آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

معرفى هاى اجمالى


آثار الباقية عن القرون الخالية, ابوريحان محمد بن احمد البيرونى (٣٦٢ـ٤٤٠هـ), تحقيق و تعليق پرويز اذكايى
آثار الباقيه يكى از سه چهار اثر درجه اول ابوريحان بيرونى, دانشمند بسيار برجسته ايرانى است كه در موضوع گاهشمارى و اعياد معمول ملل و اديان به دست مى دهد و حاوى اطلاعات دقيق و دست اول از فرهنگ هاى كهن مى باشد و طبيعتاً كتابى است سرشار از لغات و اصطلاحات و اعلام به زبان هاى يونانى و رومى و مصرى و سريانى و عبرى و پارسى و تازى. تهيه نسخه ويراسته و پيراسته اى از آن, گذشته از دانش و اطلاع وسيع, حوصله اى فراخ مى طلبد و تحملى دراز مدت كه از عشقى ريشه دار سرچشمه گيرد و من شاهد بودم كه آقاى اذكايى دست كم از سى سال پيش در موضوع احوال و آثار ابوريحان قلم مى زند و طبعاً آشناييش با موضوع, مدت ها پيش از دست به قلم بردنش بوده است. اذكايى اكنون يكى از صالح ترين كسانى است كه درباره آثار و احوال ابوريحان اظهار نظر نمايد و در حدّ تشخيص بسيط و محدودى كه من دارم, تصحيحى كه از الآثار الباقيه با تعليقات تهيه كرده و به دست داده, تا اين تاريخ بهترين كارى است كه از پرويز اذكايى منتشر مى شود و همچنين بين ده ها اثر ارزشمند كه نشر ميراث مكتوب منتشر نموده از جمله انگشت شمار كارهاى بسيار برجسته است.
الآثار الباقيه را ابوريحان در بيست ونه سالگى نوشته اما سى وشش سال بعد يعنى در شصت وپنج سالگى آن را به بازبينى گرفته و به قول مرحوم جلال همايى ـ از بيرونى شناسان مبرز متأخر ـ در كنار ديگر كارها تا آخر عمر به اصلاح و تجديدنظر در آن مشغول بوده است, چنانكه زاخائد دانشمند آلمانى مصحح آثار درجه اول بيرونى ـ هم تشخيص داده. مواردى از تصحيح مطالب و ارقام در كتاب الآثار هست كه نبايد آن را اختلاف نسخه انگاشت, بلكه تغيير مطالب از خود بيرونى است. طبق آنچه آقاى اذكايى روشن ساخته است, نسخه مورد استفاده ايشان در اين تصحيح حاوى تحرير ثانوى يا نهايى الآثار الباقيه مى باشد.
تصحيح زاخائد كه در ١٨٧٨م در لايپزيك به چاپ رسيده براساس نسخه هاى مورخ ١٠٧٩هـ و ١٢٥٤هـ و نسخه ديگرى محتملاً مربوط به قرن يازدهم هجرى بوده است كه به تشخيص زاخائد احتمالاً هر سه نسخه از يك اصل رونويس شده است, چون نواقص مشابهى داشتند. يك نسخه خطى كامل به تاريخ ٦١٦هـ از الآثار الباقيه در كتابخانه سن پترزبورگ هست كه در دسترس محققان نيست الا اين كه خالدوف مستشرق روسى ساقطات طبع زاخائد را مشخص كرده و در ١٩٥٩م به چاپ رسانده است. (ر.ك: مقدمه ويراستار)
چاپ حاضر براساس نسخه مورخ ٦٠٣ق استانبول و نسخه توپ قاپى با تاريخ تمليك ٨١٣ق و نسخه مورخ ٧٠٧ق ادينبورگ انگلستان (و طبعاً با توجه به اختلاف نسخه چاپ شده وسيله خالدوف بين نسخه پترزبورگ و نسخه چاپ زاخائد) تهيه شده است و با توجه به اطلاعات موجود از نسخ, حداكثر استفاده به عمل آمده است.
از امتيازات اين چاپ, فقره بندى و شماره گذارى عبارات كتاب است كه لازمه آن احاطه كامل بر مطالب كتاب مى باشد كه براى ويراستار حاصل شده است. نقطه گذارى كتاب نيز كه در درست خواندن عبارات تأثير دارد از خصوصيات اين كتاب است كه گاه به منظور خدمت به خواننده, در آن افراط شده است.
از مميزات و ويژگى هاى اين چاپ تعليقات مفصل آن است كه بخشى خلاصه ترجمه تعليقات زاخائد و برخى مربوط به اذكايى و تعدادى هم مشترك است و مطالب همه جا با امضا مشخص شده و براى خواننده معلوم است كه تعليقه از آنِ كيست.
آنچه باقى مى ماند انتشار يك ترجمه فارسى دقيق از كتاب الآثار الباقيه است. توضيح اين كه مرحوم دانا سرشت سال ها پيش ترجمه اى اقتباس گونه از اين كتاب منتشر كرده كه البته در زمان خود گامى بلند بود و ارزش داشت. اكنون با تصحيح و فقره بندى جديد خوب است كه ويراستار محترم اين گام را هم بردارند و فارسى دبانان را تحرير فارسى الآثار الباقيه كه از جمله اسناد مهم تاريخ فرهنگ ايرانى و خاورميانه اى است, بهره مند نمايند. ان شاء الله.
زحماتى كه در چاپ اين كتاب و تنوع حروف و اعرابگذارى و تهيه جداول خوانا و دقيق به كار رفته حتى براى آدم غير متخصص نيز محسوس است و شخص ويراستار نيز در بهبود بخشيدن به اين جنبه از كار نقش مؤثر داشته كه بدان اشاره نيز شده است.
از نكات مهمى كه براى خواننده اين مقاله و احياناً خواننده كتاب الآثار الباقيه بايد روشن كنيم اين است كه در تعليقات آقاى اذكايى, مطالب كاملاً تازه و بكرى است كه در تعليقات زاخائد وجود ندارد; زيرا از تاريخ چاپ نسخه زاخائد ١٢٤سال مى گذرد و در اين فاصله معلومات بسيارى فراهم آمده و كتاب هاى فراوانى چاپ شده و مآخذ جديدى پيدا شده و مجهولات متعددى معلوم گرديده و دكتر اذكايى در گردآورى اين فاكت ها و منبع شناسى, بيش ترين خدمت را به خواننده كرده و مطالب تاريخى و علمى ارزشمندش براى خواننده بسيار مفيد است; هرچند ممكن است همه كس با همه تحليل هاى ايشان موافق نباشد و يا بعضى طغيان قلم ها را نپسندد (ص٦٢٩, س٢٠) و يا به سهوالقلم هايى برخورد; مثلاً ابن فارس را كه استاد بديع الزمان بوده, (متعلم به نزد بديع الزمان) به حساب آورده اند. (ص٧٣٥)
ويراستار كتاب با قاطعيت اطمينان داده است كه حتى يك اسم و علم يونانى و رومى يا مصرى و سريانى مذكور در متن نمى يابد كه هويت شخصى و زمان تاريخى اش مجهول و يا مغفول مانده باشد (صفحه كج) چنان كه گاه اعلامى را كه براى زاخائد ناشناس بوده شناسانده است. تعليقات زاخائد بيش تر حول مسائل تاريخى ـ تقويمى و فرنگى يهود و نصارى است و يادداشت هاى اذكايى بيش تر پيرامون تاريخ و گاهشناسى و مواريث فرهنگى ملل مشرق خصوصاً اقوام ميانزودانى و ايرانى و اعلام دوره اسلامى است. (صفحه كه مقدمه ويراستار)
به گمان من اين كار تصحيحى و تعليقى, امتياز محسوسى براى ناشر و ويراستار و جامعه علمى ايران به بار خواهد آورد. توفيق همگان را از صميم دل خواستاريم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو
  خدا و انسان در قرآن, يوهان بومان, شكل ساختارى مردم شناسى دين بر مبنايِ مثالى از اللّه و محمّد
Johan Bouman, Gott und Mensch im Koran: Eine Strukturform religiڑser Anthrolologie anhand des Beispiels Allah und Muhammad, Darmstadt: Wissenschaftliche Buchgesellschaft, ١٩٧٧, ٢٦٥pp.
