آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - پژواكى از سروش قلم - مهدوى راد محمدعلى
پژواكى از سروش قلم
مهدوى راد محمدعلى
سروش قلم, مجموعه اى از مقالات حكيم متأله و فقيه عاليقدر, حضرت آيةاللّه حاج شيخ محمّد محمّدى گيلانى, به كوشش جعفر سعيدى, تهران, نشر سايه, ١٣٧٩, ٨٤٢ص, وزيرى.
روزهاى آغازين فروردين سال جارى, دوست فرزانه حضرت شيخ جعفر پژوم (سروش قلم) را كه مجموعه اى از مقالات كوتاه و بلند حضرت آيةاللّه گيلانى است, از سر لطف به بنده دادند. همان روزها سفرى كوتاه براى بنده پيش آمد, كتاب را همراه بردم تا بخوانم و از آن بهره گيرم. همان تورق شتابان آغازين اين بنده را مجذوب كرد و به تأمل و درنگريستن در آن وادارم ساخت. مقاله اول را كه خواندم قلم برگرفتم كه گزارشى كوتاه از آن براى مجله تهيه كنم, اما گزارش دُرهاى سفته در آن, سخن را بگستراند, و اندك اندك نوشته شكل مقالتى را به خود گرفت. در بخش هايى از آن نكاتى به ذهنم آمد كه يادداشت كردم و پس از بازگشت منابع و مصادر آن ها را نيز ثبت كردم, و شد آنچه اكنون مى نگريد كه اميدوارم سودمند افتد و شايسته به نظر آيد.
جمع و تدوين نگاشته ها و مقالات خرد و كلانِ عالمان و محققانْ كارى است سودمند و تلاشى است درخور ستايش. به ويژه اگر دامنه تاريخى اين گونه نگاشته ها طولانى باشد, و محدوده زمانى مورد نظر به لحاظ تحولات فرهنگى و اجتماعى و سياسى درخور توجه باشد.
(سروش قلم) نمونه ارجمندى از اين تلاش ها است. آقاى سعيدى با جمع و تدوين مقالات آيةاللّه گيلانى مجموعه اى فاخر و پر برگ وبارى در اختيار خوانندگان نهاده است. كهن ترين اين مقالات به لحاظ تاريخى به سال ٤٧ به قلم آمده است. اشاره هاى بسيار در ضمن مقاله ها به وضع فرهنگى آن روزگار و مواضع نويسنده درباره جريان هاى مختلف, كه به گونه اى نشانگر فضاى حاكم بر آن روزگار است, به لحاظ تاريخى سودمند است, و از جمله نشانگر موضع عالمان در برابر حوادث. مقالاتى كه پيش از انقلاب اسلامى به قلم آمده و در اين مجموعه ارائه شده است كه آخرين آن ها به سال ١٤٠١ نشر يافته است, از مؤلف چهره اى نشان مى دهد, هوشمند, درگير, آگاه از مسائل زمان, خرافه ستيز, حقيقت جو و متوجه امكانات, نيروها و ابزار عظيم و نهفته در انديشه دينى براى تحول و تحرك, و از سويى ديگر خمودى, جُمود و ايستايى غالب متوليان فكر و فرهنگ. به هر حال, (سروش قلم) كتابى خواندنى است, و من با گزارش اين كتاب و نشان دادن برخى از برجستگى هاى آن مى خواهم خواننده را در لذتى كه از خواندن آن برده ام شريك كنم و با ياد آورى نكاتى درباره آن به پندارم بر استوارتر شدن آن يارى رسانم.
در مقاله اول كه در سال ١٣٤٩ به خامه آمده است, با عنوان (انسان به كجا مى رود؟) اين سؤال در ميان نهاده شده است كه با توجه به تكامل تدريجى تمام موجودات و مآلاً انسان نيز, كمال واقعى انسان چيست؟ و سعادت حقيقى او كدام است, و انسان امروزين به كجا مى رود؟ مؤلف در ضمن تلاش براى پاسخ يابى به اين سؤال هوشمندانه, از جمله در انگيزه يابى براى بى اعتنايى بشر به آينده اش نقش رؤساى مذهب ها و سردمداران دينى كليسا را برنموده و نشان داده است كه وارونه سازى تعاليم زندگى ساز آيين هاى خدايى, و خدمتگزارى رهبران دينى در آستانه زراندوزان و زورمداران و… چسان در كشاندن بشر به درگيرى هاى واهى و رساندن آن به تلاش در جهت نابودى همنوعش مؤثر بوده است. (ص١٣ـ١٨) مؤلف آن گاه به خوبى نشان مى دهد كه كفرورزى و رويگردانى از مقتضاى فطرت انسانى ـ الهى چسان انسان را در غرقاب گمراهى فرو افكنده و مآلاً انسان به چنين نكبتى دچار شده است. (ص١٩ـ٢٣)
در مقاله دوم به فرايند تحولات علمى ـ عقلانى بشر پرداخته شده است; با تأكيد به اين كه, جهان نو با اين تحولات, گو اين كه مشكلات فراوانى را از فرا روى انسان برچيد; اما دشوارى هاى بسيار ديگرى در پيشديد او نهاد. از جمله حق كشى ها, درنده خويى ها, غارتگرى هاى مدرن و…. اين مقاله نيز با توجه به روزگار نگارش آن خواندنى است. مؤلف بر اين باور رفته است كه قرآن كريم با فراخوانى مردمان و اهل كتاب به (نور), (كتاب مبين) كه فرايند آن هدايت به (سبل سلام) است, بشريت را به رهايى از تجاوزگرى و دستيابى به نور و رام شدن به مقتضاى فطرت و… خوانده است. تفسير مؤلف از واژه (اسلام) جالب است; او مى نويسد: (دين اسلام, يعنى رام كننده نفس در پيشگاه حقيقت و وظايف آدميت, و مسلمان يعنى آن كس كه خويشتن را تسليم معانى انسانيت نموده است. واقع و حقيقت دين اسلام تفسير همين دو حرف است: (خوديت كشتن و تسليم معانى و وظايف انسانى شدن). (ص٢٩) چيزى كه از ذهن و زبان بسيارى از مفسران دين و مبلغان اسلام رخت بربسته است.
