آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نخستين شيخ الاسلام قزوين ، پايتخت صفويه١ ؛ تحليلى از رساله العقد الحسينى - استوارت دون جى
نخستين شيخ الاسلام قزوين ، پايتخت صفويه١ ؛ تحليلى از رساله العقد الحسينى
استوارت دون. جى
##
ترجمه محمّدكاظم رحمتى##
چكيده:
در تحقيقات به عمل آمده پيشين درباره صفويه, اهميت منصب شيخ الاسلامى اصفهان در طى قرن هفدهم ميلادى به عنوان بالاترين كانون مرجعيت دينى امپراتورى مورد توجه قرار گرفته است. در اين مقاله بيان شده است كه جايگاه خاص اين مقام را از حدود ٩٦٣/ ٥٩ ـ ١٥٥٥ مى بايست در نظر گرفت; زمانى كه شاه طهماسب, شيخ حسين بن عبدالصمد حارثى عاملى (م٩٨٤/١٥٧٦) را به شيخ الاسلامى قزوين منصوب نمود. احتمالاً عزل ناگهانى حارثى از اين منصب در حدود سال ٩٧٠/١٥٦٣ و جايگزينى معاصر بى پرواى او, سيد حسين بن حسن كركى (م١٠٠١/ ٩٣ـ٩٩٢) به جاى وى كه برخوردار از حمايت قزلباش ها و به داشتن نظرات ضد سنّى تند شناخته شده بود, در نتيجه تعارض ديدگاه ها بين اين دو بوده باشد.
تا به حال در تحقيقات راجع به صفويه, منصب شيخ الاسلامى اصفهان به عنوان بالاترين كانون مرجعيت دينى امپراتورى صفوى از آغاز قرن هفدهم به بعد, امرِ شناخته شده اى بوده است.٢ اين برخلاف دوره آغازين صفويه است. آن گونه كه محققان بدان رسيده اند كه صدر, صدراعظم موقوفات و امور دينى و معمولاً فردى از سادات ايرانى, مقام بانفوذترى بوده است. سيورى در تحقيق خود در مورد مناصب اصلى دوره صفويه حتى اشاره اى به منصب شيخ الاسلامى در دوره حكومت شاه اسماعيل اول (٩٣٠ـ٩٠٧/ ٢٤ـ١٥٠١) و شاه طهماسب (٩٨٤ـ٩٣٠/ ٧٦ـ١٥٢٤) نكرده است.٣ على رغم اين واقعيت كه در منابع چنين مناصبى در دوره حكومت آن دو در مراكز استان هايى چون هرات, مشهد, اردبيل و شيراز ياد شده است.٤ نوشتار ذيل نشان مى دهد كه مكانت خاص مقام شيخ الاسلامى پايتخت صفويه به تاريخى از ميانه قرن شانزدهم برمى گردد; زمانى كه شاه طهماسب, شيخ حسين بن عبدالصمد عاملى (٨٤ ـ ٩١٨/ ٧٦ـ١٥١٢) را به مقام شيخ الاسلامى قزوين منصوب نمود.٥ بعد از بيان سرگذشت و شرح حال شيخ حسين در ايران به منظور دريافتن اين كه وى چه زمانى اين منصب را بر عهده داشته و چگونه تصدّى اين مقام با سرگذشت وى تطبيق مى يابد, به بركنارى او از اين مقام و تحقيق در مورد جوّ حاكم و بيان رقابت بين وى و جانشينش سيد حسين بن حسن كركى (م١٠٠١/ ٩٣ـ١٥٢٩) معطوف مى گردد.
شيخ حسين بن عبدالصمد حارثى عاملى
پدر بهاءالدين, فقيه مشهور (١٠٣٠ـ٩٥٣/ ١٦٢٩ـ١٥٤٧), شيخ عزّالدين حسين بن عبدالصمد حارثى همدانى عاملى (از اين پس از وى با عنوان شيخ حسين حارثى ياد خواهد شد), فقيه شيعه, بومى جبل عامل, منطقه اى كه امروز در جنوب لبنان قرار دارد, نسبش به حارث بن اعور, از قبيله عرب هَمْدان از شيعيان على بن ابى طالب(ع) باز مى گردد.٦ تقريباً بعد از گذراندن چهار دهه مطالعه و تدريس در قلمرو عثمانى در ميانه قرن شانزدهم به ايرانِ تحت سيطره صفويان مهاجرت نمود و به واسطه حمايت شاه طهماسب به مناصب حكومتى دست يافت. شيخ حسين در روستاى جبع نزديك شهر ساحلى صيدا (صيدون) در اول محرم ١٩ـ ٩١٨/ مارس ١٥١٢ متولد شد.٧ وى ساليانى متمادى همراه با هم ولايتى جبعى اش, فقيه مشهور زين الدين عاملى (٦٥ ـ٩١١/ ٥٨ ـ١٥٠٦) كه در سنّت شيعى به شهيد ثانى ـ به واسطه شهادتش به دست مقامات عثمانى در ٩٦٥/١٥٥٨ ـ شناخته مى گردد, گذرانده بود. او مبرزترين شاگرد زين الدين و مصاحب وى در جبع و همراه وى در سفرها بود.٨ آن ها با يكديگر در سال ٣ـ٩٤٢/ ٣٧ـ ١٥٣٥ به قاهره و مكه٩ و به استانبول و عراق در ٥٣ ـ٩٥١/ ٤ـ١٥٤٦ سفر كرده بودند.١٠ در ٩٥٣/١٥٤٦ شيخ حسين زين الدين را در سفر بعلبك همراهى نموده بود; جايى كه زين الدين منصب تدريس مدرسه نوريه را بر عهده گرفته بود. پسر شيخ حسين, بهاءالدين محمد در ٢٧ ذى حجه ٩٥٣/١٨ فوريه ١٥٤٧ در بعلبك متولد گرديد.١١ شيخ حسين قرائت كتاب الفهرست, نوشته محمد بن حسن طوسى (م٤٦٠/ ١٠٦٧) را نزد زين الدين ـ احتمالاً زمانى كه هنوز در بعلبك بود در ١٥ رمضان ٩٥٤/ ١٩ اكتبر ١٥٤٧ به پايان رساند.١٢ اندكى بعد از اين زمان از زين الدين جدا شد و به ايران مهاجرت كرد.
مفصل ترين روايت از شرح حال شيخ حسين در ايران, نقل مظفرالدين على شاه است كه همو شرح حال فارسى از زندگى استادش بهاءالدين پسر شيخ حسين نگاشته است.١٣ نسخه كاملى از شرح حال موجود نيست, اما ميرزا عبدالله اصفهانى افندى (م١١٣٠/١٧١٩) قطعاتى از اين اثر را نقل كرده و در كتاب تراجم رجاليش, رياض العلماء و حياض الفضلاء به عربى ترجمه كرده است. بخش مورد نظر از اين رساله را كه حاوى نكاتى در مورد شيخ حسين مى باشد, با هم مرور مى كنيم:
پدر بهاءالدين, شيخ حسين بن عبدالصمد است. او در عصر خود از مشاهير علماى اعلام و فقهاى كرام بود. حسين معاصر شهيد ثانى بود و علوم گوناگون و معارف مختلفى چون اصول و فروع فقه را همراه با وى فرا گرفته بود. شيخ حسين در ميان هم عصرانش همتايى در حديث, تفسير قرآن, فقه و رياضيات نداشت. او آثار بسيارى در اين حوزه ها نگاشته بود; از جمله كتاب درايةالحديث (كتابى در توضيح شيوه نقد حديث),١٤ رسالة فى تحقيق القبله (رساله اى در تعيين جهتى كه فرد به هنگام نماز مى بايست, بدان سو بايستد),١٥ كتاب اربعين حديث (كتابى مشتمل بر چهل حديث),١٦ كتاب شرح القواعد (حاشيه اى بر قواعد الاحكام نوشته محقق حلى متوفى ٦٧٦/ ١٢٧٦),١٧ كتاب شرح الفيه (شرحى بر هزار بيت در نماز نوشته شهيد اول متوفى ٧٨٦/ ١٣٨٤),١٨ الرسالة الطهماسبيه فى بعض المسائل الفقهيه (رساله اى در پاسخ به سوالات فقهى شاه طهماسب),١٩ الرسالة الوسواسيه (رساله اى در مورد فرد مبتلا به وسواس)٢٠ و رسالة الرضاعيه (رساله اى در مورد مسأله رضاعت). شيخ حسين همچنين حواشى بر كتب رياضى و تعليقاتى چند و منشئات فراوانى تأليف نموده است.
در دوره حكومت شاه طهماسب صفوى (٨٤ ـ٩٣٠/ ٧٦ـ١٥٢٤), شيخ حسين از جبل العامل همراه با همسر و وابستگانش به اصفهان آمد. او سه سال در آن جا اقامت نمود و به تدريس علوم دينى و اشاعه تعاليم دين پرداخت. علماى ايران به تلمذ نزد او پرداختند. زمانى كه شيخ على ملقب به منشار, شيخ الاسلام اصفهان دريافت كه شيخ حسين در اصفهان است, خبر ورودش را به شاه طهماسب كه در آن موقع در قزوين بود, رساند. چون شاه از اين خبر آگاهى يافت, خود شخصاً به شيخ حسين نامه نوشت و خلعتى براى وى فرستاد و از او خواست به قزوين كه در آن هنگام پايتخت بود, برود.
زمانى كه شيخ حسين به قزوين رسيد, سلطان نهايت احترام را در حقش به جا آورد و او را به منصب شيخ الاسلامى قزوين منصوب نمود. شيخ حسين هفت سالى متصدى اين مقام بود. شيخ حسين نماز جمعه را به جاى نماز ظهر در قزوين به جا مى آورد. وى از جمله كسانى بود كه به وجوب تعيينى نماز جمعه اعتقاد داشتند. همان گونه كه شهيد ثانى نيز چنين اعتقادى داشت.
بعد از آن به او دستور داده شد كه به مشهد, شهر مقدس و مدفن امام رضا(ع) برود و به مقام شيخ الاسلامى آن جا منصوب گرديد. شيخ حسين مدتى را در مشهد به سر برد. از آن جايى كه اكثر اهل هرات از معرفت و شناخت ائمه اثنى عشر و تدين به مذهب اهل بيت(ع) عارى بودند, سلطان (شاه طهماسب) به شيخ حسين دستور داد كه به هرات برود و در آن جا اقامت كند و خطاكاران آن ناحيه را ارشاد كند. شاه سه روستاى آن بلد را به عنوان اقطاع به وى بخشيد. سلطان به شاه قلى سلطان, امير خراسان دستور داد كه هر جمعه بعد از دو نماز٢١ او بايد شاهزاده محمد خدابنده (پسر شاه طهماسب) را به مسجد جامع كبير هرات براى شنيدن احاديث پيامبر و ائمه نزد شيخ حسين ببرد. شاه به شاه قلى سلطان دستور داد كه شاهزاده را وادار به اطاعت از اوامر و منهيات شيخ حسين كند و هيچ كس نبايد با خواسته شيخ مخالفت كند.
شيخ حسين مدت هشت سال در هرات به افاده علوم دينى و اجراى احكام شرعى و تبليغ اعمال و اوامر دينى مشغول بود و بدان سبب خلق كثيرى از هرات و نواحى مجاورش به تشيع گرويدند و به مذهب اماميه پيوستند و آن ناحيه از وجود مخالفان طاهر گرديد. طلاب و حتى فقها و علما از نواحى مختلف ايران و ماوراءالنهر براى سماع حديث از شيخ حسين و تملذ علوم دينى و تحقيق معارف شرعى به نزد او مى رفتند.
