آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - گام نخست در راه پديدآيى روابط ميان ايران و جهان عرب - مهرآئين مسيحا

گام نخست در راه پديدآيى روابط ميان ايران و جهان عرب
مهرآئين مسيحا


العلاقات العربية ـ الايرانية, الاتجاهات الراهنة و آفاق المستقبل. مركز دراسات الوحدة العربية بيروت. الطبعة الاولى. ١٩٩٦.
مسأله روابط ميان ايران و جهان عرب, چند سويه و چند لايه است و همين پيچيدگى و تو به تويى سخن درباره آن و كوشش براى چاره جويى در رفع موانع و ايجاد زمينه مكالمه ميان آن دو را دشوار و ديرياب مى كند.
با اين همه, امروزه شكاف و فاصله ميان فرهنگ ها و ملت ها بى معناست و سرنوشت مشترك آدميان در اين جهانى كه روز به روز, به يارى ارتباطات مدرن, كوچك تر و كوچك تر مى شود ضرورت درك عميق و واقع بينانه ملت ها و دولت ها را از يكديگر بيش از پيش حياتى و گريزناپذير مى نمايد, به ويژه هنگامى كه اين دولت ها و ملت ها همجوار باشند و بيش و كم از يك پيشينه تاريخى و سرنوشت تمدنى در برابر مدرنيته برخوردار باشند و دستيابى به منافع اقتصادى و فرهنگى و سياسى شان بى همرايى و هم انديشى با يكديگر امكان پذير نباشد. سوگمندانه بايد پذيرفت كه ايران و سياست هاى رسمى و استراتژيك آن در ارتباط با اين (ديگرى) ـ كه اين بار جهان عرب است ـ دچار كاستى ها و فراموشى ها و فروگذارى هاى بسيارى است و هنوز در سطح عمل ضرورت پيوند مستقيم و ژرف با آن دريافته نشده است. شمار كسانى كه در ايران به جدّ مسايل گوناگون جهان عرب را پى مى گيرند و به ويژه درباره نسبت آنها با ما مى انديشند, بسيار اندك است و اين خود مايه خطر و حسرتى سهمگين است.
در قياس با ايران, كسانى كه در جهان عرب به مسايل ايران علاقه مندند و در رابطه آنها با خود تأمل مى كنند و به ضرورت ارتباط از همان چشم انداز عربى شان باور دارند, بسيارند.
خيرالدين حسيب, ناشر فرهيخته و فرزانه جهان عرب و رئيس (مركز دراسات الوحدة العربية) يكى از همين كسانى است كه به شدت مشتاق كوشش در زمينه ارتباط دولت هاى عربى با دولت هاى همجوار و از جمله ايران است. به همين روى, او در سال ١٩٩٥ با همكارى دانشگاه قطر كنفرانسى را درباره روابط جهان عرب و ايران طرح ريزى و سبب سازى كرد و در دوحه, دانشگاه قطر, با حضور چندين تن از استادان ايرانى و پژوهشگران عرب برپا ساخت. او پيش تر طرح گسترده اى را درباره آينده جهان عرب در سه محور پى ريزى كرد و به انجام رساند: ١) عرب و جهان ٢) جامعه و دولت در جهان عرب ٣) توسعه عربى; و انتشارات راتلج Routledge انگليس متن انگليسى آن را به چاپ رساند. ثمره اين طرحِ آينده نگرانه شناخت نياز به بنيادگذارى (طرح تمدنيِ عربى نوزايشى نوين)ى بود كه بر پايه شش عنصر مى ايستد: دموكراسى, عدالت اجتماعى, توسعه مستقل, استقلال ملى و قومى و نوشوندگى فرهنگى و تمدنى.
طرح او در محور (عرب و جهان) به موضوع (عرب و دولت هاى همجوار از نظر جغرافيايى) و درون مايه هايى ديگر مى پرداخت. اين پژوهش جداگانه نيز به چاپ رسيده است. پژوهش او در روابط جهان عرب با دولت هاى اصلى همجوار (ايران, تركيه, اتيوپى) از چهار مدخل نظرى صورت مى گيرد: جغرافياى سياسى و قوميت و موازنه نيروها و اعتماد متبادل.
اين پژوهش بدين جا مى انجامد كه بايد جهان عرب در چگونگى برخورد با دولت هاى همجوار, استراتژى سياسى متكاملى داشته باشد تا حسن همجوارى با آنها حفظ شود و خطرات آنها كاهش يابد و پاره اى عقده ها و حساسيت هاى تاريخى كه در ميان هست زدوده گردد.
از آن جا كه ايران يكى از همين دولت هاى همجوار است او به موضوع (روابط جهان عرب و ايران) و به ويژه آينده آن اقبال كرد و چنين كنفرانسى را پديد آورد.
ويژگى اين اقدام, غير رسمى بودن آن و در نتيجه پيروى نكردن آن از هيچ يك از سياست هاى رسمى و ايدئولوژى هاى حاكم در كشورهاى مورد بحث است. اين نكته اى است كه زمينه را براى مكالمه آزادتر, صميمانه تر و پرثمرتر مى گرداند. اين خود نشان مى دهد كه كوشش هايى از اين دست, هرچند اندك و كوچك, اگر بخواهند به فرجامى نيكو بيانجامند, بهتر آن است كه در سيطره و سايه ايدئولوژى ويژه اى نيارآمند و فضاى كثرت گرانه اى براى مكالمه پديد آورند تا نخبگان عربى و ايرانى همدلانه تر و خوشبينانه تر به اين گستره راه يابند و در مناقشه ها و مكالمه ها شركت كنند. به هر روى اهداف اين گردهم آيى موارد زير ياد شده است:
١. نزديك سازى ديدگاه ها به يكديگر و تعميق فهم هريك از طرف مقابل;
٢. پديد آورى و استوارسازى روابط ميان نخبه هاى گوناگون عربى و ايرانى و نيز ميان توده ها و ملت ها;
٣. كشف امكاناتى كه, در رويارويى با مقتضيات و تحديات اوضاع جهانِ متغير امروز, به كوشش ها و تلاش هايى كه به نزديكى فكرى و همكارى استراتژيك مى انجامد, وحدت و انسجام مى بخشد.