دانشمندان صاحب صلاحيت ـ چه مسلمان چه غير مسلمان ـ تاكنون قرآن را از زاويه هاى گوناگون مورد بررسى قرار داده اند كه يوهان بومان از جمله اين دانشمندان غير مسلمان است. وى از دين شناسان برجسته آلمانى است. بومان داراى دكتراى الهيات و استاد تاريخ اديان در آلمان مى باشد. وى سال ها استاد اسلام شناسى در بيروت بوده و از او آثارى به زبان هاى مختلف در علوم قرآنى, انديشه كلامى در اسلام, و رابطه بين اسلام و ساير اديان توحيدى منتشر شده است. نزاع ها پيرامون قرآن و راه حل باقلانى (١٩٥٩) به زبان فرانسه, آموزه عبدالجبار پيرامون قرآن به عنوان كلام مخلوق خدا (١٩٦٤ و ١٩٧٤) به زبان انگليسى, اسلام بين دين يهود و مسيحيت (١٩٧١) به زبان آلمانى, و بالاخره خدا و انسان در قرآن (١٩٧٧) به زبان آلمانى از جمله آثار بومان مى باشند. مؤلف در نوشتن كتاب خدا و انسان در قرآن, علاوه بر آموخته هاى خود, به جهان اسلام از جمله ايران سفر كرده و از نظرات برخى از علما و دانشمندان ايران سود برده است. با اين كه كتاب دو سال قبل از پيروزى انقلاب اسلامى ايران منتشر شده, اما نظر علما و دانشمندان ايران در آن زمان براى مؤلف مهم بوده است.
عنوانِ (خدا و انسان در قرآن) در ذهن خواننده, كتاب خدا و انسان در قرآن به قلم ايزوتسو (ترجمه احمد آرام, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, ١٣٧٣) را تداعى مى كند. اما كتاب بومان از جهتى با آن كاملاً فرق دارد. كتاب ايزوتسو به روش تحقيق در معناشناسى قرآن و نيز جهان بينى قرآن از نظر معناشناسى به طور منسجم پرداخته است و حال آن كه كتاب بومان در واقع توصيفى از رابطه بين خدا و انسان در تمام جنبه هايش از نظر مردم شناسى دين است. عنوان فرعى كتاب يعنى (شكل ساختارى مردم شناسى دين بر مبناى مثالى از الله و محمد) گواه خوبى بر اين مطلب است.
در آغازِ پيشگفتار دو صفحه اى كتاب آمده است: (اثرى كه پيش رو داريد حاصل تلاشى ساده و صادقانه در ارائه تصويرى از رابطه خدا و انسان در قرآن از نظر مردم شناسى دين است). در پشت جلد كتاب هم مى خوانيم: (…كتاب حاضر مى خواهد نخستين گام را براى بررسى اصولى و نظام يافته در مردم شناسى قرآن بردارد). بومان مى كوشد چنين كارى را با قرار دادن پيام قرآن در جريان اصلى سنت يهودى و مسيحى و با روبه رو كردن آن با كتاب هاى پيشين در تاريخ اديان انجام دهد. بنابراين همان طور كه يان پيترز (Jan Peters) در نقد و بررسى خود بر اين كتاب در مجله Bibliotheca Orientalis عنوان مى كند, اين كتاب را مى توان نوعى الهيات تطبيقى و تاريخى ناميد كه در آن پيام قرآن واكنشى نسبت به سنت دينى پيشين و مخالفت با آن قلمداد مى شود. به اين ترتيب, كتاب بومان تلفيق ارزشمندى از مفاهيم قرآنى راجع به رابطه بين خدا و انسان خصوصاً در مواجهه با چنين مفاهيم موجود در سنت هاى يهودى و مسيحى است تا از رهگذر مقايسه متن قرآن و آنچه در مسيحيت و يهوديت وجود دارد, بتواند برخى نقاط ناروشن را روشن سازد.
كتاب بومان از يك پيشگفتار, يك طرح مسأله, و از دو بخش تشكيل شده است كه بين اين دو بخش نيز بخشى ديگر آورده شده و آن را مرحله بينابين مى نامد. در بخش اول (ص١١ـ ٩٧) مؤلف رابطه بين خدا و انسان را بررسى مى كند, و بر ابتكار عمل خداوند و تصميم مطلق و بى چون و چراى او براى برقرارى چنين رابطه اى تأكيد مى كند. از نظر وى انسان براى برقرارى رابطه با خداى خويش هيچ اختيارى بدون اذن خدا ندارد. به اين ترتيب, ابتكار عمل خداوند در هردو جنبه آن بررسى مى شود: آفرينندگى او و تعليم دهندگى حق. وقتى سخن از تعليم دهندگى خداوند مى شود, مؤلف بر مفهوم قرآنى تاريخ و نقش انبيا به عنوان منتقل كنندگان وحى الهى تكيه مى كند. بنابراين مراد مؤلف از اين اصطلاح, همان نبوت و ارسال رسل است.
مرحله بينابين (ص١٠١ـ١٨٠) به واكنش خداوند راجع به اعمال انسان مى پردازد: عدالت حق و رحمت وى. تعليم دهندگى خدا يك پاسخ بشرى را مى طلبد و اين امر مجدداً موجب داورى خداوند در روز حساب مى شود. اما نبايد از اين نكته غافل بود كه از نظر قرآن خداوند هم عادل است, هم بر حق, هم رحيم است هم رحمان.
بخش دوم كتاب (ص١٨٣ـ٢٥٦) حول محور انسان و رابطه اش با خدا دور مى زند. خداوند انسان را با فطرتى دينى و با هدفى خاص آفريد و پيامبرانش را براى تصديق وحى الهى فرستاد. اما بندگانش ـ اگر از واژگان مولوى كمك بگيريم ـ كه (بى رنگ) آفريده شدند, به فرقه ها و دسته ها و اجتماعات متعدد تقسيم شدند. تقسيم عمده به مؤمن و كافر منجر به تقسيم مسلّم بين بهشتيان و دوزخيان خواهد شد.
