آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نگاهى به لغات عاميانه فارسى در افغانستان - جهانبخش جويان
نگاهى به لغات عاميانه فارسى در افغانستان
جهانبخش جويان
اخلاّئى! اخلاّئى! زبان پارسى مى گو
كه نبود شرط در حلقه, شكر خوردن بتنهايى
(مولانا جلال الدّين محمّد بلخى)
فارسى درى بى گمان زبانى توانگر و پوياست كه در طول تاريخ, قلمروى گسترده و پهناور داشته; از آسياى صغير و آناتولى تا چين و از سرزمين هاى فراتر از آذربايجان و از فرا رود١ تا درون قلمروى زبان عربى يعنى تا حاشيه آن سوى خليج فارس و عراق عرب.
خراسان بزرگ در طول تاريخِ زبان فارسى در پروراندن و گستراندنِ آن اهميّت بسيار و نقشى بسزا داشته است و فراوانند نادره مردانى گشاده زبان كه از طوس, مرو, هرات, بلخ, نيشابور, سمرقند, بخارا, جام, غزنه, و… برخاسته و برخى شهرت جهانى يافته اند.
سرزمين هاى خاورى تر هم تا چين ـ كه امروز هنوز پارسيگوى بسيار دارد ـ از بلاد تحت تسلط فارسى درى به شمار مى رفته است.
سرزمينى كه با مرزهاى سياسى بين المللى امروزين به نام (افغانستان) شناخته مى شود, بهره اى بزرگ و ارجمندست از قلمروى خاورى زبان فارسى كه پيشتر از آن ياد كرديم.
امروز سرزمين هاى متعدّد بر خاك خراسانِ بزرگِ دير سال واقع شده اند و آنچه در داخل مرزهاى سياسيِ ايرانِ امروزست تنها بخشى است از خراسان بزرگ. خراسان بزرگ, امروز در كشورهاى مختلفى تقسيم شده است و افغانستان قسمتى است از خراسان بزرگ.
افغانستان به عنوان يك كشور فارسى زبان كه خود از وارثانِ بر حقِّ اين زبانِ گرامى است, داراى گنجينه اى غنى از واژگان زيباى فارسى است كه در مجموع گونه هاى فارسيِ هرات, كابل, غزنين و… را در بر مى گيرد.
اگر در يك تقسيم بنديِ ساده زبان را به دو گونه نوشتارى و گفتارى تقسيم كنيم, با دو حوزه متباين رو به رو نخواهيم شد; بلكه خواهيم ديد گونه گفتارى با نوشتارى زبان هر چند متفاوت است, وجه اشتراك و مختصات مشترك نيز بسيار دارد. فارسيِ مستعمل در تمام بلاد فارسى زبان ـ از جمله افغانستان ـ هم چنين است.
با توجه به اهميّت واژگان و تعبيرات عاميانه و متداول در كوى و برزن و در نگاهى ژرف روتر: (گونه گفتارى زبان), رويكرد به اين گونه لغات در پژوهش هاى زبان شناختى و ادبى جايگاه مهمّى مى يابد و به ويژه پهنه اى از سرزمين هاى زبان فارسى كه امروز داخل مرزهاى افغانستان است, براى فارسى پژوهان اهميت بسيار دارد.
متأسفانه پژوهش در گونه هاى گفتارى و نيز نوشتارى بلاد فارسى زبان هنوز در ابتداى راه خودست و افغانستان به سبب ناآرامى هاى سياسى اش در اين مورد بس كم نصيب بوده.
جاى شادمانى است كه سال ها پيش مرحوم افغانى نويس, از فضلاى آن سامان, كتابى به نام (لغات عاميانه فارسى افغانستان) تدوين نموده و مقدارى خوراى نگرش از واژگان و تعبيرات فارسى را كه مردم كوى و برزن بر زبان مى رانده اند در آن با ترتيب الفبايى و توضيح معانى گنجانيده است.
كار آن مرحوم هرچند سال ها پيش و با امكانات محدود و با كاستى هايى ـ كه بايد در پژوهش هاى بعدى رفع شوند ـ انجام گرفته, گامى بزرگ و خدمتى شايان تقدير و شكرگزارى است و هنوز هم مراجعه به آن براى بهره گيرى شدنى بلكه لازم است.
در اهميت اين اثر اشاره به همين نكته شايد بسنده باشد كه وقتى چند سال پيش فرهنگ واژگان گويشى خراسان بزرگ به كوشش يكى از فارسى پژوهان (و از سوى (نشر مركز)) منتشر گرديد, بهره فراوانى از اين كتاب برگرفته بود و كتاب مرحوم افغانى نويس جزء مآخذ اصليِ فرهنگ واژگان گويشى خراسان بزرگ به شمار مى رود.٢
كتاب (لغات عاميانه فارسى افغانستان, در سال ١٣٣٧ يا پس از آن در كابل منتشر گرديده است (چون مقدمه هاى اصلى كتاب اين تاريخ را دارند, ولى در شناسنامه افست ايران, چاپ اوّل آن به سال ١٣٣٥ ذكر شده كه ظاهراً درست نيست).
