آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - تأملى در كتاب مگر اين پنج روزه - نظرى جليل
تأملى در كتاب مگر اين پنج روزه
نظرى جليل
مگر اين پنج روزه… (سعدى آخرالزمان). ناصر پورپيرار. نشر كارنگ, ١٣٧٦, ١٠٧ص.
نام نيك رفتگان ضايع مكن
تا بماند نام نيكت برقرار
اول ارديبهشت ماه جلالى (١٣٧٧) مراسمى براى بزرگداشت سعدى شيرازى برگزار شد, اين بزرگداشت را بنياد فارس شناسى برپا كرد و البته مقبول همگان واقع گرديد. اميد است كه صاحب نظران با تأمل و دقت بييشتر, بخش هاى ديگرى از انديشه, شخصيت و زندگى اين مفخر بزرگ فرهنگى ايران را به جهانيان شناسانده و معرفى كنند و در نتيجه در جهت خدمت به جامعه فرهنگى گام مفيدى بردارند.
در سايه همين مراسم است كه گفته هاى سخته از ناسخته و انديشه هاى نيك از بد تميز داده مى شوند. چون به همان اندازه كه سعدى و نظاير او در پهنه فرهنگ و ادب بى نظيرند, بايد بپذيريم كه داورى هاى گونه گون درباره ايشان فراوان است; به گونه اى كه چهره آنان در پشت هاله اى از ابهامات به وضوح ديده نمى شوند. به سبب اغراق گويى هاى موجود در اين قضاوت ها و افراط و تفريط هاى آنها از يك سو, سعدى و امثال او را از اولياءالله بلكه بالاتر مى بينيم و از سوى ديگر, وى را در ميان آدم هاى فرودين و عياش جامعه درمى يابيم. و در هر دو سو, نوشته ها و كتاب هايى وجود دارد. درست يك سال پيش, يعنى خرداد ١٣٧٦ كتابى تحت عنوان (مگر اين پنج روزه…) (سعدى آخرالزمان) درباره آثار, افكار و احوال شيخ اجل, سعدى شيرازى به بازار عرضه شده است. آقاى پور پيرار موضوع اين كتاب را قبلاً به صورت خلاصه و مبهم در مجله ايران فردا شماره٢٩ آورده بود. مجدداً مطالب آن مقاله را بسط و گسترش داده و به صورت اين كتاب درآورده است. نويسنده با قرار دادن مجموعه اى از مقالات و تحقيقات متقدّمين و متأخرين درباره سعدى, و مقايسه آنها با يكديگر و نيز با استفاده از مقدّمه گلستان و محتواى برخى از حكايات اين كتاب و ضمن ردّ نصّ هاى گلستان و بوستان بر سبيل تخيّل مطالبى دريافته اند كه خلاصه آنها چنين است:
سعدى در ميانه دهه سوم قرن هفتم هجرى, يكى از الواط شيراز بوده است كه ذهن تيز و ناآرام و شنگولى داشته و چون شيراز, محل مناسبى براى علماى عبورى, رندان, ملاّحان, پيله وران, جهانگردان بى خان ومانِ خوشگذران زائده هاى قافله ها, تاجران, حمّالان, حراميان, مزدوران شمشيرزن بوده است, كمانداران همراه كاروان, بى قراران و ناآرامانى كه به سياحت و تجارت مى آمدند و هرچند فرسخ منزل مى كردند, به راه مى گفتند و مى شنيدند و به شب در بى خودى و مستى لاف مى زدند و خيال مى بافتند.
سعدى با فصاحت بيان خود در آن محافل شبانه, خبيثات مى خوانده, هزليات مى سروده و مجلسى گرم مى رانده است (ص١٩٨ و ١٩٩) و در بدنامى و فسق و شراب خوارى انگشت نماى خاص و عام بوده است. امّا بعد از عهد شباب, يك روز تأمل ايّام گذشته مى كند, تأسف مى خورد, نادم مى گردد, توبه مى كند و معتكف مى شود و سعى مى كند با اين تغيير حالت دفتر از گفته هاى پريشان بشويد و برگ عيشى به گور خويش بفرستد. امّا يكى از ياران دوران سماع و شب گذرانى هاى او, بر اين كار سعدى اعتراض مى كند و صلاح نمى داند زبان ذوالفقار گونه اين شاعر خوشگذران در كام خاموشى بماند. و بدين انگيزه است كه سعدى شروع به تصنيف آثار خود كرده است.
نويسنده كتاب معتقد است كه سعدى زبان عربى نمى دانسته و ابيات او در اين زمينه بسيار سُست و بى مفهوم است. عراق و شام و شهرهاى آن دو را نديده, به حجاز و مغرب نرفته, مصر را درنيافته و نيل را نمى شناخته است.
در جامع بعلبك وعظ نگفته, اصلاً بعلبك جامع نداشته است. به هندوستان و بلخ و باميان سفر نكرده, در نظاميه و مستنصريه بغداد نه درس خوانده و نه درس داده است و نيز بزرگانى از قبيل ابن جوزى و سهروردى را درك نكرده است. او همچنان اعتقاد دارد كه برخلاف شايع, كتاب گلستان قبل از بوستان نوشته شده است و….