مقاله سوم به اختصار, موضوع (حيات و مرگ ملت ها) را با عنوان (آجال امم) و با عنوان رساى توضيحى (زندگى و مرگ ملّى) به بحث نهاده است. پس از توضيحى كوتاه و گويا درباره موضوع و دشوارى اصلاح و اصلاح گرى در امت ها و زدودن فساد و تباهى از ملت ها, مؤلف (مسأله حيات و مرگ امت ها و ملت ها) را از نگاه قرآن طرح كرده, و بر اين باور رفته است كه آموزه هاى قرآنى (اصول فضايل را در هر ملتى, مواد سعادت و سيادت آنان معرفى كرده و… سقوط فضايل و سجاياى عالى انسانى را عامل سقوط حتمى و ذلت و رنج و شقاى امت ها دانسته است). (ص٣٧) مؤلف به گذشته آغازين امت اسلامى اشاره مى كند و برآمدن آنان از ژرفاى نكبت و فساد و ذلّت به اوج تعالى معنوى و مكرمت انسانى و آن گاه سقوط و… و سپس با بيانى بيدارگر و تكان دهنده و در پرتو تفسير آيات و شرح روايات آنچه را به اجمال آورده بود, به تفصيل ياد مى كند, كه با توجه به روزگار نگارش مقاله نشانگر هوشمندى, تيزبينى و آزادانديشى نويسنده است و امروز نيز خواندنى و تأمل كردنى است. گزيده سخن اين كه دنيازدگى, روى گرداندن از فضايل انسانى, و نشاندن (استئثار) را به جاى (ايثار) و خفگى در برابر گسترش باطل و سكوت در هنگامه حق كشى ها و… هيچ فرآيندى جز سقوط ندارد. آخرين روايت اين مقال را بياوريم كه بسى تأمل كردنى است.
(يوشك ان تداعى عليكم الامم كما تداعى الاكلة الى قصعتها فقال قائل: ومن قلة نحن يومئذ؟ قال: بل انتم يومئذ كثير ولكنكم غثاء كغثاء السيل, وسينز عن اللّه من صدور عدوكم المهابة منكم وليقذفن فى قلوبكم الوهن قال قائل: يا رسول اللّه وما الوهن؟ قال: حب الدنيا وكراهية الموت.)
نزديك است كه امم مختلفه عالم براى هضم حيثيات و منافع شما با هم به رقابت كشمكش كنند; همان طورى كه چوپانان بر روى كاسه چوبين هنگام خوردن رقابت دارند. كسى پرسيد كه اين بدبختى از كمى عدد ما است؟ فرمودند: خير بلكه عدد شما در آن روز زياد ولى همچون گياه خشكى هستيد كه دستخوش سيلاب باشد. خداوند هيبت شما را از سينه دشمنانتان برداشته و دل هاى شما خوارمايگى نهاد! پرسيد يا رسول اللّه, خوارمايگى چيست؟ فرمودند: حب دنيا و كراهت از مرگ.
مقاله چهارم با عنوان (جهان بينى از ديدگاه اسلام) به اختصار نقش و تأثير شناخت هستى در سازندگى انسان هاى متعالى را از ديدگاه اسلامى بررسى كرده و نشان داده است كه دريافت استوار و دقيق هستى از جمله آگاهى, تعهد و مسئوليت را در انسان به ارمغان خواهد آورد. (ص٤١ـ ٤٨)
مقاله پنجم با عنوان (راز پيروزى هاى نامتناهى) مقاله اى است حماسى و خواندنى و خطاب به نسل جوان در روزگارانى كه نوشته شده است (سال ١٣٤٣) و اما موضوع و پيام آن همچنان زنده است و مآلاً مقاله خواندنى. سؤال و يا بهتر بگويم مسأله اصلى مقاله اين است (آيا ممكن است انسان در زندگى پرپيچ و خم كه از هر پيچ وخم آن صدها پيچ و خم ديگر منشعب مى گردد, همه حوادث و تمام عوامل سركش و مهاجم طبيعت را مغلوب كند و كون و حيات در مقابل خود به زانو درآورد و به شكلى از اشكال, عقيده خويش را بر حيات و نواميس آن, تحميل نمايد؟)
مؤلف مى گويد: پاسخ اين پرسش از نظر عقل مثبت است. (ص٥٠)
مؤلف, پس از توضيح اصل انديشه, يادآورى مى كند كه (فقر) شكننده ترين, سرسخت ترين و سنگدل ترين دشمن انسان است. خصمى است شهامت شكن و شجاعت كُش. اما همين دشمن سرسخت نيز در دست اراده آهنين انسان به ويژه انسانِ مؤمن ذليل و زدوده مى شود.