كُلّ اثر پيرامون يك مضمون اصلى دور مى زند و آن منزّه بودن خدا, تصميم بى چون و چراى او براى برقرارى رابطه با بنده خود, و عجز مطلق بشر براى هرگونه ابتكار عمل است. بازتاب اين مضمون در سراسر كتاب به چشم مى خورد. شايد بتوان گفت كه كتاب بومان بيش از آن كه يك بررسى تطبيقى در تاريخ اديان باشد, يك بررسى مقابله اى است. زيرا مؤلف توجه خود را عمدتاً روى تفاوت ها و وجوه افتراق معطوف كرده است. همان طور كه پيش تر گفته شد قرآن را به عنوان يك مرحله در سنت اديان توحيدى پيشين در نظر مى گيرد. در سراسر كتاب, تصور مؤلف اين است كه قرآن يك واكنش در برابر انجيل و حتى در برابر كلام مسيحى است (ص٥١ ـ٥٢ و ٦٨). به نظر وى پيامبر اسلام(ص) اطلاع خوبى از آثار و مفاهيم مورد بحث داشت و نيز محتواى شان را طبق افكار و انديشه هاى خويش قالب ريزى كرد و الگوى جديدى عرضه كرد. طرح چنين مطالبى در بين محققان تاريخ اديان بسيار رايج است كه در مواردى خلاف اعتقادات ما مسلمانان است.
از آن جا كه بومان يك بررسى توصيفى را دنبال مى كند و مى خواهد نظر قرآن را راجع به موضوع مورد بررسى و تحقيق خود [همان طور كه در پشت جلد كتاب نوشته شده است (محتواى بسيار مهم و تعيين كننده اسلام شهادتين است. تنها گناهى كه خدا نمى تواند ببخشد شرك است. و قرآن كه اساس همه چيز است كلام خداست نه كلام بشر. واقعاً قرآن راجع به انسان يعنى ابناى بشر به طور كلى چه مسلمان چه غير مسلمان چه نظرى دارد؟ زمانى كه مسلمانان در عرصه تاريخ جهان براى بار ديگر نقش اصلى را ايفا كنند, اسلام البته نمى تواند بى تفاوت باشد…] بيان كند, روز قيامت را به عنوان يك نابودى كامل جهان توصيف مى كند. چنين نگرشى گويا براى منتقد كتاب بومان, يان پيترز چندان جالب نيست, زيرا به عقيده وى آخرت شناسى قرآن از نظر شفاف بودن و روشن بودن كاملاً شبيه آخرت شناسى يهودى و مسيحى نيست (مقايسه شود با ص١١٧). به عبارت ديگر مى خواهد بگويد كه قرآن مطالب روشنى كه در آن روز در دنيا اتفاق خواهد افتاد, ارائه نمى دهد (مقايسه شود با ص١١٤).
پيترز در همان نقد تقريباً يك صفحه اى خود, انتقادات ديگرى را نيز وارد كرده است; از جمله راجع به تنزيه خداوند و قيمت روى جلد كتاب. به نظر وى تنزيه مطلق خدا موضوع بسيار مهمى در كلام اسلامى است, اما مسأله اين است كه اين امر كلاً از سوى همه مسلمانان پذيرفته نشده است. گواه اين مطلب, تاريخ تصوف است. به رغم اين واقعيت كه حتى تصوف شناسى چون سيد حسين نصر بر اهميت اعتقاد به توحيد تأكيد دارد; آن جا كه مى گويد: (اسلام دين توحيد است و تمام جنبه هاى واقعى ـ و به معناى واقعى كلمه ـ آموزه و عمل اسلامى, اين اصل اساسى و اصولى را منعكس مى كند.)
مسأله ديگر كه از نظر پيترز بسيار تأسف انگيز است, قيمت كتاب است. به نظر او قيمت روى جلد اين كتاب ٢٥٦ صفحه اى ـ كه در نوشته او ٢٦٦ صفحه اى قيد شده ـ به طور جزئى نه كلى براى خواننده بيش از يكصد مارك آلمان تمام مى شود, آن هم براى كتابى كه بدون نمايه يا كتابشناسى منابع مى باشد.
هر انتقادى كه بر كتاب بومان ـ چه از سوى اسلام شناسان مسلمان و چه غير مسلمان ـ وارد باشد, هرگز از اهميت و ارزش كار ارزشمند اين محقق نمى توان غافل بود; خصوصاً اين كه به خاطر فضل تقدمش در روشى كه برگزيده است, بايد آن را درخور تحسين دانست. اين نيز گفتنى است كه بومان در اين كتاب بارها و بارها به ترجمه و تفسير عبدالله يوسف على (١٨٧٢ـ١٩٥٣) از قرآن استناد مى كند. يوسف على اصلاً از مسلمانان هند به شمار مى آيد. وى در بمبئى و كمبريج تحصيل كرد و به خدمت دولت هند درآمد. تفسيرش همان طور كه در مقدمه اش آمده منتخباتى از تفاسير كهن اسلامى است.
بومان كتاب را به استادش دكتر اُبينك (H. W. Obbnik) تقديم كرده و در پايان پيشگفتار كتاب, او را به عنوان يك دوست صميمى در طول تحصيلاتش مى خواند كه همواره رفيق راه او بوده است. وى به رسم حق شناسى از همه كسانى كه به نحوى به او يارى رسانده اند, در پيشگفتار كتاب از دو چهره مذهبى و علمى تشكر كرده است. مرتضى رزم آرا نجم الدين كبرى, كاظم محمّدى, تهران, طرح نو, چاپ اوّل, ١٣٨٠, رقعى, ٣١٨ص.
اصطلاحات متصوفه و اهل عرفان ويژه همانان است و به جز آنان كمتر كسى اطلاعى درست و دقيق از كيفيت نحوه سلوك آنان در طى طريق دارد. از سويى كاملان طريقت و پيران رهدان و رهسپرده تعدادشان در مرز و بوم ايران اندك شمار نيست و عرفان در اين خطّه به منزله عالى ترين سرمايه هاى فرهنگى در شمار است و لذا عارفان و صوفيان راستين در زمره گوهرهاى كم ياب و ناياب اين آب و خاك اند; چون گوهرى كه به تنهايى براى اشباع جان پر جوع يك سالك حقيقت ياب كافى اند.
سلوك راستين ايرانى كه برگرفته از متون قرآنى و روايى و نحوه تفكر و زندگانى بزرگان دين و در رأس آنان رسول گرامى خداوند(ص) است, امروزه هم مى تواند پاسخ گوى نيازهايى باشد و رنگ دين كه از عدم شناخت زمان و مكان كم رنگ شده را پر رنگ تر سازد.
لطافت مفاهيم و زيبايى تفكرات صاف و شفاف اهل سلوك و شيوه زندگانى پر وقار و متانت و با مناعت و سرشار از آرامش اين گروه جان هاى ناآرام را تكيه گاهى است در سايه سروى بلند براى درك آرامشى نه دروغين و به دور از زندگى پر فريب و بى كمال و غير واقعى.
عرفان كه به هر حال دچار آسيب هايى گشته پس از پيروزى انقلاب پرشكوه اسلامى ايران و رهبرى امام خمينى فرازى ديگر يافت; رهبرى چنو كه خود در اين طريق گوى وفا باخته و كوى صفا تاخته بود, نقطه عطفى شد در برداشت هاى درست تر از مفاهيم ارجمند و رويه هاى ديگر دين و عرفانيات.
پس مجال بروز و ظهور اين چنين انديشه هايى فراهم تر گشت و خود مرهمى عالى براى جان خستگان طريق يافت و دريافت حقيقت بود.
نويسنده كتاب كه از معدود كسانى است كه درباره نجم كبرى قلم مى زند و هم نخستين نگارش مستقل درباره همو را پديد مى آورد پيش از اين نيز به تفصيل از بايزيد بسطامى سخن رانده بود و انديشه ها و سلوك وى را استخراج كرده و به طالبان شناسانيده بود.