٤. مشاركت براى از ميان بردن عوامل تنش و كاهش دادن آن از راه ايجاد كانال ها يا مؤسسه هايى كه ميان نخبگان و ديگر طبقات ملت عرب و ايران رابطه برقرار سازد.
رياض القاسم, در مقدمه خود بر اين كتاب ياد مى كند كه چشم انداز پژوهشى مقالات ارائه شده در اين كنفرانس آميخته اى از توصيف و تحليل است. رهيافت تحليلى در كوشش پژوهشگران ايرانى و عرب براى فهم بنيادين دو نظام عربى و ايرانى آشكار مى شود; به ويژه درباره اصطلاحاتى چون (دولت), (جامعه), (قدرت), (احزاب) و (چالش ارزشى)… همچنين در رهيافتى كه تلاش مى كرد فعاليت جامعه و لايه هاى روشنفكرى را در مقام نيروى مقابل قدرت يا موازى با دولت يا ابزارى براى درك بُعد ارزشى مفاهيم متبادلِ ميراث, فرهيخته سازد و پرورش دهد. اين تحليل در برابر نتيجه اى كه خود پديد مى آورد, مى ايستد و پرسش حيرت انگيزى پيش مى كشد: اگر واقعيت اجتماعى ـ تا اندازه بسيارى ـ يكسونگرى ايرانى را در برابر يكسونگرى عربى باز مى تاباند, آيا واقعيت دولت در ايران در برابر نظام عربى يا دولت هاى عربى يا دولت تجزيه شده عربى است؟ يعنى هنگامى كه ما از رابطه ميان ايران و جهان عرب سخن مى گوييم در برابر ايران چه چيز را مى فهميم؟ سراسر جهان عرب را يا هريك از دولت هاى عربى را و يا…؟ در اين جاست كه مسأله تقابل اين دو دشوار مى شود. گاه مفاهيم اقليمى با بُعد قومى درهم تنيده مى شوند; مانند مسأله مرزها و جزيره هاى سه گانه و گاه اين اقليم گرايى از مفهوم قومى در مسأله اختلاف يا همكارى دو جانبه جدا مى گردند. اين مسأله يكى از پژوهشگران (رضوان السيد) را برمى انگيزد تا بگويد: (پس از درنگى بسيار مقايسه ميان ايران و مصر را ترجيح دادم.).
جنبه هاى توصيفى مقالات بيشتر در مقايسه هايى است كه ميان ايران و جهان عرب انجام گرفت در زمينه وام خارجى, تسليحات, كدهاى اقتصادى, وضعيت زن عربى و ايرانى و دستاوردهاى اين دو ملت در هنگام بيدارى شان در چارچوب دولت اسلامى.
همان گونه كه تحليل ها و مكالمه ها و رهيافت ها نشان مى دهند مشكله اى هست كه به (عامل اسلامى) پيوند مى خورد. ايران دولتى اسلامى است, ولى اسلام سياسى در قوه مقننه و قوه مجريه بسيارى از دولت هاى عربى چندان جايگاهى ندارد, مگر آنچه كه در مقام موضع اسلامى و سياسى مخالف دولت در پاره اى كشورها ديده مى شود و آنها نيز در پارلمان يا نهادهاى قانونى از جايگاهى بهره مند نيستند. از اين رو, تأكيد بر تجربه سياسى دو طرف در زمينه قدرت و قانون اساسى از نظر آكادميك روشن و شفاف است, ولى از جهت نيروهاى اجتماعى ديگر, به ويژه احزاب و انجمن ها در مقام پاره اى اساسى در جامعه مدنى شگفت آور است, چرا كه سخن گفتن درباره آن پيچيده و دشوار است و بيش تر پژوهشگران مى كوشيدند از بن بست ها يا دشوارى سهمگين آن دور بمانند.
افزون بر گستره تحليل و رهيافت ها درباره درون مايه عامل زيستى و تلاش براى درك ميراث مشترك در مقام ابزار محرك روح همكارى, كه درون مايه هايى هستند كه به رغم پاكى و راستى شان بيش تر شخصى اند و تحت تأثير رفتار روانى و عاطفى مشخص قرار دارند, گستره اى ديگر هست كه دغدغه هاى آينده را مى آفريند, به ويژه هماورد جويى هايى كه در دو مسأله امنيت خليج و برنامه هاى خاورميانه وجود دارد. در اين ميان, روابط بين المللى و معمارى منطقه در مقام جزيى از وظيفه معمارى سياسى بين المللى و پى آمدهاى دو جنگ در خليج فارس و ناكامى سياست هاى توسعه طلبانه نقش به سزايى دارند.
مجموعه مقالات اين كنفرانس بر گرد دو محور است:
١. ميراث تاريخى روابط عرب ـ ايران, كه سويه اى تاريخى دارد از فتوحات اسلامى گرفته تا پاگيرى انقلاب اسلامى در ايران
در دو مقاله اى كه در اين زمينه ارائه شده اين مسائل مورد بررسى قرار گرفته اند: ميراث سياسى و فرهنگى مشترك, حافظه تاريخى تازيان و پارسيان, نظام مشكلات تأثير اين حافظه و تصويرهاى آن دو آگاهى و ذهنيت تاريخيِ امروز هريك از آنها, بازشناسى و مرزبندى ادوار تاريخى اى كه در آنها ميان ايران و عرب نزديكى و پيوند يا دورى و گسست بوده است و عواملى كه در اين وصل و فصل نقش داشته اند.
