آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ببرى رونق مسلمانى - اميرى حسن

ببرى رونق مسلمانى‌
اميرى‌ حسن

نقد كتاب مردان علم در ميدان عمل‌ مردان علم در ميدان عمل. سيّد نعمت اللَّه حسينى. (قم، دفتر انتشارات اسلامى، ١٣٦٧). ٥٢٥ ص، وزيرى.
بيش شك، مطالعه و تأمّل در زندگى بزرگان علم و دين تأسّى به آنان، در تكوين شخصيّت و رسيدن به مدارج كمال و توفيق، نقش بسزايى دارد و كتاب مردان علم در ميدان عمل به همين انگيزه فراهم آمده است. مؤلّف درباره سبب تأليف اين اثر چنين نوشته‌اند(١): «با مطالعه در احوال علماء و بزرگان شيعه، فهرستى بلند از فرزانگانى در برابر خود مى‌بينم كه در اعصار مختلف و در شرايط گوناگون با گفتار و قلم خود معارف دينى را بيان كرده انتشار داده‌اند و در عين حال در ميدان عمل نيز پيشقدم و نمونه بوده‌اند... در لابلاى كُتب تراجم و رجال حكايات، نكات و قطعات بسيارى درباره علماء و بزرگان شيعه ديده مى‌شود كه هر يك دلالت بر فضيلت و كمالى دارد و مى‌تواند براى همگان درسى آموزنده باشد... نگارنده قسمت‌هايى‌از آن حكايات و قطعات را گردآورى نموده بصورت كتاب حاضر... در معرض آگاهى خوانندگان فضيلت جو قرار داده است».(ص ٩ و ١٠).
مقدّمه ناشر را هم براى معرّفى كتاب نقل مى‌كنيم و در اواخر مقاله به سنجش آن خواهيم پرداخت. ناشر نوشته است: «بيان مطلب از طريق داستان يكى از شيوه‌هاى قرآنى مى‌باشد و زبان بسيار رسائى در اين رابطه [كذا] دارد. روى اين جهت مؤلّف محترم اين كتاب بطور گسترده از داستان‌هاى واقعى براى تبيين معارف اسلام استفاده نموده است اين دفتر بعد از بررسى، اديت [كذا] و فهرست نويسى، آنرا طبع و در اختيار علاقه‌مندان به اسلام مى‌گذارد ان شاءاللَّه مورد قبول حق تعالى قرار بگيرد.»(ص‌٣).
پيش از هر سخن، توجه به اين نكته ضرورى است كه كتاب حاضر در جنب آثار مشابه، و آثارى كه پيش از آن نشر يافته، حرف تازه‌اى نداشته است. مضافاً اينكه برخى حكايات مهم اخلاقى را كه پيشتر در اين گونه آثار آمده، با تصرّفات آورده و ضايع كرده است. آنچه بيشتر مايه تأسّف نسبت به مطالب نادرست كتاب حاضر مى‌گردد، اين است كه اغلب خوانندگان اين كتاب عامه مردم هستند و توان داورى و سنجش مطالب اشتباه‌آميز آن را ندارند.
نقد حاضر در دو بخش عرضه مى‌شود: الف) اغلاط و خطاهاى علمى و تاريخى؛ ب) نقايص و تسامحات كلّى و عمده. الف) اغلاط و خطاهاى علمى و تاريخى‌
١. در ص ٦٥ درباره شيخ انصارى - قدّس سرّه - نوشته‌اند: «هيجده سال داشت كه همراه پدرش عازم كربلا گرديد كه از حوزه قدرتمندى برخوردار گردد و از وجود پُربار اساتيدى مانند آيةاللَّه وحيد بهبهانى و شيخ يوسف بحرانى و صاحب رياض و *٢٤* امثال آنان بهره جست».
همين عبارت كوتاه كافى است كه حدود ناآگاهى نويسنده را از دانش شرح حال نگارى - كه در چنين اثرى مايه و اساس كار است - نشان دهد. تمام آنچه در اين عبارت آمده، قطعاً غلط است. شيخ پيش هيچ يك از اين سه بزرگوار شاگردى نكرده است. زيرا شيخ انصارى جزماً در سال ١٢١٤ قمرى به دنيا آمده و وحيد بهبهانى به سال ١٢٠٥ (٢) و شيخ يوسف بحرانى به سال ١١٨٦، (٣) يعنى به ترتيب ٩ و ٢٨ سال پيش از توّلد شيخ در گذشته‌اند. همچنين صاحب رياض به سال ١٢٣١،(٤) يعنى يك سال پيش از ورود شيخ به عراق از دنيا رفته و در هجده سالگى كه شيخ به عراق رفته (يعنى سال ١٢٣٢) صاحب رياض در قيد حيات نبوده است.
٢. در ص ٢٤ در ترجمه حديث شريف «ان العالم اذا لم يعمل بعلمه زلّت موعظته عن القلوب كما يزّل المطر عن الصفا»، معناى كلمه «صفا»، (يعنى سنگ صاف و نرم) را متوجه نشده و آن را كوه معروف صفا - در مقابل مروه - پنداشته و چنين ترجمه كرده است: «.. همانند بارانى كه از كوه صفا مى‌ريزد و مى‌رود»! طرفه اينكه جناب مؤلّف، حديث را از اصول كافى مترجم (ج ١، ص ٥٦) نقل كرده و آن قدر بى‌توجه بوده كه به ترجمه ذيل آن نيز نگاه نكرده است؛ وگرنه در مى‌يافت كه مترجمِ كافى آن را به «سنگ صاف» ترجمه كرده است.