در آغاز كتاب مقدمه ها, يادداشت ها و نظريه هايى به خامه هاى (دوكتور سهيل), (كميسيون منتخب مطبوعات), (ع. داودى), (ع. بيتاب), (خ. خليلى) و درآمدى تحت عنوان (عرض مرام) از خود مرحوم مؤلف كتاب آمده است.
پس از اين همه, توضيحى درباره رموز و علاماتِ اين فرهنگ درج شده و كتاب با بابِ (الف ممدوده) آغاز گشته است.
(لغات عاميانه فارسى افغانستان) در يك جلد است و به خط خال محمّد خسته كتابت گرديده.
مؤلف اين كتاب, مرحوم عبدالله افغانى نويس, در گردآورى موادّ آن زحمت فراوانى كشيده و بنا بر مقدمه ناشر افست كننده آن در ايران ـ يعنى (مؤسسه تحقيقات و انتشارات بلخ) ـ, از تكميل كار خود به دست دو تن از فضلاى ديگر هم بهره مند شده است.
يكى از اين دو تن مرحوم (خال محمّد خسته), كاتب كتاب, بوده است كه خود اهل فضل و دانش به شمار مى آمده و برخى پژوهشگران ايرانى با كليات بيدل دهلوى كه به اهتمام وى آراسته آمده آشنايند.
كتاب (لغات عاميانه افغانستان) هرچند در ايران امروز ناشناخته نبوده, مانند بيشترينه كتب چاپ شده در آن سامان در بازار كتاب ما ناياب بود و دست يافتن بر آن, به آسانى شدنى نبود.
خوشبختانه (مؤسسه تحقيقات و انتشارات بلخ) (واقع در تهران) اين كتاب را به طريقه افست طبع و نشر كرده و بدين ترتيب به بهاى نسبتاً ارزان و دستيابى آسان اين كتاب را در اختيار خواهندگانش گذاشته است (به سال ١٣٦٩).
مؤسسه بلخ خود مقدّمه اى بر اين چاپ افزوده است كه آگاهى هاى سودمندى از آن مى توان برگرفت.
تجديد طبع اين كتاب كه از آثار دوره محمّد ظاهرشاه است و به واسطه گذشت زمان ناياب شده بوده, در روزگارى كه مجاهدت هاى مردم مسلمان آن ديار تا حدّى به نتيجه رسيده و مردم بايد به طور عمومى براى بازسازى وطن خويش متوجه فرهنگ ملى و ميهنى خود باشند, براى باشندگان درون مرزهاى سياسى افغانستان هم فايده و سودمندى فراوان دارد.
از آنجا كه به سبب نابسامانى هاى سياسى تأسف برانگيز افغانستان در آنجا امكانات چاپ, نشر و پخش كتاب به اندازه اين سوى مرز وجود ندارد, چه نيكوست شمار زيادى از آثار مهم ادبى فارسى چاپ آن سامان ـ كه خواستاران بسيارى هم در ايران امروز و تاجيكستان دارد و همين طور در شبه قارّه و ديگر اجزاى قلمروى (قند پارسى) ـ به طريقه افست در تهران, اصفهان, شيراز, مشهد, تبريز و… منتشر شود و با همكاريِ (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى) به دست خواستارانش برسد.
بارى, از مزاياى شيوه انتشارِ (لغات عاميانه فارسى افغانستان), يكى همين استفاده از طريقه (افست) است كه خواننده را از نگرانى بروز نادرستى چاپى در صورت حروفچينى مجدّد مى رهاند, به عقيده نگارنده در اينگونه نشرها, (افست) بر (حروفچينى مجدّد) ترجيح دارد.
تجديد چاپ (فرهنگ لغات عاميانه افغانستان) برخاسته از دربايستگى هاى گوناگونى است و در عين حال يك يادآورى و هشدار است براى فارسى پژوهان, به ويژه فارسى پژوهان باشنده درون مرزهاى افغانستان و همچنين آنان كه به ايران مهاجرت كرده اند: دگرگونى هاى سياسى, اجتماعى و تاريخى, بى گمان در دگرگون ساختن بافتِ زبانى و نظام واژگانى مردم باشنده افغانستان مؤثر بوده است و مى باشد, على الخصوص در فرهنگ عوام.
پيشتر اشاره كرديم كه فرهنگ (لغات عاميانه فارسى افغانستان) (تأليف مرحوم افغانى نويس) كاستى هايى دارد; در مقدمه ناشر (مؤسسه تحقيقات و انتشارات بلخ) و نيز در نظريه يكى از فضلا٣ كه در آغاز كتاب (ص ب به بعد) طبع شده بوده و در اين چاپ هم افست گرديده است, انتقاداتى يا تذكراتى تكميلى براى اصلاح و تكميل كتاب مى بينيم كه بايد مورد بررسى و توجه پژوهشگران بعدى نيز قرار گيرد. البته اين كه ما به اين يادداشت ها و تذكرات اشاره كرديم به معنى تأييد همه آنها نيست.
فرهنگ (لغات عاميانه فارسى افغانستان) ـ كه نمونه هايى ارزشمند را از گونه هاى گفتارى فارسى در درون مرزهاى سياسى افغانستان, به دست مى دهد ـ مأخذى است شايسته رجوع براى افزايش امكانات لغوى فارسى, به ويژه براى فارسى گويان درون مرزهاى سياسى ايران امروز و به طور خاصتر غير خراسانيان ـ كه از گونه هاى فارسى مطرح شده در كتاب مورد بحث دورترند.