پس از مدتى شيخ از هرات به قزوين سفر كرد تا بار ديگر با شاه ديدار كند. وى از شاه طهماسب رخصت رفتن به زيارت بيت الله الحرام براى خود و فرزندش, شيخ بهايى را نمود, اما تنها به وى رخصت داده شد و شاه به فرزندش شيخ بهايى رخصت رفتن به حج را نداد. شاه از شيخ بهايى خواست تا در قزوين بماند و امر تدريس علوم دينى را بر عهده بگيرد. شيخ حسين به زيارت خانه خدا شتافت. هنگامى كه از تشرف خانه خدا و زيارت مدينه فارغ گشت, از راه بحرين بازگشت, جايى كه او در آن جا ماند و سكنى گزيد. سپس شيخ حسين به فرزندش, شيخ بهايى نامه اى به اين مضمون نگاشت.٢٢ اگر دنبال دنيا هستى به هند برو و اگر آخرت را مى خواهى به بحرين بيا و اگر نه دنيا و نه آخرت را مى خواهى در ايران بمان.٢٣
مظفرالدين نويسنده متن, گزارش مى دهد شيخ حسين در قزوين, متصدى مقام شيخ الاسلامى بوده و تصريح بر اين دارد كه او اين مقام را به مدت هشت سال بر عهده داشته است. شرح حال هاى موجود از دوره صفوى در اين باره اطلاعات بيش ترى در بر ندارند. تاريخ عالم آراى عباسى, نوشته اسكندر بيگ منشى تنها شرح حال كوتاهى از حيات شيخ حسين در ايران و آمدن وى و پذيرايى گرم دربار صفوى را از او در بر دارد. اما اشاره اى به منصب شيخ الاسلامى او در قزوين ندارد.٢٤ با اين حال هيچ دليلى در ترديد صحت روايت مظفرالدين نيست, چرا كه شامل جزئيات بيش تر و دقيق ترى نسبت به نقل اسكندربيگ است; به علاوه با اطلاعات جداگانه موجود در منابع ديگر كه به بيان شرح حال شيخ حسين پرداخته اند, نيز تأييد مى گردد. همچنين بديهى است كه انتصاب وى به مقام شيخ الاسلامى پايتخت صفوى برابر با تاييد وى به عنوان بالاترين مرجع دينى در قلمرو صفوى بوده است; امرى كه به وى امكان مى داد تا تغييرات مهمى در سياست مذهبى عمومى مثل احياى برگزارى مرتّب نماز جمعه را انجام دهد. عبارت مظفرالدين اين سؤال را به وجود مى آورد كه چرا فقيهى برجسته كه اين مقام را براى هشت سال عهده دار بوده, آن را از دست داده است. بركنارى از منصب شيخ الاسلامى امر شگفتى است; چرا كه مقام شيخ الاسلامى پايتخت تنها به فقهاى برجسته داده مى شد و ظاهراً آنها اين منصب را مادامى كه در قيد حيات بوده اند, در اختيار داشته اند.٢٥ قبل از تلاش براى ارائه پاسخى به اين سؤال, مرورى بر شرح حال شيخ حسين در ايران, سودمند خواهد بود.
شرح حال شيخ حسين حارثى در ايران
نقل مظفرالدين اين خط سير را در مورد سال هاى اقامت حسين در ايران ترسيم مى كند: سه سال در اصفهان, هفت سال در قزوين به عنوان شيخ الاسلام, مدتى در مشهد به عنوان شيخ الاسلام, بازگشت به قزوين و عزيمت براى به جا آوردن حج. براساس اين نقل ها شيخ حسين مدت هجده سال در ايران به سر برده است. شواهد تكميلى به ما كمك مى كند تا اين شرح حال را تصحيح كنيم.
١. آمدن به ايران
شيخ حسين حدود سال ٩٦٠ق به ايران آمده است.٢٦ او حداقل تا رمضان ٩٥٤/ اكتبر ١٥٤٧ همراه با استادش زين الدين بوده است. چندى بعد از اين تاريخ احتمالاً در بعلبك زين الدين, آن گونه كه در قبل ذكر شد, به وى اجازه اى داده بود. در قطعات موجود از شرح حال مختصرِ خودنوشتِ زين الدين جمله اى وجود دارد,٢٧ بدين ترتيب: (ما بعلبك را ترك كرديم و به جبع (بلادنا) در ٩٥٤/١٥٤٧ بازگشتيم و در آن جا مانديم و تا آغاز سال ٩٥٥/١٥٤٨ به تحصيل و نگارش پرداختيم.) ضمير ما در اين جا, احتمالاً به شيخ حسين و زين الدين اشاره دارد; همان گونه كه در عبارت ديگرى از شرح حال خودنگاشتِ زين الدين بيان شده است.٢٨ فهرست تاريخ تولد فرزندان و نوادگان كه شيخ حسين خود نگاشته است, اشاره دارد كه دخترش ام ايمن سلمى بعد از نيمه شب ١٦محرم ٩٥٥/ ٢٦فوريه ١٥٤٨ متولد شده است. احتمالاً ام ايمن سلمى در جبع به دنيا آمده باشد.٢٩ گويا زمانى كه زين الدين از ناحيه حاكمان محلى با مشكل مواجه شد و از اواخر ٩٥٦/١٥٤٩ زندگى پنهانى داشت,٣٠ شيخ حسين جبل العامل را ترك كرده و از راه عراق به ايران مهاجرت كرده باشد. اجازه اى كه شيخ حسين به فردى داده, مؤيد حضور وى در كربلا (بارگاه ملكوتى امام حسين(ع) در جنوب عراق) در سال ٩٥٨/ ٥١ ـ١٥٥٠) است.٣١ در سال ٩٦٠/١٥٥٣ شيخ حسين در ايران بوده است. نسخه خطى از شيخ حسين با نام وصول الاخيار الى اصول الاخبار در توس (نزديك مشهد) در آغاز ربيع الاول ٩٦٠/ ميانه فوريه ١٥٥٣ استنساخ شده است.٣٢ احتمالاً او اين كار را تنها تكميل نموده باشد. از متن كتاب مى توان استنباط كرد كه در مشهد نگاشته شده است.٣٣ ظاهراً روايت مظفرالدين كه اشاره دارد شيخ حسين مستقيماً از جبل العامل به اصفهان رفته, دقيق نباشد.٣٤ زمانى كه شيخ حسين از زين الدين جدا شده, تمايل داشت تا به خراسان برود٣٥ و شايد قصد داشت كه نخست از مرقد امام على الرضا(ع) (هشتمين امام شيعيان) بعد از آمدن به ايران زيارت كند. بعد از ذكر شرح حال طولانى وى در خدمت به شاه طهماسب, شيخ حسين در ٩٨٣/١٥٧٨ ايران را به قصد گزاردن حج ترك نمود. تاريخ ورود شيخ حسين به ايران در سال ٩٦٠/٣ـ١٥٢٢ بدين معنا است كه او در مجموع بيست وسه سال در ايران به سر برده است (٨٣ ـ٩٦٠/ ٧٥ـ١٥٥١). گرچه روايت مظفرالدين بيان مى دارد كه شيخ حسين مدتى در مقام شيخ الاسلامى مشهد خدمت كرده است و همين اصطلاح (مدة) را درمورد اقامت هشت ساله شيخ حسين در هرات به كار برده است.٣٦ سنوات افزوده شده را احتمالاً بتوان با شرح احوال او در دوره نامشخص حياتش تطبيق داد.
٢. اصفهان
طبق نوشته مظفرالدين, شيخ حسين بعد از آمدن به ايران, سه سال در اصفهان ماند. به نظر مى آيد مظفرالدين از اقامت نخست شيخ حسين در مشهد به دليل كوتاهى آن چشم پوشى كرده باشد. بر اين اساس مى توان تاريخ اقامت وى را در اصفهان بدون قطع, حدود ٦٣ ـ٩٦٠/ ٥٦ ـ١٥٥٤ دانست. در اصفهان شيخ حسين با شيخ على منشار كركى (متوفى ٩٨٤/١٥٧٦) ارتباط يافت كه خود او نيز فردى از اهالى كرك نوح بود و سال هاى نخستين حياتش را در جبل العامل گذرانده بود و از جوانى شيخ حسين را مى شناخته است.٣٧ على منشار پيوند محكمى با حكومت صفوى داشت و در آن زمان در اصفهان عهده دار منصب شيخ الاسلامى بود. وى شيخ حسين را به رفتن نزد شاه طهماسب ترغيب نمود و احتمالاً نقشى نيز در اعطاى منصب شيخ الاسلامى قزوين به شيخ حسين داشته است. به عنوان نشانى از روابط نزديك بين اين دو فقيه مى توان به ازدواج پسر شيخ حسين, بهاءالدين با دختر على منشار اشاره كرد.٣٨
٣. قزوين
به دنبال چهارمين لشكركشى سلطان سليمان عثمانى (٧٤ـ٩٢٦/ ٦٦ ـ١٥٢٠) به آذربايجان در سال هاى ٦١ ـ٩٦٠/ ٥٤ ـ١٥٥٣ و امضاى قرارداد آماسيه٣٩ در ٨ رجب ٩٦٢/ ٢٩مه ١٥٥٥, شاه طهماسب تصميم گرفت كه پايتخت صفويه را از تبريز به قزوين منتقل كند.٤٠ اسكندربيگ منشى مى نويسد: شاه اين كار را به اين دليل انجام داد كه تبريز به وان كه توسط عثمانى ها اشغال شده بود و بر طبق عهدنامه آماسيه به آنان واگذار شده بود, بسيار نزديك بود.٤١ روايت مظفرالدين اشاره دارد زمانى كه منصب شيخ الاسلامى به شيخ حسين از طرف شاه طهماسب اعطا شد, قزوين پايتخت بوده است. قديمى ترين تاريخى ذكر شده در مورد پايتختى قزوين, زمستان ٩٦٣/ ٥٦ ـ١٥٥٥ است.٤٢ مؤلف تاريخ خلد برين گزارش مى دهد كه حسين نخستين بار در ٩٦٣ به دربار طهماسب آمد. از نظر زمانى تاريخ هاى ذكر شده در قبل در مورد آمدن شيخ حسين به ايران و اقامتش در اصفهان تأييد مى گردد.٤٣ شاهدى ديگر نيز بر اقامت شيخ حسين در قزوين بين سال هاى ٩٦٦/١٥٥٨ و ٩٦٨/١٥٦١ وجود دارد. شيخ حسين مى نويسد: پسرش ابوتراب عبدالصمد در ٣صفر ٩٦٦/٥ نوامبر ١٥٥٨ در قزوين به دنيا آمده است.٤٤ چند ماه بعد يكى از دختران شيخ حسين, پسرى به نام سيد محمد (٢٨صفر ٩٦٦/ ٩دسامبر ١٥٥٨) در قزوين به دنيا آورد.٤٥ طلبه اى نزد شيخ حسين در قزوين (١٧شوال ٩٦٧/ ١١جولاى ١٥٦٠) استنساخ كتاب رجال ابن داود را به پايان رسانده بود.٤٦ احتمالاً شيخ حسين زمانى كه همتايش, على منشار در پشت بام با غفارى مورخ, ورود شاهزاده پناهنده عثمانى, بايزيد, را از ميدان اصلى شهر قزوين در ٢١محرم ٩٦٨/ ١٢اكتبر ١٥٦٠ نظاره مى كردند, در قزوين بوده باشد.٤٧ اندكى بعد در همان سال (٩٦٨) حسين پاسخى در باب استرداد بايزيد به سلطان سليمان عثمانى به شاه طهماسب نگاشت.٤٨ اين تبادل نامه ها بايد زمانى رخ داده باشد كه ايلچيان عثمانى به نزد شاه طهماسب در قزوين در ٢٢رجب ٩٦٨/ ٨آوريل ١٥٦١ آمده بودند.٤٩ در دوم ذى حجه ٩٦٨/ ١٤آگوست ١٥٦١ حسين رساله اى در پاسخ به دو سؤال فقهى شاه طهماسب تحرير نمود. پرسشى در مورد حصير نجس شده به بول كه چون با آفتاب خشك شود, پاك مى گردد يا خير؟ سؤال دوم در مورد حق سادات در مورد مصرف نمودن وجوه خمس بود.٥٠ روز بعد, سوم ذى حجه ٩٦٨/ ١٥آگوست ١٥٦١, پيشنماز شاه طهماسب, سيد محمد جبل العاملى كه احتمالاً داماد شيخ حسين بود, در قزوين درگذشت.٥١ بر اين اساس خبرى كه بيان مى دارد كه حسين در سال ٩٦٣ به دربار آمده است, به نحو غيرقطعى سال هاى بين ٧٠ـ٩٦٣/ ٦٣ ـ١٥٥٦ را در بر مى گيرد. انتصاب به مقام شيخ الاسلامى وى با انتخاب قزوين به عنوان پايتخت جديد, مقارن بود با زمان اظهار صادقانه توبه شاه كه اعلام نموده بود كه زين پس هم در رفتار و هم در گفتارش تغييراتى خواهد داد. مقامات حكومتى و قزلباش ها نيز از اين حكم پيروى كرده بودند.٥٢
٤. مشهد
بعد از گذراندن هفت سال در قزوين, شيخ حسين به مشهد نقل مكان كرد; جايى كه باز به منصب شيخ الاسلامى منصوب گرديده بود. دو مدرك دال بر اقامت او در آن جا در سال ٩٧١/ ٦٤ ـ١٥٦٣ وجود دارد.٥٣ شيخ حسين اجازه اى به شاگردش رشيدالدين بن ابراهيم اصفهانى در مشهد به تاريخ ٩جمادى الاولى ٩٧١/ ٢٥دسامبر ١٥٦٣ ٥٤ و دو فرزندش بهاءالدين محمد و عبدالصمد در خانه خودشان در مشهد در ٢رجب ٩٧١/ ١٥فوريه ١٥٦٤ داده است.٥٥ شيخ حسين احتمالاً به جاى سيد امير اسدالله كه در ٩٧٠/ ٦٣ ـ١٥٦٢ در گذشته بود و متولى حرم و شيخ الاسلام مشهد در ده سال آخر عمرش بود, منصوب شده باشد.٥٦ مير عبدالوهاب شوشترى به جاى اسدالله به مقام توليّت حرم منصوب شده بود; گرچه ظاهراً منصب شيخ الاسلامى را نداشته است.٥٧ شاه بايستى اين دو منصب را از هم جدا كرده و شيخ حسين را به مقام شيخ الاسلامى منصوب نموده باشد. مرسوم آن بود كه متولى حرم, سيّد باشد و چون شيخ حسين سيّد نبود, قاعدتاً نمى توانست به اين منصب منصوب گردد. اين شرح حال حدوداً اين نتيجه را كه شيخ حسين هفت سال منصب شيخ الاسلامى قزوين مابين سال هاى ٧٠ـ٩٦٣/ ٦٣ ـ١٥٥٦ را بر عهده داشته, تأييد مى كند. بر اين اساس حدود سيزده سال بين رفتن شيخ حسين از قزوين و عزيمتش از ايران براى اداى حج در سال ٩٨٣/ ١٥٧٥ و خبر مظفرالدين كه از شيخ حسين به عنوان شيخ الاسلام هرات به مدت هشت سال ياد مى كند, اختلاف وجود دارد. به نظر مى رسد, عبارت مورد استفاده مظفرالدين در مورد مدت زمان شيخ الاسلامى شيخ حسين در مشهد (مدة) تنها چند سالى (نه هشت سال) بوده باشد.٥٨
٥. هرات
از مشهد, شيخ حسين به فرمان شاه به هرات رفت. شواهد مستندى از اقامت وى در هرات بين سال هاى ٩٧٢/١٥٦٩ تا ٩٨١/١٥٧٣ دلالت دارد. او خود بيان كرده كه همسرش, خديجه دختر حاج على در ٢٦شوال ٩٧٦/ ١٣آوريل ١٥٦٩ در هرات درگذشته است.٥٩ بعد از اقامت شيخ حسين در هرات, فرزندش, بهاءالدين براى تدريس و تعلم به قزوين بازگشت. بهاءالدين از قزوين شعرى براى پدرش در هرات در سال ٩٧٩/ ٧٢ـ١٥٧١ ٦٠ و شعر ديگرى در سال ٩٨١/ ٧٤ـ١٥٧٣ نگاشته بود.٦١ همچنين در هرات شيخ حسين شرحى بر الفيه (كتابى در مورد نماز يوميه نگاشته شهيد اول) در ٢٠ محرم ٩٨١/ ١ژوئن ١٥٧٣ تأليف نمود.٦٢ اين مسلم است كه شيخ حسين بين سال هاى ٩٧٦/١٥٦٩ تا ٩٨١/١٥٧٣ در هرات بوده است. زمانى كه او ايران را در سال ٩٨٣/١٥٧٥ به جهت اداى حج ترك مى نمود, بعد از آنى بود كه هشت سالى بين سال هاى ٨١ ـ٩٧٣/ ٧٧ـ١٥٢٦ و ٨٣ ـ٩٧٥/ ٧٥ـ ١٥٦٨ متصدّى مقامى در جاى ديگر بوده است.