٢. اوضاع كنونى و افق هاى آينده
در اين محور وضعيت كنونى در هر موضوعى با افق تحولات آينده و احتمالات و امكانات آن بررسى شده و در سيزده مقاله پژوهشى ايرانى و نيز عربى آمده است: روابط اقتصادى, تفاهم و درك متقابل, گفتمان سياسى و تبليغاتى حكومت ها و نخبگان و تأثير آنها در روابط, تصوير عرب و ايرانيان در كتاب هاى درسى, وضعيت زن, اختلافات مرزى و اقليمى, مسأله كردها, مسأله فلسطين, پژوهش تطبيقى در جامعه مدنى, روابط بين المللى عربى و ايرانى, نظم نوين منطقه اى و موضع عرب ها و ايرانى ها در برابر آن و جايگاه آنها در آن, جايگاه روابط عربى ـ ايرانى, جايگاه روابط عرب ـ ايران در چارچوب جهان اسلام.
پس از ارائه هريك از مقالات, شركت كنندگان در كنفرانس به بحث و عيارسنجى آن مقاله مى پردازند و مكالمه و نقدى باز و آزاد را پديد مى آورند كه البته همه جا در يك سطح نيست و از نظر ژرفايى علمى تفاوت دارد ولى به هر روى هريك توانسته اند تا اندازه اى به شرايط مكالمه پايبند باشند و فضاى آن را زهرآلود نكنند.
در اين جا مى كوشم فصول كتاب را, كه دربردارنده همه مقالات است, به اختصار بررسى و بازنمايى كنم و تصويرى كوچك, اما ماندگار فراپيش خواننده بنهم.
در فصل نخست كه درباره (روابط تاريخى ميان تازيان و پارسيان است, عبدالعزيز الدورى, مقاله عربى و احمد لواسانى, مقاله ايرانى خود را ارائه كرده اند. در مقاله (الدورى) بر جانب تاريخى ـ سياسى تاكيد مى رود و پرسش اساسى اين است كه: (آيا ميان عرب و ايران جنگ و چالشى وجود داشته است؟) پاسخ او اين است كه (به دشوارى مى توان از چنين جنگى در دوران خلافت سخن گفت). الدورى در برابر فرضيه هايى كه درباره جنگ هاى خونين و بلند صفويان و عثمانيان در جهان عرب علامت سؤال مى نهد; فرضيه هايى همچون اين فرضيه كه جنگ را قومى ـ زبانى يا مذهبى و شيعى ـ سنى مى انگارد. آن گاه او پرسش جدى و سرنوشت سازى را پيش مى افكند: (آيا تلخى ميراثى را باور كنيم بى آن كه هيچ نقش و تأثيرى در آن داشته باشيم؟ يا اين كه به زمينه هاى اقليمى و بين المللى نظر بيافكنيم و شوقناكانه آينده نيكوترى را آرزو كنيم؟)
الدورى نسبت به گذشته فراخوان نظر به تاريخ فرهنگى و تمدنى هر دو امت, در مقام پى آمدى مثبت و نيز فراخوانِ در نغلتيدن به (جزئيات منفى سياسى) است. او در آغاز سخن خود مى گويد: (ما روابط ميان عرب و ايران را براى درك و فهم بهتر و رويكرد به آينده اى نيكوتر پژوهش مى كنيم و هدف از بازگشت به جنبه تاريخى, جستجوى اكنون در گذشته است نه فهم اكنون از گذشته.).
لواسانى, در مقاله ايرانى خود اين فراخوانى را پاسخ مى گويد; فراخوانى به نگرش به تاريخ از زاويه بازمانده غنى تمدنى آن و نگرش به آينده از زاويه مسئوليت ها و هماورجويى هايى كه تحولات بين المللى جديد در برابر ايران و عرب پيش مى نهند و (نظم نوين جهانى) خوانده مى شود. او بر پايه روش ارزشى تاريخ بر مآثر و ميراث نيكوى هر دو طرف ايرانى و عرب پرتو مى افكند بى آن كه جانبدارى خود را از يكى از اين دو طرف, كه با شيوه اى متكلفانه و آكنده از حرارت صورت مى گيرد, پنهان كند; به ويژه در بسط سهم پارسيان در بالا بردن شأن تمدن اسلامى. او به عملى بودن وحدت از راه امنيت (يثرب) بزرگ معاصر باور دارد: (يثربى كه امروزه آرزو داريم تا اوس و خزرج ما را, چه از پارسيان و چه از تازيان, فراگيرد و در جهان جديد متحدى نيرومند بسازد; متحدى كه تنها جايى ممكن براى تجمعات دولتى و اقليمى باشد). او موفقيت اين همكارى را به دو عامل اساسى پيوند مى دهد: نظريه پردازى و سامان دهى يعنى پيش نهادن هدفى مشخص و برنامه ريزى براى رسيدن به آن هدف.
فصل دوم به بررسى (روابط اقتصادى عرب ـ ايران, روابط كنونى و آفاق تحول آن) مى پردازد. در مقاله عربى جاسم خالد السعدون, واقعيت اقتصادى را در هر دو سوى عربى و ايرانى به ژرفى تحليل مى كند و آن را در پرتو كاهش درآمد نفت و فرسايش يك چهارم صادرات آن, كه به روشن شدن حقيقت (توسعه نفتى) مورد تكيه تبليغات مى انجامد, پژوهش مى كند. او ناكامى اين شيوه توسعه را از جهت ناتوانى آن در تحقق تنوع در منابع درآمد و خلق فرصت هايى مناسب براى نيروى كار ملى و عدم توجه اين توسعه از آغاز به ايجاد امكانات و توان هاى توليدى ـ انسانى و مادى و نهادى ـ كه به تدريج پايگاه اقتصادى بديلى را در برابر نفت رشد و قوت مى بخشد, نشان مى دهد.