در اينجا سه چهار واژه زيبا را كه از اين فرهنگ در يك بررسى كوتاه برگرفته ايم و براى افزايش امكانات لغوى و اصطلاحى صدا و سيما, جرائد و… پيشنهاد مى كنيم, مى آوريم تا خوانندگان ارجمند با موضوع پيشنهاد ما آشناتر شوند.
درخور يادآورى است كه اينها نمونه هايى معدود است كه موجب غنى تر و طراوتمندتر شدنِ زبان مكتوبات و رسانه هاى ما مى توانند شد و امثال اين لغات ـ از لحاظ جالب توجه بودن و زيبايى ـ در فرهنگ عوام بسيارى از نقاط قلمروى زبان فارسى يافتنى است:
١) (پَسگوئى: غيبت)
(ما خود البته (پشت سر كسى حرف زدن) را استعمال مى كنيم).
٢) (پشت سَر گوى: غيبت گر).
٣) (تَن دِه: تسليم و قانع), (تَن دِهى: تسليم شدن و قناعت كردن).
(ما (تن دادن به چيزى) را به معناى به چيزى رضايت دادن به كار مى بريم و در همين فرهنگ (تن دادن) هم بمعنى (قناعت كردن و تسليم شدن), هست.)
٤) (مرغ بانگ: سحر, صبحدم)
(در همين مقاله درباره آن بحث شده)
نكته اى خورندِ اين مقام است و آن, اينكه ما پيش از آنكه به طور وسيع و فراگير به واژه سازى عمومى ـ در نهادهايى چون فرهنگستان زبان و ادب ـ روى بياوريم بايد گنجينه غنى فرهنگ عوام را نيك بكاويم تا حتّى المقدور با استفاده از واژگانى كه در محدوده هاى جغرافيايى ويژه اى استعمال مى شوند, ولى از سلامت و زيبايى و هنرمندانى در ساختارشان به حدّ كافى نشان و نصيب هست, خود را از وضع لغات جديد مستغنى سازيم.
ديگر از فوايد اين فرهنگ (لغات عاميانه فارسى افغانستان) اين است كه برخى لغات و اصطلاحات به كار رفته در متن هاى ديرسال فارسى را, كه امروز در برخى حوزه هاى زبانى فراموش شده اند و هنوز در خاور خراسان بزرگ كاربرد دارند مى توان از طريق اين كتاب بازشناسى كرد.
طبعاً كسانى كه به تحقيق در آثار رودكى, سنائى, بيهقى, عنصرى و… اشتغال دارند از فرهنگ لغات عاميانه افغانستان بى نياز نخواهند بود.
مؤيّد اين مطلب, اصل تداوم زبانى است كه در تاريخ زبان كراراً بدان برمى خوريم.
مدّت ها پيش پژوهشگرى ايرانى گمان خويش را درباره متن ديرينه موسوم به (قرآن قدس) اعلام كرد بدين مضمون كه اين متن برخاسته از حوزه زبانى سيستان مى باشد.٤ چند سال بعد محققى ديگر كه برخى از واژگان (قرآن قدس) را در ناحيه سيستان بازيافته بود, كشف خويش را طى مقاله اى در مجله (آينده) طبع كرد.٥
اين نمونه اى است از تداوم زبانى كه شناخت آن در كار متن شناسى رخ داده.
بازيافت شمارى از واژگان زنده گويش هرات در آثار فارسى شيخ الإسلام پير هرات مانند (طبقات الصوفيه) و مجموعه (رسائل فارسى) وى هم, نمودارى ديگر از تداوم زبانى است.
مرحوم استاد خليلى درباره اين كتاب نوشته اند: (لغاتى كه در اين كتاب گرد آورده شده تنها محاوره عوام نيست بلكه در آن بعضى كلمات نيز ديده مى شود كه در آثار استادان و گويندگان باستانى اين كشور موجود بوده و در مرور زمان نويسندگان متأخر آن را از نبشته هاى خود افگنده و مردم در محاورات خويش آن را نگهداشته اند مانند كلمه (گپ زدن) كه در چكامه يائيه ابوالمجد مجدود آدم سنائى غزنوى موجود است… و در مثنوى حضرت مولانا جلال الدين بلخى نيز به همين معنى ديده مى شود… و مانند كلمه (غبس) كه عين همان كلمه (گبز) است به معنى (سطبر)كه در مثنوى بيامده… و كلمه (علالا) به عين همين معنى كه مؤلف ضبط نموده و در مثنوى موجود است و مانند اين چند كلمه ديگر…). (ص (و) و (ز))
اينك نمونه هايى از مصطلحات و لغات چند متن كهن فصيح فارسى و ارتباطشان را با موادّ ارائه شده در كتاب (لغات عاميانه فارسى افغانستان) برمى نماييم:
اين نمونه هاى اندك را فقط براى آشنايى افزون تر بنگريد:
١) لت زدن: (و آن چاكر را لت زدى و فرو گرفتى). (بيهقى)
(لت) و (لت و كوب) به معنيِ زدن و كوفتن در فرهنگ (لغات عاميانه فارسى افغانستان) آمده است.