به احتمال قوى, تاريخ تصدى منصب شيخ الاسلامى شيخ حسين در هرات, سال ٩٧٤/١٥٦٧ است; يعنى زمانى كه تغييرات مهمى در سيستم ادارى استان خراسان رخ داده بود. شاه طهماسب امارت خراسان را به پسرش شاهزاده محمد (شاه محمد خدابنده ٩٥ـ ٩٨٥/ ٨٧ـ ١٥٧٨) داد و امير قزل باشى به نام ياكان شاه قلى استاجلو (متوفى ٩٨٤/١٥٧٦) را به عنوان لله او منصوب نمود.٦٣ قاضى احمد قمى در اثر خود خلاصة التواريخ مى نويسد: شاه, شاهزاده را در ١٠ شعبان ٩٧٤/ ٢٠فوريه ١٥٦٧ به امارت خراسان منصوب نمود و ترتيبات ادارى جديد در سال جديد (١٠ رمضان ٩٧٤/ ٢١مارس ١٥٦٧) به اجرا درآمد.٦٤ زمانى كه با روايت مظفرالدين به تصدى شيخ حسين در هرات و شاهزاده محمد و سلطان قلى ياكان سازگار است و مى توان آن را قبول نمود. ظاهراً شيخ حسين نيز به عنوان بخشى از سيستم ادارى جديد به هرات رفته باشد.
بازگشت به قزوين
مظفرالدين گزارش مى دهد كه شيخ حسين هرات را ترك نمود و به دربار (قزوين) بازگشت و از شاه طهماسب رخصت رفتن به حج را خواست. اجازه اى نيز از شيخ حسين به سيد محمد باقر بن شمس الدين استرابادى (مشهور به ميرداماد متوفى ١٠٤٠/ ١٦٣١) كه بعدها يكى از فقيهان برجسته امپراتورى گرديد, در ماه رجب ٩٨٣/ اكتبر ١٥٧٧ در دست است.٦٥ با وجودى كه متن اشاره ندارد كه كجا نوشته شده است, اسكندربيگ گزارش نموده كه ميرداماد ايام جوانى خود را در مشهد به تعلّم گذرانده و تا دوره حكومت محمد خدابنده (٩٥ـ ٩٨٥/ ٧٨ـ١٥٥٧) به دربار نيامده بود.٦٦ بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه شيخ حسين هرات را در سال ٩٨٣/١٥٧٥ ترك كرده و به ميرداماد در مشهد در راه بازگشت به قزوين اجازه اى داده بود.
حج مكه
شيخ حسين به قزوين آمد و از شاه رخصت خواست تا براى اداى حج در اواخر ٩٨٣/ ١٥٧٥ به مكه برود. او مى بايست به كاروان حجاج دمشق در شوال ٩٨٣/ ژانويه ١٥٧٦ پيوسته باشد و مناسك حج را ذى حجه/ مارس همان سال به جا آورده باشد. تاريخ اقامت وى در حجاز تا ١٨ ذى حجه ٩٨٣/١٩ مارس ١٥٦٧ مى باشد.٦٧ بعد از اداى حج به بحرين سفر كرد و در ٨ ربيع الاول ٩٨٤/ ٥ژوئن ١٥٧٦ همان جا درگذشت.٦٨ به عنوان تمهيدى تحليلى در پى شرح حال فعاليت شيخ حسين در ايران را مى آوريم:
مشهد: ٩٦٠/١٥٥٣
اصفهان: ٦٣ ـ٩٦٠/ ٥٦ ـ١٥٥٣
قزوين: ٧٠ـ٩٦٣/ ٦٣ ـ١٥٥٦ به عنوان شيخ الاسلام
مشهد: ٧٥ـ٩٧٠/ ٦٧ ـ١٥٦٧ به عنوان شيخ الاسلام
هرات: ٧٤ـ٩٨٣/ ٧٥ـ١٥٦٧ به عنوان شيخ الاسلام
قزوين: ٩٨٣/١٥٧٥
حج: ٩٨٣/١٥٧٥
روزگار ناكامى
بررسى اجمالى حيات شيخ حسين كافى است تا نشان بدهد او در حدود ٩٧٠ وقتى كه از مقام شيخ الاسلامى قزوين به مشهد و هرات انتقال يافت, تنزل مقام يافته بود. با وجودى كه سمت هاى بعدى همچنان نفوذ مسلم و خاص خود را در پى داشته و شاه تلاش نموده بود تا با بخشش عوايد و درآمد سه روستا نزديك هرات, شيخ حسين را خشنود كند, اين كاملاً بديهى است كه اين سمت ها قابل قياس با موقعيت او به عنوان فقيهى برجسته در قزوين نبوده است. انتقال از قزوين به مشهد و هرات مسلماً نوعى تنزل مقام بوده است, با توجه به اين واقعيت كه پسر شيخ حسين, بهاءالدين چندى بعد به قزوين براى تعليم و تعلم بازگشته بود; در حالى كه پدرش در خراسان مانده بود. اين مى تواند متضمن اهميت نسبى قزوين به عنوان مركز فكرى ـ سياسى آن دوره باشد. مشابه اين وضع اما به شكل حادتر نيز رخ داده بود; زمانى كه شاه اسماعيل دوم در حالت خشم, خليفة الخلفاء, حسين قلى خلفاء روملو را از منصب خليفةالخلفائى قزوين عزل نمود و او را با منصوب نمودن به خليفةالخلفائى مشهد كه مقام پايين ترى بود, مجازات نمود.٦٩ اين تنزل مقام در بيان شيخ حسين راجع به ايران و احتمالاً شخص شاه طهماسب در پيامى كه وى از بحرين براى فرزندش بهاءالدين فرستاده بود, تجلى يافته است: (اگر تو در طلب دنيا هستى به هند برو و اگر آخرت را مى خواهى مى بايست به بحرين بيايى و اگر نه آخرت و نه دنيا مى خواهى در ايران بمان.) شيخ حسين ايران را به عنوان محلى نه چندان مطمئن براى زندگى ديندارانه يا كسب شهرت و مكنت دانسته كه نه تنها بر تباهى جامعه ايران كه بر عدم حمايت كافى شاه طهماسب نيز دلالت دارد. به وضوح آشكار است كه شيخ حسين در مناصبش در مشهد و هرات چندان مورد توجه نبوده است. در اغلب نقل هاى مربوط به زندگى او از نگاه محققان شيعى و مطالعات جديد از اهميت اين چرخش كه نتايج مهمى نه تنها در شرح حال حسين كه در تاريخ دينى ـ سياسى صفويه داشته, چشم پوشى شده است. در عوض منابع تأكيد دارند كه شيخ حسين از حمايت شاه در تمام دوران زندگيش برخوردار بوده و تنها از منصب خود در قزوين به منصبى همانند در مشهد و هرات انتقال يافته است. اخبار اغراق آميز, بخشش شاه به عنوان دليلى بر اين امر آورده شده است. از اين كه شيخ حسين به منصب شيخ الاسلامى هرات منصوب گشته بود, اين گونه برداشت مى گردد كه بخشش شاه به او پاداش واقعى در قبال خدماتش
در مقام شيخ الاسلامى قزوين بوده است. به عنوان مثال سيورى نقل حاوى انتصاب شيخ حسين توسط اسكندربيگ را اين گونه ترجمه كرده است: (سرانجام او به مقام شيخ الاسلامى ترفيع يافت و در رأس مسائل دينى و فقهى مورد توجه بود و اختيار داشت كه به نيابت از حاكم, با اقتدار در كل خراسان و پايتخت استان به خصوص هرات اعمال نفوذ كند.)٧٠ عبارتى كه انتصاب حسين را به فارسى بيان مى دارد, اين است: (مرجوع گشته). يعنى آن كه منصب شيخ الاسلامى به او واگذار شده بود و او عهده دار آن بوده است.٧١ در هيچ كجا از ارتقاى مقام صحبت نشده. تنها محققى كه به اين مسأله توجه نموده است, پژوهشگر معاصر لبنانى, جعفرالمهاجر است. مهاجر توضيح مى دهد كه انتقال شيخ به هرات, نوعى تبعيد بوده كه به واسطه صراحت در بيان امرى نامشخص رخ داده بود.٧٢ در حالى كه مهاجر, دليل واقعى اين تنزل را ارايه نمى دهد, فرض مى كند كه قزلباش ها با ترقى شيخ حسين به وضعيت فقيه قدرتمندى چون على بن عبدالعالى كركى (م٩٤٠/ ١٥٢٦) مشهور به محقق ثانى مخالف بوده اند; فقيهى كه نفوذ فوق العاده اى در ايران در دوره شاه طهماسب اول و در سال هاى نخست سلطنت شاه طهماسب به دست آورده بود.٧٣ اين توجيه غيرقابل قبول است. بدان روى كه قزلباش ها صادقانه از محقق ثانى حمايت كرده بودند. آنچه كه روشن است شاه طهماسب تمايل داشته يا مصلحت را در آن مى ديده كه شيخ حسين را از پايتخت دور كند.
