟) هنوز باقى است.١٤

احاديث شيعى در اين دوره در گردش بوده و احتمالاً گردآورى آن ها در همين دوره آغاز شده است, هرچند كه متون شرعى تشيع پس از متون تسنن پديد آمدند. بارها از على(ع) به عنوان (خداشناس اين امت) [رّبانيّ هذا الامة] سخن رفته است١٥ و گفته مى شود كه وى يكى از معدود قريشيانى بوده كه در آغازين روزهاى عصر اسلامى مى توانسته بنويسد. از پيامبر(ص) نقل شده كه (اگر تمامى علم عرب از بين برود, مى توان بار ديگر آن را در على به عنوان يك كتابخانه زنده بازيافت.)١٦ احاديثى موجود است دال بر اين كه على(ع) صاحب نسخه بخصوصى از قرآن بوده كه حواشى خود را روى آن مى نوشته است و اين حواشى و يادداشت ها شامل بيانات پيامبر(ص) بوده كه على(ع) طى گفتگو از وى مى شنيده است. در روايات شيعه اين يادداشت ها تا حد يك كتاب رمزآلود به نام جَفر ارتقا يافته است. اما بخارى و ديگران مى گويند كه على(ع) منكر داشتن كتاب خاصى شده و ترجيحاً داراى نوشته هايى بوده كه صرفاً شامل مقررات ساده اجتماعى بوده اند: (در آن ها راهنمايى هايى است درباره مجروحان, درباره اين كه با شترهاى پير چه بايد كرد و درباره محدوده مقدس اطراف مدينه.)١٧

غيرمحتمل نيست كه على(ع) مسند مكتوبى از برخى راهنمايى هايى كه شخصاً توسط پيامبر به وى عرضه شده, داشته باشد. هرچند در روايات, آن را سندى خوانده اند كه (طول آن براساس اندازه گيرى توسط دست پيامبر هفتاد ذراع است) و شامل همه چيزهاى (حلال و حرام) و (همه ضروريات بشر) و (دانش انبيا و اخبار انبيا و علماى بنى اسرائيل) مى شود. اين توصيف حاكى از گرايش هاى متون مربوط به روايات است.١٨ همين نويسنده شيعه كه جَفر را با چنين عبارات پر حرارتى توصيف كرده, خبر مى دهد كه على(ع) قبل از شهادت, اين كتب مقدس و نيز سلاحش را به پسرش حسن(ع) داد و توصيه هايى نيز در مورد سرنوشت بعدى اين اقلام به وى كرد.١٩

شعرا و قصه گويان مردمى دوستدار آل على(ع), تراژدى كربلا و ديگر وقايع تاريخ اين خاندان مكرم را آنچنان پرداخت كرده اند كه خلفاى شام چاره اى نداشتند جز اين كه از دو طريق با چنين افرادى روبه رو شوند: يا با جلب توجه آنان به خود, آنان را بى اثر سازند و يا در صورت ناكارآمدى اين شيوه, با توسل به زندان و مرگ آنان را خاموش سازند. ظاهراً سنت تشيع به اندازه اى گسترده شد كه سانسور رسمى را ايجاب كرد. طبرى مى گويد كه معاويه دستور داد تا همه رواياتى را كه در حمايت از آل على(ع) بود, ضبط كرده و آن ها را با رواياتى در تمجيد خاندان عثمان جايگزين نمايند.٢٠ اين مسأله حاكى از آن است كه خلفا به ارزش تبليغاتى احاديث واقف بوده اند. اين مسأله همچنين مى تواند در زمره شواهدى قرار بگيرد كه حاكى از آنند كه زمانى پيكره اى از احاديث خاص اموى وجود داشته است. بقاياى روايات شامى را به ويژه مى توان در آن دسته از رواياتى كه بر تقدس بيت المقدس به عنوان زيارتگاهى حداقل هم شأن مكه و مدينه صحّه مى نهند, جستجو كرد.٢١ نقل است كه زُهرى, كه از او بيش تر خواهيم گفت, اقرار كرده است كه (اين شاهزادگان [امويان] ما را مجبور به نوشتن حديث مى كردند.)٢٢ و دلايل بسيارى در تأييد اين گمان وجود دارد كه او در زمره آنانى بوده كه در مقابل خدمت به اين (خلفاى خدا نشناس) هيچ محذوريت اخلاقى يى احساس نمى كرده است.٢٣

يكى از جالب ترين شخصيت هايى كه در دوران امويان شكوفا شد, محدث و وكيل عالِم, الاعمش ابومحمد سليمان بن مهران بود كه در ٦٠ ـ٦١هـ/ ٦٨٠م متولد شد و در ١٤٨هـ/ ٧٦٥م وفات يافت. خليفه وقت, هشام بن عبدالله, نامه اى به وى نوشت و از وى خواست تا كتابى در باب مناقب عثمان و مساوى (گناهان) على(ع) بنويسد.٢٤ اعمش پس از مطالعه نامه, آن را در دهان گوسفندى نهاد كه آن را بلعيد و به پيك نامه گفت: (به او بگو من جوابش را چنين مى دهم). پيك ترسيد; چرا كه به وى گفته شده بود اگر بدون پاسخ مكتوب باز گردد, جانش را از دست خواهد داد; از اين رو دست به دامان دوستان اعمش شد كه در نهايت او را مُجاب كردند تا پاسخى كتبى بفرستد كه حاوى عبارات زير بود:

بسم الله الرحمن الرحيم, اما بعد يا اميرالمؤمنين, اگر همه مناقب اهل زمين از آن عثمان ـ رضى الله عنه ـ باشد, تو را چه سود و اگر همه گناهان اهل زمين از آن على ـ رضى الله عنه ـ باشد, تو را چه زيان. به فكر خصايص نفس حقير خويش باش. والسلام.