٢) خون: (بوسهل زوزنى را با حسنك چه افتاده است كه چنين مبالغت ها در خون او گرفته است؟). (بيهقى)
ذيل (خون) در فرهنگ, نوشته شده: (مجازاً قتل).
٣) ازار بند: (وى دست اندر زير كرد و اِزاربند استوار كرد و…). (بيهقى)
در فرهنگ, نوشته شده: (اِزار بَند: بَند زير جامه).
٤) داشتن: (…سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه, و حسنك را همچنان مى داشتند و او لب مى جنبانيد و چيزى مى خواند…). (… و بداشته در طبقى با مكبّه) (بيهقى)
(داشتن) در تاريخ بيهقى به معنى نگاه داشتن آمده و همين معنى است كه ردّ آن را در دو لغت زير از فرهنگ مورد بحث مى بينيم:
(داشت: دوام جامه)
(داشتى: پارچه بادوام).
٥) ندّاف: (كهسار كه چون رزمه بزّار بد اكنون
گر بنگرى از كلبه ندّاف ندانيش) (ناصر خسرو)
در فرهنگ آمده: (نَداف: حلاّج, پنبه زن).
٦) بيگاه, بيگه: (در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد) (مولانا)
در اين فرهنگ (بيگاه) ضبط نشده است ولى مخفَّف آن (بيگه) آمده:
(بيگَه: شام).
٧) جال: (صيّاد پيش آمد و جال باز كشيد و جبّه بينداخت و در كمين نشست) (كليله و دمنه بهرامشاهى)
در فرهنگ مى خوانيم: (جال: تور بود نه و ماهى) [البته يكى از معانيِ مذكور در كتاب اين است كه مناسب شاهد است.] ((بودَنَه) نام پرنده اى است.)
٨)پار: (شهر غزنين نه آنست كه من ديدم پار
چه فتاده ست كه امسال دگرگون شده كار) (فرّخى)
(پار) در فرهنگ با يادكرد همين معنى (سال گذشته) آمده است.
همچنين در اينجا برخى از واژگان فرهنگ مورد بحث را كه نگارنده در تداول اطرافيان يا آشنايان به ماننده آنها يا گونه ديگرشان برخورده است به عنوان نمونه ـ با توضيحات اندكى ـ مى آوريم:
١) (پاچَه بَرزَدن: اقدام به كارى كردن)
ما مى گوييم (آستين ها را بالا زدن) و (دست و آستين بالا كردن) به همين معنى.
٢) (پاى شُويَه: شستن پاى بيمار بآب دوا).
ما مى گوييم (پاشويه) و منظورمان خيس كردن و شستن پاى شخص تب دارست كه دماى تبش از اين راه گرفته مى شود.
٣) (پاى وازى: احتفالى كه بعد از ختم عروسى در خانه داماد و يا پدر عروس ترتيب مى شود).
ظاهراً چيزى است شبيه مراسمى كه ما مى گوييم: (پاتختى) و آن جشنى است ـ و به عبارت صحيح تر: مهمانى ـ كه معمولاً يك روز پس از مراسم عروسى برقرار مى شود و در اين مراسم بستگان هدايايى براى عروس و داماد مى آورند. (بُندُر تخت (به ضمّ باء و دال)) هم گفته مى شود.
مراسم ديگرى هم هست به نام (پا گُشا) كه ظاهراً از لحاظ لفظى با (پاى وازى) ـ كه در فرهنگ آمده ـ شباهت دارد. (پاگشا) به اين ترتيب است كه هريك از بستگان, عروس و داماد را دعوت كرده, باب رفت و آمد را مفتوح مى نمايند و به اصطلاح, عروس و داماد را (پاگشا) مى كنند.
٤) (پدركشى: دشمنى و عداوت)
ما مى گوييم: (پدركشتگى).
٥) (پدركلان: نيا كه پدر پدر است).
همان (پدر بزرگ) است كه ما به كار مى بريم.
٦) (پسخانه: خانه عقب خانه نشيمن كه در آن كالا اندازند).
گويا همان (پَستو)ى خودمان باشد.
٧) (پُسخند: خنده اى كه در حال خوشى و تمسخر و استهزا كنند).
ما (پوزخند) (Pz) مى گوييم.
٨) (پسِ گوش زدن: مسامحه كردن, بتعويق انداختن).
مى گوييم: پشتِ گوش انداختن).
٩) (پسِ نخود سياه فرستادن: كنايه كسى را آواره و پريشان ساختن).
ما (پيِ (يا: دنبال) نخود سياه فرستادن) را به اين معنى به كار مى بريم كه كسى براى اينكه مى خواهد ديگرى را از امرى٦ باز دارد, او را به دنبال چيزى موهوم بفرستد يا به انجام امرى كه حاصل نشدنش فائده اى ندارد مشغول كند و….
١٠) (پِشقِل:سرگين گوسفند و بز).
مى گوييم: (پِشگِل).
١١) (تير به تاريكى زدن: كارى را بگمان و بدون يقين سنجيدن).
مى گوييم: (تيرى در تاريكى انداختن), يعنى: (كارى را بدون يقين از حاصل شدن مقصود انجام دادن باشد كه به مقصود رسد).٧
١٢) (تيشه بپاى خود زدن: كنايه در كار خود خلل پيش كردن).