من ابتدا نخواستم درباره اين كتاب چيزى بنويسم, با ديگر دوستان محقق كه مشورت كردم نيز نظرى چنين داشتند و سخن سعدى كه مى گويد: (آن است جوابش كه جوابش ندهى)١ نظر ايشان را تأييد مى كرد; اما از آنجا كه يكى از بزرگان بى همتا هدف اين ناسزاها قرار گرفته و لابد هر چه درباره سعدى نوشته شود, همگان حتى عوام آن مى بينند و مى خوانند, لازم ديدم به چند نكته درباره كتاب فوق اشاره كنم:
ابتدا چند جمله از كتاب گلستان را كه به قول نويسنده كتاب (مگر اين پنج روزه…) داراى سبكى سُست و آشفته است, بيان مى كنم, سپس به آن چند نكته مى پردازم.
(غالب گفتار سعدى طرب انگيز است و طيبت آميز و كوته نظران را بدين علت زبان طعن دراز گردد… ليكن بر راى روشن صاحب دلان كه روى سخن در ايشان است, پوشيده نماند كه درّ موعظه هاى شافى را در سلك عبارت كشيده است و داروى تلخ نصيحت به شهد ظرافت برآميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نگردد)٢
نويسنده در صفحه٤١ گفته است:
(شيخ ما دوران شباب و بلوغ و بى خودى را در شيراز مى گذرانده و نبوغ خويش را در محفل آرايى مجالس شبانه شيراز مى آزموده كه گذرگاه بسيارى از لااباليان خانه به دوش بوده است; در سيماى تاجر, جهانگرد و زائد…)
همچنين در صفحه١٩٨ تصويرى از شيراز مى دهد كه سعدى در اين شب گذرانى ها در مجاورت با لوطيان و بدنامان در مستى به سر مى برد.
من نمى دانم اين مسائل ناهمگون چگونه در ذهن نويسنده كتاب جا گرفته است! كه علما و پيله وران و تاجران و كاروانيان (ص١٩٨) در اواسط نيمه اول قرن هفتم يعنى هنگام قتل عام مغول, به سركردگى سعدى در كاباره هاى شيراز جمع مى شدند و در مستى و بى خودى شب مى گذراندند! اين نوع گفتار رؤيايى شهرآشوب مانند, به سخن كسى مى ماند كه از اعتدال خارج شده است.
ايشان تصاوير شاعرانه اى را كه سعدى و حافظ از زادگاه خود كرده اند و شيراز را شهر عشق و گل و بليل گفته اند و آب و هوا و مردم آن را به نيكى ستوده اند, واقعيت پنداشته, خيال كرده است كه در قرن هفتم هر كاروانى كه از اين شهر عبور مى كرده, هفته اى در عشرتكده هاى آن مى ماند و شگفت اينكه بيشتر مشترى هاى اين اماكن, كاروانيان, تاجران, بازرگانان و علماى گذرى بوده اند. وى شيخ صالح (سعدى) را جوانى تيزذهن و شنگول تصوّر كرده كه در اين مجالس به عياشى و شراب خوارى و هزليات سرايى مشغول بوده است. قضاوت درباره اين راى به عهده خوانندگانى است كه هيچ گفته اى را بدون تأمل نمى پذيرند و من مطمئنم همين نوشته باعث مى شود گوشه هاى ديگرى از زواياى زندگى و اخلاقيات اين شاعر بزرگ روشن تر گردد.
در شرايطى كه اوضاع جهان بر اثر حملات بى امان و پى در پى و خانمان سوز مغول همچون موى زنگى درهم رفته و آشفته است و سرزمين فارس هر آن منتظر چنين يورشى است, چگونه بازرگانان و تاجران, هفته ها در شيراز در بى خودى و مستى به سر مى برند؟
بايد گفت از قديم الايام تاكنون و تا آنجا كه از اين طبقات يعنى بازرگانان اطلاعى در دست است, زندگى و كار ايشان ملازم رنج و خطر بوده و از اين نوع اخلاق را ـ كه نويسنده محترم براى تاجران برشمرده ـ از آن سراغ نتوان گرفت. قابوسنامه در باره اين گروه مى گويد:
(به طمع فزونى يك درم از شرق به غرب و از غرب به شرق شوند به كوه و به دريا; و تن و خواسته را بر مخاطره نهند, از دزد و صعلوك و حيوان مردم خوار و ناايمنى راه باك ندارند… و بازرگانى دوگونه است و هر دو بر مخاطره است: يكى معامله و يكى مسافره.)٣ و سعدى خود در باب سوم گلستان حكايت بيست و دوم تصوير اين چنين از احوال يكى از اين بازرگانان بيان مى كند. بنابراين گمان نمى رود اين طبقات از مردم, در منازل بين راهى مست شوند و عربده كشند. اگر شيراز را چنانكه گفته تصور كنيم و شيخ صالح را همان طور كه خواسته در نظر بگيريم, براى گرمى اين بازار و رونق دادن به دكان او, بازرگانان و تاجران و علما, مشترى هاى مناسبى نخواهند بود.
وى در صفحه ٧٥ گفته است:
(ملاقات شيخ سعدى با عبدالقادر گيلانى امر محال است و اين از سهل انگارى هاى سعدى است كه مى خواهد بزرگانى را كه با آنها محشور نبوده به زندگى خود فراخواند.) ممكن است كارناديدگان و كسانى كه ضعفى دارند, چنين كنند; چنانكه ناصر خسرو در برخورد با جوان اهل علم سمنان مى گويد:
(مردى جوان بود. سخن به زبان فارسى همى گفت; به زبان اهل ديلم و موى گشوده. جمعى نزد وى حاضر. گروهى اقليدس مى خواندند و گروهى طب و گروهى حساب. در اثناى سخن همى گفت: و بر استاد بوعلى سينا, رحمةالله عليه, چنين خواندم و از وى چنين شنيدم.