جانشين شيخ حسين حارثى در مقام شيخ الاسلام قزوين
گرچه وقايع نگاران دوره صفوى در مورد عزل شيخ حسين يا انتصاب جانشين او در مقام شيخ الاسلام قزوين چيزى ننگاشته اند, فقيهى كه احتمالاً به جاى او گمارده شد, سيد حسين بن حسن كركى (زين پس ميرحسين كركى) مى باشد.٧٤ از اين فقيه با عنوان ميرحسين يا ميرحسين مجتهد در منابع صفوى ياد مى شود٧٥ و نوه دخترى محقق ثانى است. پدر ميرحسين, سيد حسن بن جعفر كركى, ساكن كرك نوح, محلى نزديك بعلبك در لبنان امروزى است; محلى كه تمام عمر خود را در آن جا به سر برد و در ٦ رمضان ٩٣٤/ ٤مه ١٥٣٠ در همان جا درگذشت.٧٦ منابع تاريخ تولد ميرحسين را ذكر ننموده اند; با اين حال او در كرك نوح به دنيا آمده بود و احتمالاً در سال هاى ميانى حكومت شاه طهماسب به ايران آمده است. ميرحسين فقيه برجسته اى در قزوين بود و احتمالاً شيخ الاسلام پايتخت در اواخر دوره حكومت شاه طهماسب, دوره سلطنت شاه اسماعيل دوم (٨٥ ـ٩٨٤/ ٧٧ـ١٥٧٦) و شاه محمد خدابنده (٩٥ـ ٩٨٥/ ٨٧ـ ١٥٧٨) و اوايل حكومت شاه عباس (١٠٣٨ـ ٩٩٥/ ١٦٢٩ـ١٥٨٧) بوده است. در اغلب اين دوران او عموى مادريش عبدالعالى بن على كركى (م٩٩٣/ ١٥٥٨) را كه كم تر در سياست دخالت مى كرد و بيش تر ايام خود را در كاشان مى گذراند و به دور از پايتخت بود, تحت شعاع قرار داده بود.٧٧
زمانى كه شاه طهماسب در صفر ٩٨٤/ مه ١٥٧٦ در قزوين دار فانى را وداع گفت, ميرحسين مسئول غسل وى بود.٧٨ ميرحسين در دوران كوتاه حكومت شاه اسماعيل دوم در قزوين بود و موضعى مخالف در برابر سياست سنّى گرى شاه در پيش گرفت.٧٩ همچنين وى مسئول غسل جسد شاه اسماعيل دوم در رمضان ٩٨٥/ نوامبر ١٥٧٧بود.٨٠ زمانى كه تكه لو و شورشيان تركمن براى به دست گيرى كنترل قزوين در سال ٩٩٤/ ١٥٨٦ آمده بودند, فرمانده شاملو, اسماعيل قلى خان, ميرحسين را همراه هيأتى از نمايندگان براى مذاكره به نزد آن ها فرستاده بود.٨١ زمانى كه حاميان شاهزاده عباس به قزوين رسيدند و او را بر تخت نشاندند (٩٩٤/١٥٨٧) ميرحسين هيأتى را براى خوشامدگويى به خارج شهر فرستاد.٨٢ ميرحسين بر اثر طاعون در ١٠٠١/ ٩٣ـ١٥٩٢ در قزوين درگذشت.٨٣ تنها شرح حال نسبتاً كامل و در دسترس از سال هاى نخستين حيات ميرحسين در ايران, نقلى است كه اسكندربيگ در تاريخ عالَم آراى عباسى آورده است:
مير سيد حسين جبل عاملى دخترزاده خاتم المجتهدين شيخ على بن عبدالعالى در زمان حضرت شاه جنت مكان از جبل عامل آمده, مدتى در دارالارشاد اردبيل به تدريس و شيخ الاسلامى و قطع و فصل مهام شرعيه قيام داشت. بعد از آن به درگاه معلّى آمده, دعوى اجتهاد مى نمود و منظور نظر حضرت شاه جنّت مكان گرديد. صاحب فطرت عالى و طبع كامل و حافظه عالى عظيم بود. گاهى متوجه فيصل قضايا شرعيه اردوى معلّى بود. جمعى كثير همه روزه به محكمه علّيه اش رجوع مى نمودند و در اسانيد شرعيه, كُتّاب و ناسخان محكمه حسب الفرموده جناب مير, توقيع او را سيد المحققين و سند المدققين و وراث علوم الانبياء والمرسلين, خاتم المجتهدين مرقوم مى ساختند. اگرچه علما در اين باب سخن داشتند و غايبانه اذعان مى نمودند, اما هيچ يك از فحول علما در معرض اين گفتگو نتوانستند درآمد. به غايت فصيح البيان و مليح اللسان بود. در خدمت حضرت شاهِ جنّت مكان هر عقده اى كه هيچ يك از اركان دولت حتى شاهزادگان عالى منزلت گشاد نمى توانستند داد, به جناب مير توسل جسته, ملتمسات او در خدمت آن حضرت به اجابت مقرون بود و امداد او به خلق الله خصوصاً گرفتاران حادثه روزگار بسيار مى رسيد. تصانيف بسيار در فقه و حقيقت مذهب اثنى عشريه و رد مذاهب مبتدعه دارد.٨٤
اين شرح حال به زمان هاى مشخصى اشاره نمى كند و تنها از دوره شاه طهماسب سخن مى گويد و خبر مى دهد كه ميرحسين در دوران شاه طهماسب به قزوين رفته بود. همچنين بر طبق اين نقل مشخص مى گردد كه ميرحسين نخست در اردبيل سكونت داشته, جايى كه وى به عنوان شيخ الاسلام و مجتهد مورد توجه بوده است, چند صباحى قبل از آن كه به دربار (قزوين) برود.٨٥ ميرحسين كركى بايد حدود سال ٩٥٩/ ١٥٥٢ به ايران آمده باشد. او اثر خود دفع المناواة عن التفصيل والمساوات را در ربيع الاول ٩٥٩/ اواخر فوريه ـ مارس ١٥٥٢ تحرير نموده بود. برخى نسخ اين اثر به سلطان احمدخان گيلانى (م١٠٠٥/ ٦٧ ـ١٥٦٦) شاهزاده گيلانى و برخى به شاه طهماسب تقديم شده اند.٨٦ از اهداى رساله به احمدخان در گيلان نيز مى توان دريافت كه او اين اثر را در نزديكى اردبيل نگاشته است. در اردبيل, هفت سال بعد در رمضان ٩٦٦/ ژوئن ١٥٥٩ او اثر ديگر خود را با عنوان اللمعه فى امر صلاة الجمعه به شاه طهماسب اهدا نموده بود.٨٧ بدين ترتيب كركى مى بايست در حدود ٩٥٩/ ١٥٥٢ به ايران آمده باشد و دست كم هشت سالى در اردبيل اقامت داشته و اندكى بعد از ٩٦٦/ ١٥٥٩ به قزوين رفته باشد. در قزوين وى موفق شد تا توجه شاه را به سوى خود جلب كند و مقامى در دربار به دست آورد. در هيچ جا اشاره نشده كه ميرحسين كركى شيخ الاسلام قزوين بوده است, اما از نقل اسكندربيگ مى توان دريافت كه او به عنوان فرد متصدى اين مقام در دربار مورد قبول بوده و اعمال عادى و متداول شيخ الاسلام را انجام مى داده است. معقول است, از زمانى كه شيخ حسين حارثى پايتخت را ترك نمود, ميرحسين منصب شيخ الاسلامى را بر عهده داشته باشد. كاملاً طبيعى است كه ميرحسين جانشين بلافصل و فرد هم نام با شيخ حسين بوده باشد; چرا كه منابع اشاره اى به انتصاب فقيه ديگرى در اين دوره در قزوين به مقام شيخ الاسلامى نكرده اند. بر طبق شرح حالى كه در قبل آورديم, دوره تصدى حارثى مى بايست تا اواخر ٩٧٠/١٥٦٣ به طول انجاميده باشد و از اين تاريخ بعد احتمالاً ميرحسين كركى منصب شيخ الاسلامى را بر عهده داشته است.
رساله العقد الحسينى نوشته شيخ حسين حارثى
تقريباً در همين زمان كه شيخ حسين از منصب شيخ الاسلامى قزوين بركنار گرديد, او اثرى با عنوان العقد الحسينى تحرير نمود. اين رساله مى تواند موجب روشن شدن اين مرحله بحرانى از زندگى شيخ حسين و ارتباط وى با جانشينش, ميرحسين كركى گردد.٨٨ حارثى اين رساله را در ٩رجب ٩٧٠/ ٤مارس ١٥٦٢, تنها در دو مجلس تقرير نموده بود.٨٩ اثر بسيار مختصر (٤٥ صفحه در متن چاپى) در مورد وسواس, ترديد در انجام اعمال دينى چون غسل و وضو و ديگر مسائل فقهى بحث مى كند. اين كتاب به بخش هاى كوچكى تقسيم شده است. اغلب عنوان هاى آن, اسامى جواهر است و همچون سرفصل هاى اثر مشهور ادبى عربى, العقد الفريد, نوشته ابن عبدربه (م٣٢٨/٩٤٠) است. كتاب به شاه طهماسب تقديم شده و ادعا گرديده كه به درخواست شاه نگاشته شده است.٩٠ حارثى مى نويسد: او نام كتاب را العقد الحسينى به جهت گراميداشت نام امام حسين(ع) جد شاه و تبرك جستن از اين طريق, نهاده است.٩١
العقد الحسينى مدركى است كه مى تواند اختلاف بين شيخ حسين و ميرحسين كركى را از نظرگاه فقهى تبيين كند. رساله, مواردى از نادرستى ديدگاه هاى كركى را به شكل ارجاعات غيرمستقيم دربر دارد, كه روش متداولى از بحث هاى فقهى اين دوره با معاصران مخالف و رقيب بوده است. مخاطبان آن دوره نمى بايست مشكل چندانى در فهم مقصود اين اشارات سرپوشيده داشته باشند كه به نحو زيركانه و كنايه وار حاوى انتقاداتى از ميرحسين كركى بوده است. در ضمن بحث از وسواس حارثى مى نويسد كه چگونه يكى از اساتيد سابق وى شخصِ مبتلا به وسواس را مورد عتاب قرار داده بود:
و يكى از اساتيد ما شخص مبتلا به وسواس را پند مى داد و به او مى گفت: تو با خدا و رسولش مخالفت مى كنى و شيطان را پرستش مى كنى; بدون آن كه فايده اى ببرى كه ضرر هم مى كنى. آن شخص گفت: من چگونه با خدا مخالفت مى كنم, در حالى كه به او ايمان دارم و شيطان را لعن مى كنم؟ سيد به او گفت: به خاطر آن كه آنچه لازم بوده, خدا و رسول و ائمه معصومين در مورد طهارت و احكام بيان كرده اند و اگر تو آنچه كه گفته اند, به جاى آورى, كافى خواهد بود; اما شيطان به تو مى گويد اين نادرست يا ناپاك است و آنچه كه به تو گفته اند را رها مى كنى. پس شيطان را پرستش مى كنى و خود نمى دانى. آن فرد توبه نمود و وسوسه را به بركت سيد ترك نمود.٩٢
حارثى ويژگى مهمى را در اين عبارت (بعض مشايخنا من السادة) بيان داشته است. سخن از امام معصوم نشان مى دهد كه اين استاد, عالمى شيعى بوده است و شيخ حسين نيز تنها دو استاد شيعى داشته است: زين الدين عاملى كه سيد نبوده و سيد حسن بن جعفر كركى كه كسى جز پدر سيد حسين كركى نيست.٩٣ ظاهراً عبارت به پدر رقيب حارثى اشاره دارد. فرد مبتلا به وسواس احتمالاً خود ميرحسين باشد; خصوصاً با در نظر گرفتن عبارت (كان يأدب) ظاهراً از گفته سيد حسن در انتقاد از ميرحسين سود جسته باشد. در اين جا حارثى ممكن است از رقيب جوان ترش به خاطر كبر و رفتار نادرستش نسبت به مشايخ در خرده گيرى از لغزش هاى ناچيز, خرده گرفته باشد.
اشاره غيرمستقيم ديگر به ميرحسين كركى در اين رساله ظاهراً مسأله اجتهاد باشد. آن گونه كه در قبل ديديم, اسكندربيگ بيان داشته, كركى به قزوين آمد و ادعا نمود كه مجتهد است. توصيف محتواى رساله اللمعه كركى در مورد نمازجمعه, دلالت دارد كه طرح اين ادعاى اجتهاد از سوى كركى مى بايست از اوايل ٩٦٦/ ١٥٥٩ بوده باشد; با بيان اين ادعا كه تنها با حضور مجتهد مى توان نمازجمعه را برگزار كرد.٩٤ از سوى ديگر در العقد الحسينى, حارثى بيان مى دارد كه در زمان او مجتهدى نيست: واحتياج اليه فى زماننا اكثر ولفقد المجتهد ظاهراً.٩٥ اين دلالت دارد كه خود او نيز ادعاى اجتهاد نداشته, گرچه مى توان اين گفته وى را حمل بر فروتنى او كرد.٩٦ در هر حال متضمن نقد حارثى بر ادعاى اجتهاد كركى است. آن گونه كه اسكندربيگ نيز اشاره مى كند, معاصران ميرحسين چنين ادعاى را قبول نداشتند.