على شمس اردكانى, در مقاله ايرانى بر اهميت همكارى نفتى از راه اوپك پاى مى فشرد; به اين اعتبار كه تنها راه بالا بردن بهاى نفت همين همكارى نفتى از راه اوپك است. او هم چنين به تحقق گروه مهم اقتصادى جغرافيايى دولت هاى حاشيه خليج خوش باور و اميدوار است.
فصل سوم از (درك متقابل ايرانيان و عرب ها از يكديگر) سخن مى گويد. وجيه كوثرانى, استاد دانشگاه لبنان در مقاله خود مى گويد: (مى توان گفت تفاهم ميان ايران و عرب بازتاب فرايند هم كنشى ميان دو آگاهى و ذهنيت تاريخى در ميان دو امت يا مردم است. مراد از آگاهى تاريخى نه تنها تصوير مرسوم يا مكرّر گذشته در حافظه تاريخى است, بلكه عناصر اكنون و مرزبندى هاى آن و احلام و آرزوها و اهداف آينده نيز هست.). سپس او به سه نكته اساسى مى پردازد: مسأله قومى ميان ايران و عرب و گزينش سياسى, بحران جامعه سياسى اسلامى و قومى عربى, مسأله ايدئولوژى كنونى و مسائل (وحدت) (انقلاب) (مبنا و مرجع). به گمان او پاره اى از مظاهر ذهنيت و آگاهى قومى كه نزد اقوام غير عربى مسلمان شكل گرفته است, از تركيه گرفته تا ايران پيش از انقلاب, آن چنان صورت بندى فكرى و سياسى اى دارد كه از اسلام سياسى فاصله مى گيرد. نكته ديگر در سخن او اين است كه دو وضعيت تورانى ـ تركى و فارسى ـ آريايى در گستره عربى با وضعيت هاى اقليمى عربى همانند است; مانند وضعيت مصرى ـ فرعونى, لبنانى ـ فينيقى, سورى ـ آشورى با اختلاف عمق و اختلاف اهميتى كه هريك از اين تمدن ها در تاريخ دارند. او درباره وضعيت عرب مى انديشد بيش تر عروبت در اسلام فرهنگى ذوب شده و بل عروبت حضور اسلام نوشونده در زبان و قرآن و ميراث بوده است. او چالش عروبت و اسلام يا گرايش قومى و اسلامى را به ابهام ها و اشتباه ها در فهم نظرى و خطاها در راهبردهاى عملى سياسى و برنامه ريزى ها, يعنى به عمل حزبى و روش هاى آن, باز مى گرداند.
مقاله ايرانى را در اين زمينه, هادى خسروشاهى فراپيش نهاد. او از همه عناصر فهم متقابل, قرائتى اسلامى به دست داد و باور داشت (عناصر ادراك متقابل عرب و ايران از يكديگر در بسيارى از مفردات فرهنگى و سياسى و اجتماعى يكى مى شوند و آن چنان به يگانگى مى رسند كه مى توان بر پايه آن به گونه اى ريشه اى و فراگير اسلام را در مقام عقيده اى مشترك و نظام فراگير زندگى و جنبش فكرى و سياسى مبنا گرفت; اسلامى كه بر پايه آن نظام ها و حكومت هاى اسلامى, با همه اختلاف هايى كه دارند, بنا شده است.) او در بحث خود قوميت عربى و اسلام, وحدت عربى و اتحاد اسلام و نيز قوميت ايرانى و اسلام و به فرجام انقلاب اسلامى ايران را تحليل مى كند و در زمينه قوميت عربى به اين جا مى رسد كه قوميت, واقعيتى تاريخى و وضعيتى اجتماعى و طبيعى است (ولى اسلام بر نهاده اى فراگير براى تنظيم و بناى حيات آدمى بر پايه اصول اعتقادى و فكرى و گونه اى سامان دهى است) و درباره وحدت عربى باور دارد كه (امت عربى جز با ااسلام نمى تواند امتى واحد و رسالت مند شود). او پيدايش جنبش هاى قومى مدرن و به ويژه جنبش قومى عربى را در آغاز اين سده و شاخه هاى آن مانند احزاب سكولار را به تمايز قومى و سياست تركى سازى عثمانيان منسوب مى كند. او جايگاه مليت را در سايه نظام اسلامى پس از انقلاب چنين معين مى كند: (جايى براى دلبستگى قومى نيست, مگر آن اندازه كه در چارچوب انسانى قرار مى گيرد و به شيوه اجتماعى خاص خود از انسجام با اسلام و نظام جمهورى اسلامى حكايت مى كند.). انقلاب اسلامى آن چنان كه او مى گويد اصل اتحاد اسلامى را به جاى وحدت سرزمين يا اتحاد قوميت ها مى نشاند: (وابستگى و سرسپردگى تنها به اسلام است و بس.).
در فصل چهارم كه عنوان آن (گفتمان سياسى و تبليغاتى حكومت ها و نخبگان و تأثير آن در روابط عربى ـ ايرانى) است فهمى هويدى, در مقاله خود مدعى است كه اين مسأله را از چشم انداز تبليغات مصرى در برخوردش با ايران, در مقام الگويى از تبليغات عربى, مى نگرد. او با استدلال بر اين نكته آغاز مى كند كه تبليغات هنگامى كه به راه گمراه سازى و نه روشنگرى مى افتد بسيار اهميت مى يابد و هنگامى كه تبليغات زير سيطره دولت قرار مى گيرد يا توجيه هاى آن را باز مى تاباند به اهميت آن افزوده مى شود. مقاله او دو بخش دارد: مفهوم تبليغات در روزگار جنگ عراق ـ ايران و مرحله پس از جنگ.
