آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - آثار تاريخى و گرايشهاى شيعى - سجادى خوراسگانى محمدباقر
آثار تاريخى و گرايشهاى شيعى
سجادى خوراسگانى محمدباقر
اثر التشيع على الروايات التاريخيه فى القرن الاول الهجرى,تأليف: الدكتور محمد نور ولى, مدينه منوره, دارالخضيرى, ١٤١٧ قمرى, وزيرى, ٤٧٩ص.
پيش از ورود به بحث, يادآورى دو نكته لازم است:
١. از ديرباز در ميان رجال شناسان حنبلى مذهب عراق كه دو دشمن قدرتمندى چون شيعه و معتزله داشتند, اين سخن بر سر زبان بوده است كه تاريخ اسلام با علائق شيعى نوشته شده است. به عنوان مثال, احمد بن يونس گفته است: اصحاب مغازى همگى گرايشهاى شيعى داشته اند; مثل ابن اسحاق, ابومعشر يحيى بن سعيد اموى و ديگران.١ كتاب حاضر كه نويسنده آن, همان علائق فكرى حنابله افراطى قرن سوم و چهارم هجرى بغداد را دارد, باورش چنين است; درست همانند بيشتر سعودى و وهابيهاى معاصر كه همين باور را دارند.
حنابله در قرن سوم و چهارم كوشيدند تا بسيارى از روايات رسول خدا(ص) را كه راويان آنها چهره هاى پاك متشيع عراق بودند از دور خارج كرده و آثار حديثى افراطى حنابله را به عنوان حديث و سنت واقعى به مردم تحويل دهند. اكنون همان وضعيت تكرار شده و وهابيها مى كوشند تا با شيعى نشان دادن تاريخ مكتوب اسلام, جزئى ترين اخبارى كه با عقائد آنها سازگار نيست از اعتبار بيندازند. چندى پس از انتشار كتاب (مرويات ابى مخنف فى تاريخ الطبرى, عصر الخلافة الراشدة) از يحيى بن ابراهيم بن على اليحيى (رياض: دارالعاصمة, ١٤١٠), كه كوشيده تا اعتبار روايات تاريخى ابومخنف شيعه مذهب را از ميان ببرد, كتاب حاضر منتشر شده تا با عنوان كردن تأثير تشيع در تاريخ نويسى اسلامى, راه را براى استناد به منابع موجود براى نشان دادن نادرستى عقائد افراطى وهابيها و اهل حديث سد كند.
ما در عين حال كه از گرايش شيعى برخى از مؤرخان آگاهيم, بايد ابراز كنيم كه اين تشيع نه مانند اصطلاح شيعى امروز بلكه به معناى نوعى تسنن متشيع بوده كه سنيان افراطى آن را از بين برده اند و روزگارى در قرن اول تا سوم, بخش بزرگى از جامعه تسنن را به خود اختصاص داده بود. بر پايه باور اين قبيل كتابها, تمامى اصحاب امام على(ع) ـ كه در جنگ صفين بالغ بر هشتاد هزار نفر مى شدند ـ كه با عثمان دشمنى مى ورزيدند و در جنگ با معاويه اصرار داشتند, نه تنها شيعه بلكه بايد رافضى و غالى شناخته شوند. اگر چنين باشد بايد گفت كه سلف اين سنيان, به هيچ روى در عراق نيمه نخست قرن اول, چنين باورهايى نداشتند كه فرضا هر صحابى را عادل و پاك بدانند و در وثاقت او ترديد نكنند بلكه در شرايطى, به فرمان امام على(ع) با آنها نبرد كرده و آنها را كشتند و اگر خود كشته مى شدند, خود را شهيد و مأجور مى دانستند. به هر روى تسننِ عصر نخست, چيزى است كه حنابله قرن سوم و چهارم آن را جريان متشيع خواندند و اكنون وهابيها همان سخنان را تكرار مى كنند. در برابر, تسنن اموى را اصل گرفته و آن را آيين درست مى دانند.