شرح حالى كه ابن خلكان از اين مرد ارائه نموده نمايانگر شخصيتى با فضيلت و روح انگيز است كه روح مستقل عرب باديه نشين هنوز در وى زنده بود و صاحب ذكاوتى مليح, زبانى تند و روحى با انصاف بود كه از مقام و منصب واهمه اى نداشت. از قرار معلوم خليفه اين تجلى فضايل باستانى را ستوده است; چرا كه اشاره اى به تنبيه گستاخى اعمش از سوى خليفه نشده است. نقل دو حكايت ديگر در ارتباط با اين شخصيتِ جالب را بر من ببخشيد. روزى شاگردان اهل حديث براى يادگيرى نزد وى رفتند. وى پس از سلام به آنان فرياد زد (اگر در خانه كس ديگرى [منظور همسرش] نبود كه از او بيش از شما منزجر باشم, نبايستى بر شما ظاهر مى شدم) [لولا ان فى منزلى من هو ابغض اليّ منكم ماخرجت اليكم]. بار ديگر, مردى حين قدم زدن وى را تعقيب كرد و ديد كه وى وارد گورستان شد و درون قبر تازه حفرشده اى دراز كشيد. زمانى كه بيرون آمد خاك سر و رويش را تكانيد و گفت (آه, چه منزلگاه تنگى.)٢٥

از قرار معلوم در ميان پارسايان احساس كاملاً خالصانه اى وجود داشته دال بر اين كه تمايل به نوشتن كتاب از نوعى غرور معصيت آميز ريشه مى گيرد و آنان سعى داشتند از پديد آمدن و خلق هر چيزى كه احتمال داشت به جايگاه يگانه قرآن لطمه بزند اجتناب كنند. اين احساس در خصوص نوشتن احاديث نسبت به ديگر انواع متون بيش تر به كار مى رفت; به ويژه به خاطر اين حقيقت كه احاديث, شامل كلام پيامبر هستند و احتمال داشت به سادگى همسنگ با كلام قرآن مورد توجه قرار گيرند. اين طرز فكر مدت ها در تاريخ متون اسلامى تداوم يافت.

در اواسط قرن پنجم هجرى يكى از علماى شافعى بغداد به نام ماوردى (متوفى ٤٥٠هـ/ ١٠٥٨م) از انتشار كتاب هايش سر باز زد, هرچند كه همگى آن ها را در محل امنى حفظ مى كرد. زمانى كه مرگش فرا رسيد به فردى كه معتمد وى بود گفت:

كُتبى كه در فلان مكان قرار دارد, همگى را من نوشته ام, اما از انتشار آن ها سر باز زدم چرا كه ترديد داشتم كه شايد ـ هرچند نيت من در نوشتن آن ها خدمت به خدا بوده ـ چيزى خلوص نيت مرا آلوده باشد. از اين رو زمانى كه مرا در حال مرگ و احتضار يافتى, دستم را در دستت بگذار اگر آن را فشردم بدان كه هيچ يك از اين آثار مورد قبول من نبوده است, پس بايد همگى آن ها را شبانه بردارى و به دجله بيافگنى. اما اگر دستم را گشودم و ديگر نبستم, نشانه آن است كه مورد پذيرش قرار گرفته اند و اميدم به قبول خلوص نياتم جامه عمل پوشيده است.

هنگامى كه زمان مرگ ماوردى نزديك شد, آن فرد گفت: (من دستش را گرفتم و او دستش را گشود بدون آن كه آن را روى دستم ببندد. از اين رو دريافتم كه زحماتش مقبول افتاده و آثارش را از اختفا خارج كرده و منتشر ساختم.)٢٦

احاديث اسلامى نه تنها به خودى خود ارزشمند هستند بلكه از اين حيث كه ريشه بسيارى از متون و مطالعات تاريخى, حقوقى و تذكره اى مهم هستند نيز حائز اهميت مى باشند. هرچند مجموعه هاى مكتوب احاديث در دوران اموى بدون اين كه سر و صورت مشخصى داشته باشند موقتاً باقى ماندند, با اين حال در اين دوره شاهد آغاز واقعى نگارش كتاب در باب اين موضوعات به هم مرتبط هستيم. كتاب راهنماى مشهور وكلا, موسوم به موطأ اثر مالك بن انس, فقيه اهل مدينه (متوفى ١٧٩هـ/ ٦٠ ـ٧٥٩م) مسبوق به آثار مشابه ديگرى بود كه هيچ يك از آن ها باقى نمانده است; آثار مؤلفانى چون محمد بن عبدالرحمن عامرى (متوفى ١٢٠هـ/ ٧٣٧م), سعيد بن ابى عروبة (متوفى ١٥٦هـ/ ٧٧٣م) و عبدالمالك بن جريج (متوفى ١٥٠هـ/ ٧٦٧م). اولين آن ها, عامرى, مانند مالك بن انس, شاگرد زهرى بود و اثرش كه آن نيز موطأ نام داشت از سوى برخى منتقدان عرب برتر از اثر مالك بن انس كه اكنون در دست است تلقى شده است.٢٧ گرچه اين نوع كتب به صورت ضمنى احاديثى را در بر مى گرفتند, اما هدف اصلى آن ها پرداختن به احاديث نبود, بلكه ترجيحاً براى تثبيت يك نظام قانونى و حقوقى مبتنى بر رويه سنتى مدينه تأليف مى شدند. اگرچه كتاب مالك در آغازين روزهاى روزگار عباسى نوشته شده, اما خود ثمره مطالعات و فعاليت هاى حقوقى قديمى تر محسوب مى شود و شواهدى در تأييد وجود اين گونه فعاليت ها در دوران اموى فراهم مى كند. ما در آثار مالك و اسلاف وى, شاهد ظهور قانون شرع اسلام هستيم كه قدمى فراتر از گردآورى و بازگويى صرف احاديث محسوب مى شود.٢٨