به باور او ويژگى غالب تبليغات در هر دو دوران اين است كه مواضع حكومت ها را مجالِ انعكاس مى دهد.
مقاله ايرانى را ماشاءالله شمس الواعظين پيش مى كشد. او مسأله را به مطلع اين قرن باز مى گرداند و مى خواهد مسأله را از راه مسأله سنت و تجدد (اصالت و معاصرت) طرح كند; يعنى از آغاز انقلاب مشروطه (انقلاب قانون اساسى در ايران) و در همان هنگام اين مسأله در گفتمان نخبگان عربى نيز جاى دارد. او مى انديشد عوامل گوناگون بيرونى و درونى در كارند تا نخبگان ملى يا رسمى در ايران و كشورهاى عربى با يكديگر ديدار نكنند. به گمان او گفتمان تبليغاتى و سياسى ايران, در طى سه دهه تا سال ١٩٧٩ با گفتمان تبليغاتى سياسيِ ديدگاه اصلى عربى ناسازگار بود, چرا كه اولى با انديشه غرب و سياست هاى رسمى آن منسجم و هماهنگ بود, در حالى كه دومى بهره مند از گفتمان استقلال و آزادى بخشى ملى و آرمان هاى ملى شده بود. با وجود اين, از راه گرايش هاى پيشروى كه به دست جنبش مصدق و نيروهاى اسلامى ايرانى غرب ستيز پا مى گرفت و توجه نخبگان عربى را نيز برمى انگيخت ميان دو منطقه كنشى هايى نيز بود. با اين همه گفتمان و سياست هاى عملى در ايران و منطقه عربى دور از يكديگر و گاه ناسازگار با هم بود. ايرانِ انقلاب شاهد گفتمانى ايدئولوژيك و غرب ستيز بود كه در ضمن سازوكار ويژه اى به فلسطين يارى مى رساند. شمس, باور دارد براى ايجاد رابطه و مكالمه ميان نخبگان فكرى زمينه هاى مناسبى در هر دو طرف هست. در حال حاضر در ايران گرايش هايى در حال شكل يابى است كه ارتباط با كشورهاى همجوار عربى را براى تحقق و انجام عملى مشترك ضرورى مى داند. تجربه روشنفكران دينى ايرانى در سال هاى اقتدار حكومت دينى براى روشنفكران عرب بسيار سودمند است. در ايران روشنفكران دينى دوست ندارند از شمار هم پيمانهاى غرب در چالش عليه هرگونه حكومت دينى يا جنبش اسلامى انگاشته شوند, به رغم تعارض اساسى اى كه ميان ديدگاه آنها و ديدگاه نظام سياسى حاكم هست. اينان شيوه مكالمه و دعوت به عقلانيت را بهترين شيوه براى بهبود اوضاع مى دانند. نقش و اهميت اين رهيافت در تبادل نقش ها و انتقال دولت از موضع خصم به موضع بى طرف در چالش هاى فكرى و در نهايت ظهور كثرت گرايى دينى و سياسى بسيار است.
فصل پنجم (تصوير پارسيان و تازيان در كتاب هاى درسى) را بازمى نمايد. هدف هر دو مقاله ارائه شده ژرفانگرى بيش تر در شناخت ديگرى است. در گستره آموزشى, كتاب هاى درسى يكى از منابع اكتساب مفاهيم و تكوين آنها در ذهن و ضمير مبتديان و دانش آموزان به شمار مى آيد. تحليل درون مايه كتاب هاى درسى و دستيابى به تصاوير آن در روش هاى آموزشى دو طرف از راه كندوكاو متون درسى ـ كه بيش تر پشت طاهرى بى طرف يا مثبت و ايجابى پنهان مى شوند تا راه نفوذِ نهانى و با ميانجى بيابند ـ در ساختن يا اصلاح و تعديل ادراك يا ذهنيت يا رأى يا وابستگى سهم بسيارى دارد, به ويژه آن كه مخاطب اين كتاب هاى درسى كسانى هستند كه در مرحله شكل يابى ذهنيت و آگاهى خود به سر مى برند.
غلامعلى حداد عادل, در مقاله خود بر روش هاى تطبيقى تكيه مى كند تا تصويرهاى آمده در كتاب هاى درسى پيش و پس از انقلاب را به دست دهد و هدف او روشنگرى صور و وجوه استمرار و تغيير در اين تصاوير است. او به حضور فعال مسأله عرب در كتاب هاى درسى ايرانى امروز اشاره مى كند, ولى پاره اى از نمونه هايى كه مى آورد, ويژه عرب نيست و به همه مسلمانان تعلق دارد. اين نكته بر پژوهش او تيرگى مى افكند.
طلال عتريسى, با دقت و فراگيرى بيش ترى جوانب موضوع را كندوكار مى كند و توصيف و تحليل و نتيجه گيرى دقيقى به دست مى دهد. او باور دارد, كتاب هاى درسى عربى تصويرى واحد از ايران پيش نمى كشند; زيرا عناصر اين تصوير نزد هر دولت به تبع سياست هاى كلى اين دولت و روابط مستقيم و نامستقيم آن با ايران تفاوت مى كند. او به اين نتيجه مى رسد كه تصوير ايران در كتاب هاى درسى عربى, به استثناى سوريه, با عناصر منفى آميخته است و بايد اين كتاب ها بازنگرى شوند تا مفاهيم و آراى غير عينى آن تصحيح گردد و مى انديشد روابط خوب متبادل ايران و دولت هاى عربى موجب مى شود, با تراكم برخوردها و داد و ستدهاى مثبت, اين عناصر منفى, ناموجه گردند و از ميان بروند. او به فرجام مى پرسد: (با اين همه كدام يك پيشى مى گيرند؟ بازنگرى روش ها يا حسنه كردن روابط؟ بى گمان دومى).