شايد بحث از نمازجمعه را نيز بتوان نقدى ديگر بر نظرات كركى دانست. مظفرالدين و اسكندربيگ هردو نوشته اند كه شيخ حسين حارثى نمازجمعه را در قزوين احيا كرد. اين دلالت بر اين دارد كه اقامه نمازجمعه براى مدتى منسوخ گشته بود.٩٧ بحث فقهى نمازجمعه در زمان غيبت امام, موضوع مورد منازعه اى در آغاز دوره صفوى در بين فقهاى اماميه بوده است. محقق ثانى رساله اى با عنوان الجعفريه فى الصلاة در مشهد به تاريخ ١٠ جمادى الاولى ٩١٧/ ١٥آگوست ١٥١١ نگاشته بود. كركى در آن رساله بيان داشته بود كه اقامه نمازجمعه, وجوب تعيينى ندارد و تنها با حضور مجتهد واجد شرايط مى توان آن را به جا آورد.٩٨ از اين حيث كركى پيرو شهيد اول بود.٩٩ كركى رساله ديگرى نيز در همين موضوع با عنوان رسالة صلاة الجمعه در ٦ محرم ٩٢١/ ٢٠فوريه ١٥١٥ نگاشته و نظريه مشابهى ابراز نموده بود.١٠٠ يك نسل بعد در اول ربيع الاول ٩٦٢/ ٢٤ژانويه ١٥٥٥ زين الدين عاملى كه در جبل العامل به سر مى برد, رساله اى در نمازجمعه نگاشت و در آن برخلاف نظر محقق ثانى استدلال كرد و ابراز داشت كه برگزارى نمازجمعه در هر شرايطى الزامى است و وجود مجتهد براى اقامه آن الزامى نيست. زين الدين در اين اثر به خصوص از محقق ثانى انتقاد كرده بود.١٠١ و احتمالاً به مخاطبان صفوى هم دوره اش نيز نظر داشته است. با توجه به اين كه شيخ حسين اندكى قبل از نگارش اين رساله در ايران به سر مى برد, احتمالاً زين الدين در فرصتى اثرش را از طريق شاگردش ابن العودى جزينى كه جبل العامل را به سوى ايران بعد از ١٠ ذى قعده ٩٦٢/٢٦سپتامبر ١٥٥٥ ترك كرده بود, فرستاده باشد.١٠٢
شيخ حسين نيز همانندِ دوست خود به وجوب تعيينى نمازجمعه و عدم اعاده نماز ظهر در صورت برگزارى نمازجمعه اعتقاد داشته است. آن گونه كه در قبل ذكر شد, در زمستان ٩٦٦/ ژوئن ١٥٥٩ سالى بعد از وفات زين الدين, ميرحسين رساله اى در نمازجمعه با عنوان اللمعه نگاشت و به شاه تقديم كرد. او از نظر پدربزرگ خود, محقق ثانى در اين موضوع دفاع كرده و از نظر زين الدين به شكل تند و زننده اى انتقاد كرده بود.١٠٣ دراين تاريخ شيخ حسين حارثى هنوز شيخ الاسلام قزوين بود و نمازجمعه را برگزار مى كرد. انتقادات كركيِ جوان از دوست متوفى شيخ حسين (زين الدين) در اللمعه حمله به حارثى تلقى مى گرديده است. اختلاف نظر بين دو فقيه از ٩٦٦/ ١٥٥٩ آغاز شده بود, زمانى كه ميرحسين هنوز در اردبيل به سر مى برد.
العقد الحسينى, بحثِ نسبتاً دقيقى در مورد مسأله نمازجمعه در بر دارد. در بخشى از رساله حارثى از ديدگاه زين الدين در اين موضوع حمايت كرده و از عقيده محقق ثانى انتقاد كرده است.١٠٤ وى خصوصاً از قول به وجوب تخييرى (برگزارى نمازجمعه يا به جا آوردن نماز ظهر و عصر به جاى آن) و لزوم حضور مجتهد خرده گرفته است.١٠٥ او از ميرحسين نام نمى برد و در عوض به عقيده پدربزرگ او شيخ على (محقق ثانى) اشاره مى كند. گرچه اين بديهى است, آنچه كه شيخ حسين از آن انتقاد كرده, عقيده ميرحسين نيز بوده است:
هيچ يك از فقهاى گذشته و حال اعتقاد نداشته اند كه وجود مجتهد شرط ضرورى براى انجام نمازجمعه است, جز شهيد اول (محمد بن مكى جزينى) و او نيز تنها در لمعه چنين گفته است و در باقى آثارش با ديگر فقهاى اماميه در اين نظر هم رأى است و وجود مجتهد را ضرورى نمى داند. با اين وجود شيخ على كه خداى وى را رحمت كند, در اين مسأله به طريق شهيد رفته است….١٠٦
شيخ حسين در لحن تندى به نقد ديدگاه هاى محقق ثانى مى پردازد:
و مسلمين در مسأله وجوب برگزارى نمازجمعه اجماع دارند. پس آيا شايسته است كه عاقلى بگويد آن را به خاطر اختلاف سلار و ابن ادريس بايد ترك نمود.١٠٧ اين جز نادانى و كورى و تعصب نيست كه براى دين مضر است و خداوند ما و شما و همه مسلمين را از اين گونه امور حفظ كند.١٠٨
از آن جايى كه ميرحسين از ديدگاه هاى محقق ثانى در اين مسأله حمايت كرده و محتملاً به همان روش در رساله خود, اللمعه از آن بحث نموده باشد, اين مطلب كه حارثى بيان مى دارد, مى تواند به عنوان حمله اى به كركى, از سوى فقهاى معاصرشان تلقى شده باشد. اختصاص بخش قابل توجهى در العقد الحسينى به موضوع نمازجمعه, مى تواند اين تصور را موجب گردد كه بخش اعظم رساله, نقض ديدگاه ميرحسين كركى در رساله اللمعه باشد. العقد الحسينى همچنين از موضوع مهم ديگرى كه در سياست مذهبى مطرح بوده, سخن مى گويد و آن مسأله تعظيم به شاه است. نظر حارثى بر اين بود كه تعظيم به شاه به جهت احترام به وى از نظر فقه اسلامى حرام نيست و مانند بت پرستى نخواهد بود.١٠٩ براى اثبات اين مسأله حارثى به داستان يوسف در قرآن استناد مى كند; آن جايى كه در تعبير رؤياى يوسف, پدرش آن را به نبوت پيش گويى نمود و در انتهاى داستان از تعظيم برادران يوسف بر او سخن رفته است. مآخذ معاصر ديگر گزارش مى دهند كه رسم تعظيم به شاه كه از زمان حكومت شاه اسماعيل اول انجام مى شده, به وسيله شاه طهماسب در سال هاى پايانى حكومتش متوقف شده بود. ميرزا مخدوم شريفى شيرازى (م٩٩٥/ ١٥٨٧) گزارش مى كند: در سن هفده سالگى به قزوين آمده بود, بعد از آن كه پدرش عبدالباقى به عنوان وزير شهر منصوب شده بود.١١٠ زمان آمدن ميرمخدوم به قزوين حدود ٩٦٤/ ١٥٥٧ است و اين را از مقايسه مسأله ديگر از شرح حال شريفى و با توجه با تاريخ تولد وى در ٩٤٧/١٥٤٠ مى توان دريافت.١١١ همزمان با رسيدن به دربار, او و پدرش مورد توجه قرار گرفتند و در بدو ورود آن ها به نزد شاه, انتظار مى رفت كه به شاه تعظيم كنند. ميرزا مخدوم در تعاقب اين تاريخ ثبت نموده كه شاه تعظيم به خودش را ممنوع نمود و آن را به اطلاع عموم رساند.١١٢ ميرزا مخدوم تاريخ دقيقى از اين مسأله ارائه ننموده است, اما اين عمل مى بايستى بعد از ٩٦٤/١٥٥٧ و قبل از ٩٧٧/١٥٧٠ بوده باشد; زمانى كه ميرمخدوم به قزوين براى انجام وعظ بازگشته بود.١١٣ به هر حال اظهارات ميرمخدوم نشان مى دهد كه تعظيم به شاه امرى مهم به موازات نمازجمعه بوده است. تعظيم به شاه مى بايستى در دوره شيخ حسين كه منصب شيخ الاسلامى پايتخت را بر عهده داشته, انجام مى شده است. عملى كه قبل از سال ٩٧٠/١٥٦٣ به نظر مى آيد, انجامش متوقف شده بود. در هر حال عقيده اى از ميرحسين در اين موضوع در
دست نيست. احتمال دارد كه اين عبارت نيز نقد ديگرى بر نظرات كركى باشد.
چرا حارثى رساله اى در باب نمازجمعه نگاشت و با حرارت از برگزارى نمازجمعه در ٩٧٠/١٥٦٣ سخن گفته است; در حالى كه او خود شخصاً نمازجمعه را برگزار مى كرده است؟ و چرا او به بحث از مشروعيت تعظيم به سلطان پرداخته و آن را عملى بى اشكال دانسته است؟ واضح است كه بحث درباره نمازجمعه و تعظيم به شاه پاسخى به معاوضه وى با ميرحسين و تأييد مشى قديم بوده است. به نظر مى آيد كه حارثى از سنّتى كه در قديم بوده, دفاع كرده باشد; وضعيتى كه دگرگون شده بود و اين مدت كوتاهى بعد از بركنارى او از مقام شيخ الاسلامى پايتخت بود. به علاوه خرده گيرى از عقايد كركى متضمن اين است كه ميرحسين در بركنارى شيخ حسين از منصب شيخ الاسلامى نقشى داشته است. به بيان ديگر از رساله كه در رجب ٩٧٠/ مارس ١٥٦٣ نوشته شده, مى توان دريافت كه حارثى شيخ الاسلامى پايتخت را قبل از آن از دست داده بود و كركى به جاى او بدان منصب گمارده شده بود. كركى از اردبيل به قزوين آمد و مقام جانشينى حارثى را بر عهده گرفت و سپس تغييرات مهمى در سياست عمومى دينى انجام داد. جان كلام آن كه بعد از اين رويدادها بود كه حارثى, العقد الحسينى را نگاشت.
خواندن خطوط ميانى العقد الحسينى
برخلاف اين پيش زمينه فقهى نيز مى توان العقد الحسينى را فراتر از يك رساله فقهى دانست. در حالى كه اين اثر از امور فقهى و واجبات دينى بحث مى كند, به طور غيرمستقيم به آراى ميرحسين كركى حمله مى كند. همچنين به نظر مى رسد به عنوان عريضه اى به شاه طهماسب نوشته شده باشد; جايى كه حارثى در عبارت هاى سرپوشيده از اين كه مقام او به شخصى كه همتراز او نيست, داده شده, شكوه مى كند و از شاه مى خواهد كه در تصميم خود تجديدنظر كند يا حداقل به نويسنده مظلوم توجه بيش ترى نشان دهد. بخش مهم اين رساله ويژگى تمثيلى دارد. اين عبارت ها را مى توان به عنوان اشاراتى از سوى حارثى به جريان جايگزينى وى تعبير نمود كه در عبارت هاى سرپوشيده بيان شده اند.
تمثيل, روش مهمى در سنت ادبيات فارسى و عربى است. حى بن يقظان نوشته ابن طفيل, منطق الطير نوشته عطار و ديگر آثار تمثيلى مشابه در ادبيات شايع و فراوان بوده اند و حارثى و ديگران در دربار صفوى با آن آشنا بودند.١١٤ كنايات مبتنى بر استفاده از تلميح (تعريض و تصريح) جريانى در سرتاسر تاريخ ادبيات عرب بعد از دوره كلاسيك بوده و شيخ حسين و پسرش بهاءالدين در بيان كنايات ماهر بودند.١١٥ ارجاعات شكل ادبى, تعبير تمثيلى رساله را تأييد مى كند. شكل طبيعى تمثيل در متون عربى, اظهار طرحى در سطوح چندگانه در متن است كه خواننده به تقلا بيفتد تا معنى نهفته در متن را دريابد. به طور مثال در گويش لبنانى معما يا سخن در لفافه را كه پيامى غيرمستقيم در بردارد, اغلب با گزاره هاى وشاطر يفهم همراه است. بهاءالدين, پسر حارثى يكى از آثار متعدد خود را با نام لغز الزبده چنين به اتمام رسانده است: والعاقل يكفيه الاشاره والجاهل لاينتفع بالف عباره.١١٦ العقد الحسينى نيز با مضمونى اين گونه پايان مى يابد و شخص مى تواند حدس بزند, مفهوم پنهانى در متن اشاره به مخاطبى دارد كه توجه شاه را به خود جلب نموده است:
اين آخرين مكتوبى است كه به امتثال امر شاه كه شكوتش تا قيامت پابرجا بماند, با كمى وقت و دپاورقي:
١.اين مقاله ترجمه اى است از:
Devin. J. Stewart, First Shaykh al-Islam of The safavid capital Qazvin, Journal of The American Orienta society, ١١٦.٣ (١٩٩٦) ٣٨٧-٤٠٥.
آقاى ديوين.جى, استوارت از پژوهشگران عهد صفويه مى باشند. پايان نامه ايشان با عنوان فقه شيعه و تعارض آن با اجماع سنى در سال ١٩٩١ در دانشگاه پنسلوانيا مورد تأييد قرار گرفته است, و اينك با عنوان Islamic legal orthodoxy, Twelever shiite Responses to the sunni legal system, ١٩٩٨ به چاپ رسيده است.
٢. Said Amir Arjomand, The Shadow Of God and The Hidden Imam, Chicago univ. of Chicago Press, ١٩٨٤, ١٣٧; Devin. J. Stewart, A Biographical Notice on Boha Al-Din al-Amili (d١٠٣٠/١٦٢١). JAOS, ١١١. (١٩٩١) ٥٦٣-٧١, esp:٥٧١.
٣. راجر. م. سيورى, ادارات اصلى در دوره شاه اسماعيل اول صفوى, در BSOAS, سال ١٩٦٠, ص٩١ـ ١٠٥; همو, ادارات اصلى در دوره حكومت شاه طهماسب اول, در BSOAS سال ٢٤, ١٩٦١, ص٦٥ ـ ٨٥; همچنين بنگريد به: آندرو نيومن, افسانه مهاجرت علما به ايران, در Die Welt des Islam شماره ٣٣, سال ١٩٩٣, ص٦٦, ٩٥ و١١٢.