همانا غرض وى آن بود تا من بدانم كه او شاگرد بوعلى سيناست)٤
ولى سعدى چرا؟ به كدامين ضعف, بزرگانى را كه نديده به عنوان استاد خود فراخواند او در ادب و دانش چه كم داشت تا اين بزرگان, آن خَلَل را جبران نمايند؟
از اين گذشته ادباى محقّقى از جمله علاّمه قزوينى ـ چنانكه نويسنده فوق گفته است ـ در اين زمينه به تحقيق پرداخته و دريافته اند كه اين امر ناشى از بى دقتى بعضى كاتبان بوده است كه به جاى فعل (ديدند) در اين حكايت فعل (ديدم) نوشته اند و اين مشكل پيش آمده است.
ولى مؤلف مورد نظر اصرار دارد كه سعدى فعل (ديدم) را استعمال كرده و كاتبان آگاه و باسواد بعد از سعدى چون وقوع ملاقات اين دو نفر را از نظر تاريخى محال دانسته اند, متن را اصلاح كرده و سهل انگارى شيخ را رفع نموده اند. ملاحظه كنيد شيخ را متّهم مى كند و كاتبان را مبرّا مى سازد. اين در حالى است كه تمامى محقّقان از دست كاتبان و دخل و تصرّف هايى كه ناآگاهانه و يا از روى غرض و تعصب و بيسوادى در متون كرده اند, ناليده اند.٥
ملاك اصرار نويسنده بر خطاى عمدى سعدى به اين علت است كه چون در نسخه (گ) تحرير شده ٧٣٠ كه مرحوم يوسفى آن را قديمى تشخيص داده و اساس تصحيح گلستان وى قرار گرفته, فعل (ديدم) آمده است, پس سعدى خود قهرمان داستان بوده و فعل را (ديدم) نوشته است. نويسنده چنان در اين زمينه اصرار دارد كه حتى از نسخه هايى كه دارندگانشان, آنها را معيوب شناخته اند, براى اثبات اين قضيه استفاده مى كند. (ص٧٨)
اولاً بايد گفت: اگر ايشان تشخيص يوسفى را در باب صحّت نسخه ها قبول دارند, او خود در گلستانى كه تصحيح كرده, اين فعل را به صورت (ديدند) ثبت كرده است.
ثانياً مگر هر نسخه اى كه مرحوم يوسفى آن را اقدم و اصح تشخيص داد, قطعاً چنين است؟ و آيا هر نسخه اى كه صحيح و قديمى شناخته شد, معنى اين سخن آن است كه هيچ اشكالى در آن نسخه وجود ندارد و همه مطالبش را بدون نقد و بررسى بايد نوشت؟ و مگر نسخه مستعصمى تحرير ٦٨٨ كه ايشان بدان استناد كرده اند, قبل از اين نسخه تحرير نشده است؟ اين فعل در آن نسخه چگونه مضبوط است؟
كتاب فوق مشابه همين بحث را در باب ارتباط شيخ با ابن جوزى دنبال مى كند و در صفحه ١٢٣ مى گويد:
(نسخه ياقوت مستعصمى كه در بغداد و به سال ٦٦٨ براى علاءالدين جوينى آن هم از روى نسخه ارسالى شيخ سعدى استنساخ شده, اين داستان ابن جوزى را ندارد. پس اين داستان ابوالفرج بن جوزى يا الحاقى است و يا به دليل اينكه در بغداد نادرستى ادّعاى سعدى درباره ابن جوزى به سهولت برملا مى شده شيخ از آوردن حكايت فوق در نسخه تقديمى به علاءالدين صرف نظر كرده است.) اين استدلال خيلى خنده آور است. ايشان در سراسر نوشته خود بيان كرده اند كه گلستان و داستان هاى آن و از آن جمله بوستان مملوّ از دروغ هايى است كه سعدى به خود بسته است. در حوزه بغداد و اطراف آن صدها دروغ مرتكب شده كه يكى از آنها ارتباط با ابن جوزى بوده است. حال; سعدى براى اينكه دستش در بغداد رو نشود فقط اين يك حكايت را حذف كرده است. گويى كه علاءالدين جوينى آن دانشمند جامع الشرايط, تنها ابن جوزى را مى شناخته و از بقيه دروغ هاى سعدى بى اطلاع بوده است. از اين گذشته چه لزومى داشت كه سعدى نسخه اى از كتاب ضعيف و سست خود يعنى گلستان را (به قول نويسنده كتاب فوق براى عطا ملك ارسال كند و كتاب كامل ترش بوستان را كه يك سال قبل از گلستان تصنيف شده بود, مخفى دارد؟ در صورتى كه عقلاً نمى توان پذيرفت كه شخصى مانند عطاملك كه سعدى چندين قصيده در مدح او و برادرش گفته است, از بوستان بى خبر باشد و چنانكه اين آگاهى را بپذيريم, ادّعاهاى سعدى در بوستان از قبيل حضور در مدرسه نظاميه بغداد, مستنصريه, مسافرت هايش به مصر, بغداد, شام, مغرب و ملاقات با سهروردى هر كدام به تناسب از داستان مؤانست شيخ سعدى و ابن جوزى با اهميت تر است. لذا در ميان اين همه دروغ هاى آشكار (به قول نويسنده) دليلى نداشته كه فقط آن يك داستان را حذف كند. ببينيم نويسنده كتاب فوق براى اينكه ضعف هايى به سعدى نسبت دهد, درجات آگاهى كاتبان را تا چه ميزان بالا برده است. او در صفحه ٨٢ كتاب خود مى نويسد:
(چون كاتبى باسواد تشخيص داده كه شيخ نمى توانسته در عهد (اغلمش) و بر در سراى وى سرهنگ زاده اى را ديده باشد, براى حفظ وجهه شيخ و ويراستارى گلستان, نام اغلمش را با واژه تركى (آغلمش) [به معنى گريان] جايگزين كرده است.)