٣. در ص ٦٠ - ٦١ درباره خواجه نصير طوسى - قدس سرّه القدوسى - آمده است: «... و براى آنكه كسالت را از خود دور سازد هميشه شبها نزد خواب آب داشت و با آن رفع كسالت و خواب مى‌كرد و در اين شبها و در اين مواقع بود كه به كشف معضلات و مشكلات علمى نائل مى‌آمد و از شدّت فرح و انبساطى كه در آن حالت وى را رُخ مى‌داد فرياد مى‌زد: «اين ابناء الملوك من هذه اللذّة».
مأخذ اصلى اين مطلب كتاب آداب المتعلّمين است(٥) كه به غلط به خواجه منسوب شده است. حال آن‌كه قطعاً از خواجه نيست؛ بلكه از برهان الدين زرنوجى است و كتاب وى تحت عنوان تعليم المتعلّم (٦) با اندك تغيير و تحريف به صورت كتاب آداب المتعلّمين درآمده است. در تعليم المتعلّم زرنوجى نيز اين موضوع درباره محمد بن حسن شيبانى، معاصر ابوحنيفه آمده است و در آداب المتعلّمين تحريف، و به محمّد بن حسن الطوسى (خواجه نصير) منسوب شده و از آنجا اين واقعه درباه خواجه نصير ثبت شده است.
٤. در ص ٢٨٥، عنوان بحثى چنين است: «شهيد ثانى، زين الدين ابن اسماعيل جزائرى». شگفتا! مؤلّفى كه مى‌خواهد سرگذشت مردان علم در ميدان عمل را بنويسد، وصف يكى از مشهورترين فقهاى شيعه را نيز در نيافته است و در اين عبارت كوتاه سه غلط ثبت كرده است: اوّلاً شهيد ثانى عاملى است و نه جزايرى؛ ثانياً نام پدرش على است و نه اسماعيل؛ ثالثاً الف «ابن» در زين الدين ابن اسماعيل، به اجماع همگان لازم است حذف شود. مضافاً اينكه نويسنده محترم مطلب ياد شده را عيناً از فوائد رضويّه محدّث قمى (ص ١٨٦ - ١٩١) أخذ فرموده و بدون اشاره آن را در كتاب نقل كرده و «به كاهدان زده است». و از آنجاكه در فوائد رضويه (ص ١٨٦)، قبل از شرح حال شهيد ثانى، سرگذشت زين الدين بن اسماعيل جزايرى آمده است، نويسنده پنداشته كه اين عنوان، عنوان شرح حال شهيد ثانى است! آرى در اين آشفته بازار ادبيات مذهبى، «اگر خلاف اين بود، عجب بود».
٥. همچنين در ص ٢٨٥ مرقوم فرمده‌اند: «نخستين مصنّفات آن جناب روض و آخرش روصه است». كه البته هر دو مطلب نادرست است.(٧)
٦. در همان جا آمده استكه «شرح لمعه را در مدت شش ماه و شش روز تأليف فرموده است». و اين نيز نادرست است.(٨)
٧. در ص ٢٨٦ مرقوم داشته‌اند: «سيد عبدالرحيم عباسى كه با شيخ [شهيد ثانى‌] دوستى داشت سعى در قتل آن ملعون [قاتل شهيد ثانى‌] نمود پس سلطان او را كشت» اين موضوع نيز نادرست است و عبدالرحيم عباسى به سال ٩٦٣ يعنى دو سال پيش از شهادت شهيد ثانى از دنيا رفته است.(٩)
٨. همان جا به دنبال اين مطلب نادرست، مطلب واهى ديگرى از قصص العلماء (ص ٢٦٢) نقل كرده‌اند: عبدالرحيم عباسى «وقتى شهادت شهيد را شنيد قلمدانش را برد در نزد سلطان به زمين انداخت و گفت...» البته اين هم از متفرّدات قصص العلماء است كه در قوطى هيچ عطارى پيدا نمى‌شود و مترتّب بر اصلى است كه آن اصل نيز بى اساس و ريشه است!
٩. درص ٨٧ درباره شهيد اوّل آمده است: «آن عالم ربانى كتاب لمعه دمشقيه را در حبس در مدّت هفت روز تأليف نمود.» مطلب ياد شده نيز نادرست است و شهيد، لمعه را در حبس تأليف نكرده است.(١٠)
١٠. در ص ١٠٩ داستانى نقل كرده‌اند از زندگانى شيخ انصارى؛ ولى عنوان آن را چنين نوشته‌اند: «مصرف بى جهت بيت المال از نظر مرحوم آخوند خراسانى». با اينكه داستان مربوط به شيخ است! ظاهراً چون نويسنده اين مطلب را از كتاب زندگانى آخوند خراسانى نقل كرده‌اند، پنداشته كه مربوط به آخوند است! و معلوم نيست ويراستار در اين ميان چه كاره بوده كه اين غلط واضح را كه با توجّه به دو سطر مى‌توان فهميد و مطلقاً نيازى به رجوع به منابع ندارد، اصلاح نكرده است. البته «اديت» كتاب، مدّعاى ناشر در آغاز كتاب است كه پس از اين به آن خواهيم پرداخت.
١١. در ص ١٤٤ درباره وحيد بهبهانى نوشته‌اند: «بعد از وفات دايى‌اش علامه مجلسى به فاصله پنج يا شش سال در سنه ١١١٨ متولد شد.» مسلّم است كه علاّمه مجلسى به سال ١١١٠ رحلت كرده است. بنابراين اگر وحيد پنج يا شش سال پس از وفات علاّمه به دنيا آمده باشد، پس تولدش به سال ١١١٥ يا ١١١٦ مى‌شود و نه ١١١٨. و اگر وحيد به سال ١١١٨ پايه عرصه وجود گذاشته باشد، بايد گفت كه هشت سال پس از وفات علاّمه به دنيا آمده است. بنابراين صدر و ذيل اين سطر با هم سازگار نيست و قطعاً يكى غلط است.