٤. غياث الدين بن همام الدين خواند مير, حبيب السير فى اخبار افراد البشر, ٤جلد (تهران مطبعة الخيام, ١٩٥٤) ج٤, ص٦١٠; اسكندربيگ منشى, تاريخ عالم آراى عباسى, ٢جلد (تهران, چاپخانه گلشن, ١٩٧١), ج٢, ص١٤٥, ١٤٨, ١٥٤, ١٥٦ و ترجمه انگليسى آن با عنوان:
History of Shah Abbas the Great, ٢Vol, tr. Roger. M. Savory, (Bouldercol. Westview Press, ١٩٧٨) ١:٢٣٣, ٢٤٦.
٥.امپراتورى صفويه به توالى داراى سه پايتخت بوده است: تبريز (٦٢ ـ٩٠٧/ ١٥٥٥ـ١٥٠), قزوين (١٠٠٦ـ٩٦٢/ ٩٧ـ ١٥٥٥) و اصفهان (١١٣٥ـ١٠٠٦/ ١٧٢٢ـ١٥٩٧).
٦. در مورد اين فقيه نحو عام بنگريد به: محمد بن الحسن الحر العاملى, امل الامل, ج١, ص٧٤ـ٧٧; ميرزا عبدالله اصفهانى, رياض العلماء وحياض الفضلاء, ٦جلد, تصحيح احمد الحسينى, قم مطبعة الخيام, ١٩٨٠, ج٢, ص٢١ـ ١٠٨; يوسف البحرانى, لؤلؤة البحرين (نجف, مطبعة النعمان, ١٩٦٦), ص٢٣ـ٢٨; محمدباقر الخوانسارى, روضات الجنات فى احوال العلماء وسادات, ٨ج (بيروت, دارالاسلاميه, ١٩٩١) ج٢, ص٣٧ـ٣٢٩; سعيد نفيسى, احوال و اشعار فارسى شيخ بهايى (تهران, چاپخانه اقبال, ١٩٣٧), ص١٠ـ٢٤; كارل بروكلمان GAS, SII, ١٣٢, ٥٧٥-٧٦, در نمايه اسامى به GII, ٤٢٩ نيز ارجاع داده شده, اما در آن جا صحبتى از حسين نيست; محسن الامين, اعيان الشيعه, ج٦, ص٥٦ ـ٦٦; آقابزرگ الطهرانى, طبقات اعلام الشيعه (احياء الداثر من القرن العاشر) تهران, دانشگاه تهران, ١٩٨٧, ص٣ـ٦٢; عبدالحسين الامينى النجفى, الغدير فى الكتاب والسنه والادب, ١١ج (بيروت, دارالكتب العربيه, ١٩٦٧), ج١١, ص٣١ـ٢١٧;
Anderw Newman, Towards a Reconsidertion of Isfahan School of Philasophy: Shaykh Bahi and The Safawid Ulama, Studia Iranica, ١٥ (١٩٨٦): ١٦٥-٩٩, esp:١٦٢-٧٢; Idem, The Myth Of The Clerical Migration: ٩٢-٩٣, ١٠٥-٧;
على مروه, التشيع بين جبل عامل و ايران (لندن, ١٩٨٧) ص٥١ ـ٥٩; جعفر المهاجر, الهجرة العاملية الى ايران فى العصر الصفوية, اسبابه التاريخه ونتائجه الثافية والسياسية (بيروت, دارالروضة) ص٥١ ـ ١٤٥ و استوارت, شرح حال شيخ بهايى,
ص٦٨ ـ٥٦٤.
٧. الاصفهانى, رياض العلماء, ج٢, ص١١٠.
٨. على بن محمد العاملى, الدر المنثور من المأثور و غير المأثور, ٢ج (قم, مكتبة آيةاللّه العظمى المرعشى) ج٢, ص١٩١. تمام ارجاعات به الدر المنثور به نقل از رساله منقول در آن با عنوان بغية المريد فى الكشف عن احوال الشهيد, نوشته شاگرد شهيد ثانى, محمد بن على بن حسن عودى است. همان, ج٢, ص١٤٩ـ١٩٨ . مترجم.
٩. الدر المنثور, ج٢, ص٦٨ ـ١٦١, ١٩١.
١٠. الدر المنثور, ج٢, ص٨٢ ـ١٧٠, ١٩١.
١١. رياض العلماء, ج٢, ص١١٠. نظر محسن امين اين است كه بهاءالدين در بعلبك قبل از آمدن زين الدين به آن جا متولد شده است; اما زين الدين در اوايل ٩٥٣/١٥٤٦ به بعلبك رسيده بود و بهاءالدين در اواخر آن سال متولد شده بود. احتمالاً شهيد ثانى و حسين در آن زمان همراه هم در سفر بوده اند. و برخلاف گفته محسن امين جداگانه, به بعلبك نيامده بودند. محسن الامين, اعيان الشيعه, ١٠ج (بيروت, دارالتعارف للمطبوعات, ١٩٨٤), ج٦, ص٥٩.
١٢. رياض العلماء, ج٢, ص١١٤.
١٣. آنچه كه درباره مظفرالدين على مى دانيم, اندك است. او در دوره محمد خدابنده (٩٦ـ ٩٨٥/ ٨٧ ـ ١٥٧٨) به قزوين آمده بود و بعدها نيز مقام شيخ الاسلامى شيراز, زادگاهش, به او واگذار شده بود. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٤٨; متن انگليسى, ص٢٣٧. مؤلف در مقاله ديگرى بيان داشته است كه مظفرالدين على, نويسنده شرح حال, شاه مظفرالدين على بن شاه محمد اينجو شيرازى كه در اين جا معرفى شده, نيست و در حال حاضر در مورد مظفرالدين على به جز آن كه شاگرد شيخ بهايى بوده و شرح حالى فارسى در مورد حيات زندگى استاد خود نگاشته, اطلاع ديگرى نداريم. ر.ك:Iranian Studies, ٣١.٢ (١٩٩٨) p.١٧٩, note١٠ (مترجم)
١٤. اين كتاب همان وصول الاخيار الى الاصول الاخبار است كه دوباره به چاپ رسيده است. تهران ٨٩ ـ ١٨٨٨ و تحقيق
عبداللطيف الكوه
كمرى, قم, مطبعة خيام, ١٩٨١.
١٥. احتمالاً اين همان رساله تحفة اهل ايمان فى قبلة عراق العجم و خراسان باشد كه در نسخه خطى موجود است. مدرسى طباطبايى, مقدمه اى بر فقه شيعه (لندن, ١٩٨٤) ص١٣٩.
١٦. اربعون حديث, تحقيق حسين على محفوظ (تهران, مطبعة الحيدرى, ١٩٥٧).
١٧. حاشيه ناتمامى از حسين بر اين كتاب با عنوان رسالة فى الاقرار باقى است. مدرسى, مقدمه اى بر فقه شيعه, ص١٩٧.
١٨. در يك نسخه خطى باقى است, مدرسى, همان, ص١٣٣.
١٩. احتمالاً اين اثر همان التحفة الطهماسبيه فى المواعظ الفقهيه, مورد اشاره اصفهانى باشد. رياض العلماء, ج٢, ص١١٧. يا همچنين مى تواند رساله حسين در پاسخ به دو سؤال فقهى كه وى در سال ٩٦٨/١٥٦١ در پاسخ به شاه طهماسب تحرير نموده, باشد. اين نوشته در نسخه خطى باقى است. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه عمومى حضرت آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى, ٢٠ج (قم ١٩٥٧) ج٢, ص٣٤٥; مدرسى, مقدمه اى بر فقه شيعه, ص١٠٦.
٢٠. گويا همان رساله العقد الحسينى يا العقد الطهماسبيه باشد كه در ذيل به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است.
٢١. ظاهراً مقصود نمازهاى جمعه و عصر باشد.
٢٢. اين عبارت دلالت دارد كه متن اصلى پيغام به عربى بوده است و مظفرالدين در شرح حال شيخ بهايى آن را به فارسى ترجمه نموده است و در اين جا اصفهانى متن فارسى را به عربى برگردانده است.
٢٣. رياض العلماء, ج٢, ص٢١ـ١١٩.
٢٤. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص٥٦ ـ ١٥٥; ترجمه انگليسى, ص٨ ـ٢٤٧.
٢٥. با وجودى كه بهاءالدين از منصب شيخ الاسلامى قزوين در حدود ٩٩١/١٥٨٣ كناره گيرى نمود, احتمالاً اين براى مدت كوتاهى بود, تا بتواند مناسك حج را به جا آورد و سفر
ى در قلمرو عثمانى داشته باشد. زمانى كه به ايران بازگشت به فاصله كوتاهى در سال ٩٩٣/١٥٨٥ مقام شيخ الاسلامى به وى تفويض گرديد. ر.ك استوارت, شرح حال شيخ بهايى, ص٥٦٣ ـ٧١; Idem, Taqiyyah as Performance: The travel of Baha al-Din al-Amili in The Ottoman Empire (٩٩١-٩٣/ ١٥٨٣-٨٥), Prinecton Paper in Near Estern Studies. ٤(١٩٩٦) ١-٧٢.
٢٦. در جايى ديگر من در مورد اين كه شيخ حسين بين سال هاى ٩٥٨/١٥٥١ و ٩٦١/١٥٥٤ به ايران رسيده است, سخن گفته ام. ر.ك: نكاتى در مورد شرح حال شيخ بهايى, ص٥٦٤ ـ٦٧.
٢٧. الدر المنثور, ج٢, ص١٨٢.
٢٨. ر.ك: الدر المنثور, ج٢, ص٤٧ـ١٧٠; جايى كه حسين سفر خود را با زين الدين از جبع به استانبول شرح مى دهد.
٢٩. رياض العلماء, ج٢, ص١١٠; با توجه به اين كه حسين محلّ تولد دخترش را ذكر نكرده, در حالى كه در همان فهرست تولد ديگر فرزندان را در قزوين بيان داشته است. بر اين اساس شايد بتوان گفت كه اين دختر نيز در زادگاه حسين يعنى جبع (در جبل عامل) به دنيا آمده باشد. شيخ حسين از محل تولد دختر ديگرش كه در ٣صفر ٩٥٠/٨مه ١٥٤٣ به دنيا آمده, نيز يادى ننموده است. (نام اين دختر نيز بيان نشده است) محل تولد وى نيز مسلماً در جبع بوده است. شيخ حسين كه تقريباً همراه هميشگى زين الدين در سفرهايش بوده, بيان مى دارد: از آغاز ٩٤٩/ آوريل ١٥٤٢ تا اواخر ٩٥١/ فوريه ١٥٤٥ در جبع بوده است. الدر المنثور, ج٢, ص٧٠ـ١٦٩.
٣٠. الدر المنثور, ج٢, ص٨٣ ـ١٨٢.
٣١. رياض العلماء, ج٢, ص١١٧. ميرزا عبدالله افندى اين تاريخ را بر نسخه اى از شرح الفيه كه خط خود شيخ حسين بر آن بوده, در كتابخانه ملا رضى در هرات ديده است.
٣٢. محمدتقى دانش پژوه و على نقى منزوى, فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران (تهران, ٧٩ـ١٩٥٢) ج١٥, ص٤٢٤١. دانش پژوه پيش تر نظر داده بود كه اين اثر در حدود ٩٦٩/٦٢ ـ١٥٦١ نگاشته شده است. اساس نظر وى بر اين امر مبتنى است كه شيخ حسين اجازه اى به يكى از شاگردانش كه كتاب را نزد وى در ١٠ جمادى الاولى ٩٦٩/ ژانويه ١٥٦٢ خوانده بود, داده است. (محمدتقى دانش پژوه, فهرست كتابخانه اهدايى آقاى سيد محمد مشكاة به كتابخانه دانشگاه تهران, تهران, ٥٧ ـ١٩٥٢, ج٥, ص١٧٥١. گرچه نسخه اى كه حاوى اجازه است همراه با نسخه اى از رجال ابن داود است كه در قزوين در ١٧ شوال ٩٦٧/١١ ژولاى ١٥٦٠ توسط همان فردى كه كاتب نسخه قبلى بوده, كتابت شده است. (محمدتقى دانش پژوه, فهرست كتابخانه اهدايى آقاى سيد محمد مشكاة, ج٥, ص١٧٥١). ظاهراً چنين برمى آيد كه نسخه پيش تر در ٩٦٧ نگاشته شده و حسين تدريس كتاب مورد بحث را به شاگردش در ٩٦٩/١٥٦٢ تمام كرده باشد. نسخه خطى, اساس چاپ كتاب وصول الاخيار (قم, ١٩٨١) حاوى اجازه مشابهى به تاريخ ٢٨ محرم ٩٦٨/١٥ اكتبر ١٥٦٠ است و اين بدان معنى است كه كتاب در ٩٦٩/ ٢ـ١٥٦١ نگاشته نشده است. بنگريد به آخرين صفحه نسخه خطى كه در ص٢٢ (قم, ١٩٨١) چاپ شده است. به نظر مى رسد كه هيچ شك و شبهه اى در صحت تاريخ ٩٦٠/١٥٥٣ كه دانش پژوه در جايى ديگر بيان نموده نباشد. (نيومن, افسانه مهاجرت, ص١٠٦ پى نوشت٨٨) اين تاريخ با روايتى كه بيان مى دارد بهاءالدين پسر شيخ حسين, زمانى كه به ايران آمد هفت ساله بود, تاييد مى گردد, چرا كه بهاءالدين در ٩٥٣ متولد شده بود. اين بدان معنى است كه آن ها در ٩٦٠ به ايران رسيده بودند. (البحرانى, لؤلوة البحرين, ص٢٦; الخوانسارى, روضات الجنات, ج٧, ص٨١) اگر اين اخبار درست باشند, در آن صورت شيخ حسين مى بايست در حدود سال هاى ٩٦٠/٥٣ ـ١٥٥٢ يا ٩٦١/٥٤ ـ١٥٥٣ به ايران رسيده باشد. اين تذكر نيومن كه بيان داشته هر دو منبع حاوى اين اخبار نگاشته زمانى متاخرى مى باشند, نيز درست است. (لؤلؤة البحرين در سال ١١٨٢/١٧٦٨ و روضات الجنات در اواخر قرن نوزدهم تحرير شده اند). نيومن, ص٧ـ١٠٦ پى نوشت٨٩. با اين حال كاملاً محتمل است آگاهى هاى اين دو منبع از نوشته كهن ترى مثل شرح حال بهاءالدين عاملى نوشته مظفرالدين اخذ شده باشد كه اكنون در دسترس نيست. همچنين امكان داشته كه بحرانى يا فقيه متقدمى اين م
طلب را از منبع ديگرى كه دلالت داشته حسين و خانواده اش در سال ٩٦٠/٥٣ ـ١٥٥٢ به ايران آمده اند, استنباط نموده باشد.