آقاى گيلانى به گونه اى شيرين اين حقيقت را در سيره رسول الله(ص) نشان داده و آن گاه سؤال مى كند: آيا چندين و چند بار روزان و شبان, نام مطهر رسول الله(ص) را از فراز مناره شنيدن و در نماز خواندن و تكرار كردن جز اين حكمتى دارد كه آن بزرگوار را مؤمنان در ذهن و عينيت زندگى الگو بگيرند و مانند او با همه مظاهر ذلت و تباهى بجنگند؟ بخشى از كلام مؤلف بدين قرار است:
واقعاً جاى شرمسارى است كه هنر بعضى ها كه مدعى وراثت آن حضرت هستند, فقط هنر بحث در انواع نجاسات و اقسام مطهرات و وليمه ها و مناكحات و نظاير آن ها باشد, اما حقيقت كبراى اقامه صلوات (نه نماز خواندن) كه مكرراً در قرآن مجيد مورد امر صريح قرار گرفته است, در نزد آنان مهمل باشد (ص٥٤).
در مقاله ششم و با عنوان (مكانيسم مسئوليت) يا (اصول استدراج در جبر روانى) كه فقط بخش اول آن با عنوان (از افلاس تا گورستان) به خامه آمده است, بر عنصر انتخاب در زندگى انسان تأكيد شده است و آن گاه زمينه هاى سقوط انسانى كه با اراده و انتخاب انسان شكل مى گيرد, تبيين گرديده و چگونگى روند اين حركت تا فرو افتادگى انسان در زشتى ها كه نتيجه (ختم قلوب…) است, تشريح شده است. (ص٥٧ ـ٦٢)
(مكانيسم مسخ يا نظام استبداد, هفتمين مقاله اين مجموعه است كه به گونه اى آن را مى توان ادامه و تكمله بحث پيشين دانست. در اين مقاله چگونگى (استبدادپذيرى) انسان كه به واقع حركتى است در خلاف جهت تكامل و تعالى او, به شرح آمده است و آن گاه چگونگى تدبير رهبران الهى و پيشوايان بيدارى در جهت زدودن استبداد از صفحه ذهن و صحنه زندگى انسان تبيين شده است و نشان داده شده است كه چگونه پيشوايان الهى براى بيدارى مردم و رهانيدن آنان از ستم پذيرى از هر فرصت و موقعيت استفاده مى كردند و بر مردمان نهيب مى زدند كه (بردگى و ذلت نه در شأن اوست). در اين مقالت, اشاراتى است گويا و خواندنى درباره مسئوليت عالمان و كسانى كه در جايگاه هدايتگرى ايستاده و عنوان (ولايت انبيا را) بر خويش دارند و…. (ص٦٣ ـ٧٦)
در مقاله (تشابه مفسدين, در تنازع با رهبران دين) از يكسو تلاش هايى اصلاح گرايانه انبياى الهى و دشوارى هاى آن نموده شده است و از سوى ديگر رويارويى مخاصمان بيدارى و بيدارگرى و همگونى شيوه ها و مواضع و خلق و خوى هاى آنان. بن مايه هاى اين بحث قرآنى است و برخى از نمونه هاى عينى آن تاريخى و با بهره از واقع صادق تاريخ. (ص٧٧ـ٨٦) در مقاله هاى (قطب آرامش عقربه روح يا مسأله نبوت) و (قطب نماى فطرت يا مسأله امامت از نظر اسلام) به ترتيب به بحث نبوت و امامت پرداخته شده و در مقاله دوم به اجمال ديدگاه اهل سنت در امامت نقد شده است. (ص٨٩ ـ١١١)
(حج كنگره قيام انسانيت) يازدهمين مقاله كتاب است با نگاهى به راز و رمز تشريع حج. مؤلف هوشمندانه حج را (قيام براى انسانيت) دانسته است و روح آن را حركت به سوى زندگى سرشار از صفا و صميميت و به دور از تمايلات نفسانى و گرايش هاى حيوانى تلقى كرده است. (ص١١٣ـ١١٧)
مقاله (مكر الله) و يا (نتيجه طبيعى گناه) به واقع تفسير آياتى است كه از (مكر خداوند) سخن مى گويند [انعام/١٢٢, يونس/٢١, فاطر/٤٣, نمل/٢٦ و…] مؤلف اعتماد فريبنده انسان را كه ناشى از آزادى او در انتخاب و چگونگى كنش او در گستره طبيعت است, تبيين مى كند, و نشان مى دهد كه انسان فرو رفته در اين فريبندگى چگونگى در ذهن و زبان به باورى (مستقل از نظام طبيعت) رسيده و چنان مى پندارد كه او يله و رها از (مقتضاى اسباب جارى در طبيعت و احكام الهى) است. بدين سان با سوء دريافت و عمل, زمينه هاى سقوط در زشتى ها را هرچه بيش تر فراهم مى كند و آن گاه نه سخن رسولان در او كارگر مى افتد و نه (صيحه هاى) بيدارگر عالم طبيعت او را بيدار مى كند. بدين سان بر تباهى خود بيش تر پاى مى فشارند و براى رسيدن به اهداف خود فريب ها و نيرنگ ها سامان مى دهند; اما غافل از آن كه نتيجه طبيعى اين همه ستمگرى, فريب گرى و نيرنگ آفرينى, گرفتار آمدن در چنگال تدبير الهى و افتادن در عذاب خداوندى است; (تدبيرى سريع و مكرى بازگشت ناپذير) [يونس/٢١]. مقاله كوتاه است, اما پرنكته (ص١١٩ـ ١٢٨) و گو اين كه در رسيدن به مطلوب در شرح و بسط اندكى نابسنده و اى كاش مؤلف بزرگوار در اين تجديد طبع, بدان دستى مى كشيد و ابعاد بحث را مى گستراند.