١٢. در ص ٩، حديث معروف امام عسكرى - عليه السّلام - را در زمينه شرايط فقيه زمامدار مسلمانان، به امام زمان - عليه السّلام - نسبت داده و آن را توقيع مشهور آن حضرت خوانده‌اند.(١١)
١٣. در ص ٨٧ نوشته‌اند: «شهيد اول در ايام تحصيل جامى از مس داشت كه شبها در كنار آتش مى‌نهاد و داغ بود چون شهيد را خواب مى‌گرفت آن جام را بالاى سرخود مى‌نهاد... پس خواب از سرش مى‌رفت... آخر الأمر به نحوى شده بود كه سرش صاف شده بود و ديگر مو بر نياورد.» اين سخن گذشته از آنكه در منابع معتبر نيامده و از متفردات مآخذِ سستى همچون قصص العلماست؛ اساساً خلاف عقل و شرح است. مگر شهيد نمى‌توانست هر وقت او را خواب مى‌گرفت دست و صورتش را بشويد تا خوابش نبرد؟ و آيا اساساً نهادن جام مسين داغ بر سر ممكن است و انسان تحمل آن را دارد؟ و ثالثاً آيا شهيد نمى‌دانست كه اضرار معتنى‌ به بر بردن حرام است و شرعاً جايز نيست كارى كرد كه سر «مو بر نياورد؟».
چرا نويسنده محترم عقل را حاكم قرار نداده و بى توجّه به مضمون منقولات، هر چه در كتابها آمده نقل كرده‌اند؟ البتّه اين گونه مطالب در اثر مورد نقد كم نيست!
١٤. در ص ٢٠١ داستانى مخالف با محكمات و نصوص دين آمده است: «وقتى مقدّس اردبيلى را در خواب ديدند و پرسيدند عالم آخرت را چگونه ديديد و خداوند با تو چه معامله‌اى كرد؟ جواب داد: بازار عمل كساد است. نفع نداد ما را مگر صاحب اين قبر.»
درست است كه بدون ولايت مولى الموحدين اميرالمؤمنين - عليه أفضل صلوات المصلّين - مطلقاً عبادات قبول نيست و ارزشى ندارد؛ ولى اين به معنى آن نيست كه «بازار عمل كساد است»! اگر بازار عمل كساد است، پس بازار چه چيز داغ است؟ قرآن و روايات و خود على - عليه السّلام - به ما مى‌گويد بازار عمل رايج است، نه كساد. آيا در برابر آن همه آيات و روايات مى‌توان به يك رؤياى مجعول كه صددرصد مخالف قرآن و روايات است اعتماد كرد؟ مگر نه اين است كه از نظر اسلام رؤيا حجّيّت ندارد! بالخصوص رؤيايى اين چنين كه مخالف ادله قطعى است! اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - مى‌فرمايد: «اليوم عملٌ ولاحساب وغداً حسابٌ ولا عمل».(١٢) و فرياد مى‌كشد: «العملَ العمل».(١٣) چگونه مى‌شود اين همه دعوت به «عمل» را در نهج البلاغه به فراموشى سپرد؟
*٢٦* متفكّر مصلح و احياگر شهيد استاد مطهرى در اين زمينه سخنى دارند بس جالب كه حيف است اين صفحات از آن خالى باشد: «.. قرآن مى‌گويد: بازار عمل رواج است. آن وقت يك خواب به ما مى‌گويد بازار عمل كساد است. اگر بازار عمل كساد است پس بازار چه چيز رواج است؟ اينهاست كه مثل خوره تا مغز استخوان ما را مى‌خورد و ما را فاسد مى‌كند...».(١٤)
١٥. نيز در ص ٢٠١ افسانه و مطلب مجعول و بى اساس ديگرى نقل كرده‌اند و آن اينكه: «فرزند مرحوم علامه حلّى رحمةاللَّه عليه علامه را در خواب ديد و از احوال نشأه آخرت از او سؤال كرد. جواب فرمود: «لولا كتاب الألفين و زيارةالحسين لأهلكتنى الفتاوى» يعنى اگر كتاب الفين و زيارت امام حسين عليه السّلام نبود فتوى‌هاى من مرا هلاك مى‌كرد.»
اولاً اگر هيچ دليلى بر مجعول بودن اين قصه نداشتيم، باز چون «خواب و خيال» است و رؤيا حجّيت ندارد، نمى‌توانستيم آن را بپذيريم.
ثانياً اين، مخالف ادله قطعى ماست. مگر فتواى مجتهد فحل و باورعى همچون علاّمه كه سرآمد فقيهان شيعه است، موجب هلاكت مى‌شود؟ ولو اينكه در مواردى به رغم كوشش زياد به واقع اصابت نكرده باشد! اين چه سخن نامربوط و بى معنايى است!
ثالثاً به احتمال زياد برخى از اخباريها كه بيشترين حمله را به علامه حلّى كرده‌اند، اين رؤيا را براى توجيه مسلك خود مبنى بر ردّ اجتهاد و علم اصول، و عمل چشم بسته به روايات، ساخته و پرداخته‌اند.