٣٣. وصول الاخيار (تهران, ٨٩ ـ ١٨٨٨) ص٨, ٤٠ (قم, ١٩٨١, ص٣١ـ ٣٠, ٦٠). بنگريد به: نكاتى در مورد شرح حال شيخ بهايى, ص٥٦٦ ـ٦٧.
٣٤. ظاهراً اين فرض مؤلف را نتوان پذيرفت. (شيخ حسين در اثرى ديگرش با عنوان الرحله كه نامه اى است به شهيد ثانى و چگونگى آمدن خود را به ايران توصيف مى كند, بيان داشته است كه مستقيماً به اصفهان رفته است و در آن جا با فقيه عاملى كه شيخ حسين او را مردمك چشم مردمان آن جا خوانده (مقصود شيخ على بن هلال منشار كركى است) برخورد نموده بود. ر.ك: مهاجرت علماى از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, نوشته مهدى فرهانى منفرد, تهران, ١٣٧٧, ص٨٦. گرچه اين احتمال بعيد نيست كه بعد از اقامت در اصفهان به مشهد سفر كرده باشد. (مترجم)
٣٥. الدر المنثور, ج٢, ص١٩١.
٣٦. رياض العلماء, ج٢, ص١٢٠.
٣٧. بنگريد به استوارت, ديوين. جى; نكاتى در مورد مهاجرت علما شيعى از جبل العامل به ايران عصر صفوى در JNES شماره ٥٥ (١٩٩٦) ص١ـ٢٣. لازم به ذكر است كه اين مقاله به طور كامل ترجمه شده است و اميدوارم كه به زودى به چاپ برسد. (مترجم)
٣٨. رياض العلماء, ج٥, ص٤٠٧.
٣٩. Adel Allouche, The Origins and Development of The Ottoman- Safavid conflict (٩٠٦-٦٢/ ١٥٠٠-١٥٥). Berlin, ١٩٨٣, ١٤٤.
٤٠. شواهدى وجود دارد كه شاه طهماسب تصميم انتقال پايتخت به قزوين را از زمانى كه قزوين در سال ٩٥٠/٤ـ١٥٤٣ پايتخت زمستانى بوده, اتخاذ كرده باشد. گرچه انتقال پايتخت تا سال ٩٦٣/٥٦ ـ ١٥٥٥ عملى نگرديد; زمانى كه براى بار ديگر دربار زمستانى به قزوين انتقال يافته بود. ر.ك:
Michel M. Mazzaoui, From Tabriz to Qazvin to Isfahan, Three Phase of safavid History, ZDMG, Supplement, III, ١(١٩٧٧) ٥١-٥٨.
٤١. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص٩٦. ترجمه انگليسى, ص٦٠ ـ ١٥٩.
٤٢. حسن روملو (٩٨٥/١٥٧٨), احسن التواريخ, تحقيق عبدالحسين نوايى (تهران, انتشارات بابك, ١٩٨٧) ص٥١٩.
٤٣. محمد يوسف واله اصفهانى, خلد برين, تحقيق ميرهاشم محدث (تهران, ١٩٩٣) ص٤٣٣. منبع مؤلف در مورد اين نكته (كه در منابع متقدم تر وجود ندارد) مشخص نيست. گرچه خلد برين تا سال ١٠٧٨/ ٥٨ ـ١٦٦٧ تأليف نشده, احتمالاً نويسنده به اسنادى دسترسى داشته كه قبلاً در دسترس نبوده اند.
٤٤. الدر المنثور, ج٢, ص١١٠.
٤٥. الدر المنثور, ج٢, ص١١٠.
٤٦. سعيد نفيسى, احوال و اشعار فارسى شيخ بهايى (تهران, چاپخانه اقبال, ١٩٣٧) ص١٨; محمدتقى دانش پژوه, فهرست كتابخانه اهدايى آقاى سيد محمد مشكاة, ج٥, ص١٧٥١.
٤٧. قاضى احمد بن محمد غفارى, تاريخ جهان آرا (تهران, كتابفروشى حافظ, ١٩٦٢) ص٥ ـ٣٠٤; در متن كتاب حرف راء, از آخر نام شيخ على منشار در چاپ افتاده است.
٤٨. اين نامه در ذيل شرح حال سيد محمد اشرف اصفهانى سبط محمدباقر داماد چاپ شده است. ر.ك: فضائل السادات (قم, چاپخانه علمى, ١٩٦٠) ص٢٢ـ٤٢١.
٤٩. حسن روملو, احسن التواريخ, ص٥٣٢.
٥٠. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه عمومى حضرت آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى, ج٢, ص٣٤٥. براساس نظر جعفر المهاجر كه نسخه اى از همان كتاب تحت عنوان رسالة فى تطهير الحوصر در كتابخانه شيخ على كاشف الغطاء در نجف ديده است, متن دلالت بر اين داشته كه حسين نخستين بار در اواخر ذى القعده ٩٦٨/ ابتداى سپتامبر ١٥٦١ در دربار شاه طهماسب حضور داشته است. ر.ك: جعفر المهاجر, الهجرة العاملية, ص١٤٦, ١٥١, پى نوشت٣. با وجودى كه متن اصلى اين رساله براى متن قابل دسترسى نبود, به نظر نمى رسد كه اين اولين حضور در دربار باشد. همان گونه كه در قبل ذكر شده حسين در صفر ٩٦٦/ نوامبر ١٥٥٨ در قزوين حضور داشته است. ظاهراً خبر مورد اشاره به اين باشد كه حسين در آن تاريخ در دربار بوده و مشكل مورد بحث را اين گونه بتوان حل نمود.
٥١. غفارى, تاريخ جهان آرا, ص٣٠٧. در منابع موجود از دو دختر شيخ حسين ياد شده است: ام ايمن سلمى كه در ٩٥٥/١٥٤٨ متولد شده بود و دخترى ديگر كه نامش ثبت نشده است و در سال ٩٥٠/١٥٤٣ به دنيا آمده بود. احتمالاً دختر دوم كه در آن زمان شانزده ساله بوده, مادرِ پسر متولد شده در قزوين به سال ٩٦٦/١٥٥٨ باشد تا خواهر جوان ترش. بديهى است كه وى با فردى سيد ازدواج كرده, چرا كه نام پسرش سيد محمد است. كاملاً محتمل است كه وى با فردى عاملى ازدواج كرده باشد. همان گونه كه برادر جوان ترش (بهاءالدين) با دخترى عاملى ازدواج نمود. اين كه غفارى سيد محمد عاملى را به عنوان پيش نماز در آن زمان ياد كرده, نشانى است از روابط نزديك بين شيخ حسين با وى و خصوصاً در مورد نقش مهم شيخ حسين در احياى نمازجمعه در پايتخت.
٥٢. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٢٢, ترجمه انگليسى, ص٢٠٣.
٥٣. شيخ بهاءالدين محمد عاملي… در روز سه شنبه دوم رجب, ٩٧١ در مشهد مقدس از پدرش روايت حديث اول اربعين خود نمود… وقايع السنين والاعوام, نوشته سيد عبدالحسين خاتون آبادى, تحقيق محمدباقر بهبودى, ١٣٥٢, ص٨٣ ـ٤٨٢. (مترجم)
٥٤. آقابزرگ تهرانى, الذريعه الى تصانيف الشيعه, ٢٥ج (تهران, چاپخانه دانشگاه تهران, ٧٨ـ١٩٣٦) ج١, ص١٨٦.
٥٥. متن اين اجازه در اثر مجلسى, بحارالانوار, ج١٠٨, ص٩٠ـ١٨٩ ذكر شده است. بهاءالدين در اجازه بيان داشته كه در خانه خودشان (فى دارنا) به او داده شده است. اربعون حديث (تبريز, چاپخانه شركت سهامى, ١٩٥٨) ص٤.
٥٦. قاضى احمد بن شرف الدين القمى. خلاصة التواريخ (تهران, انتشارات دانشگاه تهران, ١٩٨٠) ج١, ص٣٩ـ ٤٣٨.
٥٧. خلاصة التواريخ, ص٤٣٩.
٥٨. دليلى بر اقامت طولانى وى در مشهد اين است كه بهاءالدين چندى در آن جا نزد اساتيد مختلفى تلمذ نمود كه اسكندربيگ منشى آن را پيش زمينه مهمى براى رشد علمى بهاءالدين دانسته است. اين افراد عبارتند از حكيم برجسته عمادالدين محمود و ملاافضل مدرس قائنى كه هردو مناصب حكومتى در مشهد داشته اند. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦, ١٩٨; ترجمه انگليسى, ص٢٤٨, ٢٦٤.
٥٩. رياض العلماء, ج٢, ص١١٠.
٦٠. بهاءالدين عاملى, الكشكول, ٢ج (قم, دارالعلم, ١٩٦١) ج١, ص٥ ـ٢٤; على بن احمد بن معصوم المدنى, سلافة العصر فى محاسن الشعراء بكل مصر (قاهره, ١٩٠٥) ص٩٦ـ ٢٩٥. اين چاپ و ديگر چاپ هاى كشكول تاريخ ٩٨٩ را ذكر كرده اند كه درست نيست; زيرا شيخ حسين در ٩٨٤ درگذشته است. اين تاريخ احتمالاً ناشى از خطاى تحريرى كاتب در نگارش عدد ٩٧٩ باشد كه عدد هفت و هشت را با يكديگر اشتباه نموده است.
٦١. بهاءالدين عاملى, الكشكول, ج١, ص٤٤.
٦٢. رياض العلماء, ج٢, ص١٦ـ ١١٥.
٦٣. احسن التواريخ, ص٥٣ ـ٥٥٢.
٦٤. قاضى احمد قمى, خلاصة التواريخ, ص٤٥٤, ٥٧ ـ٤٥٦.
٦٥. بحارالانوار, ج١٠٩, ص٨٧.
٦٦. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٤٧, ترجمه انگليسى, ص٢٣٤.
٦٧. الدر المنثور, ج٢, ص١٩٠.
٦٨. لؤلؤة البحرين, ص٢٨.
٦٩. راجر سيورى, منصب خليفة الخلفاء در دوره صفوى, در مجله JAOS شماره ٨٥ سال ١٩٦٥, ص٤٩٧ـ٥٠٢.
٧٠. The History of Shah Abbas, ١:٢٤٧.
٧١. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦.
٧٢. المهاجر, الهجرة العاملية الى ايران, ص٤٩ـ ١٤٨. تعبير مهاجر از آنچه كه در اين جا بيان شد از جهاتى متفاوت است. مهاجر تنزل مهم مقام شيخ حسين را زمانى مى داند كه وى از مشهد به هرات فرستاده شد نه وقتى كه از قزوين به مشهد روانه گرديد. مهاجر به خطا مى پندارد كه اشارت به شاهزاده محمد در نقل مظفرالدين به دوره اقامت شيخ حسين در مشهد مربوط است نه هرات.
٧٣. المهاجر, الهجرة العامليه الى ايران, ص١٤٩.