در فصل ششم دو مقاله ايرانى معصومه ٌابتكار و عربى مريم سليم, به واشكافى و بررسى مسأله (وضعيت زن عربى و ايرانى, عناصر اختلاف و تشابه) مى پردازند. هر دو مقاله موفقيت آميزند و هر دو اشاره مى كنند به تصويرى كه از سده هاى گذشته به ارث برده ايم و هنوز پاره اى از آن را در روزگار مدرن همراه داريم, چرا كه عوامل و اسباب گوناگون در كار بوده اند تا زن ايرانى و عرب را از مشكلات جامعه دور نگه دارند و از رويدادهاى زندگى بيگانه كنند. آن دو بدين سان در زمينه هاى مانند به هم زيست كرده اند. سنت هاى جامد و آداب و رسوم باطل به نام دين در جامعه حاكم اند و زن را به نادانى و فروبستگى فرامى خوانند و انزوا و گوشه گزينى را بر او تحميل مى كنند و نيروهاى سرشار آن را وانهاده و بى كار نگاه مى دارند با اين كه ملت به كم ترين كوشش يا توان براى چالش عليه واقعيت تلخى كه او مى زيد, نياز مبرم دارد. با اين همه به گفته يكى از ناقدان اين كنفرانس سخن آن دو يكسونگر است, زيرا به رغم آن, نيازمند ربط و پيوند و وارد ساختن بعد تطبيقى و به دست دادن وجوه مشترك زن ايرانى و عرب است. چه بسا وجه مشترك مهم زن در هر دو منطقه عربى و ايرانى اولاً قصورى باشد كه در حق زن رفته و با شاخص هاى آموزش, كار و مشاركت سياسى قابل اثبات است. ثانياً غوررسى در خاستگاه اين قصور يا خلل است كه مى توان آن را به چالش مبناها و مرجعيت هاى سه گانه بر سر تعيين و مرزبندى روابط مرد و زن باز گرداند; مبنا و مرجعيت وارداتى غربى, مبناى دينى و اسلامى و مرجعيت اجتماعى. در چالش اين سه مبنا عادت ها و سنت ها گاه نيروى بيش ترى براى سمت دهى رفتار پيدا مى كنند, سمت دهى رفتار در آنچه كه يكى از پژوهشگران عرب تطابق ميان مرزهاى جنسى ميان زن و مرد از يك سو و مرزهاى اجتماعى; يعنى نقش و كاركردى كه دارند و ابزارى كه به كار مى گيرند از سوى ديگر مى نامد.
فصل هفتم (اختلافات مرزى و اقليمى ميان عرب و ايران) با دو مقاله عربى شملان العيسى و سيار الجميل و يك مقاله ايرانى پيروز مجتهد زاده, فصل هشتم (مسأله كردها و موضع ايرانيان و اعراب در قبال آن) با مقاله عربى سعد ناجى جواد و مقاله ايرانى سعيده لطفيان, فصل نهم (مسأله فلسطين در روابط عربى ـ ايرانى) با مقاله عربى احمد صدقى الدجانى و مقاله ايرانى زامل سعيدى به بحث و پژوهش درباره سه مسأله سياسى روز و تفاوت نگرش رسمى دولت ايران و دولت هاى عربى به آن مى پردازند.
فصل دهم (پژوهش تطبيقى جامعه مدنى در ايران و جهان عرب) را موضوعِ جستار خود قرار داده است. رضوان السيد, در مقاله خود بر مقايسه هاى نو در مقام درآمدى بر شناخت ايران از راه تطبيق آنها با دولتى عربى مانند مصر تكيه مى كند و به دولت عثمانى در سده نوزدهم و ديگر هويت هاى عربى پس از سقوط دولت عثمانى در جنگ جهانى اول اشاره مى كند. افق هايى كه او براى پژوهش برگزيده است, به ويژه تحليل وضعيت ايران پس از انقلاب اسلامى, به روشنى از وجوه تشابه پرده برمى دارند. آنچه در اين مقاله جلب نظر مى كند وسعت و كثرت اطلاعات است و نيز اين كه دولت و جامعه سياسى از نظر تاريخى و نظرى نقش سرنوشت سازى در تكوين وضعيت كنونى دو طرف مقايسه بازى كرده اند. او بر تجربه سياسى دو طرف تكيه مى كند: قدرت, احزاب سياسى, قانون اساسى, بى آن كه ديگر نيروهاى اجتماعى را فروگذارد. فايده اين مدخل براى قرائت جامعه مدنى آشكارسازى اين مطلب است كه دشوارى هايى كه كثرت گرايى سياسى با آن رو در رو بوده است, در ساختار بومى تاريخى و ابعاد مدرن غير دولتى, مانند اتحاديه ها, تأثير منفى نهاده اند: (دولتى كه ويژگى رسته اى و جمعى (Corporate State) داشت و در دهه هاى پنجاه و شصت سودمند بود و به مصلحت توده ها كار مى كرد, پس از دورانى, بسان قوه اى قاهر يا تنها قوه قاهر درآمد و ديگر براى توده ها و نهادها و ساختارهاى بومى و اتحاديه ها سودمند نبود.).