كتاب جديد را بايد در راستاى اين تحليل مورد توجه قرار داد. مؤلف در جاى جاى كتاب, تعصب حنبلى گرى خود را نشان داده و شايع ترين فضائل اميرالمؤمنين(ع) مانند حديث مؤاخاة را بخاطر آن كه ابن تيميه در آن ترديد كرده رد مى كند. در برابر كمترين منقصت را براى خلفا نمى پذيرد و اين روايت محمد بن حبيب را كه نقل كرده: (خليفه دوم يك چشم داشته, دليل بر تشيع وى مى داند!
٢. مؤلف كتاب مورد بحث, گرچه از نظر تتبع كم و بيش زحمت كشيده, اما از نظر تحقيق و تدقيق دشواريهاى فراوانى دارد. نمونه هايى از اين دست كه آگاهيهاى فراوانى از منابع كنار هم گذاشته شود, اما هيچ ديدگاه روشنى به دست داده نشود, در آن فراوان است. طبعا بايد توجه داشت كه اثر حاضر تنها در حد يك رساله فوق ليسانس بايد مد نظر باشد نه اثرى كه عالمى پس از سالها پژوهش تأليف كرده است. با اين كه هدف ما يك مرور كوتاه بر كتاب است نمونه هايى از اين بى دقتى را به اشاره خواهيم گفت.
*.*.*
مؤلف در مقدمه, به سه تحقيق در زمينه مورد بحث اشاره كرده كه نشان از اهميت آن نزد محققان سعودى دارد. تحقيق نخست با عنوان (ما ادخلته الشيعة فى التاريخ الاسلامى) از دكتر صالح بن عبدالله المحيس است. دوم حاصل ميزگردى با حضور چند نفر از اساتيد با عنوان (اثر التشيع فى كتابة التاريخ) مى باشد كه به چاپ رسيده است. اثر سوم از يكى از افراد همان ميزگرد با نام سليمان العودة تحت عنوان (نزعة التشيع و اثرها فى الكتابة التاريخيه) مى باشد. نويسنده, كتاب را در پنج باب و هر باب در چند فصل تنظيم كرده است. پس از مقدمه كه درباره تعريف شيعه است, ابواب پنجگانه كتاب بدين ترتيب است:
باب اول, راويان و اخباريان غالى
باب دوم: متهمان به تشيع از ميان راويان و اخباريان
باب سوم: مورخان شيعه
باب چهارم: تأثير تشيع بر روايات تاريخى عصر رسالت و دوران خلافت خلفاى نخست
باب پنجم: تأثير تشيع بر روايات تاريخى دوران اموى
مقدمه كتاب درباره تعاريف مختلفى است كه در منابع از شيعه صورت گرفته است. اقوالى از منابع مختلف آمده و توان گفت كه جداى از آنچه ذهبى در مقدمه ميزان الاعتدال آورده, سخن تازه اى ابراز نشده است. به دنبال آن برخى از عقايد شيعه آمده است. نخست مسأله امامت و وصايت است. جهت گيرى مؤلف انكار محض است كه وى به نقل از عايشه و از متأخرين به نقل از ابن تيميه, انكار وصى بودن امام على(ع) مستند كرده است! دومين مسأله كه تحت عنوان بعض عقائد الشيعه آمده باور شيعه درباره (صحابه) است. مؤلف با تعصب تمام, از آغاز در برترى صحابه و عدالت آنها سخن گفته و آياتى را به عنوان شاهد ذكر كرده, اقوال علما را درباره آنها آورده و پس از چندين صفحه عقيده شيعه را در درباره صحابه نقل كرده است. آشكار است كه اين مباحث با جهت گيرى و پيش داورى عنوان شده است. وى كوشيده است تا اقوال علماى شيعه را كه صحابه را بمانند ديگران مى دانند از كتابهاى شيعه جمع آورى كند. سومين مسأله از نظر وى كه ضمن عقائد شيعه آمده بحث رجعت است كه از همان آغاز پاى عبدالله بن سبا به ميان آمده است. و در نهايت تقيه. اينها عقائد شيعه در نگاه اين مؤلف است! گويى اسلام شيعى عبارت از اين چهار اصل است و بس. در قرن ششم هجرى يك مخالف شيعه نوشت: (اصل مذهب رافضى همين است كه صحابه را دشمن دارند.) يك عالم شيعه هم در جواب نوشت: اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنا عشريه آن است كه آسمان و زمين و هرچه در ميان آسمان و زمين است… همه را خداى تعالى آفريده و صانع عالم خداست و قديم است و لاقديم سواه… قرآن, كلام اوست, از اول تا آخر همه صدق و حق… و كفر و ظلم و معصيت نخواهد و نيافريند… پيغمبران او از آدم تا به محمد(ص) صادق و امين… و بعد وى امام نصّ و معصوم, على مرتضى نص از قبل خداى. (نقض, ص٤١٥ـ٤١٦).اين تشيع است نه آنچه خؤلف ادعا كرده است.