اثر حقوقى ديگرى كه ظاهراً متعلق به اين دوران است به زيد بن على (متوفى ١٢٢هـ/ ٧٤٠م), فردى كه قيامى ناموفق را عليه خلفاى شام رهبرى كرد, منسوب است. اگرچه شواهدى در دست است دال بر اين كه زيد صاحب معلومات و علومى بوده است, اما فوق العاده شك برانگيز است كه اين اثر و ديگر آثارى كه به وى منسوب هستند, واقعاً ـ حداقل به شكل كنونى ـ به دست خود وى نوشته شده باشند. بسيار محتمل است كه اين آثار توسط فرقه زيديه كه نام وى را يدك مى كشد و او را يكى از شهيدان خاندان پيامبر(ص) مى دانند, به اسم وى خلق شده باشند.٢٩

روايات اسلامى در بر گيرنده حكايات نامنسجمى هستند كه مدعى ثبت گفتار و كردار پيامبر(ص) و وقايع صدر اسلام مى باشند. تاريخ اسلامى با اولين تلاش ها براى بخشيدن يك شكل روايى منسجم تر به اين منابع ظهور كرد. اين منابع به تدريج شكل سرگذشتنامه هاى پيامبر(ص) و شرح فعاليت هاى نظامى وى را به خود گرفتند. از اين رو شاهد دو نوع از متون هستيم: دسته اى كه به زندگى و كار پيامبر(ص) مى پردازند به نام سيره و دسته اى كه به شرح فتوحات وى مى پردازند به نام مغازى. قديمى ترين سيره به جا مانده, سيره ابن اسحاق (متوفى ١٥٠هـ/ ٧٦٨م) است كه به صورت تجديد نظر شده توسط ابن هشام (متوفى ٨٨٣م) به دست ما رسيده و قديمى ترين نمونه متون مغازى, (مغازى) اثر واقدى (متوفى ٨٨٢م) است. هر دو اثر را در اوايل عصر عباسيان نوشته اند و در پس آن ها آثار قديمى تر و شايد ناپخته ترى از انواع مشابه نهفته است.

عروة ابن زبير (متوفى حدود ٩٤هـ/ ١٣ـ٧١٢م) اولين كسى است كه احاديث را به اين صورت به كار گرفت. او از موقعيت بسيار خوبى براى گردآورى روايات برخوردار بود, چرا كه هر دو والدين وى جزء اولين گروندگان به اسلام بودند. پدر بزرگ پدرى وى برادر خديجه(س), اولين همسر پيامبر و خاله وى, عايشه, همسر پيامبر بود. عروه از اين موقعيت خود بهره برد و احاديث متعددى را به استناد آن ها نقل كرد; هرچند احتمال دارد كه شمول نام وى در سلسله اسناد بسيارى از احاديث كه به ظاهر از عايشه نقل شده اند, جعلى باشد. او در ماجراجويى هاى نظامى و سياسى برادرش عبدالله نقش ناچيزى داشت. وى در مدينه عزلتى پژوهشگرانه اختيار كرده بود كه تنها وقفه آن بازديد از مصر و دربار امويان در دمشق بود. او يكى از هفت فقيه برجسته مدينه محسوب مى شد كه بارها از وى به عنوان معتمدترين منبع ياد شده است. حاجى خليفه او را نويسنده يك سيرةالنبى دانسته است.٣٠ از اين اثر اطلاع ديگرى در دست نيست و به احتمال زياد نقل قول هايى كه از وى در آثار ابن اسحاق, واقدى, ابن سعد, بلاذرى, طبرى, بخارى و ديگران وجود دارد, برگرفته از روايات شفاهى يا رساله هاى كوتاهى هستند كه شكل شاخص نوشته هاى وى مى باشند. متأسفانه عروه طى برهه اى از زندگى خود تحت تأثير تعصبى قرار گرفت كه در آن زمان عليه كتاب هاى غير از قرآن وجود داشت و از همين رو نوشته هايش را از بين برد. پسرش هشام بيان كرده كه وى در سال ٦٣هـ كتب فقه خود را سوزاند و پس از مدتى تأسف از دست رفتن آن ها را خورد,٣١ چرا كه گفت كتاب هايش مى توانستند براى فرزندانش مفيد باشند. يقينى وجود ندارد كه وى مجدداً آن ها را بازنويسى كرده باشد, اما وى زحماتى را براى تعليم احاديث به فرزندان و شاگردانش متحمل شد.٣٢

شواهدى وجود دارد دال بر اين كه ما به همراه عروه شاهد آغاز حقيقى ادبيات منثور عربى هستيم. طبرى قطعات متعددى از آثار عروه را در تاريخ بزرگ خود حفظ كرده است. اين آثار در قالب رساله هاى كوچكى كه در پاسخ به سئوالات طرح شده از سوى خليفه عبدالملك٣٣ و در يك مورد از سوى وليد٣٤ و براى توضيح نكات مختلف درباره تاريخ اسلام نوشته شده اند. همه اين آثار با استناد به هشام, پسر عروه حفظ شده اند. يكى از اين آثار با اين اظهارات مقدمه بندى شده است: (تو درباره ابوسفيان و يورش هاى وى نوشتى و از من پرسيدى كه او در آن زمان چگونه رفتار كرد.)٣٥ هورويتز (Horovitz) نشان داده كه قطعاتى كه مخاطب آن ها عبدالملك است, به يكديگر قابل اتصالند و پاره هاى يك رساله واحد را تشكيل مى دهند.٣٦ پاسخ ديگرى كه توسط شاگرد وى, زهرى حفظ شده خطاب به ابن ابى هنيده, يكى از درباريان وليد نوشته شده است.٣٧ آشكار است كه اين شرح هاى مختصر و كوتاه كه بدون شك نمونه هاى ديگرى نيز از آن ها وجود داشته, مقدم بر نوشتن كتب مفصل و رسمى تر بوده اند. همان طور كه قبلاً مشاهده شد, كلمه كتب را بايستى با احتياط تعبير كرد. ممكن است كه تنها آثار عروه از اين نوع بوده باشند, يعنى رساله هايى كوتاه در يك يا دو صفحه كه براى متصل نمودن آن ها به يكديگر تلاش ناچيزى صورت گرفته و يا هيچ تلاشى صورت نگرفته است. همان طور كه كائتانى (Caetani) خاطر نشان كرده, هرچند كه اين آثار صرفاً پاره متن هايى هستند كه سبكى غير طبيعى و مهجور دارند, اما در توسعه و پيشبرد نگارش تاريخى از اهميت زيادى برخوردارند.٣٨ يكى از وجوه مشخصه سبك عروه وجود قطعات شعر در متن است كه گفته مى شود عروه از اين نوع قطعه شعرها بسيار مى دانسته است.٣٩ ابن اسحاق نيز, در دوره هاى بعد, شيفته نقل اشعار در آثارش بود.