مى گوييم: (تيشه به ريشه خود زدن) يعنى انجام كارى كه به خود شخص ضرر مى زند.
١٣) (جامه از قرآن پوشيدن: كنايه خود را پاك و منزه نشان دادن. جمله اى است در مقام عدم اعتماد بكسى مى گويند).
ظاهراً نظير همان چيزى است كه ما مى گوييم: (جانماز آب كشيدن); وقتى مى گوييم (فلان جانماز آب مى كشد) يعنى در ظاهر خود را ديندار و اهلِ صلاح نشان مى دهد ولى در باطن غير از اين است.
١٤) (جُل و پوستك: كنايه از سامان محقّر خانه).
على الظاهر همانند اصطلاحِ (جل و پلاس) ماست.
١٥) (جوانه مرگ شدن: (در جوانى مُردن) دعاى بدى است كه زنها به كسى گويند.)
ما مى گوييم: (جوانمرگ شدن).
در زبان عاميانه مردم اصفهان (جونم مرگ شدن) (Jnammarg sodan) استعمال مى گردد.
جالب است كه در برخى متن هاى ديرينه فارسى (جوانه) به جاى (جوان) به كار رفته. در همين فرهنگ (جوانه مرگى) هم ديده مى شود.
١٦) (چاپگر: كسى كه طبع مى كند.)
واژه (چاپگر) در مكتوبات رسمى ايران امروز ـ و على الخصوص در دانشِ (كامپيوتر) ـ بيشتر به عنوان ماشين چاپ كننده و برابر اصطلاح Printer٨به كار مى رود و عمدتاً هويت ماشينى دارد.
١٧) (چار ديوالى: (چار ديوارى) خانه بى سقف).
مى نويسم:
اوّلاً: چارديوارى در اصطلاحِ ما, به هر خانه و مسكنِ مستقل اطلاق مى گردد.
ثانياً: هم امروز در اصفهان در زبان عاميانه (ديوار) به صورت (ديفال) (difˆl) به كار مى رود كه شباهتى با همين گونه (ديوال) دارد.
ضمناً درباره (ديوال) و اصطلاحاتى كه با آن ساخته شده ـ در زبان عاميانه افغانستان ـ در همين فرهنگ مورد بحث (ص٢٨٦) آگاهى هايى مى يابيد.
١٨) (از چشم كسى افتادن [به فتحِ حرفِ ابتدايِ (افتادن) ضبط گرديده]: نزد كسى عزيز و ارجمند بَودن) (ذيل (چشم)).
جالب است كه ما (از چشم كسى افتادن) را ـ به ضمّ حرفِ ابتداى اُفتادن ـ به معنى (در نظر كسى خوار شدن نسبت به نظر قبليِ آن شخص, و از بين رفتن عزت و ارجمندى آدمى در نظر آن شخص) استعمال مى كنيم.
١٩) (چشم اَو دادن: بروى خوبان نگاه كردن).
(اَو) كه واضح است; همان (آب) است.
ظاهراً چيزى است نظير اصطلاحات (چشم چراندن) و (چشم چرانى كردن), با اين تفاوت كه اين دو اصطلاح (بار ارزشى منفى) دارند ولى درباره (چشم اَو دادن) توضيح فرهنگ, چنين چيزى را معلوم نمى كند.
٢٠) (چلوصاف: ظرفى كه داراى سوراخهاى متعدد است و در آن برنج صاف كنند).
(چلوصافى: مرادِف (چلو صاف) است).
گمان مى كنم منظور همان ظرفى است كه ما در خانه (آشپال) (=پالاينده آش/ آش: طعام, غذا; قِس: آشپز, آشپزى) (aspal)مى گوييم.
٢١) (كسى را چوبكارى كردن: كسى را لت و كتك زدن) (ذيل (چوب كارى)).
(كسى را چوبكارى كردن) يعنى (با لطف كردن در حقّ كسى او را خجل و رهين منّت ساختن), البته در تداول ما!; عمدتاً بدين شكل استعمال مى گردد كه شخص مى گويد: (بنده را چوبكارى مى فرماييد) ـ يعنى مرا, از بس كه لطف در حقم مى كنيد, شرمنده مى نماييد و….
٢٢) (خاكسترنشين: مرادف (دوده نشين) است).
در بخش دال مى خوانيم: (دوده نشين: فقير و گوشه نشين).
(دوده نشين شدن: فقير و محتاج شدن).
(ص٢٧٨)
ما اصطلاحى داريم و مى گوييم: (فلان به خاك سياه نشست) ـ به اين معنى كه بدبخت و بيچاره شد و يكى از كاربردهاى عمده آن وقتى است كه كسى دچار زيان مالى بزرگ و كلّى مى شود.
٢٣) (خر تو خر: بيباكانه خيزك و جستك زدن)
در اصطلاح ما, (خر تو خر) به اوضاع درهم و برهم, و هرج و مرج و بى سامان گفته مى شود.
٢٤) (خُسُر: معروف است كه پدرزن و پدرشوهر باشد).
در اصطلاح عاميانه اصفهان به پدرزن و پدرشوهر (بُسوره) (bo sre) و به مادرزن و مادرشوهر (خارسو) (`xˆrs) گفته مى شود.