وى اضافه نكرده است كه سعدى در آن نسخه ارسالى به بغداد براى عطاملك جوينى, آيا اين حكايت را هم حذف كرده است يا نه. ـ شايد عطاملك به اندازه اين كاتب چنان اطلاعات تاريخى, نداشته است كه اغلمش را بشناسد ـ اين اغلمش كه سعدى سرهنگ زاده اى را بر در سراى او ديده, يكى از مماليك اتابكان آذربايجان بوده است.٦ نويسنده كتاب فوق نمى گويد كه كاتب, اغلمش را نمى شناخته از اين رو واژه ديگرى جانشين آن كرده است; مى گويد: كاتب اشتباه سعدى را اصلاح كرده است. و در چندين جاى ديگر فضايلى براى كاتبان برشمرده است تا بتواند در سايه آن فضايل موهوم, اشتباهاتى به سعدى منسوب كند, از جمله اضافه كردن (شمس الدين) به ابوالفرج بن جوزى (ص١٢٢) تا با ابوالفرج جوزى معروف كه سعدى نمى توانسته آن را درك كند, اشتباه نشود.
از صفحه ٤١ تا ٦٢ كتاب, (مطالبى ايراد شده است و با توجه به اظهارنظر چند محقق, نويسنده كتاب فوق استدلال كرده است كه سعدى برخلاف ادّعايش, زبان عربى نمى دانسته و ابيات او به آن زبان سست و كم اهميت و از نظر ادبى بى ارزش است.)
البته ما در صدد اثبات اين امر كه سعدى دقايق زبان عربى را به اندازه فارسى مى دانسته, نيستيم چون هم او و هم ديگران وى را به عنوان شاعر شيرين سخن فارسى مى شناسند, اما موضوع اين است كه نويسنده كتاب در اين بخش نيز به سان مغرضى برخورد كرده است. آنجا كه حسينعلى محفوظ (ص٤٦) و جلال الدين همايى (ص٥١) چنان سخن گفته اند كه گويى سعدى در زبان عربى ضعيف بوده است, آن گفته ها را با بسط و تفصيل بيان كرده, ولى نظر دكتر احسان عباس, رئيس زبان و ادبيات عرب دانشگاه بيروت, كه مقام سعدى را در شعر عرب تأييد مى كند, سرسرى مى گيرد و در صفحه ٥٩ مى گويد:
(مقدمه دكتر احسان عباس بر اشعار سعدى را به راستى نمى توان يك اثر محققانه دانست.)
دكتر احسان عباس, متخصص ادبيات عرب درباره همان ابياتى كه آقاى ناصر پور پيرار آنها را سست و بى مفهوم مى داند, مى گويد:
(اگر سعدى را اثرى جز قصيده رائيه اش در ويرانى بغداد به دست مغولان نمى بود, تنها همان يك قصيده مى توانست بيانگر ارزش فراوان اين مجموعه باشد, تا چه رسد به اينكه علاوه بر آن قصيده, شعرهاى بلند و كوتاه ديگرى كه در طبيعت خود يگانه هستند, در مجموعه وجود دارد…)٧
ملاحظه كنيد قضاوت يك اديب عرب, يك قضاوت سرسرى است, ولى از آنِ ديگران كه در اين حدّ نبوده اند, جدّى و معتبر.
ما بهتر مى بينيم كه در باب ارزش ابيات عربى سعدى, يكى از معيارها را گفته خود شاعر بدانيم. چون كسى كه با وجود آن درجه از فصاحت, هنوز در سخن خويش حشو مى بيند و متواضعانه درخواست چشم پوشى دارد:
قبا گر حرير است و گر پرنيان
به ناچار حشوش بود در ميان
تو گر پرنيانى نيابى مجوش
كرم كار فرما و حشوش بپوش٨
بناچار سخنانش در باب اشعار عربى خويش اغراق آميز نخواهد بود, آنجا كه مى گويد:
كه سعدى راه و رسم عشق بازى
چنان داند كه در بغداد تازى٩
بنابراين گفته هاى آقاى پورپيرار, نويسنده كتاب (مگر اين پنج روزه…) در باب بى ارزشى و سستى ابيات عربى سعدى در مقابل سخن پروفسور احسان عباس و گفته خود سعدى وزنى ندارد.
در صفحه ٩٠ كتاب آمده است: (چون فضاى حاكم بر نظاميه بغداد بسيار متعصبانه و خشك بوده و آنجا را شافعيون در اختيار داشتند, اجازه نمى دادند كسى مانند سعدى با آن وسعت مشرب كه علاقه مند به لهو و لعب و سماع هم بود, در آنجا تدريس و تلقين نمايد.)