همانطور كه از فهرست كتاب برمى آيد, باب اول تا سوم كتاب فهرستى است از راويان و مورخانى كه يا غالى اند يا متهم به تشيع. در هر بخش مؤلف با بحثى مختصر وارد شده, پس از آن فهرستى از افراد را به دست داده و كوشيده تا مواردى را درباره تشيع آنها از منابع گردآورى كند. در دو باب اول و دوم توجه وى به راويان و اخباريان نخست است و در باب سوم به سراغ مورخان و چهره هاى صاحب كتاب رفته است.
لازم بود تا مؤلف در مقدمه نخستين باب كه عنوانش راويان و اخباريان غالى است تعريفى از غلو به دست مى داد. وى چنين كارى را نه در مقدمه آورده و نه در اينجا. در اين بخش چهره هايى كه به عنوان غالى ثبت شده اند نوعاً كسانى هستند كه رجال شناسان حنبلى قرن سوم, آنها را با تعبير (كان غالياً فى التشيع) ياد كرده اند. بايد توجه داشت كه غالى در اين عبارت تا بدان حد است كه شخص متهم به غلو, امام على(ع) را بر شيخين مقدم بدارد; چرا كه مقدم داشتن امام بر عثمان تشيع است و مقدم داشتن آن حضرت بر شيخين غلوّ در تشيع! از نظر آنها مرتبه بالاتر رفض است.
در اينجا مرورى داريم بر ابواب و فصول كتاب.
در فصل اولِ بابِ نخست چند نفر از راويان غالى شناسايى شده و برخى از اخبار تاريخى منقول از آنها آمده است. اين افراد عبارت اند از: حبة العربى, اسماعيل السدى, سالم بن ابى حفصه, حارث بن حصيرة, عمرو بن شمر, عمرو بن حماد قناد, عبد الرحمان بن صالح, اسماعيل فزارى. وى از هر كدام چند نمونه خبر تاريخى نقل كرده و طبعاً بر آن بوده تا اين اخبار را اخبارى شيعى دانسته از حجيّت بيندازد. مثلاً از حبة العربى اين روايت نقل شده كه رسول خدا(ص) دوشنبه مبعوث شد و امام على(ع) سه شنبه ايمان آورد. از عبدالرحمان بن صالح خبر (كلاب حوأب) در جنگ جمل را نقل كرده است. از عمرو بن حماد اين روايت نقل شده كه نسائى آورده كه حضرت على(ع) در زمان حيات رسول خدا(ص) پس از نزول آيه (أفان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم) فرمود: به خدا سوگند كه چنين نمى كنيم. بعد هم سخن ذهبى كه حديث منكرى است! بدين ترتيب در اين بخش كوشش شده تا اخبار شيعى اين راويان با توجه به بى اعتبارى آنها نزد رجال شناسان حنبليِ افراطى قرن سوم, تضعيف شود. مؤلف در هيچ مورد درباره اين كه آيا اين اخبار توسط راويانى جز اينها نيز نقل شده است يا نه سخن نگفته است.
فصل دوم باب اول اختصاص به اخباريان غالى دارد. نخستِ آنها سليم بن قيس است كه مؤلف او را شخصى خيالى دانسته و در عين حال از غلوّ و رفض كتاب سليم سخن گفته است. پس از آن از اصبغ بن نباته ياد كرده و كتاب مقتل الحسين وى. آنگاه نوشته است: چون در مقاتل الطالبيين ابوالفرج از آن نقل نشده, در اصلِ وجود چنين كتابى ترديد داريم و اين سخن كه او مقتل داشته از ساخته هاى شيعه است!