قلم زنى درباره مردى ساخته شده در بوته و كوره آتشين شريعت و طريقت و عارفى از خوارزم و با قلّت منابع پرداخته به او, آسان نيست; اما نويسنده در مقدمه اش شايد كمى بيش از اندازه به نگرش هاى فقهى عليه عرفان بدبينانه رقم مى زند و خود اندكى از تسامح حقيقى و دريا صفتى عرفان به دور مى افتد كه به هر صورت به دور از اين زودخشمى ها اين كه بدانيم در اين كشور در ادوار گوناگون, بزرگان و خردپيشگانى پرورده شده و دانشمندان و مشاهيرى پا به عرصه گيتى وجود نهاده اند, مايه شور و شعف است; به ويژه آن گاه كه به حريم انديشه هاى سترگ ايشان راه يابيم و از نزديك با جهان بينى و نحوه زندگى و سلوك عملى ايشان آشناتر گرديم و ساخت فكرى و شخصيت خويش را در ميدان تأثير اين كمالات بنهيم.
براى ايرانيان همين بس كه اگر طالب شناخت جهان بينى عرفانى باشند, مى توانند چند ده اثر نظم و نثر شيوا را بگشايند و از خواندنشان لذت برند و در اين ميان كتاب حاضر, اثرى جديد و ژرف است كه در بيست بخش سعى در شناساندن ضماير اسرار مردى برجسته و سترگ دارد:
بخش نخست: كليات زندگى شيخ
(از نكاتى كه در زندگانى و سلوك عرفانى او بايد گفته شود, يكى هم باور او به اهل بيت و جانشين رسول خدا على مرتضى است و اين كه در بين مريدان, دوازده نفر ديده مى شوند نيز شايد رمزى از باور او به امامان دوازده گانه شيعه باشد و هم نشانى از تشيّع قوى شيخ, اما از اين بابت كه سلسله اصلى وى از طريق شيخ اسماعيل [قصرى] به كميل مى رسد, خود شاهدى ديگر بر اين مدعا تواند بود; نه تنها وى و مشايخ او تا عبدالواحد بلكه مريدان و خلفاى او همه جزو كسانى بودند كه نه تنها شيعه بودند, بلكه براى تشيع و گسترش آن سعى و اهتمام تمام داشتند.) (ص٢٣)
٢. القاب شيخ
طامة الكبرى, نجم كبرى: گويى براى آن كه علوّ همّتش همگان را به شگفت واداشته.
نجم الدين, ابوالجناب; زيرا كه از حافظان حديث و علم آموزان اين مكتب بود.
شيخ ولى تراش, شيخ جهان, شيخ عالم و…. پس از استخراج اين القاب به ذكر شواهد و متونى كه در آن ها وى را بدين لقب خوانده اند, مى پردازد و آن را كه او را نخستين بار به آن ملقّب نموده, ذكر مى نمايد.
٣. مشايخ و استادان
اين بخش بيش تر ناظر بر احوال سلوك باطنى و علم طريقت نجم الدين است نه مشايخ شريعت و نه آنچه متعلق به اكتساب علوم ظاهرى است.
٤. آثار مكتوب
با توجه به آن كه برخى علم و دانش را حجاب مى شمرند و از ظواهر علوم و علوم ظاهرى پرهيز مى كرده اند و پرهيز مى داده اند, سببى قوى بوده تا از ضبط و ثبت و نگارش هرچند كه اندك باشد, گريزان و برحذر باشند; لذا در ميان عرفانيان آنان كه توفيق قلم زدن و ثبت مقولات عرفانى و نگارش هاى علمى ديگر را داشته باشند, بسيار نيستند. اهل عرفان كمتر مطلبى قلمى كردند و كمتر اثرى آفريدند, اما با وجود اين آثارى كه پديد آوردند, بسيار ژرف و قابل شرح است و در اين بين (نوشته ها و آثار نجم الدين بسيار بوده و البته تنوع موضوع هم داشته; يعنى همگى از نوع نگارش هاى صوفيانه نبوده است, از جمله ـ بنا به روايت سُبكى ـ وى داراى تفسيرى از قرآن بوده كه ظاهراً تعداد مجلّدات آن به دوازده مى رسيده و گويا نام اين تفسير عين الحياة بوده كه بعدها به واسطه برخى از مشايخ كبروى, كامل و تمام شده است.) (ص٥١) در اين باره ابتدا نجم رازى (دايه) و سپس علاءالدوله سمنانى نسبت به اين امر اقدام كرده اند.
٥. خلوت و آداب آن
نجم الدين در سلوك خويش و تربيت مريدان به اين مقوله نگرشى اصلى داشته و از اين بابت, كامل و تمام و جامع بوده است: (شروطى مشابه با آنچه از نجم كبرى و مجدالدين بغدادى و همين طور شيخ علاءالدوله سمنانى براى خلوت وضع شده توسط يكى ديگر از خلفاى وى عزيزالدين نسفى در رساله انسان كامل نيز آمده است.) (ص٨٧) او اين خلوت و چلّه نشينى را از مرشد و مراد خويش سعدالدين حموى فراگرفته و آموزش داده است.
٦. سماع صوفيه
سماع را شرايطى است: ترك دنيا, ترك هوى, مجاهده با نفس, دوام ذكر, سعت مكان, مستورى از چشم اغيار, زمان معين, تكلّف ناكردن, حق را حاضر دانستن و…. (ص٩٣)
نجم الدين على رغم انكارى شديد كه در حق سماع و سماعگران داشت, اما در دزفول ناخواسته شاهد سماعى در خانقاه شيخ اسماعيل قصرى شد و رنج و تعب فراوانى را حس نمود, ولى با سماع خود قصرى بيمارى هايش رخت ببست و سلامتى كامل ترى نصيبش گشت.
٧. شيخ و پير طريقت
اصل مسلم و حتمى اين راه, وجود پير براى قاصدان سلوك است و اين كه (وجود و باور داشت شيخ اصل سلوك و اصل وصول به كمال است در كلمات شيخ كبرى و جانشينان وى بسيار تكرار شده است. اين اعتبار قائل شدن براى شيخ تا آن جا است كه بدون تسليم شدن به او حتى عبادات سالك نيز خام و بى حاصل تلقى مى شود.) (ص١١٠)
٨. رنگ ها و انوار
سلسله كبرويّه نوعى سمبليسم ماهرانه رنگ ها است: رنگ زرد ايمان, رنگ سبز اطمينان و… و البته تجلى نور مطلق كه جز در بهشت ممكن نباشد. (ص١٣٠)
٩. عشق و محبت
در طريقت كبرويه عشق داراى ارج و بهايى ويژه است; با آن كه مدار اين طريقت, بيشتر بر شريعت و طاعت استوار گشته, در عين حال از ذوقيات هم بهره هايى وافر دارند و عشق نيز كه از حوزه ذوقيات به حساب است, جزو وجدانيات اين طريق محسوب مى گردد. اين نكته هم در كلام و آثار شيخ نجم الدين و هم در گفتار و مكتوبات مشايخ و خلفاى نجم كبرى به وضوح پيدا است.
١٠. آداب و خدمت
از برجسته ترين مسائل صوفيه است و همه درويشى را به آن مى دانند و به آن مى سنجند. اين خدمت نوعى تمهيد از براى راه يافتن به مهار نفس نيز مى تواند باشد; چه اگر سالك در اين حد توان و صداقت نداشته باشد, بديهى است كه از خلوت و رياضات و طاعات بعدى جز غرور و كبر حاصلش نخواهد شد. (ص١٦٠)
١١. اسم اعظم
از نشانه هاى وليّ خدا ارزانى شدن اسم اعظم به او و مستولى شدن آن بر تمام وجودش است.