بفرض اين كه در اوايل تأسيس در اين مدارس دولتى در سال ٤٥٩ در زمان نظام الملك اوضاع چنين بوده باشد, آيا اين طرز تفكّر تا سال ٦٣٠ هجرى كه اوان حضور سعدى در نظاميه است, همچنان ادامه دارد؟ آيا طلاّب و مدرّسين اين مدرسه دولتى ـ به گفته نويسنده ـ تحت نظارت خليفه عباسى كه سعدى در سوگ آن به جاى اشك خون مى ريزد نبوده است؟ اگر در دوره مورد بحث كه عصر زندگى سعدى است تعصب شديدى بر نظاميه بغداد حاكم بود, به طورى كه جز شافعيون نمى توانستند كرسى تدريس و تبليغ داشته باشند, پس چگونه است كه ـ بنا به اظهار نظر نويسنده كتاب در صفحه ١٠٠ ـ ابن جوزى آن دانشمند متعصب حنبلى در قصر خليفه عباسى مى توانسته در انظار عموم حاضر شود و مجلس وعظ بگويد؟ آيا ردّ و قبول احكام مذهبى و علماى دينى و اجازه تبليغ و اذن تدريس به ايشان در نظاميه و ساير جاها به عهده همين خليفه نبوده است؟ اگر ابن جوزى با آن تعصّب شديد حنبلى مى توانست از منابر خاصّ آن روز ـ آن هم در محضر خليفه ـ وعظ گويد, سعدى و نظاير ايشان چرا نتوانند در نظاميه بغداد كه مقام بحث و تدريس است, ديده شوند.
در صفحه ١١٤ گفته است: (اگر در سال ٦٥٦, سال واقعه بغداد, سعدى آن شهر را ترك كرده است, پس بايد بوستان را كه سال تصنيف آن ٦٥٥ است در بغداد سروده باشد و اگر اين را بپذيريم در اين نكته درخواهيم ماند كه چرا سعدى در بغداد, بوستان فارسى مى سرايد و در مقدمه آن مدح ابوبكر سعد بن زنگى را مى آورد, نه خليفه بغداد و چرا در اين بوستان خطاب به مستعصم نمى گويد…)
اولاً تاريخ مراجعت سعدى از بغداد به شيراز و تقارن آن با سال ٦٥٦ كه به قول جهانگشا, سال شكست بغداد است, يك ظنّ و گمان است, نه يك امر محقق و ثابت شده تاريخى; ثانياً به فرض اينكه اين تاريخ مراجعت به همين شكل درست باشد, در اصل قضيه هيچ اشكالى پيش نمى آيد. فردوسى هم شاهنامه را به غرض ديگرى سرود و در آخر به نام محمود كرد و نام اين سلطان را در آغاز اين كتاب و چند جاى ديگر آن آورد. پس لزومى ندارد كه بگوييم فردوسى شاهنامه را براى سلطان محمود سروده است. معقول آن است كه بگوييم سعدى بعد از آن كه در اقصاى عالم بسيار گشته و از هر گوشه اى تمتّعى يافته و از هر خرمنى خوشه اى چيده, تولاى مردان شيراز, عشقِ او را از شام به وطن برمى انگيزد ليكن دريغش مى آيد كه تهى دست به نزد دوستان برگردد. چون قند مصرى ندارد, سخن هاى شيرين تر از قند مى سازد و به ارمغان مى آورد.١٠ (اگر نويسنده كتاب ثابت نكند كه در مصر قند نبوده است آن گونه كه فيل نبوده!)
از اين ها كه بگذريم مگر ضرورتاً آثار فارسى بايد در قلمرو فارسى زبان ها خلق شود؟ و آيا آثار بازمانده در زبان عربى نيز در قلمرو عرب زبان ها به وجود آمده اند؟ مگر قانون ادب, مخزن الاسرار, روضةالعقول و… در سرزمينى به وجود نيامده اند كه اهل آن سرزمين ها عرب زبان بوده اند؟
نويسنده در صفحه ١١٥ گفته است كه:
(هيچ كس جز شيخ اجل تاكنون در آبادان دجله را نديده است… و سعدى نمى دانسته كه از آبادان نمى توان دجله را ديد و فقط اوست كه, در آبادان شط العرب را دجله خوانده است.)
نويسنده خود اقرار دارد كه شط العرب كه همان اروند رود است, اما به ياد نياورده كه غير از سعدى فردوسى هم گفته است:
اگر پهلوانى ندانى زبان
به تازى تو اروند را دجله خوان١١
و لغت نامه دهخدا در اين مورد مى آورد:
…دارد اروند رود را بر ياد
كه به تازى بود شط بغداد
(به نقل جهانگيرى)
… از بعضى كتب صراحتاً برمى آيد كه اروند در پهلوى اسم دجله است چنانكه در فصل سوم بهمن يشت بند٥ از اروند و فرات و اسورستان نام برده شده است…)١٢
پس ملاحظه مى شود كه در آبادان دجله ديده شده و بسيارى كسان قبل از سعدى هم آن را از آبادان ديده اند.
در صفحه ١٧٣ گفته است:
(چون شيخ هيچ رثايى در مرگ علاءالدين عطاملك جوينى و برادرش شمس الدين جوينى ندارد خواه به سبب اينكه دل خوشى از آن دو برادر نداشته يا اينكه از غضب بى امان مغولان اين زهره را نيافته, هر كدام كه باشد براى شيخ ما در افواه خردمندان يادگار خوشى نگذارده است.)