آموزه هاى الهى هماره آموزاننده ستم ستيزى بودند و مظلوم خواهى. زشت ترين خوى هاى در نگاه دين, شنيدن صداى مظلوم و يارى نكردن, ديدن چهره تكيده ستم ديده و فرياد عليه ظلم برنياوردن و… است. كم ترين فرآيند سكوت در برابر ظلم و بدتر از آن يارى به ستمگرى قرار گرفتن در چنبر ستم, ستم پيشه و گرفتار آمدن در ظلم حاكم است. مقاله سيزدهم با عنوان (تازيانه انتقام يا حاكم مستبد) اين موضوع را به نيكى بررسيده و با همه كوتاهى در پرتو آيات, تاريخ و روايات آن را به درستى نشان داده است. مؤلف بزرگوار سخنى از (اشعياء) در آستانه شهادت نقل كرده است و نمى دانم از كجا, اما بس لطيف و خواندنى است, كه عيناً مى آورم:
اى بنى اسرائيل, پسران سردار خدا, خداوند مى فرمايد: من از بوى بخور پيه و دنبه سير شدم, از گوشت قربانى كه در مذبح بيت المقدس كشته ايد و مى كشيد, سيرم, اگر گرسنه هم بودم سير شدم, برويد داد مظلومان را بدهيد, برويد بينوايان را از بينوايى به در آوريد. چرا داد مظلومان پيش شما است؟ هنگام نماز كه دست هايتان به سوى من بلند مى شود, من خود را از شما محجوب مى سازم و نظرى به شما ندارم; زيرا دست هاى شما مملو و آكنده از خون مظلومان است. (ص١٣٢)
چهاردهمين مقاله با عنوان (شبهات چند از ماديين) درباره مبدأ و پاسخ آن ها, به بحث و بررسى درباره مسائل مرتبط با مبدأ هستى پرداخته و شبهاتى را كه مطبوعات توده اى آن روزگار بدان دامن مى زدند, پاسخ مى دهد. بخش اول اين مجموعه يعنى آنچه پيش از انقلاب اسلامى به قلم آمده است, همين جا پايان مى پذيرد. آخرين مقاله اين بخش, به سال ٤٩ به قلم آمده است, و پس از آن از حضرت آيةاللّه گيلانى نگاشته اى نه در قالب مقاله و نه در هيئت كتاب تا سال ٦١ نمى بينيم. مقالات اين بخش از يكسوى نشانگر فضاى فكرى, اعتقادى و سياسى حاكم بر آن روزگار و از سوى ديگر آيينه موضع فكرى و زاويه انديشگى مؤلف است.
چنانكه در گزارش هاى گذرايى از محتواى مقالات دريافتيم, افزون بر بيدارگرى و جنبه هاى ستيزگى با ستم, جهل, خرافه و زبان گزنده نسبت به ستم و خرافه و بيدارگر نسبت به مخاطبان, تكيه هوشمندانه مؤلف به جنبه هاى انسانى دين, شايان توجه است. چنان كه ديديم مؤلف, حج را نيز (كنگره قيام انسانيت) ناميده بود. به هر حال اين مقالات گو اين كه فضاى فكرى و فرهنگى و سياسى حاكم بر آن روزگار را هدف گرفته است, اما هنوز خواندنى است و به واقع مقالاتى است ماندنى.
اولين مقاله بخش دوم, يعنى مقالات پس از انقلاب, با عنوان (نمودى از تأليفات مخطوط حجة الله تعالى علامه طباطبايى(ره) و با عنوانِ فرعى زيباى (يك دسته گل دماغ پرور) گزارشى است از آثار مخطوط مفسر جليل القدر حضرت علامه طباطبايى كه در ضمن آن, محتواى پنج رساله با عناوين ١. رساله ولايت, ٢. رساله در توحيد ذاتى ٣. رساله در اسماء الله تعالى, ٤. رساله اى در افعال الله تعالى, ٥. رساله وسايط, گزارش شده است. (ص١٥١ـ١٦٠)
مقاله بعدى ترجمه (مقاله اولى) در الهيات شفا است (ص١٦٣ـ٢١٠) كه اكنون ترجمه تمام آن در هيأت كتابى ارجمند نشر يافته است.