١٢. ذكر
شالوده طريقت همان يادكرد خداوند متعال و ارتباط با ذات يگانه و مقدس او است. اين بخش به ديدگاه نجم الدين كبرى درباره ذكر و تبيين مسلّمات ذكر در عرفان بحث به ميان آمده و اهمّ اقوال را ذكر كرده است.
١٣. صيحه
صيحه و فرياد از تأثيرات ذكر و يا سماع است و به هر حال زمانى و مكانى دارد, درمانى مى طلبد و….
١٤. نفس و شيطان
اين دو نيروى كارآمد هريك وسوسه هايى دارند و انواعى و بر سر راه سالك طريقت مانعى محسوب شدنى و با اهميت اند.
١٥. شاگردان و مريدان
(از مريدان نجم كبرى, نجم الدين رازى (دايه) است.) (ص١٩٦) نجم كبرى هرچند در تربيت شاگردان, پر اهتمام و جدّى و بى مسامحه بود, ولى بسيار سختگيرى مى نموده و هركس را به شاگردى نمى پذيرفته است, تا آن زمان كه استعدادى قابل و ماهر را شناسايى كند و وى را از ميان گروهى برگزيند و پس از آن بود كه نهايت اهتمام را مى ورزيد و لحظه اى غفلت را جايز نمى دانست و از اين رو است كه از اين رهگذر شاگردانى برجسته را تعليم داده كه به ويژه دوازده نفر از ايشان بسيار مشهورند.
١٦. نجم الدين كبرى و فخرالدين رازى
فخر رازى نمونه يك اشعرى متشرع كه مناظراتش با عارفان ديگر و بزرگان دانشمند ديگر را مى شناسيم در به ظاهر مناظره اى با نجم كبرى مغلوب مى شود و آشنايى حق را به طريق اطاعت و بذل طاقت مى شنود و پس از اين واقعه نيز گويى يك بار ارادت نجم كبرى را به جان پذيرا شده و به خلوت مى رود و به مراقبه مى پردازد, ولى دانش هاى صورى اجازه اتمام اين مسير عرفانى را به او نمى دهند (ص٢٧٦) و همين ريشه بدگمانى هاى او مى گردد و هم رفتار سلطان خوارزم را به كلى با متصوفه ديگرگون مى سازد.
به هر روى اين بخش نيز بدگويى هاى چندان خوشايند را به فخرالدين محمد رازى متكلم و مفسّر شهير مسلمان و روشن انديش شامل نمى گردد.
١٧. سلسله و شجره شيخ
بررسى اين سلسله ها يك شيوه راهى است براى نقد و كنكاش و بازكاوى سيماى طريقتى آنان; يعنى با دانش رجال و مشايخ سلسله از ابتدا تا انتها, مى توان كمى به حريم خلوت تاريخى يك سلسله راه برد و كم و كيف آن را از لحاظ سير زمانى و تاريخى و اجتماعى بر مبناى فكر و عمل سنجيد.
در اين روش بايد مشيخه اصلى مشخص گردد و محقق اين زمينه كاملاً با رمزگونه ها و زبان و مفاهيم عرفان آشنا باشد; چرا كه (اشكال اساسى بسيارى از تاريخ نويسانى كه با ذاتيات و مصطلحات رمزگونه عرفان و اصل سلوك عرفانى آشنايى ندارند, برخى از اين جا است كه از انواع خرقه هيچ اطلاعى ندارند.) (ص٢٧٨) در اين قسمت جلال همايى را كه گاهى با مخالفان هم آوا است و بسيارى ديگر را اندك تخطئه اى نيز مى كند و سپس انواع خرقه را به شرح بيان مى دارد.
١٨. طريقت كبرويه
طريقى را كه منسوب به نجم الدين كبرى است, از آغاز تاكنون بررسى كرده فرازها و فرودهاى آن را به خواننده مى نمايد و نقاط تاريك و روشن و قوت و ضعف اين طريقت را ذكر مى كند.
١٩. شهادت شيخ
شهادت نجم كبرى در مواجهه با مغولان و دفاع از حريم ايران رخ مى دهد. در اين ميان متون تاريخى و شواهد ديگرى بر اين مدعا گواهى مى دهند; ولى گويى پس از واقعه پيكر شيخ را در ميان ديگر شهدا نمى يابند كه دليل هرچه باشد تصريح شهادت به دست مغولان را نمى كاهد. همچنين نكته و يا اشكال ديگر آن است كه تاكنون مزار نجم كبرى بدون شك نامعلوم است.
٢٠. كتاب شناخت نجم كبرى
بيشترين شناسايى شايد از طريق آثار مكتوب خود شيخ به ويژه كتاب فوائح الجمال ممكن باشد كه از گونه خاطره نويسى و سوانح عمرى و گزارش احوال است; هرچند كه ساير آثارش نيز در نماياندن و نشان دادن افكار و آرا بى تأثير نباشند.
همچنين آنه مارى شيمل در كتاب ابعاد عرفانى اسلام (ترجمه عبدالرحيم گواهى, چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى) و مقالات موله Mole با عنوان هاى (كبرويّه در بين سنّيان و شيعيان), و (نقش ايمان در دو كبروى) به بررسى هاى سودمندى در اين باره دست زده اند. شرح تحليلى اعلام مثنوى جلال الدين محمّد مولوى, مير جلال ابراهيمى, انتشارات اسلامى, تهران, چاپ اول, زمستان ١٣٧٩, ١٢٠٦ص, وزيرى.
تحقيق مفصل و مشروح حاضر كه دربرگيرنده سيصد و هشتاد عَلَم از آب حيات و آدم(ع) گرفته تا يونس(ع) است, با تقريظ عالمانه مرحوم علامه محمّدتقى جعفرى و شرحى به قلم دكتر توفيق هاشم پور سبحانى آغاز مى شود.
جلال الدين محمّد, فرزند بهاءالدين محمّد بلخى, عارفى است از ايران زمين كه پرتو فيضش جهانيان را دريغ نكرده و گلى است خوشبوى كه ريشه در خاك وطنش ايران دوانده, ولى عطر دل انگيزش همه ساكنان كره خاكى را سرمست ساخته است.
او شاعرى است از سرزمين ما كه زمينى نماند. مثنوى شريف سروده چنين دانشمردى است. مجموعه اى پر از شعر و كانون ذوق و حال و گرمِ هذيان هاى پريشان كه هر دم به تقرير معارف فلسفى و مذهبى پرداخته و آينه در پيش احوال درونيِ ملت ها داشته است; مجموعى پُر گُل و منظوم و تراويده روح غيب گير ملاى روم.
كتاب پر ابهام مثنوى, شرح گونه هايش, بيش تر از تمامى شروحِ ديگر آثار عرفانى است; اما هنوز پژوهيدنى است و كنكاش حاضر كه با مقدمه اى پر مطلب آغاز مى شود, ديدنى و خواندنى است.
مقدمه مؤلف علاوه بر بحث و فحص درباره مولوى, ديدگاه هاى تازه اى را در باب رموز عرفانى و ظهر و بطن اعلام مثنوى مى گشايد و حاكى از اين حقيقت است كه پژوهنده (شرح اعلام مثنوى) مثنوى را آن گونه با دقت به مطالعه برگرفته است كه آمارى دقيق از نام ها به دست مى دهد.