اظهارات و. واكا (V. Vacca) در مقاله اش درباره عروه, در دائرةالمعارف اسلام مبنى بر اين كه (وى كتابخانه مهمى گردآورى كرده بود كه موضوعات تاريخى و فقهى بسيارى را دربر مى گرفت) تا حدودى غلط انداز است; مگر اين كه به خاطر داشته باشيم كه اين مجموعه احتمالاً شامل يادداشت هايى بوده كه توسط خود عروه و شايد ديگران نوشته شده اند. همين مطلب را مى توان در مورد اشاره ساشو (Sachau) به كتاب هايى كه عروه صاحب آن ها بوده, بيان كرد.٤٠ بسيار محتمل است كه عروه گه گاه از اسنادى بهره برده باشد. به عنوان نمونه, وى از نامه اى كه محمد(ص) به مردم هَجر نوشته نقل قول كرده است.٤١ اظهارنظر اسپرنگر در مورد كتابخانه واقدى مورخ (متوفى ٢٠٧هـ/ ٨٢٣م), در مورد كتابخانه عروه و ديگر مورخان اوليه نيز صدق مى كند:

حامى واقدى حدود ٢٠٠٠ دينار بابت كتاب به وى پرداخت كرد. علاوه بر اين, واقدى دو غلام براى امر استنساخ در خدمت داشت و از اين طريق ٦٠٠ كتاب گردآورى كرد كه هريك از آن ها به قدرى سنگين وزن بود كه حمل آن نيازمند دو مرد بود. از كتاب مغازى وى مشهود است كه وى هزاران حديث و اغلب از هر حديث روايات مختلف آن را گردآورى كرده است. وى آن ها را بررسى و گزينش كرد و مرتب نمود تا روايتى منسجم تهيه كند. دليلى براى اين شك وجود ندارد كه او چند كتاب واقعى داشته است, اما اكثر مواد وى شامل يادداشت هاى برگرفته شده از سخنرانى ها مى شد كه توسط شاگردان متعدد نوشته شده بودند.٤٢

همچنين گفته مى شود كه زهرى, شاگرد عروه (متوفى ١٢٤هـ/ ٧٤٢م) صاحب كتب بسيار بوده كه خانه اش را پر مى كرده است. مطالعه آن ها آن چنان تمامى وقت وى را پر مى كرد كه همسرش روزى زبان به شكايت گشود كه (والله اين كتب بيش از سه زن ديگر [اگر مى داشتى] مرا آزار مى دهند).٤٣ زمانى او نيز به جوّ عمومى مخالفت با نوشتن پيوست, اما بعدها دريافت كه منفعت نوشتن, قابل مقايسه با اين نوع زهد و پارسايى نيست. در حقيقت دوستان وى عادت وى در مكتوب كردن هر چيزى كه مى شنيد را به ريشخند مى گرفتند. در ابتدا صرفاً براى راحتى خود مطالب را يادداشت مى كرد. از اين رو وقتى محتواى يادداشت ها را از بر مى كرد, آن ها را پاره مى نمود.٤٤ بعدها اجازه داد تا ديگران نيز از نوشته ها و موادى كه املا كرده بود, استفاده كنند. او را متهم مى كنند به اين كه اجازه داده يك جلد از احاديثى كه توسط وى نقل شده بدون اين كه آن را دقيق و كامل بخواند, منتشر شود; در حالى كه اين جلد در اختيار وى گذاشته شده بود.٤٥

تعدادى از خلفاى اموى اعتقاد زيادى به وى داشند و تصور مى شود كه وى پذيرفته است تا احاديثى را به نفع آنان جعل كند. اعتبار شواهد اين اتهام جاى شك دارد. ترجيحاً مى توان با هورويتز در اين نكته موافق بود كه وى بنا به درخواست خلفا دست از سكوت شسته و به املاى احاديث پرداخته است. اين اقدام بدان معنى نيست كه وى احاديثى به نفع خلفا جعل كرده است. حتى گزارشى وجود دارد ـ كه روايات مختلفى از آن موجود است ـ مبنى بر اين كه او يكبار به تندى به نزاع لفظى با هشام يا وليد كه سعى داشت وى را مجبور كند جمله اى را به ضرر على(ع) تغيير دهد, پرداخته است. اگر اين حكايت صحت داشته باشد, نشانه اعتبار و شهامت زهرى است.٤٦ واقعيت هرچه كه باشد, چيزى از حسن شهرت وى به عنوان يك فقيه, محدث و مورخ مستقل نمى كاهد. نقل است كه خليفه عمر بن عبدالعزيز نامه هايى به ولايات مختلف فرستاد و توصيه كرد كه در همه مشكلات حقوقى با زهرى مشورت شود; (چرا كه هيچ كس از او به سنت گذشته آشناتر نيست.)٤٧