محمد هادى سمتى, در مقاله ايرانى خود ميان وضعيت جامعه مدنى در برابر دولت, پيش از انقلاب اسلامى و پس از آن تمايز مى نهد. (در دهه شصت و هفتاد دولت ساختارى بوركراتيك و گسترش يافته داشت و در همه سويه هاى سازماندهى اجتماعى نفوذ كرده بود) او در اين جا تناقض مى بيند (قوت دولت ضعف آن را باز مى نماياند) چرا كه دولتى بود كه منبع اصلى درآمد آن از راه نفت بود و اين درآمد نفتى و نيز ساختار بوركراتيك و دستگاه هاى امنيتى يكسره هزينه فهم ارتباط آن با طبقه هاى اصلى اجتماعى مى شد.) چرا كه واسطه اصلى و اساسى تحكيم كننده روابط دولت با جامعه (نهادهاى سركوب گر) بودند, ولى در ايران پس از انقلاب, نگرش تغيير در ساختار طبقاتى كهن و تكوين طبقه ميانه مردم كه در حال گسترش است, آشكار است. او به دگرگونى ها در قانون اساسى و آموزش و فمنيسم و فعاليت حزبى و جز آن اشاره مى كند و باور دارد اينها در بستر و زمينه اى نظرى و يكسره متفاوت, پيرامون مسأله ماهيت دولت و قدرت سياسى در فقه اسلامى شيعى پديدار شده است و مناقشه درباره منابع مشروعيت و حقوق دولت و شهروندان و مسئوليت هاى آنان و مرز ميان دولت و جامعه در گرفته است.
فصل يازدهم (روابط بين المللى و تأثير آن بر روابط اعراب و ايرانيان) را به بحث مى گذارد. محمود سريع القلم, با تأكيد بر اتحاد درونى در ايران و دولت هاى عربى به اين اعتبار كه اين اتحاد بهترين روش براى خروج از وضعيت اعتماد بر خارج و وابستگى به آن در خاورميانه است, مقاله خود را آغاز مى نهد. اين پژوهشگر, مقوله هاى اساسى چندى را طرح مى كند يكى آن كه خاورميانه در ميان كشورهاى گوناگون رو به توسعه, سياسى ترين منطقه است و مسائلِ آن بين المللى شده ترين مسائل در جهان است و بيش ترين هجوم را از نظام بين المللى مى پذيرد و روابط عرب ـ ايران از اين بُعد خاص خاورميانه, تأثير نيرومندى مى گيرد. آن گاه در ريشه يابى آن به دو نقطه مى رسد: يكى ساختار ضعيف دولت در خاورميانه كه به نفوذ سياسى عظيم بين المللى در آن انجاميده است و دوم ديناميسم هاى اقليمى خاورميانه كه گستره اى ديگر براى بين المللى شدن مستمر آن فراهم مى آورند. بارزترين اين ديناميسم ها جنگ عرب ـ اسرائيل و گروه بندى هاى سياسى و امنيتى ناشى از صنعت نفت است. ثمره اين مسأله, عدم تحول و تكامل فعال روابط عرب ـ ايران است كه سبب آن به اين دو امر باز مى گردد. سريع القلم, درباره نخبه هاى سياسى حاكم و غير حاكم در دولت هاى خاورميانه عقيده دارد كه اينها نتوانسته اند به فرمولى دست پيدا كنند كه همزيستى سنت ها را با مدرنيته, در فرايند توسعه سياسى و اجتماعى تضمين كند.
مقاله عربى در اين زمينه از آن (نيفين عبدالمنعم سعد) بود. او در وضع هريك از ايرانيان و اعراب در چارچوب آن چه (نظم نوين جهانى) ناميده مى شود, گونه اى واپس گرايى ملموس و بالفعلى مى بيند و آن را مانند هر پديده ديگر به همه عوامل درهم تنيده ايدئولوژيك و سياسى و اقتصادى نسبت مى دهد و از آن ميان عامل اقتصادى را مؤثرتر مى انگارد.
مقاله محمد السيد سليم و مقاله محمد على مهتدى, در فصل دوازدهم كه (نظم نوين منطقه اى و موضع و موقعيت اعراب و ايرانيان در قبال آن) عنوان دارد, آمده است.
فصل فرجامين به تحليل (جايگاه روابط عربى ـ ايرانى در چارچوب جهان اسلام) مى پردازد. مقاله ايرانى را محمد على آذرشب, فراهم آورده است او با تأكيد بر مشتركات فرهنگى و زبانى و تاريخى, مكالمه و ارتباط ميان ايرانيان و اعراب را مكالمه اى ويژه و يكه مى داند, چرا كه بر زمينى سخت استوار است و چنين مشتركاتى ميان دو طرف در منظومه جهان اسلام يافت نمى شود.
مقاله عربى از آن ميشل نوفل است او مسأله را از ديدگاه جغرافياى سياسى جهان اسلام مى نگرد و در رهيافت خود از آثار متراكم تجربه روابط و اشكال تفاعل در گستره كانونى اين جغرافيا بهره مى گيرد; يعنى گستره زنده اى كه سه دايره عربى, ايرانى و تركى (مثلث نيروهاى اقليمى) در آن يكديگر را قطع مى كنند. نوفل مى انديشد تحولات جهانى و اقليمى از سال ٩٠ به اين سو احتمال كاهش نقش عربى و ايرانى را در اين مثلث افزايش مى دهد, چرا كه نظام دو قطبى فروپاشيده و نيروهاى فعال در غرب تلاش مى كنند شركاى جديدى براى رابطه با دولت هاى مستقل و اروپاى شرقى بيابند و اين امرى است كه دولت هاى عربى بزرگ و ايران را در برابر هماورد جويى هايى قرار مى دهد و آن را مجبور مى سازد كه براى آفريدن چارچوب مفاهيم جديد در روابط فى مابين از چارچوب هاى سنتى كه پيش از فروپاشى نظام دو قطبى حاكم بود درگذرد.