اين شرح, در حقيقت, نخستين تحقيقى است كه نام هاى تاريخى و جغرافيايى و كتابشناسى را مورد بررسى قرار مى دهد. نگارنده اين كتاب, هر عَلَمى را در مقاله اى جدا بررسى نموده و به بسيارى از نظرگاه هاى جدّى و جديد هم دست يافته و سنجش ها و نتيجه كندوكاوهاى خود را نيز به خواننده مى نماياند تا راه تحقيقات بعدى را هموارتر سازد.
از مزاياى پسنديده كتاب, مستند بودن آن است و علاوه بر ذكر مآخذ, مشخصات دقيق كتابشناختى را در پاورقى و هم در فهرست منابع و مآخذ مى آورد و ضمناً منابع انديشه ها و برداشت ها و آبشخورهاى فكرى مولوى را هم بيان نموده و چكيده سخن شُرّاح و مفسّران مثنوى و تفاسير قرآنى را بيان داشته است.
اگر گفته شود كه دايرةالمعارف ها پس چه مسؤوليتى بر دوش دارند و چه كاره اند, پاسخْ روشن و مشخص است: مقالات اين تحقيق بسى مفصل تر و هم با تكيه بر جهان بينى مولوى است و نيز بسيارى از مدخل هاى آن در دايرةالمعارف ها فرا دست نخواهد آمد, به ويژه آن كه حتى كم تر دايرةالمعارفى در كشور ما به پايان نزديك شده است.
سخن از مقدمه فروتنانه مؤلف بود كه بحث دقيق و بررسى همه جانبه اى از مثنوى و هم درباره مولوى است. وى پس از معرفى نمادين بودن مثنوى و بسيارى از متون عرفانى, ضرورت پرداختن به نمادها را مى نماياند و مى نويسد: (اين مجموعه شرح تحليلى اعلام مثنوى نامگذارى شده, و در اين مجموعه لفظ عَلَم به معنى وسيع ترى به كار رفته است; به طورى كه شامل ملّت ها, مكتب ها و فرقه ها هم مى شود.) (ص٢٨) و البته توجه به اين كه مولوى گاه اسمى را در هر دو حالت عام و خاص استفاده كرده است.
استخراج اعلام با رويكرد اصلى به متن مصحَّح نيكلسون صورت گرفته و در مجموع ١٤عنوان از ٣٨١ عنوان در چاپ نيكلسون نبوده كه اين عناوين با ستاره اى مشخص گشته اند و در استخراج آن ها از مثنوى سه جلدى چاپ دكتر استعلامى (انتشارات زوّار, تهران, چاپ اوّل, ١٣٦٠ـ١٣٦٣ش) و گاهى از مثنوى چاپ جعفرى يعنى همان تفسير علامه جعفرى سود جسته است. همچنين حتى اعلامى كه در مثنوى نامى از آنان برده نشده و به صراحت از آن ها سخن به ميان نيامده مانند ابن ملجم, ابوهريره, ابوذر غفارى, احمد خضرويه, ارميه, اسحاق, اوريا, بشر حافى, ابوالحسن وزير, حذيفه, سرى سقطى, شدّداد, ضرار, ديوژن كه به عنوان راهب در مثنوى آمده و يا نام مسيلمة بن حبيب كه به ضرورت شعرى بومسيلم ذكر شده را استخراج كرده است.
مثلاً مقصود از:
صدر جهان در بخارا بنده صدر جهان
متهم شد, گشت از صدرش نهان
روح آدمى است كه (بر ملك جان و درونِ آن حكومت مى كند و مراد از وكيل يا خادم يا عاشقِ او دل, و بخارا را به جاى عقل قرار داده است.) (ص٣٤)
استخراج اعلام تا آن جا پيش رفته كه از سر تيترهاى شرح گونه مثنوى هم استفاده شده و تنها به تكيه بر ابيات شعرى بسنده نكرده و در شرح تدقيق هاى اين پژوهش همين بس كه حتى براى (اللّه) هم مَدخلى در نظر گرفته است.
اعلام مثنوى را مى توان در تجاويفِ داستان هاى انبيا و اوليا, تفاسير, اخبار, احاديث, داستان هاى صحابه و مشايخ, روايات صوفيه, قصه هاى كم ياب, جدها, هزل ها, لطيفه ها و طنزهايى گرفت و همه اين ها ريشه در مطالعات, مسموعات و مشاهدات مولوى دارد. شناخت عظمت مولوى در تفكر و انتقال ذهنى و برخوردارى از معلومات و هيجانات بى اندازه اش با عنايت به همين مسائل و رويكرد و تفحّص در آن ها ممكن است. استشهاد و تفسير و استدلال به بيش از دو هزار آيه از قرآن كريم, با تسلط شگفتى كه بر روايات و احاديث هم دارد و مضامين را به آن ها مستند مى سازد, امر ساده اى نيست. از همين رو كوشش اين مجموعه بر آن بوده تا تماميِ اعلام از آغاز تا انجام با ذكر شماره ابيات, احصا و ثبت گردد و غرض از اين كار, همان است كه گفتيم; يعنى كاوشى در وجدانياتِ مغفوله مولوى در باب شناسايى اعلام مورد عنايت او كه از صميم قلب به آن ها عشق ورزيده است.
به عنوان نمونه در احصاى كلمه جلاله (اللّه) ملاحظه مى شود كه ٢٤٤ بار در مثنوى تكرار شده. همچنين اسامى ديگر ذات بارى تعالى, همانند كلمه (حق) در معناى خداوند متعال ١٠٨١ بار, كلمه (خدا) ٦١٤ بار, كلمه (يزدان) ١٠٤بار, كلمه (ايزد) ٣٠ بار و كلمه (واحد) آن جا كه به معناى خداوند بارى تعالى به كار گرفته شده, ١٦ بار ذكر شده است و به همين ترتيب اعلامى كه ديگر نام هاى الهى را در بر دارند, مثل رحمان, سبحان, ودود, صمد, ذو اكرام و… را به مقياس وسيعى زينت بخش صفحات مثنوى كرده است و حال آن كه نام فيلسوفانى چون سقراط, افلاطون و بزرگانى همچون جالينوس را بيش از يكى دو بار نياورده است.
مولوى در مطاوى گفتار خود از خاتم الانبيا به كرّات ياد مى كند به طورى كه مى توان گفت سيماى مبارك محمّد(ص) در تمام مثنوى مى درخشد و محور اصلى سروده هاى مولوى را تشكيل مى دهد. تحقيق در اين منظومه شريف نمايان گر آن است كه مولوى در مثنوى شريف ٤٤٧بار از رسول خدا(ص) با نام هاى احمد, پيامبر, پيغمبر, پيمبر, رسول, صدرالصدور, نبيّ, محمّد و مصطفى به صراحت نام مى برد و ٥٥ عنوان و ١٣٠ حديث و خبر را به فعاليت خستگى ناپذير آن حضرت در راه نشر اسلام و شكوفايى و استحكام اصول و مبانى آن اختصاص داده است.
مولوى در نود و پنج عنوان مثنوى كه اكثر آن ها داستان هاى بلند در شرح احوال و افعال خارق العاده انبيا را دربرمى گيرد, در باب معجزات آنان سخن رانده است. گروهى از اعلامِ كسان, از شخصيت هاى تاريخى اند كه نام آنان در تاريخ و فرهنگنامه ها آمده است. عده اى ديگر از فقيهان, واعظان, عارفان, وزيران يا حاكمى هستند كه در حيات مولوى مشهور بوده اند, يا حوزه درس و بحثى داشته اند و يا قصه اى از آنان بر سر زبان ها بوده است و بعضى از اعلام هم ساخته و پرداخته ذهنِ وقّاد خود او است.