گمان دوم كه از ترس مغولان جرأت پيدا نكرده در مرگ اين دو برادر مرثيه اى بسرايد, سخن معقولى است, اما بيان آن, از زبان مؤلف كتاب فوق بعيد است چه در چندين جاى يادآور شده اند كه شيراز در اوايل حمله مغول كه زمان جوانى سعدى است طربخانه اى بوده و شيخ در آنجا رهبرى عياشان را عهده دار بوده است. حال در نيمه دوم قرن هفتم كه از حدّت حمله اين قوم كاسته شده, سعدى جرأت نيافته است كه دو برادر جوينى را رثاء گويد!
امّا در مورد اوّل كه سعدى از اين دو برادر دل خوشى نداشته و آنها را رثا نگفته از اين سخن معلوم نشد كه اشكال كار سعدى در چيست؟
شاعرى متديّن چون سعدى كه سال ها در بغداد و مدرسه نظاميه آنجا زيسته و اُنس گرفته و براساس عقيده اش اَلمستعصم بالله را ولى امر مسلمين دانسته و بعد از قتل او به دست مغولان و خاندان جوينى, خليفه و اهل بيتش را مرثيه جانسوز سروده و بر كناره آبادان دجله را خونين ديده, حال بايد عطاملك, دستيار قاتل خليفه را, هم رثا گويد؟ به نظر مى رسد كه اگر اين كار را مى كرد بيشتر در مظان اتهام واقع مى شد و در افواه خردمندان خاطره خوشى نمى نهاد. ممكن است اين ايراد بر مدايح سعدى هم وارد باشد, ولى اين مدايح را مى توان به ناگزيرى سعدى و پناهندگى او به دربار سلغريان كه از دوستان نزديك ايلخانيان بوده اند, حمل كرد.
چو دستى نشايد گَزيدن, ببوس
كه با غاليان چاره زرق است و لوس١٣
در صفحه ١٨٧ گفته است:
(مراد ما نصيحت بود و گفتيم
حوالت با خدا كرديم و رفتيم
بيت داراى بازتابى عاميانه و غيراديبانه است و سپس مى گويد:
(گفتيم) و (رفتيم) با هم قافيه نمى شوند)
خوانندگان محترم اصطلاح (سهل ممتنع) را شنيده اند و اطلاع دارند به كلامى اطلاق مى شود كه به ظاهر ساده و پيش پا افتاده به نظر مى آيد, اما پس از تأمّل دريافته مى شود كه تمام دقايق در آن به كار گرفته شده به طورى كه آوردن كلامى نظير آن غير ممكن است و در زبان فارسى سخن كسانى مثل فرخى و سعدى را داراى چنين صفتى دانسته اند.١٤ بيت فوق چنين صفتى را دارد و از اين رو بازتاب آن عاميانه و ساده به نظر مى رسد. ولى قافيه بيت فوق هيچ گونه اشكالى ندارد. همه كسانى كه حتى به صورت ابتدايى با علم قافيه آشنايى دارند, مى دانند كه يكسان بودن و رعايت حركت قبل از رَويّ الزامى است و اين زمانى است كه رَويّ ساكن باشد, ولى در صورتى كه رويِ ساكن به حرف خروج بپيوند و روى ساكن متحرك شود, در اين صورت يكسان بودن حركت قبل از رويّ ضرورتى ندارد و قافيه هم درست است; مثلاً در همين بيت اگر شاعر (گفت) و (رفت) را قافيه كرده بود, عيبى در آن مشهود بود, ولى حالا كه (گفتيم) و (رفتيم) را قافيه كرده از نظر علم قافيه عيبى در آن ديده نمى شود. چنانكه المعجم آورده است:
سوداى تو از سينه فرورفتنى است
وانگه سخن تو نيز ناگفتنى است١٥
در صفحه ١٨٧ گفته است:
(چون سيستم فكرى و اسلوب بيان در گلستان مغشوش و معيوب است و در بوستان پخته و منظم, بنابراين بهتر است بگويم كه سعدى گلستان را قبل از بوستان تصنيف كرده است.)
اولاً لازمه اين ادّعا آن است كه ايشان مدّعا ـ يعنى ناپختگى فكرى و اسلوب بيان گلستان ـ را ثابت كنند, سپس ناقض نصّ هاى صريح سعدى را ـ كه به سال تصنيف اين دو كتاب اشاره كرده ـ پيدا نمايد, آنگاه چنين حكمى صادر كند; چون سعدى خود در هر دو اثرش به تاريخ تصنيف آنها صراحت دارد مى گويد:
در اين مدت كه ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود١٦
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج
كه پر درّ شد اين نامبردار گنج١٧
جاى بسى شگفتى است كه شخصى تمام مقالات راجع به زندگى و آثار سعدى را خوانده باشد, آنگاه براى اينكه ديگران بگويند فلانى حرف هاى تازه اى درباره سعدى مطرح كرده است, به خود اجازه دهد چنين قضاوتى كند و بگويد كه گلستان از نظر سيستم فكرى معيوب و از جهت اسلوب بيان ناقص است. اگر كتاب گلستان اين گونه است كه ايشان گفته اند, پس چگونه در صحيفه روزگار ثبت شده و بر زبان احرار و اهل ادب مقروء است؟
اگر اين محال را ـ كه اسلوب بيان گلستان معيوب بوده و قبل از بوستان تصنيف شده است ـ بپذيريم, لازمه اين حرف آن است كه براساس گفته نويسنده كتاب, شيوه بيان بوستان پخته تر باشد.