جابر جعفى نفر سوم اين فصل است. اقوال فراوان رجال شناسان سنى درباره وى آمده و به برخى از روايات وى در طبرى اشاره شده است. محمد بن سائب كلبى نفر چهارم است. شهرت وى به تشيع و نقلهاى گسترده وى در منابع نيازى به يادآورى ندارد. ابومخنف, ابان بن عثمان بِجِلى افرادى بعدى اند. عجيب آن كه از ابان فقط يك روايت نقل كرده در حالى كه نقلهاى او در سيره نبوى در حد كتابى با بيش از يكصد صفحه است كه مؤلف اين سطور آن را به چاپ رسانده است.
هشام بن محمد بن سائب نفر بعدى است كه شهرت وى از پدرش بيشتر است. محمد بن ابى عمير, ابوالحسن نوفلى, نصر بن مزاحم افرادى بعدى اند كه نوعاً به تشيع و گاه به رفض شهرت دارند.
وى در اين بخش از محمد بن حبيب ياد كرده است. جالب است كه رجال شناسان كهن از تشيع وى ياد نكرده اند. مؤلف به سخن آقا بزرگ استناد كرده و در تأييد تشيع او دو خبر منقول از او را به عنوان شاهد تشيع وى آورده: يكى آنكه وى نقل كرده است كه عمر يك چشمش نابينا بود! و ديگر اين خبر كه عمر كنيز خود را كه مسلمان شده بود, در وقتى كه خود هنوز مسلمان نشده بود, به خاطر اسلام آوردن كتك زده است. اين دو خبر به علاوه آن كه ابن حبيب براى عمر تعبير (رحمه الله) به كار نبرده علامت تشيع وى دانسته شده است.
نفر بعد ابوسعيد رواجنى است; از جمله اقوالش آن است كه (الله اعدل من ان يدخل طلحة والزبير الجنّة, قاتَلا عليّا بعد ان بايعاه). ابواسحاق ثقفى نفر بعدى است. مؤلف كتاب, كتاب الغارات وى را كه مكرر در تهران و بيروت چاپ شده نديده و موارد منقول از آن را از شرح نهج البلاغه گردآورى كرده به گمان آن كه كار مهمى انجام داده است! (ص١٠٦). عبدالرحمن بن خراش و محمد بن زكريا غلابى نيز شيعه اند. يك روايت غلابى ـ كه شايد به زعم مؤلف دليل تشيع اوست و لذا نقل كرده ـ اين است كه يزيد در جوانى مشروب مى خورده است.
نمونه هاى ديگر عبارتند از: ابوالقاسم منذر بن محمد قابوسى, ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى, ابوالعباس احمد بن عبيدالله ثقفى, ابن ابى الثلج, ابو احمد عبدالعزيز بن يحيى جلودى, شيخ صدوق, شيخ مفيد, محمد بن جرير بن رستم طبرى امامى صاحب المسترشد. برخى از آثار هر كدام از اينان و نيز نمونه هايى از روايات شيعى برجاى مانده از آنها نقل شده است. اينان كسانى اند كه به زعم مؤلف در غلو آنها در تشيع, ترديدى وجود ندارد.
باب دوم كتاب درباره كسانى است كه متهم به تشيع شده اند. در فصل نخست راويان متهم به تشيع شناسانده شده اند. نكته اى كه اين قسمت را از آنچه در باب نخست آمده جدا مى كند آن كه اين افراد گرچه از سويى متهم به تشيع و حتى غلو در تشيع شده اند, اما كسانى از رجال شناسان آنان را توثيق كرده اند. البته برخى از چهره هاى باب پيشين هم توثيق شده اند, اما به نظر مى رسد كه مؤلف در اين باب اتهام مزبور را پذيرفته در حالى كه در آن باب در اين باره ترديد داشته است. جالب اين كه بخشى از چهره هاى اين بخش از شيعيان امامى اند, اما مؤلف آنها را در بخش متهمين به تشيع آورده است. نمونه آن عبدالملك بن اعين برادر زرارة بن اعين است. به هر روى گويا مؤلف ضمن پذيرفتن يكى بودن وضعيت افراد اين دو بخش, معيار جدايى آنها را در همين توثيقهايى دانسته كه كم و بيش درباره آنها آمده است.