درباره اين كنفرانس و درون مايه مقالات ارائه شده در آن جاى سخن و مناقشه بسيار است و اميد مى رود كه راهِ بحث و مكالمه در اين زمينه گشوده بماند و پى گرفته شود. با اين همه نكته هايى كوتاه به خاطر مى خلد كه به اختصار از آنها ياد مى كنيم:
نخست. تأكيد بر عامل تاريخى, هم در مقام ذهنيت منفى تاريخى ايرانيان از عرب ها و هم در مقام پيشينه مشترك تاريخى و انگيزه ضرورت بخش رابطه ميان اعراب و ايرانيان و درشت كردن و مهم جلوه دادن اين عامل, رهيافتى است كه از عدم دركِ معناى مدرن رابطه سياسى و اقتصادى و تبادل فرهنگى حكايت مى كند.
اين رويكرد كه بيش تر در مقالات ايرانى به چشم مى خورد مى كوشد در بيان ضرورت رابطه و موانع آن به پناه تاريخ كه بيش تر امرى انتزاعى و غير عينى است برود. بى گمان اين مشكلى را از ميان نخواهد برد و هيچ گاه ضرورت رابطه ما با عرب ها را توجيه و تبيين نخواهد كرد. عامل تاريخى اگر هم وجود داشته باشد, چندان مؤثر نيست و در راه جويى و ژرف يابى بايد به دامان عوامل عينى تر, ملموس تر و نزديك تر چنگ زد. امروزه سخن از مكالمه و رابطه ضرورى ميان دو فرهنگ مشرق عربى و مغرب عربى مى رود. در چنين سياقى, داشتن چند عنصر مشترك در پيشينه تاريخى يا چند پاره منفى در ذهنيت تاريخى ما را نه به جايى مى رساند و نه از چيزى باز مى دارد. به راستى رهيافتى كه مى كوشد از همه عناصر ارتباط و (اتحاد) ايران و عرب ها قرائتى اسلامى به دست دهد و آن را مبناى عمل مشترك آن دو قرار دهد نتوانسته است مقتضيات و تحديات روزگار نو را درك كند و از فضاى جزم هاى دينى خود برگذرد و روابط مدرن و پيچيده اى را كه امروزه ميان همه دولت ها و ملت ها در جهان حاكم است دريابد.
دوم. نفس همين كنفرانس و گردهم آيى ايرانيان و اعراب و گفتگوى نزديك آنها با يكديگر نشان مى دهد كه ما ايرانيان چه اندازه از واقعيت جهان عرب و مسائل و دغدغه هاى فرهنگى و اقتصادى و سياسى آنها دور هستيم و به جاى كوشش براى درك مستقيم و بى ميانجى مسائل آنان, ترجيح مى دهيم بر پايه پيش داورى ها و جزم هاى ايدئولوژيك خود داورى كنيم. بيش تر مقالات ايرانى اين كنفرانس از بررسى هاى مقايسه اى ميان وضعيت ايران و جهان عرب و پژوهش هاى عينى و مبتنى بر داده هاى واقعى و آمارى و آشنايى عميق با تحولات جارى در جهان عرب تهى است. ايرانيان از خود مى گويند و آنها نيز از خود, بى آن كه پلى آنها را به يكديگر برساند و زمينه اى براى هم انديشى و چاره جويى در مشكلات گوناگون فراهم چيند. مشاركت و حضور ايرانيان در بحث و مناقشه اى كه پس از ارائه هر مقاله صورت مى گيرد, كم رنگ و بى فروغ است و اين خود نشانه ديگرى براى ناآگاهى ما از دغدغه ها و دلمشغولى ها و مسائل انديشمندان جهان عرب به شمار مى رود.
سوم. سخن از پيوند و رابطه و مكالمه و تبادل فرهنگى ميان ايران و اعراب در اين ميان غايب است و اين غيبت بخشودنى نيست. مسأله فرهنگ و ارتباط فرهنگى هنگامى اهميت مى يابد كه مسأله رابطه ميان ايران و جهان عرب را از چشم اندازى غير رسمى و غير دولتى بنگريم. براى دولت ها و ايدئولوژى هاى رسمى هيچ گاه آن چنان كه مسأله تبادل فرهنگى براى نخبگان و ملت ايران و جهان عرب مطرح است, اهميت و اولويت نمى يابد و اين خود نشان مى دهد كه تنها كانون هاى غير رسمى هستند كه مى توانند ـ و وظيفه دارند ـ كه اين مهم را به دوش بگيرند. تحليل و بررسى موانع ارتباط فرهنگى و انديشه در راه هاى رفع اين موانع از مسائل و مشكلات جدى ميان ايران و جهان عرب است كه تاكنون ناانديشيده مانده است.
چهارم. به رغم آن كه هدف برگزاركنندگان اين كنفرانس, ايجاد زمينه و فرصتى غير رسمى براى گفتگوى نخبگان هر دو سوى ايرانى و عربى بود, حضور ايران در اين كنفرانس در قالبى بسيار رسمى و دولتى و در نتيجه بازتاب دهنده مواضع و ديدگاه هاى تفكر حاكم در كشور بود و از پيش نهادنِ انديشه ها و آرا و مواضعِ نخبگان واقعى و غير دولتى ايران پرهيز داشت. بى گمان اين نقطه منفى, راه ادامه اين مكالمات را ناهموار مى سازد و عرب ها را از مشاركت جدى در مكالمه باز مى دارد.
به فرجام بايد اين نكته را بيان كرد كه اهميت اين كنفرانس در گام نخست بودن آن در راه پديدآيى روابط ميان جهان عرب و ايران است و پيروى نكردن آن از پاره اى شروطِ ارتباط صميمى و نزديك, آن را در دستيابى به اهداف تعيين شده و مورد انتظار ناكام ساخته است. شيوه هاى ديگرى بايد به كار بست تا به اهداف ياد شده رسيد و همواره بايد اين مسأله به گونه اى جدى براى ما مطرح باشد و از سطحِ سياسى و روزمره آن فراتر رود.