افزون بر اينها، محدّث قمى به نقل از سيّد محمّد مجاهد، اين رؤيا را از اغلاط مشهور دانسته است.(١٥) و نيز مرحوم سيّد محسن امين به شدّت به اين افسانه حمله كرده و آن را از اباطيل شمرده و نوشته است: «إنّ هذا المنام مختلق مكذوب على العلامة، و أمارة ذلك ما فيه من التسجيع، مع أنّ العلاّمة إمّا مأجور أو معذور، و تأليفه فى علم اصول الفقه من أفضل أعماله. و لايستند إلى المنامات إلاّ ضعفاءُ العقول أو من يروجون بها نِحَلَهم و أهواءهُم».(١٦)
١٦. در ص ٣٨٦ - ٣٨٧، زير عنوان «اميرمؤمنان عليه السّلام در خواب نهايه شيخ طوسى را تأييد كرد» به نقل از روضات الجنات (ج ٦، ص ٣٤٧)، خوابى نقل كرده‌اند كه - مثلاً - چند تن از عالمان معاصر شيخ طوسى - قدس سرّه القدوسى - ديده‌اند، و در عالم خواب اميرالمؤمنين (ع) درباره نهايه فرموده‌اند: «در صحت آن شك نكنيد و به آن عمل كنيد....»
البتّه با همه عظمت و اعتبارى كه نهايه شيخ طوسى دارد، اين خواب هم از همان قماش خوابهاى ساختگى است. يكى از دانشمندان معاصر به دلايل متعدّدى ساختگى بودن آن را اثبات كرده و - از جمله - نوشته‌اند: «اين خواب مانند سخن آن كسى است كه گفته خدمت امام زمان (ع) رسيدم؛ حضرتش فرمود: شرايع محقق حلّى به استثناى دو - سه جا، همه مطالبش مطابق واقع است. در صورتى كه چنين چيزى محال است؟ زيرا محقّق در شرايع تردد در فتوا بسيار دارد و محال است تردد، مطابق واقع باشد.(١٧)»
١٧. در ص ٢٣٠ زير عنوان «بخشش سيد رضى جامع نهج البلاغه» - به نقل از سفينة البحار - نوشته‌اند: «سيد رضى عليه الرحمه كتابهاى زيادى از كسى به ده هزار دينار خريد. وقتى آنها را به منزل آورد و كتابها را نگاه مى‌كرد ديد در حاشيه يكى از كتابها فروشنده يك بيت شعر نوشته كه مضمون آن اين بود كه من محتاج بودم و احتياج مرا ناچار كرد كه كتابهايم را بفروشم. تا سيّد اين مطلب را فهميد تمامى كتابها را به خانه فروشنده حمل كرد و قيمت آنها را هم به او بخشيد.»
نگارنده در سفينة البحار چنين قصه‌اى نيافتم و بر فرض هم كه در سفينه بدين صورت آمده باشد، اشتباه است؛ زيرا اين قصّه مربوط به سيّد مرتضى است و نه سيّد رضى. و خود محدّث قمى مؤلّف سفينه، اين قصه را در فوائد رضويه (ص ٢٨٧) مربوط به سيّد مرتضى دانسته‌اند. البتّه در برخى منابع پيشتر مانند معم الأباء يا قوت (ج ١٢، ص ٢٢٨، شرح حالِ على بن احمد فالى) به صورت ديگرى و با اختلاف بسيار با برخى منابع ديگر نقل شده و ما طبق نقل ابن خلّكان آن را در اينجا مى‌آوريم: على بن احمد معروف به فالى يك نسخه بسيار *٢٧* نفيسِ جمهره ابن دُريد داشت و به دليل احتياج و فقر آن را به سيّد مرتضى در ازاى شصت دينار فروخت. سيّد مرتضى وقتى كتاب را گرفت و تورّق كرد ديد اشعارى درباره عّلت فروش كتاب به خط خود على بن احمد فالى در آن نوشته شده است. سپس نسخه را به فالى باز گرداند و دينارها را پس نگرفت. آن اشعار چنين است:
أنِسْتُ بها عشرين حولاً و بعتُها
فقد طال وَجْدى بعدها و حنينى‌
و ما كان ظنّى أنّنى سأبيعها
ولو خَلَّدَتْنى في السجونِ ديونى‌
و لكن لضعفٍ افتقارٍ وِ صبيْةٍ
صغارٍ عليهم تستهلّ شؤوني‌
فقلتُ و لم أملك سوابقَ عبْرة
مقالةَ مكويّ الفؤاد حزينِ:
و قد تُخْرِج الحاجاتُ يا أُمَّ مالك‌
كرائمَ من ربٍّ بِهِنَّ ضنين(١٨)
ملاحظه مى‌شود كه داستانى چنين شيرين و زيبا به چه صورت در «مردان علم در ميدان عمل» نقل شده است!
١٨. در ص ٢٣٦ از كتاب زندگانى و شخصيّت شيخ انصارى (ص ١٠٨) داستانى نقل كرده و قسمتى از آن را به دلخواه خود تغيير داده و نتيجتاً غلط از آب درآمده است. نوشته‌اند: «باز [!] سيّد اسداللَّه دزفولى فرزند سيد محمد مجاهد كه از شاگردان شيخ بوده...» كه انسان به حيرت دچار مى‌شود كه اوّلاً سيّد محمّد مجاهد، دزفولى نبوده است و ثانياً فرزندش سيّد اسداللَّه نبوده است و ثالثاً استاد شيخ بوده و نه شاگرد شيخ. به مأخذ، يعنى زندگانى و شخصيّت شيخ انصارى (ص ١٠٠) مراجعه و معلوم شد كه در آنجا چنين آمده است: «سيّد اسداللَّه عالمشاه دزفولى فرزند سيّد محمّد...» و اين سيّد اسداللَّه فرزند سيّد محمّد عالمشاه دزفولى است و سيّد محمّد عالمشاه از شاگردان شيخ بوده و شرح حالش در كتاب زندگانى و شخصيّت شيخ انصارى (ص ٣٠٥) آمده است و مطلقاً ربطى به سيّد محمّد مجاهد ندارد. آرى، از نويسنده‌اى كه بين سيّد رضى و سيّد مرتضى، و نيز بين شيخ انصارى و آخوند خراسانى خلط مى‌كند، عجب نيست كه سيّد اسداللَّه عالمشاه دزفولى را فرزند سيّد مجاهد انگارد و سيّد محمّد عالمشاه را سيّد محمّد مجاهد بپندارد، و توجّه نفرموده كه سيّد محمّد مجاهد استاد شيخ بوده و نه شاگرد شيخ!