از شاگرد وى, مَعمَر, نقل شده كه در كتابخانه هاى خلفا توده هايى از دفاتر شامل آثار و يادداشت هاى زهرى وجود داشته است: (بر اين باوريم كه تا قبل از قتل وليد, از زهرى بسيار شنيده بوديم, چرا كه پس از قتل وليد, دفاترى از خزائن وى بار چارپايان باركش شد. منظور وى (معمر) اين است كه از دانش زهرى پر شد.) (واخبرت عن عبدالرزاق قال: سمعت معمراً قال: كنا نرى انّا قد اكثرنا عن الزهرى حتى قُتِل الوليد فاذا الدفاتُر قد حملت على الدوابّ من خزائنه, يقول: من علم الزهرى.م.)٤٨ زهرى نويسنده كتاب المغازى بود٤٩ كه بارها از آن نقل قول شده است. بنا بر گفته خود وى آن چنان كه طبرى ثبت كرده,٥٠ وى همچنين فهرستى از خلفا به همراه تاريخ عصر خلافت آن ها تهيه كرد كه مارگوليوث آن را يكى از قديمى ترين تلاش ها در حوزه تاريخ مكتوب مى نامد.٥١ همچنين گفته مى شود كه زهرى تأليف كتابى را در باب طوايف شمال عربستان آغاز نمود كه هرگز آن را كامل نكرد.٥٢ همان فردى كه وى را مأمور نوشتن اين كتاب كرده بود از وى خواست تا يك سيره نيز از پيامبر(ص) بنويسد.٥٣ آثار زهرى نسبت به آثار برخى همعصران وى, شايد به دليل حمايت سلطنتى, ظاهراً بيش از حد معمول منتشر و حفظ شده اند, چرا كه يكى از دانشمندان هم عصر منصور (٧٥٤ـ ٧٧٥م.) گفته است: (زهرى مرا آگاه كرد.) وقتى از وى مى پرسند كه زهرى را كجا ملاقات كرده اى, پاسخ مى دهد: (من با زهرى ملاقات نكرده ام, بلكه كتابى از وى در اورشليم ديدم.)٥٤ تأثيرى كه زهرى بر مطالعات اسلامى گذاشت, قابل توجه است. در ميان شاگردان وى دو فقيه برجسته به نام هاى عامرى و مالك بن انس ديده مى شوند. اسپرنگر معتقد بود كه زهرى و يكى از اساتيدش به نام شُرحبيل بن سعد در ارائه الگويى كليشه اى از سيره پيامبر كه آثار بعدى هرگز از آن عدول نكردند, سهم بسزايى داشته اند.٥٥

مورّخ ديگرى كه بيش تر دوران زندگى وى در عصر اموى گذشت, ابومِخنف (متوفى ١٥٤هـ/ ٧٤٤م) است. او نويسنده بيش از سى اثر تاريخى است كه بخش قابل توجهى از آن ها توسط طبرى حفظ شده است. گرچه بيش تر نوشته هاى مستقلى كه به نام وى منسوب هستند, احتمالاً جعلى مى باشند, اما امكان دارد كتابى از وى درباره شهادت حسين بن على(ع) كه نسخ خطى متعددى از آن در كتابخانه ها موجود است, اصل باشد.٥٦ در رسائل ابومخنف مى توانيم نوع بريده بريده (episodal) نگارش تاريخى را كه توسط عروه آغاز شده بود, مشاهده كنيم. زمانى كه هشام از اعمش خواست تا در باب مناقب عثمان و مساوى على(ع) قلم بزند, احتمالاً چيزى شبيه به اين نوع رساله هاى كوچك را مد نظر داشته است. در مجموعه اى از احاديث درباره عمر بن عبدالعزيز, دو نامه وجود دارد. يكى از آن ها, نامه اى است از طرف عمر بن عبدالعزيز به سالم بن عبدالله بن عمر. طى اين نامه عمر از سالم مى خواهد تا يك سيره درباره پدر بزرگش, عمر اول بنويسد و سالم در پاسخ قول مى دهد كه خواسته وى را برآورده سازد.٥٧ از اين اشارات و نيز از آثار زهرى مشهود است كه دامنه آثار تاريخى با شمول موضوعاتى غير از موضوعاتى كه مستقيماً به زندگى پيامبر مربوط مى شدند, رو به گسترش بوده است.

مورّخان اوليه متعدد ديگرى نيز توسط نويسندگان دوره هاى بعد مورد استناد قرار گرفته اند. اسپرنگر براى ابواسحاق (متوفى ١٢٧ يا ١٢٨هـ. در سنين كهنسالى) و ابومجلز (متوفى كمى پس از ١٠٠هـ) اهميت زيادى قائل شده است; چراكه آن ها زنجيره متفاوتى از احاديث را نسبت به آن چه كه توسط ابن اسحاق و ابن هشام دنبال شده بود, ارائه نمودند. آن ها از سوى بخارى و ابن سعد مورد استناد قرار گرفته اند و تقريباً تمامى سيره ابن حبّان مأخوذ از ابواسحاق است.٥٨ ابومعشر (متوفى ١٧٠هـ/ ٧٨٦م) نويسنده المغازى, بخشى از زندگى خود را در دوران عباسى گذرانيد, اما تا سال ١٦٠هـ در مدينه زيست. از اين رو اثر وى احتمالاً معرّف مطالعات آن مكتب است. واقدى, ابن سعد و طبرى براى اطلاعات تاريخى به ابومعشر متكى بوده و از وى نقل قول كرده اند.٥٩

سيوطى مغازى موسى بن عقبه (متوفى ١٤١هـ/ ٧٥٨م) را به ديگر آثار مغازى ترجيح داده است. اين امر حكايت از آن دارد كه اين اثر تاريخى قديمى در قرن ١٥م هنوز در مصر موجود بوده است.٦٠ نوزده قطعه برگزيده از اين اثر در يك دفتر يادداشت دانشگاهى متعلق به يك محصل كه در قرن ١٤م در دمشق مى زيسته موجود است كه هم اكنون در برلين نگهدارى مى شود.٦١ موسى شاگرد زهرى بود و از عقايد وى بهره بسيار برد و همان گونه كه در بالا مشاهده شد, وى از نوشته هاى ابن عباس استفاده كرده است.٦٢

علاوه بر تاريخ مذهبى خاصى كه مبتنى بر احاديث و روايات گردآورى شده توسط شخصيت هاى تأييد شده بود, دوران اموى شاهد توجه به ديگر انواع متون تاريخى كه بخش اعظم آن را به سختى مى توان چيزى بيش از باورها و ادبيات عاميانه دانست, نيز بود.