٢٥) (آش هر كاسه: كسى كه در هر كار مداخله مى كند)
ما مى گوييم: (نخود هر آش) و منظور كسى است كه هر جا, يا در هر مقوله اى يا در هر چيزى مى خواهد شركت و مداخله كند.
٢٦) (آشنايى دوركى: كنايه از اندك شناسايى)
بظاهر همان است كه ما (آشنايى دورادَور) مى گوييم.
٢٧) (آستا: آهسته و يواش.
آستا آستا: آهسته آهسته و يواش يواش.)
ما مى گوييم: (آسّه) (ˆsse) و نيز (آسته) (ˆste).
ايضاً (آسّه آسّه) استعمال مى كنيم.
در اصفهان واژه (آسِّكى) (ˆsseki) و ريخت ديگر آن (آستِكى) (ˆsteki), ـ به معناى (به آهستگى), (آهسته آهسته) و (يواش يواش) ـ به كار برده مى شود.
٢٨) (گژدُم: معروف است كه عقرب باشد.)
به گوش ما صورت (كَژدُم) (به كاف تازى) آشناست, ولى با صورت (گَزدُم) (به كاف پارسى و زاء تازى) هم بطور ديدارى آشنايى دارم. (ن ك. تحفة الغرائب, مؤلف: نامعلوم, به تصحيح و اهتمام دكتر جلال متينى, تهران, انتشارات معين, فهرست واژگان; ايضاً ن. ك. مقاله اى كه دكتر متينى در مجله دانشكده ادبيات مشهد درباره (گزدم, كژدم) دارد و مع الأسف شماره آن مجله و مشخصات دقيق مقاله را هم اكنون در دست ندارم.)
٢٩) (گپ از گپ خيستن: از سخن سخن ديگر پيدا شدن.)
مى دانيم كه (خيستن) صورتِ ديگر (خاستن) است. ما مى گوييم: (حرف, حرف مى آورد).
نيز معروف است: (از سخن, سخن شكافد) يا (از سخن, سخن تراود) (ظاهراً يكى سخن بيهقى است.) عربى زبانان گويند: (الكلام يجرّ الكلام).
٣٠) (گپ ساختن: تهمت بستن).
در اصطلاح ما (حرف درست كردن براى كسى) يعنى (تهمتى و سخنى منفى بدروغ درباره كسى ساختن و گفتن); ظاهراً اين (گپ ساختن) نظير همين (حرف درست كردن) است.
٣١) (مُرغ بانگ: سحر, صبحدم) [با سكون غين]
اصطلاحى است بسيار بسيار جالب; (مرغ بانگ) يعنى (هنگام بانگ كردن مرغ) و واضح است كه منظور از (مُرغ) همان پرنده مادينه نيست كه جفت خروس است; (مرغ) در زبان فارسى به معناى عام (پرنده) آمده است و در اينجا منظور مرغى است كه سحرگاه بانگ مى كند ـ يعنى: خروس. (مرغ بانگ) يعنى آنگاه كه خروس بانگ مى كند (: سحر).
ما اين اصطلاح را به ريخت ديگرى به كار مى بريم: (خروس خوان)٩ (`xorsˆn) ـ يعنى آنگاه كه خروس مى خواند.
٣٢) (مرغ بِى محل: كنايه, شخص موقع ناشناس)
ما مى گوييم: (خروس بى محل).
٣٣) (مَحَل نَماندن: رو ندادن, بى اعتنايى كردن)
همين است كه ما مى گوييم: (مَحَل نگذاشتن).
مى دانيم از معانى فعل (ماندن), يكى (گذاشتن) است و حكيم فردوسى (ماندن) را بدين معنى بارها در شاهنامه خود به كار برده.
٣٤) درد نا بَلَد: كنايه شخصِ بى تجربه, مثال: دزد نابلد به كاهدان مى درآيد.)
[با اندكى تغيير در رسم الخط اصل]
ما مى گوييم (دزد ناشى) و در مَثَل (دزد ناشى به كاهدان مى زند) استفاده مى كنيم كه نظيرش را در فرهنگ ضبط كرده اند. بنده به استعمال (دزد ناشى) به طور جداگانه و در غير مثَل ياد شده برنخورده ام (يا به ياد نمى آورم). منظور از (دزد ناشى) در اينجا, شخص ناآگاه و بى اطلاع است كه به كارى دست زند كه بر آن واقف نيست و لذا دچار خطا و اشتباه گردد.
اين نمونه ها كه زير ٣٤ شماره ياد شد, تنها اندكى از آن بسيار است كه خوانندگانى چون من در مطالعه اين فرهنگ بدان برمى خورند.
ما در تنظيم اين نمونه ها, تنها نشان دادنِ گونه هايى از مانندگى ها و شباهت هاى موجود بين دو (يا چند) حوزه زبانى مختلف را خواستار بوده ايم و خواستيم خوانندگان گرامى بدانند كه چه بستگى ها و ارتباطات جالب توجهى بين حوزه هاى زبانى مختلف فارسى وجود دارد; مسلماً بررسى دقيق اين ارتباطات بايد با شيوه هاى دقيق تحقيقات زبانشناختى انجام گيرد.