١٩. در ص ٢٩٧ درباره آيةاللَّه حاج آقا حسين قمى - قدّس سرّه - نوشته‌اند كه در شب ٢٩ ربيع الأوّل سال ١٣٥٨ قمرى از مشهد به طرف تهران حركت كردند. و در ص ٣٠٠ - ٣٠٢ گفته‌اند كه پس از ورود به تهران به عراق حركت كرد و در كربلا اقامت گزيد؛ و در ادامه گفته‌اند: پس از سقوط رضاخان و ده سال دورى از وطن، به ايران آمد و سپس به كربلا بازگشت و در سال ١٣٦٦ از دنيا رفت. چنان كه ملاحظه مى‌شود، بين صدر و ذيل اين قسمت تنافى وجود دارد؛ زيرا اگر آيةاللَّه قمى ده سال بعد از سال ١٣٥٨ ق از عراق به ايران برگشته‌اند، چگونه در سال ١٣٦٦ ق از دنيا رفته‌اند؟
٢٠. در ص ٣٤٦ از توقيع امام عسكرى - عليه الصلاة والسّلام - خطاب به پدر شيخ صدوق سخن گفته و بخشى از آن را نقل كرده‌اند. در حالى كه چنان توقيعى از آن حضرت براى وى صادر نشده است و عادتاً با توجّه به عصر آن حضرت و ابن بابويه، صدور چنان توقيعى با آن گونه خصوصيّات ناممكن است.(١٩)
٢١. در ص ٣٥٢ - ٣٥٣ داستان خروج شيخ طَبْرسى از قبر را - كه مثلاً پس از آن مجمع البيان را نوشت نقل كرده‌اند كه البتّه اين هم پايه و اساس درستى ندارد و پا در هواست. ادّله بطلان و نادرستى و سُستى آن، در كتاب بس ارزنده طبرسى و مجمع البيان آمده است.(٢٠)
٢٢. در ص ٣٧٢ - ٣٧٣ به نقل از برخى، از قول علاّمه طباطبايى - قدّس سرّه - داستانى نقل كرده‌اند كه در آن خطاى روشنى رُخ داده است. زيرا از قول علاّمه نوشته‌اند: «در سالهايى كه در حوزه نجف اشرف مشغول تحصيل علم بودم مرتب از ناحيه مرحوم والدم هزينه تحصيلم به نجف مى‌رسيد... مرحوم والدم از تبريز نوشتند كه تابستان به ايران بروم...» در حالى كه علاّمه سالها پيش از تشرّف به *٢٨* نجف اشرف، پدرش را از دست داد و در كودكى يتيم شد.(٢١)
٢٣. در ص ١١٥ مى‌خوانيم: «و نظر به وخامتِ [!] آن [يعنى فتوى‌] است كه جمال الصالحين سيد بن طاووس (قدس سرّه) كتابى در فقه ننوشت.» و البتّه اين هم درست نيست و سيّد رضى الدّين على بن طاووس به تصريح خودش كتاب غياث سلطان الورى لسكان الثرى را در دانش فقه نوشته است.(٢٢)
٢٤. در ص ٤٦٨ و ٤٦٩ داستانى مربوط به اقامه نماز طبق فتواى برخى از مذاهب اهل سنّت به وسيله ملاّ حسن كاشى در حضور علاّمه حلّى و شاه خدا بنده نقل كرده‌اند كه يكسره نادرست است. اين داستان، مربوط است به قفّال مروْزى و اختلاف بين مذهب شافعى و حنفى در مجلس سلطان محمود سبكتگين كه در وفيات الاعيان ابن خلكان(٢٣) به تفصيل آمده و ربطى به علاّمه حلّى و مذهب شيعه ندارد.

*

بارى، ايراداتى كه بر شمرديم، نمونه‌هايى‌از خطاهاى علمى و تاريخى كتاب است و ديگر به اغلاط جزئى و كوچك كتاب اشاره نمى‌شود؛ وگرنه خطاهايى مثل «استاد حسن زاده عاملى» (ص ١٧٨) - به جاى آملى - در كتاب كم نيست. ب) نقايص و تسامحات كلّى و عمده‌
١. استفاده از منابع سّست و پرغلط و دست چندم، يكى از ايرادات مهم كتاب است. كتابهايى مثل قصص العلماء و فقهاى نامدار شيعه(٢٤) كه از مغلوطترين و بى مايه‌ترين كتابها هستند؛ از منابع مهم مردان علم در ميدان عمل است! به طورى كه شايد از هيچ اثرى به اندازه قصص العلماء استفاده نكرده است! يكى از لوازم نويسندگى، شناختِ منابع مورد استفاده و ارزيابى آنهاست كه متأسفانه نويسنده حاضر به اين ويژگى توجّه نفرموده است.
٢. در هر كتابى طرز نگارش و نثر آن از اهميّت بسيارى برخوردار است كه مؤلف بايد آن را مورد نظر قرار دهد. اگر كتاب از شيوايى و بلاغت لازم تهى باشد، خواننده حوصله خواندن آن را نداشته و پس از مطالعه چند صفحه، آن را به كنارى خواهد افكند. كتاب بايد خواننده را به وجد آورد و آن چنان كششى در او ايجاد كند كه مطالعه كتاب را تا انتهاى آن رها نكند. اثر حاضر نه تنها از نثرى شيوا و استوار برخوردار نيست، بلكه جملات پرت و پلا زياد در آن به چشم مى‌خورد.