حضرت امام(ره) در آغاز وصيت نامه ارجمندش نوشته اند:
الحمد لله وسبحانك اللهم صل على محمد وآله مظاهر جَمالك و جلالك و خزائن أسرار كتابك تجلّى فيه الأحديّه بجميع اسمائك حتّى المستأثَرِ منها…
در اين عبارت امام(ره) (اسم متأثر) چيست؟ بخش بعدى اين مجموعه كه رساله اى است مفرد, تبيين و تفسير اين قسمت از كلام امام(ره) و مشخصاً توضيحى است عالمانه درباره (اسم مستأثر). مؤلف ابتدا برخى از روايات مرتبط با اين عنوان را آورده و آن گاه ديدگاه هاى مختلف درباره (اسم اعظم) را گزارش كرده است. مؤلف پس از گزارش ديدگاه هاى ياد شده, نوشته اند به نظر مى آيد كه معقول ترين همه اين اقوال, (قول طائفه اى است كه مى گويند: هيچ يك از اسماى الهى در اعظم بودن متعين نيست, بلكه هر اسمى از اسماى حسناى الهى كه در ارتباط با حاجت عبد است, مورد التجا قرار گيرد و حاجتمند به آن اسم انقطاع كامل پيدا كند, همان اسم به تناسب حال و عاقبتش اسم اعظم است). (ص٢٢٢)
آقاى گيلانى افزون بر نقل روايتى در اثبات اين مدعا, بر اين باورند كه (اين رأى قابل تطبيق با برهان است) و آن گاه چگونگى اين تطبيق را نيز به اجمال آورده اند (ص٢٢٣ـ٢٢٤). كلام لاهيجى درباره اسماى الهى و اسم اعظم, حقيقت صفت و اسم خداى تعالى نزد اهل معرفت, صعوبت و دشوارى برخى از معارف, مراتب سرّ و باطن قرآن, درجات و مقامات قرآن كريم, ديدگاه امام خمينى راجع به اصطلاحات عرفا, نظر مرحوم شاه آبادى و امام خمينى درباره اسم مستأثر, جمع بين اخبار اثبات كننده و نفى كننده صفات براى خداى سبحان, بيان نظر حضرت امام خمينى(ره) مبنى بر اين كه اسم مستأثر داراى مظاهر و آثار مى باشد, از جمله عناوين اين اثر ارجمند است, كه در ذيل آن ها مؤلف بزرگوار ديدگاه هاى مختلف را عرضه و نقادى كرده است. (ص٢٢٤ـ٢٥٢)
حضرت امام(ره) هماره بر (فقه سنتى) تأكيد مى ورزيده اند. از جمله در وصيت نامه الهى ـ سياسى خود خطاب به مدرسان نوشته اند:
كوشش نمايند كه هر روز بر دقت ها و بحث و نظرها و ابتكار و تحقيق ها افزوده شود و فقه سنتى كه ارث سلف صالح است و انحراف از آن سست شدن اركان تحقيق و تدقيق است, محفوظ بماند و تحقيقات بر تحقيقات اضافه گردد.
حضرت آقاى گيلانى به واقع كتابى پرداخته اند در تفسير و تبيين (فقه سنتى) و برنمودن چگونگى آن. اين بحث ابتدا در مجله پاسدار اسلام نشر يافته و آن گاه به گونه كتابى به وسيله مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى به سال ١٣٧٣ منتشر شده است. اكنون در اين مجموعه, بخش عظيمى از كتاب را فراگرفته است. مؤلف اين بحث را در يك مقدمه و سه مبحث سامان داده است. در مقدمه بدين نكته پرداخته اند كه سعادت حقيقى در گرو متابعت از بيان و رهنمايى معصوم است. مبحث اول در بيان حفظ ودايع نبوت نزد معصومان(ع) است. مؤلف نشان مى دهد كه اين ودايع چگونه به فقها و روات اصحاب انتقال يافته و به وسيله آن ها به نسل هاى بعدى منتقل شده است. بدين سان به (اصول اربعمأة) پرداخته شده و نيز از چگونگى شكل گيرى روايات سخن رفته است.
در مبحث دوم مؤلف مى كوشند نشان دهند كه (غير طريقه اماميه, اتصال مقبول به وحى و عصمت وجود ندارد) و در همين بحث به نقد و تحليل ديدگاه هاى اخباريان و ظاهريان نيز پرداخته است. مبحث سوم, ويژه بحث از چگونگى (صحاح) و (سنن) اهل سنت و چگونگى تدوين حديث در اهل سنت است.
در فصول آغازين مبحث اول به چگونگى علوم (آل الله) پرداخته شده است, و اين حقيقت براساس رواياتى به شرح آمده است. در ضمن بحث از (جفر), (جامعه), (كتاب على), (صحيفه), (مصحف فاطمه) سخن رفته و ديدگاه هاى عالمان در اين باره نيز به اجمال گزارش شده است.