اينك گفتار ايشان را درباره بوستان هم نيز ببينيد
در صفحه ١٥٠ بعد از بيان ابياتى چند از آغاز بوستان كه در مدح ابوبكر بن سعد ايراد شده است, مى گويد:
(… همين ذم شبيه به مدح در وروديه بوستان از حاكمان زمان تازه كارى شاعر و روش ندانى او را در برخورد با مقامات بلند مرتبه به نيكى نشان مى دهد و شايد تندروى ها و مايه گذارى هاى بعدى شيخ درباره ابوبكر و ديگران براى پر كردن همين چاله هاى نخستين بوده كه فضاى بازترى براى خويش در دربار خاص دست و پا كند.)
اگر تا اينجا دقت شده باشد, نويسنده براى اثبات مقاصدى كه در ذهن خود داشته از آشفته معيارهايى استفاده مى كند; يك جا كاتبان را امين و باسواد مى داند گاهى ايشان را متعصّب و بى سواد مى انگارد; زمانى نسخه اى را ردّ مى كند و گاهى از همان نسخه مردود براى اثبات ادّعاى خود استفاده مى كند. يك بار گلستان را داراى نگارشى بى اسلوب مى داند و بوستان را داراى فكرى منظم و اسلوبى پخته به حساب مى آورد. حال نيز سعدى را در آغاز بوستان به روش ندانى و تازه كارى متهم مى نمايد. اينجا موضوع سخن ايشان مربوط به ابياتى است كه در مدح ابوبكر بن سعد زنگى است كه مى گويد:
مرا طبع از اين نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشان نبود
ولى نظم كردم به نام فلان
مگر باز گويند صاحب دلان
كه سعدى كه گوى بلاغت ربود
در ايّام بوبكر بن سعد بود١٨
چون نوعى گردن فرازى نسبت به شاهان در ابيات آغازين اين قطعه ديده, آن را حمل بر ناشى گرى و تازه كارى شاعر به حساب آورده است. بعد ادامه مى دهد كه شاعر در ابيات بعدى كه تا حدودى در مدح اغراق كرده, استادانه تر عمل نموده است. بايد پرسيد كه مگر سعدى اشعار خود را بيت به بيت در حضور سلطان مى سروده و يا صداى او را ضبط مى كرده اند كه در چند بيت متوالى در يك قطعه, ابتدا ناشى گرى كرده سپس در ابيات بعدى اين اشتباه را جبران نموده است. سعدى كه سخندان پرورده پير كهنى است و مى انديشد و آنگه سخن مى گويد,١٩ اگر متوجه اين ضعف مى شد, مگر نمى توانست آن چند بيت نامناسب و ناشيانه را قلم گرفته و اصلاح نمايد؟
در صفحه ١٩٤ براساس مقدمه گلستان و تأويل آن و ترسيم شخصيتى موهوم براى سعدى نوشته است:
(سعدى در مجاورت لوطيان و بدنامان (ص٢٠٠) نشست و برخاست داشته از كسانى كه غالباً جهان ديدگان دروغگو بوده اند, اطلاعاتى كسب كرده, ولى در ميانه عمر از مرافقت با اين گروه نادم شده و توبه كرده و سر از گريبان شيخ سعدى به در آورده است.)
كدام عقل سليم مى پذيرد كه كسى در ميانه مردم به فسق و فجور و عياشى انگشت نما بوده باشد ـ آن هم سردسته ايشان ـ و در اندك زمانى در عالم تخيّل خود را به سراسر جهان بيفكند و تمام شنيده هاى قبلى را تجربه هاى سفرهاى خود وانمود كند و در آثارش منعكس نمايد و سپس به دربار سلطان همان مردم و در همان عصر هديه كند! آيا كندذهنى درباريان در اين حدّ بوده, كه يكى از الواط و عياش هاى ديروز به عنوان موعظه گر امروز ظاهر شود و هيچ كس اين موضوع را درنيابد؟ ببينيم صاحب اين نظر, دربارِ آن روز را چگونه توصيف مى كند؟
در صفحات ١٤٩ و ١٥٠ مى گويد:
(و اگر فراموش نكرده باشيم اين را كه رسوخ به دربار و قبول درگاه و دربار گاه, با سدّ و بند ملك الشعراهايى كه راه را بر تازه واردين حتّى اگر سعدى بوده باشد, به هر حيله مى بسته اند, آن گاه آشكار مى شود كه سعدى ناگزير بوده است براى جلب توجه اين سلغرى رو به مرگ از هر فرصتى براى ستايش وى سود برد.)