براى نمونه: «موقعى كه ايشان از مكه بر مى‌گشت دستور داده بود در مرز دستگيرش كرده بودند و به تهران بردند.» (ص ١٧١)؛ «مرحوم آيةاللَّه بروجردى ملاحظه احترام مقام علم و عالم را با دقّت مراعات مى‌كردند» (ص ٧٢)؛ «خود در مقام عمل به آنچه كه به ديگران تعليم مى‌داده‌اند در صف مقدّم قرار داشته‌اند و بايد هم چنين بودند»(ص ٧)؛ «در كتاب نقد الرجال سيد مصطفى تفرشى و ديگران از شيخ كشى رحمةاللَّه روايت كرده‌اند كه او بسند خود از حماد ناب روايت كرده كه....» (ص ٣٨)؛ «صاحب مفتاح الكرامة آنچنان درباره تحصيل علم كوشا و جدّى بود كه شيخ ذبيح اللَّه محلاّتى در كتاب أختران تابناك مى‌نويسد....» (ص ٦٠)؛ «و در اين زمينه احساس خستگى به او راه نمى‌يافت» (ص ٧٠)؛ «شيخ بهائى گذشته از سفرهائى كه در زمان حيات پدر خود به اتّفاق وى كرده يعنى سفر از بعلبك به جبل عامل در زمان شيرخوارگى و سفر به ايران در هنگام كودكى...»(ص ٧٦). خوب بود به سفرهايى هم كه به اتّفاق پدر و مادر! در صلب پدر و بطن مادر كرده، اشاره مى‌شد! «حاج شيخ عبدالكريم حائرى... نسبت به شاگرد معنويش آخوند ملاّ على معصومي» (ص ١٠٨)؛ مگر مرحوم حائرى شاگرد مادّى! هم داشته است كه آخوند همدانى شاگرد معنوىِ مرحوم حائرى بوده است؟ «حديث كرد مرا صاحب كرامات... سلماسى كه گفت در خواب ديدم خانه بسيار وسيع... كه در خيلى بزرگى هم داشت كه در ديوارهايش ميخهاى طلاى فراوانى داشت كه از ديدن آنها دل شاد مى‌شد» (ص ١١٣)؛ «مسجد را خراب كنند و داخل به ساختمان سلطنتى كنند» (ص ١٣١). و موارد بسيارى كه براى پرهيز از اطاله كلام از آوردن آن صرف نظر مى‌شود.
٣. اغلاط ادبى و املايى و اعرابى هم به وفور در كتاب ديده مى‌شود و از اين نعمت نيز محروم نيست! براى نمونه: *٢٩* مؤظف (ص ٣٦)؛ وُلِدَتّ (ص ٤١)؛ مكفى (ص ١٥٠ و ٢٤٧)؛ ويژه گيهاى (ص ١٦٢)؛ در همين رابطه (ص ١٦٣ و ٢٠٥) كه اشتباره رايجى است؛(٢٥) ابن عقيده (ص ٤٢٧) كه ابن عقده صحيح است؛ جمادى الثانى (ص ١٨٨)؛ روايتى (ص ٣٧١) كه روايى صحيح است؛ لشگر (ص‌٤٨٠) كه لشكر صحيح است؛ (٢٦) عمرو ابن (ص ٥١)؛ دعى (ص ٢١)؛ و نمونه‌هاى فراوان ديگر.
٤. عناوين داستانها عمدتاً بيش از حد مفصّل، و سبك و نارساست و كتاب را از وقار و اعتبار انداخته است. براى نمونه مى‌توان به اين عنوانهاى سُست اشاره كرد: «تو فاند يك هستى و من خر هستم» (ص ٤٧٣) «من اينجا مى‌ايستم تا تو بيايى» (ص ٢٣١)؛ «اين حواله بنام من است» (ص ١٦٦)؛ «جواب تو را بعداً مى‌گويم» (ص ١٧٣).
همچنين مى‌توان به عنوانهاى دراز و بيش از حد مفصّل اشاره كرد: «سخنى و داستانى درباره وجوب مطلق طلب علم در اسلام از زبان شهيد مطهرى» (ص ٤٨)؛ «گوشه‌اى از مبارزات و افشاگريهاى شهيد آيةاللَّه سعيدى، از جنايات دولت شاهنشاهى پهلوى بطرفدارى از آيةاللَّه العظمى امام خمينى» (ص ٣١٦) كه بيش از دو سطر را اشغال كرده است؛ «تحمّل مشقّت، استقامت ورزيدن‌[!] مرحوم امين صاحب اعيان الشيعه در دوران تحصيل» (ص ٧٠)؛ «فقر شديد ملا محّمد صالح مازندرانى در زمان تحصيل و عاقبت كار او» (ص ٨٣)؛ «اهتمام شديد محدّث قمّى به علم و پاره‌اى ديگر از صفات فاضله او» (ص ٩٦)؛ «سيّد شفتى بواسطه ترحم به سگى به آن مقام و قدرت علمى و معنوى و مادّى رسيد» (ص ٢٤٥)؛ «به اشاره حضرت ابوالفضل عليه السّلام شيخ مرتضى انصارى حاجت شيخ عبدالرحيم را برآورد» (ص ٣٤٣)؛ استفاده فيض كاشانى از تربت امام حسين عليه السّلام براى محكوم نمودن فرستاده امپراطور فرنگ» (ص ٤٧٩)؛ «ايضاً از اشعار حضرت آيةاللَّه العظمى سيد محمد كاظم يزدى صاحب عروة الوثقى رحمةاللَّه عليه» (ص ٤٦١)؛ و موارد بسيار ديگر.