٧٤. در مورد اين فقيه بنگريد به: تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٢٣, ١٤٥, ١٥ـ٢١٣, ٣٠٩, ٤٥٨; ترجمه انگليسى آن, ج١, ص٢٠٥, ٢٠ـ ٣١٨, ١١ـ٥٠٩, ج٢, ص٣٣ـ٦٣١; الاصفهانى, رياض العلماء, ج٢, ص٧٥ـ٦٢; الحر العاملى, امل الامل, ج١, ص٦٩; عبدالنبى القزوينى, تتمة امل الامل (قم, مكتبة آيةاللّه المرعشى, ١٩٨٧) ص٢٤ـ١٢٣; الخوانسارى, روضات الجنات, ج٢, ص١٨ـ٣١٢, كارل بروكلمان, GAS, SII ص٥٧٥; محسن الامين, اعيان الشيعه, ج٥, ص٧٦ـ٤٧٣; آقابزرگ طهرانى, احياءالداثر, ص٧٢ـ٧١; ارجمند, سايه خدا, ص١٤٤, ١٤٢, ٧ـ١٣٦; على مروه, التشيع بين جبل عامل و ايران, ص١٤٠; جعفر المهاجر, الهجرة العامليه, ص٢٤٥; نيومن, افسانه مهاجرت علما, ص١٠٩, پى نوشت٩٤.
٧٥. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٤٥, ٤٥٨; متن انگليسى, ص٢ـ٦٢١.
٧٦. رياض العلماء, ج١, ص١٦٧; از كتاب نظام الاقوال نوشته نظام الدين محمد بن حسين القرشى الساوجى (١٠٣٨ـ ٩٩٨/٩/ ١٦٢٨ـ١٥٨٩) نقل نموده است.
٧٧. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٤; متن انگليسى, ص٤٥ـ٢٤٤.
٧٨. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٢٣; متن انگليسى, ص٢٠٥.
٧٩. رياض العلماء, ج٢, ص٧٥ـ٧٢ و Walter Hinz, Schah Esmail II, Ein Beittrag Zur Geschichte der Safaviden, Mitteilungen des seminars fur Orientalische sprachen, ٢٦ (١٩٣٣) ١٩-١٠٠ esp:٥٤, ٦٧.
تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥ـ٢١٣; متن انگليسى, ص٢٠ـ ٣١٨.
٨٠. رياض العلماء, ج٢, ص٧٣.
٨١. محمود افوشته اى نطنزى, نقاوة الآثار فى ذكر الاخيار, تحقيق اشراقى (تهران, ١٩٧١) ص١٨٣.
٨٢. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص٣٦٩; متن انگليسى, ص٥٠٩.
٨٣. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص٤٥٨; متن انگليسى, ص٣٢ـ٦٣١.
٨٤. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٤٥; متن انگليسى, ص٢٣٣.
٨٥. ميرزا عبدالله اصفهانى (رياض العلماء, ج٢, ص٦٥) به خطا مى نويسد: سيد حسين نخست در قزوين سكونت گزيد, سپس شيخ الاسلام اردبيل گرديد. در تحقيقات اخير نيز همين نظر افندى بيان شده است. جعفر المهاجر, الهجرة العاملية, ص٢٤٥; نيومن, افسانه مهاجرت, ص١٠٩, پى نوشت٩٤. شواهد موجود نشان مى دهد كه ميرحسين نخست در اردبيل اقامت داشته است. به علاوه اين كه نطنزى به او به عنوان شيخ حسين اردبيلى اشاره كرده, نشانگر اين است كه وى مدت قابل ملاحظه اى در اردبيل سكونت داشته است. نطنزى, نقاوة الآثار, ص١٨٣.
٨٦. ميرزا عبدالله الاصفهانى, رياض العلماء, ج٢, ص٦٧; آقابزرگ تهرانى بيان مى دارد كه اين اثر در ٤ربيع الاول ٩٥٩/ ٢٩فوريه ١٥٥٢ نگاشته شده است. آقابزرگ تهرانى, الذريعه الى تصانيف الشيعه, ج٨, ص٣٣٢.
٨٧. رياض العلماء, ج٢, ص٦٦.
٨٨. اين اثر با عنوان العقد الحسينى به تصحيح سيد جواد مدرسى يزدى منتشر شده است. (يزد, چاپ گلبهار, بى تا) حسين حارثى اين عنوان را در مقدمه كتاب (العقد الحسينى, ص٣) ذكر نموده و همين را شيخ حر عاملى در امل الامل, ج١, ص٧٥ـ٧٤ بيان نموده است. آن گونه كه در قبل ذكر شد, مظفرالدين على عنوان رساله را الرسالة الوسواسيه ياد كرده است. ميرزا عبدالله اصفهانى عنوان العقد الطهماسبيه همراه با نقلى و شرحى از رساله العقد الحسينى كه خود ديده ذكر كرده است. (رياض, ج٢, ص١٥ـ١١) همچنين افندى اثر ديگرى با عنوان التحفة الطهماسبيه فى المواعظ الفقيه ذكر نموده كه از عنوان آن برمى آيد از لحاظ محتوى همانند همين كتاب باشد. رياض العلماء, ج٢, ص١١٧.
٨٩. العقد الحسينى, ص٤٧.
٩٠. همان, ص٢.
٩١. همان, ص٢ـ٣. گفته شده است كه ادعاى صفويان در نسب داشتن از پيامبر به واسطه امام حسين(ع) مبتنى بر نسب نامه جعلى آن ها باشد. ر.ك: عادل الوشه, ريشه ها و تحول منازعه بين عثمانى و صفويان, ص٣٤ـ ٣٥.
٩٢. العقد الحسينى, ص٦ ـ ٥.
٩٣. به عنوان مثال در اربعون حديث, شيخ حسين تنها احاديث را از طريق اين دو استادش, يعنى سيد حسن بن سيد جعفر حسينى و شيخ زين الدين بن على بن احمد عاملى نقل نموده است. ر.ك: حسين بن عبدالصمد العاملى, اربعون حديث, تصحيح حسين على محفوظ (تهران, مطبعة الحيدرى, ١٩٥٧) ص٢; وصول الاخيار, (قم, ١٩٨١) ص٣٩.
٩٤. رياض العلماء, ج٢, ص٦٦.
٩٥.
العقد الحسينى, ص٣١.
٩٦. بسنجيد با خبر اسكندربيگ در قبل كه بيان داشته بود: شيخ حسين مجتهد بود و در ميان همتايان خود به اين ويژگى شناخته مى شد.
٩٧. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦; متن انگليسى, ص٢٤٧.
٩٨. مقصود وجوب تعيينى و تخييرى است. (مترجم)
٩٩. چاپ شده در على بن عبدالعالى الكركى, رسائل المحقق الكركى, ج١, تصحيح شيخ محمد حسون (قم, مكتبة مرعشى نجفى, ١٩٨٩) ص٧٧ـ١٣٦.
١٠٠. چاپ شده در رسائل المحقق الكركى, ص٧١ـ١٣٩.
١٠١. زين الدين العاملى, وجوب الصلاة الجمعه, چاپ شده در رسائل الشهيد, قم مكتبة بصيرتى ٩٦ـ ١٨٩٥, ص٩٧ـ٥٠. زين الدين از محقق كركى با عنوان المرحوم الشيخ على در صفحات ٦٥, ٧٠, ٧٦, ٨٤ و ٩٢ ياد نموده و مهم ترين هدف نقد در اين رساله همو مى باشد.
١٠٢. الدر المنثور, ج٢, ص١٥١.
١٠٣. رياض العلماء, ج٢, ص٦٦.
١٠٤. به عنوان مثال ر.ك: حسين بن عبدالصمد العاملى, العقد الحسينى, ص٢٧. تاريخ تكميل در آخرين صفحه چاپى (ص٤٧) آمده است.
١٠٥. العقد الحسينى, ص٣١ـ٣٢.
١٠٦. العقد الحسينى, ص٢٩ و٣٢.
١٠٧. فقيه مشهور شيعى سلار بن عبدالعزيز ديلمى (م٤٤٨/٧ـ١٠٥٦) و محمد بن منصور بن احمد بن ادريس حلى (م٥٩٨/١٢٠٢).
١٠٨. العقد الحسينى, ص٣٢, همچنين, ص٢٩.
١٠٩. العقد الحسينى, ص٦.
١١٠. ميرزا مخدوم الشريفى الشيرازى, النواقض فى الروافض, نسخه خطى Garrett ٢٦٢٩ كتابخانه دانشگاه پرينستون, برگ ب١٠٥.
١١١. ميرزا مخدوم بيان نموده كه وى نخستين حج خود را در سال ٩٧٢/١٥٦٥ در سن بيست و پنج سالگى به جا آورده است. از اين رو مى توان حدود تاريخ تولد وى را ٩٤٧/١٥٤٠ دانست. النواقض فى الروافض, برگ هاى الف١٣١ـ ب١٣٠.
١١٢. النواقض فى الروافض, برگ هاى ب ـ الف١٠٥.
١١٣. همان, برگ الف١٠٦ ـ ب١٠٥.
١١٤. همچنين به عنوان مثال بنگريد به:
Peter Heath, Allegory and Philosophy in Avicina (Ibn Sina), Philadelphia. univ. of Pensylvania Press ١٩٩٢.
١١٥. رياض العلماء, ج٢, ص١٠٩, ١١٩.
١١٦. دانش پژوه, فهرست كتابخانه اهدايى آقاى سيد محمد مشكاة, ج٢, ص٤٤.
١١٧. العقد الحسينى, ص٤٦.
١١٨. همان, ص٤٥ـ٤٦.
١١٩. همان, ص٣٨ـ ٤٥.
١٢٠. همان, ص٣٨ـ٤١.
١٢١. همان, ص٤١.
١٢٢. همان, ص٤٤.
١٢٣. همان, ص٤٣ـ٤٤.
١٢٤. همان, ص٤٢ـ٤٣.
١٢٥. همان, ص٤٠.
١٢٦. رياض العلماء, ج٢, ص١١٥ـ١١٧.
١٢٧. بنگريد به قرآن, سوره هفتم, آيه ٢٠; سوره بيستم, آيه ١٢٠; سوره ١١٤, آيه ٤ـ ٥.
١٢٨. العقد الحسينى, ص٣٨.
١٢٩. ولى قلى بن داود قلى شاملو, قصص الخاقانى, تصحيح سيد حسن سادات ناصرى (تهران, وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٩٩٢) ص٩٦ـ ٢٩٥.
١٣٠. به عنوان مثال بنگريد به رياض العلماء, ج٢, ص٧٢ـ ٧٥.
١٣١. شرح حال حسين در تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص٥٦ ـ ١٥٥; متن انگليسى, ص٤٨ـ٢٤٧; شرح حال ميرحسين كركى, تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٤٥; متن انگليسى, ص٢٣٣.
١٣٢. سلوك الملوك, تصحيح محمد على موحد, تهران, انتشارات خوارزمى, ١٩٨٣, ص٩٣ـ١٠٠.
١٣٣ .سلوك الملوك, ص٩٣, ٩٩.
١٣٤. Arjomand, The Mujtahid of The Age and The Mullabashi; An intermadite stage in The Insitutionalization of Religion authority in Shiite Iran, in: Ajomand (ed), Authority and Political Culture in Shiism (Albany ١٩٨٨) ٨٠-٩٧, esp:٨١-٨٤.
١٣٥. ارجمند اشاره دارد كه ميرحسين به عنوان شيخ الاسلام مراسم تاج گذارى شاه صفى را در ١٠٣٨/١٦٢٩ در اصفهان بر عهده داشته و در وقايع نگارى خلاصة السير دوبار از وى به عنوان خاتم المجتهدين ياد شده است. ر.ك: ارجمند, سايه خدا و امام پنهان. ص١٤٤; محمد معصوم بن خواجگى اصفهانى, خلاصة السير, تصحيح ايرج افشار, (تهران, انتشارات علمى, ١٩٨٩) ص٩٦, ١٢ـ١١١.
١٣٦. سلوك الملوك, ص٩٢.
١٣٧. سيد حسين تنها يك كتاب در اين مورد ننگاشته است, بلكه آثارى چند تحرير نموده است. ر.ك: آقابزرگ تهرانى, طبقات اعلام الشيعه, احياءالداثر من القرن العاشر (تهران, دانشگاه تهران, ١٩٨٧) ص٧٢.
١٣٨. النواقض فى الروافض, برگ الف١٠٢.
١٣٩. رياض العلماء, ج٢, ص٦٧ ـ ٦٨.
١٤٠. حسن روملو, احسن التواريخ, ص٥٣٥.
١٤١. در مورد اين فقيه ر.ك:
R. C. Repp: The Mufti of Istanbul: A study in The Development of The Otteman Learnd Hirarchy (London, ١٩٨٦), ٢٧٢-٩٦.
در مورد فتاوى او بر ضد قزلباش ها ر.ك:
Elak Eberhard, Osmaische Polemic gegen die Safawiden in ١٦ jahrhundertnach arabischen Handschriften, (١٩٧٠) ٥٠-٥١.
١٤٢. اين مطلب توسط Rula Jurdi Abisaab پيشنهاد شده است. ر.ك:
Safavid Propagonda and The Role of Amili Scholars in Iran, Middle East Studies Association conference Phoenix, Arizona, November ١٩٩٤.
تحرير بازنگرى شده اى از مقاله وى در مجله Iranian Studies منتشر خواهد شد.