در اينجا نيز ابتدا نام شخص ياد مى شود; پس از آن اقوال رجال شناسان درباره تشيع فرد مورد نظر و نيز توثيق يا قدح او و در نهايت چند خبر از منقولات وى در تاريخ طبرى يا آثار ديگر. چهره هاى اين بخش عبارتند از:
عبدالله بن شريك عامرى, سلمة بن كهيل, اجلح بن عبدالله كندى, بريدة بن سفيان اسلمى, على بن زيد بن جدعان, سليمان بن قرم (راوى اخبار فضائل اهل بيت) جميع بن عمير, عبدالملك بن اعين, يزيد بن ابى زياد, ابوسهل عوف بن ابى جميله عبدى, موسى بن قيس, قطر بن خليفه قرشى, عبدالملك بن مسلم, عبدالعزيز سياه, عبدالجبار شبامى, هشام بن سعد قرشى, جعفر بن سليمان ضبعى, يحيى بن يعلى اسلمى, عبدالله بن موسى عبسمى. شاهد تشيع اين آخرى آن كه وى هركسى كه نامش معاويه بود, نزد خود راه نمى داد تا از وى حديثى بشنود.
همانگونه كه اشاره شد منبع عمده نسبت تشيع به اين افراد كه بيشترين آنها شيعه عراقى هستند, آثار رجالى حنابله و اهل حديث است; در واقع, دانش رجال انحصارى اهل حديث است, چرا كه آنها بناى همه چيز را بر منقولات مى نهادند و در بررسى حديث نياز به چنين دانشى داشتند. از اين رو, و از نگاه آنها كوچكترين گرايش ضد معاويه يا عثمان, تشيع به حساب مى آيد. غالب كوفى ها چنين گرايشى داشتند.
فصل دوم باب دوم درباره (اخباريهاى) متهم به (تشيّع) است. شمار اينها اندك اما چهره هاى مهمى هستند. نخست آنها ابان بن تغلب است كه تشيع وى روشن است. واقدى نفر دوم است. از متقدمان, تنها ابن نديم او را شيعه دانسته و از متأخران يوسف العش به دليل روايات او درباره عثمان كه طعنى است بر عثمان, او را شيعه قلمداد كرده است.
عبدالرزاق صنعانى نفر سوم است. وى صاحب كتاب ده جلدى (المصنّف) است. وى شيعه اى است در حد ضديت با عثمان. ولى روايات و اخبار شيخين را به تفصيل آورده. درباره تشيع او كه جنبه ضد عثمان و معاويه دارد آمده: كسى نزد وى نام از معاويه برد. عبدالرزاق گفت: مجلس ما را با ياد از نام او كثيف نكن. شواهد ديگرى هم در انتقاد وى از عمر نقل شده كه به وى رنگ تشيع مى دهد. مؤلف نوشته است كه در آثار تاريخى مثل تاريخ طبرى رواياتى از وى نقل شده است. طبعاً مى بايست يادآورى مى كرد كه وى در (مصنف) خود نقلهاى تاريخى بيشمارى به مناسبتهاى مختلف آورده است.
ابن عقده چهارمين و آخرين اخبارى شيعى است كه مذهبش كاملاً روشن است و نيازى نبود كه در ضمن متهمين به تشيع آورده شود. وى از بزرگان مكتب تشيع زيدى جارودى است.
فصل سوم به راويان و اخباريان و مورخانى اختصاص يافته كه متهم به تشيع شده اند اما از آن مبرّايند. مؤلف پذيرفته كه اينها عثمان را بر على مقدم داشته اند و لهذا متهم به تشيع شده اند, اما بر اين باور است كه اين عقيده, دليل بر تشيع نيست و بسيارى از سنيان مشهور اين عقيده را داشته اند!! ابومعاويه عمار بن معاويه دهنى يكى از آنهاست كه اخبار وى رنگ و روى شيعى دارد. مورد دوم كه نمونه اى مهم است, ابن اسحاق است كه بحث كوتاهى درباره وى شده. نمونه هاى ديگر عبارتند از: سفيان الثورى كه گفته شده: كان يثلث بعلى. على را سومين خليفه در ترتيب فضل مى دانسته و به هر روى عثمانى نبوده است. على بن مدينى متهم به تشيع نشده, جز از سوى يحيى بن معين. افراد ديگر عبارتند از: على بن على جهضمى, محمد بن على علوى, نسائى, محمد بن جرير طبرى; درباره آثار طبرى توضيحاتى داده كه برخى خطاست. از جمله آنكه قديمى ترين منبعى را كه از كتاب تاريخ وى نقل كرده المنتظم ابن جوزى (م٥٩٧) دانسته كه به وضوح خطاست زيرا ابن مسكويه در قرن چهارم از آن نقل كرده است. نمونه ديگر حاكم نيشابورى است.