اين خبر كه زياد بن ابيه برادر خوانده معاويه چون ديد به اصل و نسب وى طعنه مى زنند, كتابى درباره مدعيّات خاندان هاى عرب تأليف كرد و آن را به فرزندش داد تا پشتيبان وى در مقابل اعراب باشد, مشكوك است; هرچند كه نام اين كتاب در الفهرست٦٣ به عنوان اولين كتاب در زمينه مثالب ذكر شده است.٦٤ اگر اين مطلب صحت داشته باشد, حاكى از توجه عموم به مطالعات نسب شناسى است كه علاوه بر داشتن كاربرد عملى, ارضاكننده تفاخر مفرط عشيره اى و خاندانى اعراب نيز بوده است. لازم به ذكر است كه صولى, از بزرگان تاريخ ادب (متوفى ٩٤٦م) مى گويد: زياد, اولين كسى بود كه به نسخه بردارى از كتاب پرداخت. ظاهراً منظور وى نسخه بردارى به صورت حرفه اى بوده است. از فهرست هاى نسب شناسى به عنوان يك طومار نيز استفاده مى شد, چرا كه مواجب دولتى و سهم افراد در غنايم بنابر مشاركت خاندان ها در پيروزى هاى اسلام معين مى شد. بررسى انتقادى احاديث كه عمدتاً شامل مطالعه زندگى, شخصيت و تسلسل راويان احاديث مى شد, تحرك بيش ترى به مطالعات نسب شناسى بخشيد. راويان در قالب طبقات دسته بندى مى شدند. در آن زمان نيز همانند اكنون تهيه نسب نامه فرصت هاى خوبى براى افراد مجعول فراهم ساخت. يكى از منابع اطلاعاتى فقير اما مشهور در حوزه صحابه و زندگى پيامبر(ص) به نام شُرحَبيل بن سعد (متوفى ١٢٣هـ) از شهرت خود بهره بسيار برد. اسپرنگر درباره وى گفته است:

اگر كسى هديه چشمگيرى به وى عرضه مى داشت, وى به آن فرد اطمينان مى بخشيد كه پدر يا پدربزرگش يا عضوى از خانواده اش به پيامبر نزديك بوده است و واى بر نياكان كسى كه چيزى نمى پرداخت.٦٥

جاى تأسف است كه فقر شديد و احتمالاً ضعف قواى ذهنى در دوران كهولت, وى را به چنين اعمال سؤال برانگيزى سوق داد كه حسن شهرت وى را خدشه دار ساخت. آثار روزهاى جوانيش به ويژه اثرش درباره مغازى اثرى قابل اعتماد محسوب مى شدند. موسى بن عقبه به فهرست هايى اشاره كرده كه شرحبيل از اسامى مهاجرين به مدينه و افراد حاضر در غزوات بدر و اُحُد تهيه كرده است.٦٦

نياز به حفظ نسب نامه ها منجر به تأسيس اداره اى براى اسناد شد. در ابتدا, اسناد عمومى سوريه به زبان يونانى و توسط كاتبان مسيحى و اسناد عمومى ولايات شرقى به زبان فارسى نگهدارى مى شد. بنا به گفته بلاذرى اولين بار عبدالملك بن مروان بود كه در سال ٨١هـ/ ٧٠٠م فرمان داد دفاتر ثبت دولتى به زبان عربى نوشته شوند,٦٧ اما به زعم ابوالفرج (با رهبرايوس) تغيير زبان از يونانى به عربى در دوران وليد بن عبدالملك صورت گرفته است.٦٨ حجاج, والى عراق در حدود سال ٧٠٠م. دفاتر ثبت را از فارسى به عربى تغيير داد.٦٩ آرشيوهاى دولتى البته كتابخانه به مفهوم خاص نبودند, اما وجودشان حاكى از تصديق ارزش حفاظت از اسناد مكتوب امور عامه است.

ما ظهور و پيدايش متون مغازى, تاريخ جنگ هاى اوليه و سيره را از قلم دانشمندان برجسته مورد توجه قرار داديم. همزمان, گونه عاميانه تر و افسانه اى ترى نيز از متون پديد آمد كه مخاطبان آن ها نيازمند منبع يا مرجع نبودند. بخش اعظم اين متون بسيار خيال پردازانه بودند و توسط قصه گويان (قصّاص) مردمى خلق شده و زنده نگه داشته مى شوند. آنان چنين قصه هايى را به منظور آموزش معنوى و سرگرمى مردمانى كه در محله هاى عمومى, گوشه و كنار خيابان ها و مساجد به ويژه در مواقع جشن گردهم مى آمدند بازگو مى كردند. قصه هاى مربوط به تولد و دوران كودكى پيامبر(ص) بسيار رايج بود. عامه مردم از بسيارى از اين قصه ها لذت مى بردند. قصه ها و گويندگان آن ها از سوى شخصيت هاى مذهبى طرد مى شدند و اغلب از سخنرانى قصّاص در مساجد ممانعت به عمل مى آمد. با اين همه ممانعت رسمى تأثير ناچيزى بر اشاعه اين شكل از تفنّن ديندارانه به جا نهاد و يا مى توان گفت كه تأثيرى نداشت و برخى از داستان ها به شكل مكتوب درآمدند. نقل است كه خليفه عبدالملك روزى پسرش را در حال خواندن چنين كتابى ديد و دستور داد تا آن را بسوزانند و به جاى آن قرآن بخواند.٧٠ امويان علاوه بر متون اسلامى خاص از داستان هاى باستانى عرب و تاريخ ملل ديگر نيز لذت مى بردند. مسعودى شرح مليحى ارائه نموده از اين كه چگونه معاويه عادت داشت هر روز پس از نماز مغرب و صرف غذا, كم و بيش به سخنان مردم خود گوش دهد و سپس (ثلث شب را به تاريخ اعراب و نبردهاى مشهور آنان, تاريخ ملل بيگانه, پادشاهان و حكومت هاى آنان, سرگذشت سلاطين شامل جنگ ها و تدبيرها و شيوه هاى حكومتى آنان و ديگر موضوعات مرتبط با تاريخ باستان اختصاص مى داد.) پس از خوابيدن ثلث ميانى شب, خليفه را خدمتكارانى (محققاً كتابداران و قاريان سلطنتى) بود كه متصدى آوردن و ارائه دفاتر (كلمه اى فارسى براى كتب يا دفاتر يادداشت) بودند. در اين دفاتر كه قاريان آن ها را براى خليفه مى خواندند, سرگذشت پادشاهان و شرح نبردها و تدابير جنگى آنان مكتوب بود.٧١ شايد منظور از اين دفاتر همان (كتاب الملوك و اخبارالماضين) باشد كه الفهرست به آن اشاره كرده است.٧٢ گفته مى شود كه معاويه عبيد بن شريه جرهمى را از يمن دعوت كرد تا اخبار پيشينيان و پادشاهان عرب و عجم و اسباب تبليل زبان ها را برايش بازگو كند و او چنين كرد. سپس معاويه امر كرد آن ها را با انتساب آن به عبيد بنويسند. الفهرست غير از (كتاب الملوك) به كتاب ديگرى نيز از عبيد اشاره كرده به نام (كتاب الامثال.) يكى از آثار تاريخى وى تا حدود قرن ٤هـ/١٠م مورد استفاده فراوان بوده, چرا كه مسعودى و همدانى با آن آشنا بوده اند.٧٣ با اين حال كرنكو (Krenkow) معتقد است كه عبيد شخصيتى خيالى و داستانى است و دو اثر (كتاب الملوك و اخبار الماضين) و (كتاب الامثال) كه آن ها را همان (اخبار عبيد بن شريه) مى دانند, در حقيقت اثر ابن اسحاق هستند كه همانند سيره ابن اسحاق, توسط ابن هشام مورد تجديد نظر قرار گرفته اند.٧٤