قلمروى اعلام در مثنوى نيز به مراتب وسيع تر و فراگيرتر از ساير آثار كلاسيك و نظاير آن ها است و اين فقره به مناسبت برخوردارى اين منظومه از آيات و رموز قرآنى, قصص و سايرِ مضامينِ آن است به طورى كه مى توان گفت اُسّ اساس مثنوى را قرآن حكيم تشكيل مى دهد, گاهى كلمه اى و جمله اى از قرآن و گاه همه آيه به روشنى در بيتى به كار رفته است.
شيوه مقالاتِ هر مدخل بدين گونه است كه ابتدا عنوان مدخل ذكر شده و شماره مسلسل آن را در كنارش آورده است. سپس بيتى كه در آن از اين عَلَم براى نخستين بار استفاده شده مى آيد و شماره دفتر مثنوى و شماره بيت را ثبت نمى نمايد. اين ذكر شماره دفتر و بيت خود امرى بسيار پسنديده است. متأسفانه كشف الابيات مثنوى فراهم آورده علامه جعفرى, يعنى از دريا به دريا به گرداب ارجاع به شماره صفحات به جاى رهنمون شدن به شماره ابيات افتاد و آن مجموعه گران سنگ در طى دوازده سال تلاش پى گير علامه و تابعينش با آن كه رهنمودى بر سه چاپ رمضانى, جعفرى و نيكلسون داشت, اكنون اندكى ناكارآمد است; چه به جاى چاپ نيكلسونِ مورد استفاده علامه اكنون صدها نوع از روى متن منتشرشده نيكلسون فراهم آورده اند كه هريك به گونه اى است و پيشينه آن ها برخلاف ارجاع (از دريا به دريا) در يك جلد است و نه در چند جلد و شگفت كه در اين كشف الابيات حتى شماره سطر را ذكر كردند, ولى از ارجاع به شماره ابيات غافل شدند كه بسى قابل تطبيق و زودياب تر مى نمود.
به هر جهت پس از آن, آوانگارى و ريشه مدخل و مترادف ها و اشتقاقات و سپس مباحثِ تاريخى, فرهنگى, واژگانى و… ذكر مى گردد. در عناوين مدخل ها آن جا كه القاب و كنيه ها و مخفف ها و اسامى غير عَلَم يا به ضرورت و يا اتفاق آمده, دقت شده است كه آن ها را با ٢ستاره از بقيه جدا سازد. ارجاعات در آن عناوينى كه عنوان در مثنوى آمده, ولى به صورتى ديگر پيش تر و يا بعدتر مدخلى قابل توجه تر دارد, اين گونه است كه مثلاً ذيل (ابوالبشر) به مقاله (آدم) رجوع مى دهد, ولى بيتى كه در آن (ابوالبشر) آمده را مى نويسد و نيز مى نگارد كه (ابوالبشر كنيه حضرت آدم(ع) است.) (ص٩٨) در پايان هر مدخل نيز تعداد به كار رفته عنوان در مثنوى را ذكر مى كند و اگر در مواضع ديگر شرحى ديگر مى طلبد, آن ها را مى آورد.
مقالات هريك نكته اى را باز مى نمايد و گرهى را از كار مثنوى پژوهان مى گشايد و گفته آمد كه گاه مفصل و مشروح اند. كم ترين حجم مقالات دو صفحه است و پرحجم ترين آن ها سى وشش صفحه در ذيل حضرت محمّد(ص). همچنين ٨صفحه از حلاّج مى گويد, ٨ صفحه درباره حضرت على(ع), ٩صفحه در باب شمس تبريزى كه طولِ اين مقاله برابر است با مقاله ٩صفحه اى مثنوى, ١٠صفحه از سنايى سخن مى راند و در ٢١صفحه به حضرت موسى(ع) مى پردازد و ١١صفحه را به قرآن مجيد اختصاص مى دهد.
با اين همه خوبى, كتاب كلاًّ به يك ويراستارى فنى محتاج است و در مقدمه ناشر هم از عدم آن پوزش خواسته است. خرده هاى ديگرى هم بر آن وارد است; به عنوان نمونه با آن كه در اين پژوهش از ١٢٣ منبع استفاده نموده, ولى آن جا كه پيرامون (اِرم) قلم مى زند و مى نويسد كه ارم يا ارم ذات العماد در قرآن آمده است, آدرسِ آن را به دست نمى دهد. بسيارى از آوانگارى ها نيز مخدوش است و يا اعراب گذارى و مشكول نمودن كلمات قابل بازنگرى است; مانند بُشر حافى به جاى بِشر حافى و قُوُت القلوب به جاى قوت القلوب. يا در برخى موارد, كلمات مخفف در عنوان اصلى آمده است, مانند بكيارق به جاى بركيارق. تهيه فهرست مدخل ها و نام ياب عمومى و جدايى نمايه موضوعى موارد لازم در ويرايش سپسين است و همچنين هماهنگى شيوه ورود و خروجِ مدخل كه مثلاً آيه اى در زير عنوان داوود(ع) آمده و در اين صورت بايد همه عناوينى كه تلميحى و اشارتى به آيتى از قرآن دارند, همين گونه مى شدند, نه اين كه در متن مقاله بدان توجه دهند. سخنى نيست جز ابراز انتظار براى ويراسته دوم كتاب و خوش آمد به همين چاپ اول براى آمدن به بازار كتاب. محمّدرضا زادهوش ديوان اشعار پروين اعتصامى, نشر قطره, چاپ دوم, سال ١٣٧٨, به كوشش دكتر حسن احمدى گيوى.
در ميان شاعرانِ زن, شاعرى برجسته تر و تواناتر از پروين سراغ نداريم. بى هيچ مجامله و تعارفى پروين در جولانگاه شعر فارسى نمونه است. شعرش در روانى و انسجام و استوارى نه تنها سرآمد شعر زنان شاعر است, بلكه گوى سبقت را از بسيارى شاعران مرد نيز ربوده است.
شعرش به تمام معنى مردمى است. تعهد و مسئوليت در آن موج مى زند. از ميان گونه هاى شعر او, نمى توانيد شعرى بيابيد كه از جوهر شعرى خالى باشد; عمق و محتوا نداشته باشد; درد مردمى در ژرفاى جانش نباشد…. لفظ پيراسته و روان در خدمت معنى و لفظ و معنى در خدمت مردم است. براى همين است كه از آن همه شعر و قالب هاى گوناگون منسجم, شعرى بى محتوا و انگيزه پيدا نمى كنيد:
نهاد كودكِ خردى به سر, ز گل تاجى
به خنده گفت شهان را چنين كلاهى نيست
چو سرخ جامه من, هيچ طفل جامه نداشت
بسى مقايسه كرديم و اشتباهى نيست

ز سنگ ريزه, جواهر بسى به تاج زدم
هزار حيف كه تختى و بارگاهى نيست
بر او گذشت حكيمى و گفت, كاى فرزند
مبرهن است كه مثل تو پادشاهى نيست
هنوز روح تو ز آلايش بدن پاك است
هنوز قلبِ ترا نيت تباهى نيست
به غير نقشِ خوش كودكى نمى بينى
به نقشِ نيك و بد هستى ات, نگاهى نيست
تو را بس است همين برترى, كه بر در تو
بساط ظلمى و فرياد دادخواهى نيست

(گنج ايمن, ص١٠٥)
مخاطب شعرش, همه طبقات مردم است. همه را زير چشم دارد, كودك, جوان, پير, غنى و فقير, طفل يتيم, محتسب و مست, داروغه, قاضى, حاكم و پادشاه, …هيچ كس از ديدِ ژرف او پنهان نيست. آن قدر به مردم نزديك است كه از هيچ ناديده نمى گذرد. از هر طبقه كه باشند در ترازوى سنجشِ شاعر ارزيابى مى شوند, محك مى خورند و سره از ناسره متمايز مى گردد. مسؤوليت در برابر جامعه يعنى اين: در كنار مردم باشى, درست را از نادرست, صحيح را از سقيم با ذره بين نقد و بررسى بشناسى و جدا كنى.