ريزبينانى كه در كار پژوهش خوشه چين هستند نيك مى دانند كه فرهنگ (لغات عاميانه فارسى افغانستان) بجز فوايد لغوى و زبانى كه جزئى از دو مفهوم عامترِ (فرهنگ) و (فوايد فرهنگى), مى باشند ـ فوايد فراوان ديگرى دارد كه مورد توجه انديشه گران و پژوهشگران مسائل فرهنگى هستند.
ذيل اصطلاحات و اسامى اغذيه, بازيها و… ظرايفى از فرهنگ عامه آن سامان را مى توان دريافت و چنين نكاتى بى گمان براى محققان (فرهنگ عامه) بسيار ارزش دارند.
دقايقى از آداب و رسوم, شيوه هاى طباخى, آلات و وسايل خانه دارى, بازى ها, جشن ها و سورها و بسيار از اجزاء تشكيل دهنده حيات قومى و سنتى مردمانى كه در خاورِ خراسان بزرگ مى زيند, در بعضى توضيحاتى كه در برابر لغات آمده, مى توان يافت.
ما در اينجا نمونه هايى به دست مى دهيم:
١. (خردُرنَه: بازى است از بازى هاى اطفال كه چند نفر برابر هم خم شده و سرها به هم نهند و دست ها به زانو گذاشته… [الخ]).
٢. (آش ابودردا: آشى كه در سيزدهم ماه صفر بطور نذر پخته كنند.)
٣. (آشك: طعامى كه از خمير و گندنه و قروت و غيره پزند.)
((گَندَنَه: ;گندنا) سبزى ايست معروف))
٤. (گرگ و ميش: نوعى است از بازى اطفال.) [يكى از معانى مذكور در فرهنگ است.]
(آيا همين بازى (گرگم و گله مى زنم) ماست؟ نمى دانم.)
٥. (گَدوله: نانى كه از حبوب مختلف پزند.) [يكى از معانيِ مذكور در فرهنگ است.]
٦. (ليتى: نوعى است از طعام كه از آرد و روغن و شيرينى در وقت زچه گى براى زن پزند.)
٧. (نان قَفَك: باصطلاح مردم هزاره نانى كه بآن افسون دمند و براى قائل شدن دزد دهند.)
(نشان يك رسم را در اين توضيح مى توان جُست)
بررسى اين فرهنگ از ديدگاه فرهنگ عامه و تحقيقات جامعه شناختى ـ به باور نگارنده و خود موضوع نوشتار پژوهشى مبسوطى خواهد بود و شايسته است يكى از خامه بركفان خراسان ـ كه از لحاظ آداب و رسوم و مسائل فرهنگ عامه به آن ديار شباهت بيشترى دارد ـ به چنين پژوهشى بپردازد. طبعاً چنين كسى بايد از آگاهان به فرهنگ و آداب مردم و از محققان اين فرع باشد تا بتواند كارى درخور ارائه دهد.
خواننده در اين فرهنگ گه گاه به واژگان و اصطلاحات جالب و چشمگيرى برخورد مى كند كه از نظرگاه هاى ذوقى, يا اجتماعى و يا… قابل نگرش هستند; به عنوان مثال مى توان ياد كرد از:
١. (جديد خيال: متجدّد, نقيض ارتجاعى). [(ويرگول) افزوده صاحب نوشتار است.]
٢. (چشم كش: مطعون, طعنه خور. مثال: چشم كشِ مردم شد).
بسيار واژه جالبى است. گويى اشارت به اين دارد كه شخص مطعون نگاهِ ملامت بارِ ديگران را تحمل مى كند.
٣. (خوارجامه: كسى كه لباس او درست نباشد.)
٤. (خون ها سفيد شدن: كنايه مهر و محبت كم شدن.)
٥. (مرغ بانگى: [با سكون غين] غذايى كه در سحر براى روزه گرفتن خورند)
(منسوب به (مرغ بانگ) است كه در همين مقاله از آن سخن گفته ايم.
همانند اصطلاح (سحرى)ى خودمان است كه منسوب به (سحر) و به معنى غذايى است كه افراد پيش از اذان براى روزه گرفتن مى خورند.)
٦. (يارنانى: آدم ابن الوقت.)
٧. (يَك دين: [به سكون كاف] آدم صادق و يكجهت.)
((دين) در اينجا بمعناى عام آن يعنى شيوه, روش و مرام است و ايضاً به همين معنى است در اين بيت فردوسى:
اگر زندگانى بود ديرياز
برين (دين)ِ خرّم بمانم دراز١٠
ن.ك: مجله (سيمرغ) (بنياد شاهنامه فردوسى), ش٥, مقاله دكتر بهمن سركاراتى.)
٨. (كهنَه خيال: كهنه پرست, نقيض جديد خيال.) [(ويرگول) افزوده صاحب نوشتار است.]
٩. (كوچه سلامت: راه مخفى كه در قلعه هاى جنگى و امثال آن سازند.)
اين واژگان از جهات مختلفى درخور توجّه اند و البته بركشيدن آنها حاصل بررسى جزء به جزء كتاب نيست, بلكه از يك بررسى گذرا به دست آمده اند.
نوشتار ما اندك اندك روى در پايان گرفتن دارد و در اينجا لازم مى دانم كه توجه خوانندگان محترم را به نكته اى جلب كنم.