ديگر دانشمند اهل يمن كه مقدار زيادى مطالب علمى, تاريخى, افسانه اى و انجيلى براى خلفاى اموى فراهم كرد, وهب بن مُنبّه (متوفى ١١٠هـ/ ٧٢٨م) است كه در حقيقى بودن وى جاى ترديد نيست. او منبعى است كه مسلمانان بيش تر دانش خود درباره جهان باستان از جمله درباره تمدن هاى جنوب عربستان را از وى اقتباس كرده اند. حكايات خيالى گسترده اى از علم و دانش وى نقل شده است. به عنوان نمونه گفته مى شود كه وى ده هزار فصل از (پندهاى لقمان), و ٧٠, ٧٢, ٧٣ يا حتى ٩٢ عدد از متون مقدس يهودى و مسيحى را خوانده است. بيش تر موادى كه وى روايت كرده از ماهيت افسانه اى بالايى برخوردارند و در ادوار بعد, داستان هاى مشكوك الاصلى نيز به وى منسوب شد; آن چنان كه برخى وى را صرفاً يك دروغپرداز جسور تلقى كرده اند.٧٥ اين اشتباه بيش تر از ماهيت موادى كه وى منتقل نموده و استفاده اى كه سال ها پس از خود وى از نامش صورت گرفته ناشى مى شود, چرا كه به نظر مى رسد وى مردى زاهد و صادق بوده است.٧٦ به هر روى وى منبعى است كه مورخان بعدى تكيه بسيار به وى كرده اند. كرنكو اخيراً كتاب (التيجان فى ملوك حمير)٧٧ وى را ويرايش و منتشر نموده است. ابن هشام (التيجان) را مورد بازنگرى قرار داده و آن را با همان شيوه اى كه در مورد سيره ابن اسحاق به كار برده, بسط داده و مورد استفاده نابه جا قرار داده است. كرنكو كتاب التيجان را (قديمى ترين كتاب به جا مانده از متون غير دينى عربى) و (تنها حماسه اى كه اعراب تأليف كرده اند) مى داند كه حامل داستان اعراب از بدو خلقت تا زمان اسلام است.٧٨ وهب با افسانه اسكندر ذوالقرنين آشنا بوده, هرچند كه وى را به يك پادشاه يمنى مبدل ساخته است و در مورد ريشه هاى غير سامى برخى ديگر از داستان هاى وى نيز شواهدى موجود است. روشن است كه وى هم متون مسيحى و هم يهودى, هم اصيل و هم مجعول را خوانده است. اگرچه وى مديون منابع باستانى خويش بوده, اما ويژگى برجسته اثر وى (تخيل سرزنده نويسنده آن است كه ديگر هرگز در ادبيات عرب همتايى پيدا نكرد).٧٩ (التيجان) نيز همانند (اخبار عبيد بن شريه) كه در بالا ذكر آن رفت, دو هدف را برآورده مى كند: تحسين گذشته باشكوه جنوب عربستان و فراهم آوردن اطلاعات در باب ملل گذشته كه در قرآن به آن ها اشاره شده است.٨٠ آثار متعدد ديگرى نيز به وهب منسوب شده اند كه طيف وسيعى از موضوعات را در بر مى گيرند. آثار وى توسط شاگردان و اعضاى خانواده اش دست به دست منتقل شده اند. عبدالمنعم بن ادريس بن سنان (متوفى ٢٢٩هـ) كه دخترزاده وهب بود, خود را وقف حفظ و انتقال اين آثار كرد.٨١ (كتاب المبتداء) كه ثعالبى آن را به صورت نسخه تهيه شده توسط عبدالمنعم مورد استفاده قرار داده, در الفهرست به خود عبدالمنعم منسوب شده است.٨٢ اين اثر آفرينش انسان را براساس شرح هاى انجيلى و قصص انبيا و قديسان گذشته بيان مى كند; به گونه اى كه نوعى مقدمه براى تاريخ وحى كه در پيامبر اسلام به اوج رسيد, فراهم مى سازد. اين اثر احتمالاً همان اثرى است كه حاجى خليفه آن را (كتاب الاسرائيليات) ناميده; چرا كه به زعم ياقوت: (وهب از كتاب هاى كهن اقتباس بسيار كرد كه به اسرائيليات مشهورند.) (كَثير النقل من الكتب القديمه المعروفة بالاسرائيليات).٨٣ دو اثر از وى مشتمل بر گفته هاى خردمندانه به نام هاى (حكمة) و (منعزه) (Manشiza) در اسپانياى قرن ششم هجرى شناخته شده بوده و ذكر شده اند.٨٤ ترجمه اى از مزامير داود, يك اثر كلامى به نام (كتاب القَدَر),٨٥ و يك اثر تاريخى به نپاورقي: * Mackensen, Ruth Stellhorn; Arabic Books and Libraries in the Umaiyad period; The American Journal of Semitic Languages and Literatures; Vol: ٤٢, No:٤, (July ١٩٣٦), pp. ٢٤٥-٢٥٣, & Vol:٥٣, No:٤ (July ١٩٣٧), pp. ٢٣٩-٢٥٠, & Vol: ٥٦, No:٢ (April ١٩٣٩), pp. ١٤٩-١٥٧.