تعهد و مسؤوليت در ادبيات در اين چند دهه اخير نقل مجلسِ اديبان, شاعران, نويسندگان بوده است. به نظر مى رسد اين مطلبِ تازه اى نيست. اديبان و هنرمندانى كه آثارشان و شاعرانى كه شعرشان در خدمتِ زور و زر نبوده هركدام به نوعى تعهد در برابر جامعه بشرى داشته اند.
پروين نمونه بارز چنين شاعرانى است. هيچ يك از قالب شعريش اعم از قصيده, قطعه و مثنوى را نمى بينيد كه از بار سنگين مردمى و مردم مدارى, شانه خالى كرده باشد. موضوع هايى چون فلسفه حيات, جبر و اختيار, عطوفت و احساس لطيفِ زنانه و مادرانه انسان دوستى, تسليم در برابر مشيّت پروردگار, عشق به وجود لم يزلى, پرهيز و عفاف… در شعرش موج مى زند.
پروين جز چند غزل (اين نوع تغزلات را مرحوم ملك الشعراى بهار ى(قصيده كوتاه) مى خواند. ر.ك: مقدمه بهار, ص٤٤), شعر عاشقانه ندارد, اما عشق خمير مايه شعر اوست. تعهد در برابر مردم, ژرف بينى و نكته سنجى, مردم بينى و مردم شناسى, حق جويى و حق گويى بار مسؤوليتى است كه تا شاعر عاشق نباشد و صاحب درد, شعر صميمى و دلنشين از او صادر نمى شود. محتويات شعريش با اين حال و هواست. كوله بارى از شعر مردمى كه حاصل نگرشِ دقيق و عميق به جامعه است كه با شيوايى و رسايى پيام رسانِ زمان خود و نسل هاى بعد از خود است. شعر انسانى و اخلاقى كه حاصل نگرشِ متعهدانه و سنجيده او به مردم است. شعر پروين از دو آبشخور سبك خراسانى و عراقى بهره ور است و در فاصله اين دو به قدمِ فكر و بينشِ اصولى گام مى زند. طرز شعر ناصر خسرو و سعدى (مقدمه بهار, ص٤٤) و حافظ را در جاى جاى ديوانش مى توان ديد. صعوبت و پيچيدگى و مغلق گويى كه عرصه تاخت و تاز گروهى از شاعران است, در آثارش به چشم نمى خورد. آنچه هست روانى و پرورده گويى است. خواننده در وهله نخست تصور مى كند شعرش ساده است, البته به روانى و شفافيت آب زلال و صبح پر طراوتِ بهارى است; ولى در نظيره گويى, شعر پروين به صلابتِ شعر ناصر خسرو و نفاست شعر سعدى است و در مجموع زيبايى هاى هنر سهل و ممتنع در ديوانش جلوه گر است, كه اين سبك سخنورى كار هركس نيست.
به نظر مى رسد آنچه سببِ محبوبيّت و شهرت پروين شده, پاى بندى به اصول دينى اخلاقى و وجدانِ آگاه بشرى است. اين نيز نمادى از برترى و امتياز ويژه شعر اوست. مانند شاعران بزرگى همچون ناصرخسرو, سنايى و سعدى, مفاهيم تربيتى اخلاقى را با لفظى گزيده در قالبِ شعرى پرورده و روان بيان كرده است. اين مطلب گوياى آن است كه شاعر براى ادبيات تعليمى, ارزش خاصى قائل است. از گونه هاى شعرى كه قدرت و مهارتِ پروين را نشان مى دهد, مرثيه سرايى است. اين نوع شعر در ديوانش اندك است; ولى شور و حالتى دارد كه غليان و تأثّر روحى را با توانايى در خواننده برمى انگيزد. از جمله, سوگنامه اى كه در مرگ پدر خود ـ مرحوم يوسف اعتصامى (اعتصام الملك) ـ سروده, شايد از جهت تأثيرگذارى در شعرِ رثايى ايران كم نظير است. اين شعر با دست خطِ پروين با عنوان زير, در ابتداى يكى از چاپ هاى ديوان او آمده است. (ديوان پروين اعتصامى, به كوشش منوچهر مظفريان, چ٥, ١٣٦٤, ص١٩ و نيز چاپ حاضر, ص١٨٠)
(اين قطعه را در تعزيتِ پدر بزرگوار سروده ام)
پدر آن تيشه كه بر خاك زد دستِ اجل
تيشه اى بود كه شد باعث ويرانى من
يوسف نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ, گرگِ تو شد اى يوسف كنعانى من
مَه گردونِ ادب بودى و در خاك شدى
خاك زندانِ تو گشت اى مه زندانى من
از ندانستنِ من دزدِ قضا آگه بود
چو ترا برد بخنديد به نادانى من…
يكى از برجستگى هاى شعرِ پروين, روى آوردن به هنرِ (مناظره) است. كارى كه كم تر شاعران در تمام دوران ها به آن پرداخته اند. اين نوع شعر با هنرمندى و نوآورى شاعر, قسمتى از ديوان او را گرفته است كه تعداد آن ها به صد وبيست (پيش گفتار, ص٢٢) قطعه مى رسد. مناظره انسان با انسان, حيوان با حيوان, نبات با نبات و جماد با جماد.
ديوان پروين به كوششِ دكتر حسن احمدى گيوى با طرح مناسبِ روى جلد, صحت و نفاست چاپ, مقدمه تحقيقى درباره پروين و شعرش, كاغذ مرغوب و جلد گالينگور از چاپ هاى بازارى ـ كه با تأسف به علت محبوبيت شاعر تعداد آن ها كم نيست ـ متمايز مى كند; به خصوص درج ديباچه استاد ملك الشعراى بهار بر ديوان شعر پروين: شاعره جوانى كه يك شبه ره صد ساله پيمود. دكتر احمدى گيوى نيز در مقدمه خود پروين را بزرگ ترين شاعره ايرانى ـ حداقل در شعر سنتى ـ مى داند (پيش گفتار, ص٢٢) شايد اين مرزبندى ـ شعر عروضى و سنتى ـ با توجه به جوهره و ارزش هاى شعر پروين تعبير مناسبى نباشد. نمى توان او را در چارچوبه شعر كهنه و نو محدود كرد و ارزيابى نمود. به نظر مى رسد تاكنون, پروين چه در گستره شعر سنتى ـ به قول ايشان ـ و چه شعر نو, در جمع زنان شاعر در ايران نظير نداشته است. اين سخن ادعا نيست, واقعيتى آشكار است و دفتر شعرش حجت بر آن. به فرموده مولانا: آفتاب آمد دليل آفتاب. مطلب را به استناد نوشته استاد ملك الشعراى