٤. ناهمگونى و نداشتن هدفى مشخص در تدوين اثر حاضر كاملاً مشهود است. مطالب آن - چنان كه بايد - دسته بندى نشده و از نظم و انسجام لازم برخوردار نيست. نويسنده محترم گهگاه بى گدار به آب زده و چند صفحه شعر يا مطالبى كه هيچ تناسبى با موضوع كتاب ندارد، آورده‌اند. براى نمونه: ص ٩٨ - ١٠٣، ٢٠٣ - ٢١٠، ٢١٥، ٢١٧، ٢٢٥، ٤٧٥، ٤٩٤ (داستان «سگ هواشناس»)، ٤٧٣ (داستان «توفانديك هستى و من خر هستم»)!
٥. برخى از داستانها بدآموزى دارد و يا نقلش به هيچ روى مصلحت نبوده است. برخى مايه وهن روحانيّت است و برخى مطلقاً ارزش نقل نداشته يا نيازمند توجيه است. از جمله مواردى كه به جاى تزكيه و تربيت، بدآموزى دارد تنها به نمونه‌هايى‌اشاره مى‌شود: داستان «مزاح استاد با شاگرد» كه مباين با مبانى تربيت و تعليم و اخلاق اسلامى و روايات وارده در اين زمينه است؛ نيز در ص ١٩٩ از قول يكى از «بيدارگران اقاليم قبله» نقل كرده‌اند كه به شخصى فرموده: «... اگر من كه نوكر آن حضرتم [حضرت ابى‌الفضل - سلام اللَّه عليه -] به بند كفشِ من توهين و بى احترامى كنى خداوند تو را به رو در آتش جهنّم مى‌اندازد». نگارنده بسيار بعيد مى‌داند آن بزرگ مصلحِ آگاه چنين سخنى فرموده باشد. عالمان خدا ترس هميشه از خود غافل بوده و تنها به فكر دين خدا و نواميس او و پيرو آن بزرگ ابرمردى بوده‌اند كه فرموده است:
و لقد أمُرُّ على اللئيم يَسُبُّني‌
فَمَضيْتُ ثمّةَ قلتُ لا يعنيني‌
از سوى ديگر مى‌دانيم كه چقدر زشت است كه يك روحانى به كسى بگويد: «اگر به بند كفش من توهين كنى خداوند تو را به رو در آتش جهنّم مى‌اندازد»! آيا جامعه تاب و تحمّل چنين سخنى و يا نقل آن را دارد؟!
از جمله مطالبى كه نقلش به هيچ روى صلاح نبوده، از اين موارد مى‌توان ياد كرد: ص ٤٥٨ داستان «آنها كه به حمام مى‌روند تو را در خواب ديده‌اند»؛ ص ٤٥٩ «اگر خبر از علم آقا داشتيد...»؛ و موهنتر از همه، داستانى است كه نيم صفحه را فرا گرفته و خلاصه‌اش اينكه شخصى به مرحوم آيةاللَّه بروجردى *٣٠* - قدس سرّه - اعتراض كرده كه شما كه مرجع تقليد هستيد چرا زبان تركى ياد نگرفته‌ايد! و در ص ٢٤٧ داستان «كمك براى كباب برگ خوردن» كه لازم بود اندكى تعبيراتش اصلاح مى‌شد.
٦. نويسنده، مأخذِ بسيارى از مطالب و داستانها را مطلقاً ذكر نكرده‌اند كه هم خلاف اصول نگارش است، و هم خلاف اخلاق نويسندگى و رعايت امانت. براى نمونه: ص، ٦٥، ١١٢، ١١٣، ١١٦، ١٢٧ - ١٢٩، ١٣٣ - ١٣٤، ١٧٧، ٢٣٠ - ٢٣١، ٢٣٣، ٣٤٥ - ٣٤٦، ٣٥٢ - ٣٥٣، ٣٧٥ - ٣٧٦، ٤٢٧ - ٤٢٨، ٤٦١ - ٤٦٢، ٤٦٧ - ٤٦٨.
اين نيز گفته شود كه در مواردى نويسنده - شايد براى رد گم كردن - از كتابى كه نقل كرده‌اند، ياد نكرده و به جاى آن، مأخذ آن كتاب و يا كتاب ديگرى را نام برده است كه اينك تنها به دو مورد اشاره مى‌كنم:
الف) در ص ١٢٩ - ١٣١ داستانى درباره بلند طبعى سيّد رضى نقل كرده‌اند. تحرير و تقرير و بيان داستان به قلم استاد محمد رضا حكيمى است در كتاب بيدارگرانِ اقاليم قبله؛(٢٧) ولى نويسنده به جاى ذكر كتاب ياد شده، در پانوشت، ص ١٣١ فوائد رضويه را به عنوان مأخذ خود ياد كرده‌اند! ب) در ص ٦٥ - ٦٩ مطالبى را با تغييراتى از كتاب آفتاب فقاهت نقل كرده؛(٢٨) ولى مأخذ خود را كتاب زندگانى شيخ مرتضى انصارى - آن هم بدون ذكر صفحه - ياد كرده است. البته نويسنده هر جا كتاب زندگانى شيخ مرتضى انصارى را نام برده، منظورش كتاب زندگانى و شخصيت شيخ مرتضى انصارى، تأليف مرتضى انصارى است و نه آفتاب فقاهت، مانند ص ١١٠، ١١١.