آن دسته بهره گيران فرهنگ مورد بحث ما كه خود از زمره گويندگان گونه هاى مذكور در كتاب نيستند, يعنى كسانى مثل راقم اين سطور و بيشترينه بهره گيران, باشنده درون مرزهاى سياسى ايران امروز, به هنگام مطالعه توضيحات مرحوم افغانى نويس ـ ذيل لغات ـ, به واژگان و اصطلاحاتى در اين توضيحات بازخواهند خورد كه برايشان ناآشنا يا نامفهوم باشد; زيرا مؤلف فرهنگ گاهى براى روشن كردن معنى واژه يا تركيبى از واژه اى استفاده كرده است كه آن خود براى برخى حوزه هاى زبانى ديگر ناآشناست.
برطرف كردن اين مشكل بالنسبه آسان است, چنان كه نگارنده اين نوشتار خود با جستن همان واژه نامأنوس مندرج در توضيحات, در همين فرهنگ چند بار مشكل خويش را مرتفع نموده است.
در همين مقاله رخ داده كه ذيل توضيح يك واژه كه از فرهنگ نقل كرده ايم, درباره لغت خاصى از خود فرهنگ توضيح ديگرى برگرفته١١ و آورده ايم تا خوانندگان گرامى در فهم توضيح اصلى به مشكل دچار نشوند.
*
(لغات عاميانه فارسى افغانستان) كتابى است سودمند و پرفايده كه در نوع خود كم نظير دارد و مطالعه آن براى پژوهشگران زبان و ادبيات فارسى مفيد است.
اين كتاب اگرچه كاستى هايى دارد, مِن حيث المجموع ـ حتى براى اين روزگار ـ بايد آن را كارى ارزشمند تلقى كرد.
اميد است كه فارسى پژوهان و متخصصان فرهنگ و ادبيات عوام ـ خاصه باشندگان خاور پهنه بلاد فارسى گويان ـ در راه (اصلاح) و (تكميل) اين كتاب گرانقدر گام بردارند و چند سال ديگر متن مفصل منقح مهذب تكميل گرديده آن به دستمان برسد. در اين كار ما بيشتر به قلم دانشوران محترم هرات, بلخ, كابل, غزنه, قندهار, مزارشريف, جوزجان, بدخشان و… ديده دوخته ايم كه خود در زمينه گردآورى واژگان گويشى داراى پيشينه و تجربه باشند.
در پايان, اعاده شكرگزارى را از (مؤسسه تحقيقات و انتشارات بلخ) ـ كه اخيراً به (عرفان) تغيير نام داده ـ واجب مى دانم كه دسترسى به كتاب ارزشمند (لغات عاميانه فارسى افغانستان) را براى من و امثال من آسان گردانيده است. خصوصاً تشكر صادقانه دارم از آقاى محمد ابراهيم شريعتى, سرپرست محترم مؤسسه ياد شده, كه در مورد نشر اين كتاب اقدام فرموده اند. ـ عملشان مأجور باد.
همچنين اميدوارم مؤسسه پژوهش ـ انتشاراتى ايشان در راه خدمت بى شائبه فرهنگى به بلاد فارسى زبان از توفيقى برفزون برخوردار باشد.
به اميد اين كه قند پارسى جايگاه خويش را در مرزهاى سياسى افغانستان بازيابد و آرامش و صلح به آن خاك پاك باز گردد.پاورقي:
١. (فرارود) و (وَرَز رود) (ور از رود) در برابر نهاده پارسى واژه تازى (ماوراءالنهر) مى باشند.
٢. چه خوب است كه اين فرهنگ يك جلدى با قدرى گسترش و افزايش و تهذيب و مقدمه اى مفصل تر در بررسى گويش هاى خراسان, بازآرايى و تجديد چاپ شود.
٣. ع. داودى.
٤ .بنگريد به پيشگفتار (قرآن قدس, پژوهش دكتر على رواقى, دفتر يكم, بنياد فرهنگى شهيد محمد رواقى).
٥ . تا آنجا كه به ياد دارم اين مقاله در سال هجدهم مجله آينده چاپ شده است.
٦ . على المعمول اين امر, گفتگو يا كارى خصوصى است كه شخص نمى خواهد ديگرى از آن آگاه گردد.
٧ . در زبان عربى (رَجَمَهُ) يعنى (به او سنگ انداخت) و (رجَّم) يعنى (از روى حدس و گمان سخن گفت) (مصدر: ترجيماً); ايضاً (رَجَّم بالغيب) يعنى (ندانسته چيزى گفت).
(الرائد, ترجمه دكتر انزابى نژاد, ج١, ص٨٤٦).
٨ . Printer در كامپيوتر به ماشين چاپ كننده متعلق به دستگاه اطلاق مى شود.
٩ . به سكون س ـ از جهت تأكيد قلمى شد.
١٠ . راقم اين سطور را درباره اين بيت فردوسى و تأييد نظر جناب آقاى دكتر سركاراتى و سنجش قولِ دو سه شاهنامه پژوه ديگر مقالتكى است كه اگر روزى فراغتى دست داد به چاپش خواهم سپرد.
١١ . به صورت نقل به مضمون يا بعينه.