باب سوم كتاب درباره مورخان شيعه است. فصل اول آن درباره مورخانى است كه غلو در تشيع دارند. نخست آنها يعقوبى است كه اقوال وى را كه دلالت بر تشيع او دارد در طى ده صفحه آورده است. مورد دوم مسعودى است كه نقلهاى تاريخى شيعى او را نيز در طى چهارده صفحه رديف كرده است.
فصل دوم درباره مورخانى است كه متهم به تشيع شده اند. دو نمونه آورده شده يكى ابن اعثم و ديگرى ابوالفرج اصفهانى است كه در ضمن آن, تأثير تشيع آنها در نقلهاى تاريخى كتابهايشان ارائه شده است. در اين باره, به ويژه نسبت به ابن اعثم, موارد جالبى ارائه شده است; گرچه مؤلف به طور ضمنى با رديف كردن اين قبيل نقلها در پى تكذيب آنها به دليل تأثير عقيده شيعى مؤلف بر آنهاست.
باب چهارم كتاب درباره تأثير مذهب شيعى بر روايات تاريخى مربوط به عصر نبوى و خلفاى نخست يا به تعبير مؤلف خلافت راشده! است. در نخستين فصل, به عهد نبوى و خلافت ابوبكر پرداخته است.
در مبحث نخست به روايت مؤاخاة ميان رسول الله(ص) و على(ع) پرداخته است. مطالعه اين بخش نشان مى دهد كه مؤلف تا كجا از روش بحث علمى به دور بوده و طريق تعصب پيشه خويش كرده; وى مى گويد: در طريق برخى از روايات اين باب, راويان شيعى قرار دارند و سپس نمونه هايى را ذكر مى كند. پس از آن تأكيد بر بحث ابن تيميه در انكار مؤاخاة دارد و على رغم آن كه انكار ابن حجر را نسبت به ابن تيميه آورده و مى پذيرد كه در طرق ديگرى از اين حديث هيچ فرد شيعى وجود ندارد, در انتها تمايل به سخن ابن كثير دارد كه همه طرق اين روايت ضعيف است و طبعا غير قابل اعتماد! بدين ترتيب, چنين حديثى كه از دهها طريق از سنى و شيعه و متهم به تشيع روايت شده, گرفتار تعصب كور مؤلف و پيروى جاهلانه وى از ابن تيميه شده است.
مبحث دوم درباره حديث غدير است. درست همين برخورد متعصبانه با حديث مزبور هم صورت گرفته است. وى ياد از راويان شيعى حديث كرده و على رغم كثرت طرق آن مى نويسد: اما ابن تيميه در صحت حديث ترديد كرده است! گويى ابن تيميه حق آن را دارد كه در حديثى كه از صدها طريق از صحابه و تابعين روايت شده و حتى امام احمد بن حنبل آن را در كتاب فضائل الصحابه از طرق مختلف روايت كرده ترديد كند.
مؤلف سَلَفى كتاب, على رغم تعدد مراجعى كه در پاورقى به آنها ارجاع داده, سر سوزنى از تعصب سلفى گرى خود جدا نشده است. گفتنى است كه وى براساس احتمالى كه شيخ آقابزرگ داده كتاب الولايه طبرى مورخ را به طبرى امامى نسبت داده است. وى با مراجعه به كتاب ذهبى مى بايست مى فهميد ـ كه حتما نيز دريافته ـ كه كتاب الولايه از طبرى مورخ است اما به لحاظ تعصب مذهبى اشاره به اين مطلب نكرده است.