بحث از عنوان (صحيفه جامعه) (ص٢٧٥) آغاز شده است. بيفزاييم كه در اين عنوان اندكى نارسايى وجود دارد. در ادامه بحث نيز آمده است: حاصل آن كه (صحيفه جامعه) مصدر پايان ناپذير احكام… (ص٢٨٣) بر محققان و پژوهشيانى كه در تاريخ حديث به نقد و بررسى مى پردازند, لازم است عناوين ياد شده را تفكيك كنند. سنجش روايات مختلف نشان مى دهد كه (كتاب على) و (جامعه) يك چيز است و اخبار (صحيفه) دو گونه است. آن گاه كه با ويژگى هايى چون (…طولها سبعون ذراعاً… و…) آمده همان جامعه و يا كتاب على است. اما آن گاه كه بدون اين ويژگى ها مى آيد و يا گفته مى شود (آن در غلاف شمشير رسول الله(ص) يا على(ع) بوده است)١ عنوانى است براى مجموعه اى خُرد كه بيش ترين احاديث آن مشتمل بوده است بر احكام ديات, قصاص و…. بر اين همه اين نكته را نيز بيفزاييم كه در منابع اهل سنت ظاهراً از همين صحيفه گاه روايت و يا رواياتى نقل شده است و نه از آنچه كه مصداقاً با (جامعه) يكى است. پس اين كلام استاد كه نوشتند: (بخارى در صحيح خود در ابواب مختلف احكام از كتاب اميرالمؤمنين(ع) رواياتى نقل مى كند…) (ص٢٨٦ـ٢٨٧) درست نيست.
درباره (جفر) پس از گزارش ديدگاه هاى مورّخان, محدثان و كتابشناسان و سپس گزارش روايتى نوشته اند:
(از مواضع متعدد اين خبر استفاده مى شود كه مراد از جفر, وعاء و ظرف چرمى است كه محفظه براى اشيا مذكور بوده است.) (ص٢٨٢)
اين سخن مستفاد از روايت, استوار است, و همسو با بسيارى از نقل هايى مشتمل بر (حقيقت جفر). بنابراين تعبير (جفر) از كتاب كه در مواردى از مقاله آمده است (ص٢٨٠ و٢٨١) تعبير مسامحه آميز است. با اين همه بيفزاييم كه تعبير (جفر) در روايات ما گونه گون است. در معدودى از نقل ها از (جفر) به عنوان اثرى (مكتوب) نيز ياد شده است, در حد يك شىء مسطح بزرگ٢ و در مواردى به عنوان كتاب اما بيش ترين نقل ها نشانگر اين است كه (جفر) ظرف است و نه كتاب و اثر مكتوب.٣
مؤلف بزرگوار در جهت ريشه يابى مجموعه هاى حديثى شيعى به (اصول اربعماه) اشاره اى كرده اند و در اين زمينه به سخن جامع فقيد دانش و پژوهش, كتابشناس بزرگ شيعى علامه شيخ آقابزرگ تهرانى بسنده كرده اند.
بيفزاييم كه اكنون درباره (اصول اربعمائه) از جهات گونه گونى بحث هايى درخور, سامان يافته است كه خواندنى و سودمندند, از جمله بحث ارجمند دانشور سختكوش حضرت سيد محمدحسين حسينى جلالى با عنوان (دراسة حول الأصول الأربعماه) كه مجموعه آن را استاد سيد حسن امين آورده است.٤ اين بنده نيز در (تاريخ تدوين حديث در شيعه) بدان پرداخته ام.٥ (تدوين الحديث عند الشيعه, بدايته فى عهد الرسول ومصيرته حتى الكلينى).
حضرت استاد به هنگام سخن از چگونگى گسترش حوزه درسى پيشوايان شيعه نوشته اند:
اين حلقه هاى درس كم كم رو به گسترش نهاد. حتى در عهد امام صادق(ع) تعداد مدرسان حوزه به ٤هزار تن بالغ مى شد. چنان كه از ابن عقده نقل شد كه تمام اين مدرسان را در كتابى جمع و تدوين كرده است. (ص٢٩٥)
روشن است كه اين تعبير نيز مسامحه آميز است. مؤلف بزرگوار در چند سطر پيش به نقل از حاج شيخ عباس قمى آورده اند كه (ابن عقده داراى تأليفاتى است از جمله كتابى در اسماى رجالى كه از امام صادق(ع) روايت كرده اند. در اين كتاب چهار هزار تن را برمى شمرد كه از امام صادق(ع) حديث روايت كرده اند.) (ص٢٩٤)
آنچه درست است همين عبارت است و روشن است كه هر راوى و محدثى, مدرس نيست. مدرس كسى كه حوزه درسى دارد, بر كرسى درس مى نشيند و چندين و چند كس در محضرش زانو به زمين مى زنند. اكنون فاضل سختكوش حضرت آقاى عبدالحسين شبسترى با كاوش و پژوهش در منابع رجالى و شرح حال نگارى, توانسته است نام سه هزار و هفتصد و پنجاه ونه تن از راويان حضرت صادق(ع) را ثبت و ضبط نمايد.٦
حضرت استاد در پايان اين مبحث مى كوشند با تكيه بر قرائنى سفر ثقةالاسلام كلينى به بغداد را براى ارائه كتاب به محضر انور حضرت حجة بن الحسن تلقى كنند. اين بنده بدون اين كه اكنون و در اين مجال بخواهم در اين هدف و قرائنِ نشانگر آن و نتيجه اى كه حضرت استاد بدان بازگردانده اند, مناقشه كنم ـ كه جاى مناقشه هست ـ با توجه به روزگار كلينى, و چرايى تأليف آن و وضع فرهنگى و فكرى و علمى بغداد و آكندگى آن از جريان هاى فكرى گونه گون, بر اين باورم كه شيخ بيش از هر چيز به بغداد رفته است كه (كافى) را و مآلاً فكر استوار و اصيل شيعى را نشر دهد. اين نكته با توجه به آنچه آمد و تأمل در آن روزگار و چه و چه هاى آن محيط علمى و فكرى دور نمى نمايد. اين موضوع را در مقامى ديگر اندكى به شرح تر آورده ام.٧ در ص٣٥٥ بابى گشوده اند با عنوان (احوال كتب صحاح و سنن و زمان تدوين حديث…) و در ضمن آن به تفصيل از جريان (منع تدوين حديث…) سخن گفته, احاديث و آثار مرتبط با آن را گزارش كرده, و راه هاى جمعى را كه عالمان اهل سنت در اخبار متعارض پيموده اند, به تفصيل نقل كرده اند.