اگر سعدى اين مصلحت را مى دانسته و اين موانع, در دربارها طبيعتاً موجود بوده است, جمع آورى مجموعه اى از دروغ ها در دو كتاب گلستان و بوستان و سپس هديه آنها به چنين دربارى, چگونه توجيه مى گردد؟
و اگر ايشان از ياران الواط شيراز بوده اند و سفرهاى تخيّلى و دروغين وى براى سرپوش نهادن افراط كارى هاى گذشته بوده, چه لزومى داشت كه در مقدمه كتاب گلستان و در لابلاى بعضى از داستان هاى آن گوشه اى از اين لاابالى گرى ها را منعكس نمايد و بدان ها اشاره كند تا بعد از هفصد سال محققى فرزانه و موشكاف دريابد كه سعدى چنان بوده است نه چنين كه مردم مى پندارند؟
وى در صفحه ١٨٥ كتاب نوشته است:
(آنچه در گلستان گفته در تصانيف حكما آمده است كه كژدم ولادت معهود ندارد… معلوم نيست در تصانيف كدام حكيم بوده و سعدى نمى دانسته كه بچه كژدم شكم مادر نمى درد و احشاى وى را نمى خورد.)
اتفاقاً اين مورد و مواردى از اين قبيل بر انديشه پژوهشگر و صداقت سعدى حاكى است; چون گلستان بر نقل اقوال مبتنى است و سعدى مگر ندرتاً, حكايات منقول را تفسير و تحليل نمى كند. هرجا كه حكايتى از زبان افراد خاصى است به نام ذكر مى كند و اگر جايى مأخذ را فراموش كرده, بدان فراموشى نيز اشاره كرده است; چنانكه مى گويد:
ندانم كجا ديده ام در كتاب
كه ابليس را ديد شخصى به خواب
به بالا صنوبر به ديدار حور
چو خورشيدش از چهره مى تافت نور٢٠
اگر داستان فوق را خود نخوانده بود, نيازى نداشت بدين كيفيت بدان اشاره كند و امّا اگر بخواهيم به محتواى آثار گذشتگان به ديد علمى امروزى بنگريم تمامى آنها از طب و نجوم و آفرينش عالم و آدم گرفته تا جنّ و پرى و ديو و… همگى از همين مقوله است; يعنى بسيارى از گفته هاى ايشان پايگاه علمى نداشته اند. در صفحه ١٥٢ و ١٥١ آمده است:
(چون به شهادت تاريخ وصاف ابوبكر بن سعد بن زنگى, فردى زاهد و قشرى خشك بوده است, بنابراين از ارتباط سعدى با اين شخص نمى توان سخن مؤكد گفت و در تاريخ نيز نشانه مسلّمى از اين ارتباط نيست.)
وقتى در سفرهاى سعدى به بغداد و شام و حجاز و ملاقات او با ابن جوزى و سهروردى و نيز در تقديم بوستان بر گلستان و تاريخ تصنيف اين دو كتاب و عربى دانى سعدى جاى شك باشد, در حضور وى به دربار ابوبكر بن سعد بن زنگى نيز بر همين منوال مى توان شك كرد و البته شيرازى بودن ايشان هم مى تواند مورد ترديد واقع شود; چون به آن اندازه كه به سرزمين هاى عراق و شام و ديدار در آن نواحى و قراينى كه آنجا را تأييد مى كند اشاره كرده به شيراز و اماكن آن اشاره نكرده است. پس مى توان چنين پنداشت كه كسى كه به شام نرفته است, به شيراز هم برنگشته! بنابراين محقق محترم نمى تواند به ضرس قاطع ـ چنانكه گفته است ـ بگويد سعدى جوانى بوده كه در اوايل قرن هفتم در محافل شبانه شيراز خبيثات مى سروده و مجلسى گرم مى رانده است. چه اثبات اين ادّعا از ساير مطالبى كه با بودن نص هايى به وسيله نگارنده كتاب فوق ردّ شده اند, مشكل تر و قضيه مجهول تر است; چون سعدى براى سفرها, تاريخ نوشتن آثارش, ممدوحان و استادان خويش اشاراتى صريح دارد, ولى در مواردى كه نويسنده كتاب اثبات كرده هيچ اشاره اى ننموده است; زيرا اگر به اين راحتى مى شد منكر اين مطالب شويم, پس مى شود در اصل وجود شخصى به نام سعدى هم شك كنيم و بگوييم اصلاً چنين كسى وجود نداشته است!پي نوشت ها:
١. گلستان سعدى, چاپ مرحوم يوسفى, ص١٢٩.
٢. همان, ص١٩١.
٣. قابوسنامه, تصحيح مرحوم دكتر يوسفى, ص١٦٦.
٤. سفرنامه ناصرخسرو, تصحيح وزين پور, ص٥.
٥. در مورد دخل و تصرف كاتبان رجوع شود به نقد و تصحيح متون, تأليف نجيب مايل هروى, از صفحه ٦٦ تا ٨٠.
٦. نك. تاريخ جهانگشاى جوينى, ج٣, ص٤١٤.
٧. متن مصحح و معرب اشعار عربى سعدى, تأليف مؤيد شيرازى, ص١٠٩.
٨. بوستان, ص٣٧.
٩. گلستان, ص١٤٨.
١٠. بوستان, ص٣٧.
١١. شاهنامه فردوسى, چاپ مسكو, ج١, ص٦٧.
١٢. لغت نامه علامه دهخدا, ذيل اروند.
١٣. بوستان, ص٧٣.
١٤. فنون بلاغت و صناعات ادبى, جلال همايى, ص٤٠٧.
١٥. المعجم فى معايير اشعار العجم, ص٢٨٠.
١٦. گلستان, ص٥٧.
١٧. بوستان, ص٣٧.
١٨. همان, ص٣٨.
١٩. همان, ص٥٦.
٢٠. همان, ص٤٩.