روايت بعدى خبر سقيفه است كه به برخى از روايات آن كه از طريق كسانى از متهمان به تشيع در طبرى و منابع ديگر آمده اشاره كرده و نوشته است: گرايش عمومى در روايات شيعى آن است كه بيعت با ابوبكر همراه با قهر و غلبه بوده است. اشاره اى هم به خبر قنفذ و احراق خانه فاطمه دارد كه سخت بدان تاخته است. خبر تهديد به احراق را هم از ابوبكر جوهرى و كتاب الامامة و السياسة آورده است. چنانكه خبر سقط محسن را از دلائل الامامة نقل كرده است. وى خبر شمشير كشيدن زبير را هم خبرى شيعى دانسته كه به دور از انصاف است, چرا كه در بسيارى از منابع مقبول اهل سنت نقل شده است.
خبر ديگر مربوط به سپاه اسامه است كه مؤلف اشاره به آن دسته از نقلهاى تاريخى دارد كه خبر از كوتاهى برخى از اصحاب در پيوستن به سپاه اسامه دارد. وى تكذيب آن را از قول ابن تيميه آورده! گويى در اين عالم يك سنى وجود دارد آن هم ابن تيميه است و ديگر روات كه برخى از آنها به روشنى و از اساس غير شيعى اند, از نگاه وى همه شيعى اند. حتى اين خبر كه ابن سعد و بلاذرى آورده اند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامه بوده اند به شدت تكذيب شده است. روشن نيست اگر همه اينها را از تسنن منها كنيم, كدام مورخى جز ابن تيميه كه در قرن هشتم هجرى مى زيسته, سخنش معتبر خواهد بود؟
مورد بعدى خبر ارتداد است كه تنها به اين كه در منابع موجود, برخى روايات از راويان شيعى مثل ابن اسحاق و هشام كلبى آمده اشاره شده است. مؤلف مى گويد: اين روايات با روايات سنى مطابق است. تنها شيعه روايتى دارد كه همه صحابه, بعد از رسول خدا(ص) مرتد شدند مگر چند نفر. به نظر مى رسد مؤلف در اينجا گرفتار بى دقتى شده است. زيرا بسيارى از اخبار ارتداد, به ويژه آنچه واقدى در كتاب الرده و ابن اعثم در الفتوح آورده حكايت از آن دارد كه برخى قبايل مرتد نشدند, بلكه به دليل عدم پرداخت زكات حتى با اعتراف به اسلام متهم به ارتداد شدند. مؤلف هيچ اشاره اى هم به خبر مالك بن نويره نكرده است, روايتى كه برخورد ناجوانمردانه خالد بن وليد صحابى را نشان مى دهد.
فصل دوم باب چهارم درباره تأثير تشيع در روايات تاريخى دوره خلافت عثمان است. تكليف اين بخش روشن است, زيرا هر نوع روايتى كه به نوعى در محكوميت اقدامات عثمان باشد, از نظر مؤلف روايتى است كه راويان شيعى نقل كرده اند. به نوشته وى, مشخصه روايات شيعى اين باب آن كه عثمان خطاهاى زيادى را مرتكب شده كه يكى سپردن كار شهرها به شمارى افراد فاسق و شرور است. روايات واقدى در اين باب رواياتى شيعى منعكس شده است. ما مكرر اشاره كرده ايم كه بسيارى از مورخان علائق شيعى داشته اند, اما از نظر سلفى هاى حنبلى متعصب هر نوع تاريخنگارى صدر اسلام به جز آنچه سيف بن عمر كذاب نوشته, بايد روايتى شيعى به حساب آيد, زيرا در بيشتر آنها به تخلّفات خليفه سوم پرداخته شده است. روشن است كه روايات واقدى با توجه به كتاب المغازى وى, نمى تواند رواياتى شيعى باشد, آن هم كسى كه ابن سعد سنى متعصب شاگرد وى شناخته مى شود. شگفت آن كه اين حداقل نيز مورد قبول سلفى هاى متعصب نيست.