ظاهر بحث چنين مى نمايد كه حضرت استاد, وجود احاديثِ نشانگر نهى از كتابت را پذيرفته اند (ص٣٦٤) و ريشه همه اين گونه اخبار را در سخن معروف منقول از (ابى سعيد خُدرى) دانسته اند كه نقل كرده است:
قال رسول الله(ص) لأتكتبو عنى شيئاً من كتب عنى غير القرآن فليمحه و… و پس از گزارش راه هاى جمع بين اخبار نهى از كتابت و امر و اباحه كتابت, توجيه آقاى احمد محمد شاكر, را (نسبتاً قوى و جامع) (ص٢٧٠) تلقى كرده اند كه گفته است:
نهى از كتابت منسوخ است, به احاديث امر و جواز كتابت. (ص٣٦٩)
بيفزاييم كه روايات چنان كه اشاره كرده اند فراوان است. خطيب بغدادى در (تقييد العلم) و ابن عبدالله در (جامع بيان العلم…) روايات نهى را گرد آورده اند; اما بايد دانست كه عالمان تصريح كرده اند كه در ميان اين روايات به جز منقول از ابى سعيد خدرى حتى يك روايت صحيح و قابل استناد وجود ندارد.٨ ديگر اين كه منقول از ابى سعيد هم بين (موقوف) و (مرفوع) بودن, مردد است. و از سوى ديگر روشن است كه احاديث محكم و استوار فراوانى دلالت مى كند بر لزوم كتابت, و بالاخره روشن است كه به هنگام تعارض, بى گمان براساس آنچه كه عالمان اهل سنت تصريح كرده اند (حديث مردد الوقف والرفع) از حجيّت خواهد افتاد.٩ پس احاديثِ (امر به كتابت) داريم و نه جز آن. بارى اگر احاديث منع و نهى مى بود, جمع شاكر (نسبتاً قوى) بود,١٠ اما واقع صادق جز آن است و (راز و رمز) جلوگيرى از كتابت و تدوين حديث نيز جز آن.
در ص٣٩٢ نوشته اند:
(اهل بحث و تحقيق متفق اند كه حوزه جعل و وضع حديث و اختراع روايت و افترا بستن به پيامبر(ص) در اواخر دوره عثمانى شكل گرفت و….)
نمى دانم آيا استاد با اين بيان, مانند بسيارى از پژوهشگران اهل سنت, وجود حديث موضوع و مجعول را پيش از آن انكار مى كنند, يا نه. با اين بيان مى خواهند شكل گيرى گسترده جعل و وضع را بيان كنند و بر آن تأكيد كنند. اگر اولى باشد چنان كه ظاهر كلام آن بزرگوار است, درست نيست و بى گمان با آنچه شيعه از على(ع) نقل كرده اند, در تضاد روشن است كه فرمود:
قد كذب على رسول الله(ص) فى عهده حتى قام خطيباً فقال (ايها الناس فقد كثر على الكذب عليّ, فمن كذب عليّ معمداً فليبتوء مقعده فى النار…١١
متن حديث يعنى (من كذب…) را بسيار از محدثان اهل سنت و شيعه نقل كرده و بر تواتر آن تصريح كرده اند.١٢ جمله (ايها الناس فقد كثر على الكذب…) كه روشنگر حقايق بسيارى است, در منابع و مصادر شيعه فراوان است.١٣
سخن به درازا كشيد, اندك, اندك دامن سخن برچينم و با نگاهى به بخش هاى ديگر كتاب مقاله را به پايان ببرم. پس از آنچه آمد, بحث بسيار ارجمند و ژرف (احتكار) است. سرشار از نكته هاى فقهى و فقه الحديثى و دستيابى به فرايندى نو و راهگشا, و پس از آن, بحث درازدامن و گرانسنگ (انفال) است كه چگونگى شيوه بحث و نتايج آن را استاد در مقدمه آن باز گفته است. (ص٥٠٣ به بعد) و هر دو, ترجمه دو بحث فقهى بلند و ارجمند كتاب هايِ (الخمس) و (دراسات فى ولاية الفقيه) از آيةاللّه منتظرى.