١. A. Gaillaume, The Traditions of Islam (Oxford, ١٩٢٤), pp. ٤٤ff.٢. Spirit of Islam (rev.; London, ١٩٢٢), p.٣٦٣.٣. J. Wellhausen, The Arab Kingdom and Its Fall, trans. M. G. Weir (Calcutta, ١٩٢٧), pp. xivf.٤. D. S. Margoliouth, Catalogue of Arabic Papyri in the John Rylands Library, Manchester (Manchester, ١٩٣٣), p. xiv.٥. C. H. Becker, Papyri Schott-Reinhardt (Heidelberg, ١٩٠٦), ١,٨f., M.S P.S.R. ٢٢-٤٩.٦. Guillaume. op.cit., p.١٩; al-Shaibaniصs version of the Muwattaص (موطأ) , p.٣٣٩.; See Sprenger, "Origin and Progress of writing Down Historical Facts," Journal of the Asiatic Society of Bengal, xxv (١٨٥٦), ٣٠٣ff. and cont. ٣٧٥ff.; Khuda Bukhshصs translation of von Kremerصs Kultur-Geschichte des Orients, under the title of the Orient under the Caliphs (Calcutta, ١٩٢٠), pp. ٣٧٣ff.; I. Goldziher, Mohammedanische Studien (Halle, ١٨٨٨-٩٠), II, ٢١٠. ظاهراً هوروتيز اين خبر را موثق مى داند, نگاه كنيد به: "The Earliest Biographies of the Prophet and Their Authors", Islamic Culture, January, ١٩٢٨, pp. ٢٤f., citing Ibn Saشd, Biographien Muhammeds, etc. (Legden, ١٩٠٥-٢٨), IIb, ١٣٤,; ابن حجر, فتح البارى بشرح صحيح البخارى (قاهره, ١٩٠١ـ١٩١١), ج١٢, ص٣٩. گفته مى شود كه عمر بن عبدالعزيز از قاضى مدينه, ابوبكر بن محمد بن عمر نيز چنين درخواستى كرده است. اگر چنين كتابى نوشته شده باشد, عمر كوتاهى كرده است, چرا كه زمانى كه از عبدالله, پسر ابوبكر درباره آن سؤال شد, وى تصديق كرد كه از دست رفته است. (ابن حجر, همان). ٧. De Goeje, art. "Tabari and Early Arabic Historians", Encyclopaedia Britanica, (٩th ed.), p.٢.٨. Sprenger, "Origin and Progress, etc.," op. cit., p.٣٢٥; Das Leben und die Lehre des Mohammed (Berlin, ١٨٢١-٦٥), I, xciv.; Horovitz, op.cit., p. ١٦٧; ابن سعد, طبقات, ج٥, ص٢١٦ (نقل از ابن عقبه). ٩. Sprenger, "Origin and Progress, etc.," op. cit., p.٣٢١. ١٠. Ibid., p.٣٢٤. اين گفته ها ممكن است موثق باشند; هرچند كه متناقض به نظر مى رسند. ١١. ابن خلكان, وفيات الاعيان, ترجمه De Slane, (پاريس, ١٨٤٣), ج١, ص٤٠٠, متن عربى (قاهره, ١٣١٠هـ.ق) ج١, ص٣٨٧. Margoliouthصs remarks in Lectures on Arabian Historicans (Calcutta, ١٩٣٠). p.٩٧. اظهارات مارگوليوث دراثر فوق درباره ابوعون بن العطا به نظر ناشى از اشتباه گرفتن اسامى است; چرا كه تاريخ ها و جزئيات ارائه شده مشابه يكديگر است. ١٢. ياقوت, معجم الادبا (مجموعه Gibb), ليدن ١٩٠٧ـ١٩٢٧, ج٥, ص٣٨٩. ١٣. اين اثر هنوز منتشر نشده است (برلين, نسخه خطى ١٥٥٣), نگاه كنيد به: Brockelmann. Geschichte der arabischen Literatur (Weimar, ١٨٩٨, ١٩٠٢), I, ٦٦; Nicholson, A Literary History of the Arabs (London, ١٩٠٧). p.٢٤٧. ١٤. بروكلمان (همان اثر) كتاب ديگرى از ابن سيرين ذكر كرده است. در باب شهرت وى به عنوان يك متخصص تعبير خواب نگاه كنيد به: ابن خلكان, وفيات الاعيان, ترجمه De Slane , ج٢, ص٥٨٦ به بعد. ١٥. D. M. Donalson, the Shiصite Religion (London, ١٩٣٣), p.٤٦. از حسن بصرى آن گونه كه قالى در اثر زير حفظ نموده است: قالى, كتاب الامالى (بولاق, ١٣٢٤هـ.ق/١٩٠٦), ج٣, ص١٧٣ و ١٩٨. ١٦. L. Twells, Life of Dr. Edward Pococke, Preface to Theological Works of the Learned Dr. Pococke (London, ١٧٤٠), I, p.٩. ١٧. بخارى, صحيح (ليدن, ١٨٦٢ـ ١٨٦٨), ج٢, فصل٥٨,