فصل سوم اين باب به تأثير تشيع در روايات تاريخى خلافت امام على(ع) اختصاص دارد. مؤلف با فهرست كردن برخى نقلها, اخبارى را كه در آنها تحريض عايشه بر قتل عثمان آمده, از روايات شيعى دانسته است. در باره صفين و نهروان نيز اخبارى به عنوان اخبار شيعى گزارش شده كه ضمن آنها بر جهالت ابوموسى اشعرى تأكيد شده كه البته مؤلف قبول ندارد!
باب پنجم كتاب به تأثير تشيع بر اخبار تاريخى دوران خلافت معاويه و يزيد, واقعه حره و آتش زدن كعبه از سوى سپاه شام, و نيز تأثير آن بر روايات تاريخى دوران خلافت خلفاى اموى اختصاص دارد. حركت توابين, مختار, سركوبى ابن زبير, قيام ابن اشعث, از آن جمله است.
مؤلف در پايان چند نتيجه گيرى كرده است. نخست آنكه روايات تاريخى شيعه, متناسب با باورهاى مذهبى آنهاست. دوم آنكه آنها صرفاً به حوادثى كه به خودشان مربوط بوده يعنى تحولات عراق پرداخته اند. سوم آن كه على رغم موافقت برخى روايات آنها با روايات صحيحه! موارد مخالفت ميان آنها فراوان است. چهارم آن كه غلاة شيعه براى رسيدن به مطامع خود جعل خبر هم مى كنند. پنجم آن كه غلاة شيعه با شيوه خاص خود اخبار را تلخيص مى كنند تا در جهت اهدافشان باشد. ششم حجم زيادى از روايات شيعى در مصادر تاريخى اهل سنت است. هفتم آن كه روايات شيعى موجود در مصادر تاريخى اهل سنت پذيرفتنى تر از مطالبى است كه در كتابهاى شيعى خالص آمده. هشتم آن كه استفاده مصادر سنى از منابع تاريخى شيعه براى جبران كمبود منابع براى تنظيم كتابهاى تاريخى شان بوده است. نهم آن كه اين آميختگى سبب شده تا برخى از راويان سنى هم تحت تأثير روايات شيعى قرار گرفته آنها را روايت كرده باشند. دهم آنكه بايد تتبع زيادى در باره هر واقعه در مصادر صورت گيرد تا روايت صحيح به دست آيد. يازدهم آن كه بايد مراقب شيعيان غير غالى هم بود; چرا كه روايات آنها نيز مطابق عقائدشان است. دوازدهم آن كه اين بحث, يعنى تأثير تشيع, بايد در ابعاد وسيعتر دنبال شود.
ما نيز بايد يك نكته را بيفزاييم و آن اين كه به واقع, اگر قرار باشد منابعى براى تاريخ تحولات عراق بشناسيم, چيزى جز منابع شيعه در دسترس نيست. اگر تلاش ابومخنف و هشام كلبى, كه به گفته اين نويسنده دو شيعه غالى بوده اند نبود, اكنون دستمان از بخشهاى مهمى از تاريخ اين دوره كوتاه بود. سهم شيعه بسيار گسترده است و اين در عين حال, همراه با اعتدالى است كه در اين منابع وجود دارد.
نويسنده اين سطور ممكن است بپذيرد كه برخى از روايات تاريخى شيعى نياز به بررسى بيشتر دارد, اما منابع شيعى يا متمايل به تشيع كه مورخانى چون طبرى و پيش از وى بلاذرى و ديگران به آنها اعتماد كرده اند, منابع منحصر و قابل قبول اين دوره است.
بايد گفت مؤلف كتاب مورد بحث متعلق به نحله اى است كه در قرن دوم عثمانى خوانده مى شدند و اندكى بعد اهل حديث و حنبلى. آنها هرگونه تمايل شيعى را تشيع و تشيع غالى دانسته و تحمل نمى كردند. اكنون اين نحله با تعصبى به همان نسبت و تنها با اين استثنا كه اندكى نسبت به امام على(ع) متمايل شده, بناى تاريخنگارى مجدد دارد. الگو و اسوه اين نگرش, چيزى جز آثار سيف بن عمر كذاب نيست كه هر چيز را در شكل عثمانى محض آن ارائه داده و از وضّاعان و جعالان مشهور تاريخنگارى سنى است.