آن گاه بحث (داورى زن) است با عنوان (شايستگى زنان براى عهده دار شدن قضاوت) كه مؤلف آن را در دو بخش رقم زده است: ١. نقل ديدگاه ها; ٢. داورى و تنقيح و آنچه نگاه درست به مسأله اقتضا مى كند.
استاد به سه ديدگاه دست يافته اند: ١. مرد بودن براى قاضى شرط است مطلقا; ٢. مرد بودن براى قاضى شرط نيست, مطلقا ٣. تفصيل ميان مسائل و موضوعات قضاوت.
بخش دوم مقاله نقد و بررسى ديدگاه هاى ياد شده است كه استاد پس از نقد و تحليل و ارزيابى ديدگاه ها, ديدگاه نخست را پذيرفته و نوشته اند:
از آنچه تاكنون گذشت روشن شد كه براى شرط مرد بودن قاضى, دليلى استوار وجود ندارد كه دل را آرامش بخشد. بر اين پايه, آنسان كه محقق اردبيلى نيز گفته است هيچ اشكالى ندارد كه زن به شرط برخوردارى از شرايط لازم براى حكم و داورى به استناد گواهى زنان و نيز به شرط آن كه خود گواهى را از دو زن بشنود داورى و قضاوت كند….(ص٦٣٥)
يادآورى كنم كه استاد سخن منسوب به پيامبر(ص) را كه فرموده است:
(أخروهن من حيث اخرهن الله.) از (كتاب الخلاف) شيخ(ره) نقل كرده و در پانوشت نوشته اند: (نگارنده پس از بررسى و جستجوى لازم به منبع اين حديث دست نيافته است.) اكنون بيفزاييم كه اين سخن در منابع متعددى آمده است.١٤
پس از آنچه آمد مقالات (كالبدشكافى), (بيمه), (مقايسه بين احكام حكومتى و احكام ثانويه), (فريضه امر به معروف و نهى از منكر), (اثبات واجب الوجود) آمده است. بخش دوم كتاب مقالات عربى است با پنج مقاله.
بگذاريم و بگذريم, و براى مؤلف بزرگوار از خداوند متعال توفيق مسئلت كنيم.
به هر حال, مجموعه (سروش قلم) مجموعه اى است پر و پيمان و خواندنى و پرمطلب. اين نكته را نيز يادآورى كنم كه منابع و مصادر روايات غالباً آمده است. احاديثى و رواياتى هم هست كه منابع و مصادر آن ها ياد نشده است. ناشر محترم خوب بود اين كاستى را تدارك كند. چنين است اقوال در ضمن مقاله ها. نكته نهايى اين كه خوب بود ترتيب تاريخى مقالات در تدوين, دقيقاً مراعات مى شد.پاورقي:
١. الأختصاص, ص٢٨٤; بحارالانوار, ج٤٠, ص١٣٣; الذرية الطاهره, ص١٢٦; علوم حديث, ش٣, ص٢١ مقاله اين بنده.
٢. بصائرالدرجات, ص٥٠٦, ح٦; بحارالانوار, ج٢٦, ص٢٦ـ٢٧.
٣. بحارالانوار, ج٥١, ص٢١٩ و نيز ر.ك: حقيقة الجفر عند الشيعه, اكرم بركات العاملى و نيز, بحث حول الجفر وعلم المعصوم(ع) من خلال الآثار, السيد عمار صدرالدين شرف الدين الموسوى العاملى .
٤. دائرةالمعارف الاسلاميه الشيعيه, ج٣, ص١٠٣ـ١١٧.
٥. المعجم المفهرس لألفاظ احاديث بحارالانوار, مقدمه, ص٤٦ـ٥٢; و نيز بنگريد به بحث إتان گلبرگ كه ترجمه آن با عنوان (اصول اربعمأه) در مجله علوم حديث نشر يافته است (فصلنامه علمى تخصصى علوم حديث, شماره١٧, ص٦٩ به بعد).
٦. الفائق فى رواة أصحاب الأمام الصادق(ع), عبدالحسين الشبسترى, ٢جلد.
٧. در ضمن بحث از جوامع حديثى كهن شيعه كه براى تدريس در مرحله دكترى دانشگاه تدوين كرده و بارها تدريس كرده ام, و نشر آن منتظر شرايط زمانى ويژه آن است.
٨. دراسات فى الحديث النبوى و تاريخ تدوينه, ج١, ص٨٠; توثيق السنة فى القرن الثانى, ص٤٦.
٩. الأعتبار فى الناسخ والمنسوخ من الأثار, ص١٦ـ١٧.
١٠. بنگريد به مقاله (منع ندوين, راز و رمزها), مجله علوم حديث, ش٨, ص٧.
١١. مختصر اثبات الرجعه, فضل بن شاذان, چاپ شده در مجله تراثنا, ش١٥, ص٢٠٢.
١٢. الرعايه, ص٦٩; قواعد التحديث, ص١٧٩.
١٣. كتاب سليم, ج٢, ص٦٢٠ (تحقيق انصارى); كافى, ج١, ص٦٢; المسترشد, ابن جرير امامى, ص٣٦.
١٤. ر.ك: المصنف, عبدالرزاق, ج٣, ص١٤٩; نصب الرايه, ج٢, ص٣٦; البحر الزّخار, ج٦, ص١١٨; عمدةالقارى, ج٥, ص٢٦١.