٧. در موارد فراوانى ارجاعات مؤلّف ناقص، و بدون ذكر شماره جلد و صفحه مأخذ مورد استناد است؛ مانند ص ٦٥، ٦٩، ٧٣، ١٠٥، ١١١، ١٢٧، ١٣٧، ١٣٨، ١٤٨، ١٥٢، ١٥٤، ١٦٤، ١٦٥، ١٧٠، ١٧٣، ١٨٣، ١٨٤، ١٨٦، ١٩٨، ٢٠١، ٢٠٦، ٢٣٠، ٢٣٦، ٢٣٨، ٢٦٣، ٢٦٤، ٢٧٦، ٢٧٩، ٢٨١، ٢٨٢، ٢٨٣، ٢٨٩، ٢٩١، ٢٩٢، ٣٠٨، ٣١٥، ٣٢٦، ٣٣٢، ٣٣٥، ٣٤٢، ٣٦٠، ٣٨٢، ٤٠٤، ٤١٧، ٤١٩، ٤٢٥، ٤٥٠، ٤٧٤ و ٤٨٨.
افزون بر آنچه گفته شد، نابسامانيهاى ديگرى هم در ارجاعات اثر مزبور به چشم مى‌خورد؛ مثلاً در ص ١٠٦ مجله مكتب اسلام را به عنوان مأخذ يك حديث ياد كرده‌اند! همچنين در ص ٤١ و ٢٤٧ نوشته‌اند: «استاد حسين مظاهرى در كتاب جهاد با نفس نوشته است...» كه البته كتاب جهاد با نفس، به قلم و نگارش ايشان نيست؛ بلكه گردآورى شده چند درس ايشان است؛ و نيز در ص ٢٣٩ و ٢٤٠، داستانى نقل شده و در پانوشت، مأخذ آن را چنين ياد كرده‌اند: «مهرتابان به نقل آقاى حسن زاده آملى» كه البته داستان مذكور در كتاب ياد شده از قول آن استاد نقل نشده؛ بلكه از قول يكى از علماى نجف نقل شده است. (مهرتابان ص ٢٠، بخش اوّل)، و اگر مراد آن است كه حضرت استاد حسن زاده از كتاب مذكور نقل كرده‌اند، لازم بود مأخذ را بيابند و صفحه آن را مشخص كنند!
همچنين از آغاز ص ٢٩٤ تا اواسط ص ٣٠٨ (يعنى چهارده صفحه)، يكسره مطالبى را عيناً از مجله نور علم (شماره ١٣، ص ٨٢ - ٩٥) نقل فرموده‌اند و تنها در پايان، نام مأخذ را ذكر كرده‌اند كه انسان تا به مأخذ مراجعه نكند، متوجه نمى‌شود كه از كجا تا كجا از آن نقل شده است!

٩. تشتّت، ناهماهنگى دوگونگى و بى نظيمى از معايب مهم كتاب مورد نقد است. در اين خصوص، صفحات زير را با هم مقايسه كنيد تا مدّعا اثبات شود:
پانوشت يكِ ص ٣٢٤ را با پانوشت يك ص ٣٢٧ و هر دو را با پانوشتهاى ص ٢١٥. نيز پانوشتهاى يكِ صفحه‌هاى ٤١، ٣٢٥، ٣٣٠ را با هم. و پانوشت ص ٣٦٤ را با ص ٣٦٦. همچنين پانوشتهاى صفحه‌هاى ٣٩٠ تا ٣٩٥ را با هم. و نيز ص ١٠١ را با ١٠٣؛ و ص ٢٨٢ را با ٢٨٣؛ و ص ٦٢ را با ص ٦٣. اگر فرصت و وقت بادآورده داريد، پانويسهاى صفحات ذيل را هم ملاحظه كنيد تا معلوم شود چقدر از آيين نگارش به دو راست: ٣٧، ٦٩، ١٢٤، ١٢٧، ١٣٢، ١٦٧، ١٧٩، ١٨٢، ١٨٣، ١٨٥، ١٩٣، ٢٠١، ٢٠٥، ٢٢١، ٢٢٤، ٢٢٥، ٢٣٠، ٢٣٦، ٢٤٠، ٢٥٧، ٢٦٤، ٢٧٣، ٢٨١، ٢٨٢، ٢٨٥، ٢٨٨، ٢٨٩، ٢٩١، ٢٩٣، ٣١١، ٣١٣، ٣٧٣، ٣٩٠، ٣٩٢، ٤٠٥، ٤١٢، ٤١٤، ٤١٧، ٤٣٢، ٤٣٣، ٤٥٢، ٤٦١، ٤٦٤، ٤٦٥، ٤٧٢، ٤٧٤، ٤٨٥، ٤٩٥.
نمونه‌اى هم از دقّت ناشر در صفحه بندى و طرّاحى كتاب گفته شود: در فهرست مطالب كتاب و در وسط صفحه ٥١٦، عبارت «فايل ٢٢ ديسكت ٤٠»! توجه انسان را به ظرافت ناشر جلب مى‌كند! و بسا خوانندگانى كه تصوّر كنند مطلب ياد شده در شمار فهرست كتاب و حكايات است.
*
اينك نوبت بررسى مقدمه كوتاه ناشر است؛ همان مقدّمه كه در صدر مقال نقل شد. ناشر (در ص ٣) نوشته است: «بيان مطلب از طريق داستان يكى از شيوه‌هاى قرآنى مى‌باشد و زبان بسيار رسائى در اين رابطه دارد.» ابتدا همين عبارت را تحليل و بررسى كنيم: از تعبير «در اين رابطه» كه به كاربرنده آن در انظار اهل قلم اعتبارى ندارد، مى‌گذريم. آيا مسنداليهِ «زبان بسيار رسائى در اين رابطه دارد» چيست؟ اگر مسنداليهِ آن «بيان مطلب از طريق داستان» باشد، جمله چنين مى‌شود: بيان مطلب از طريق داستان زبان بسيار رسائى در اين رابطه دارد! كه جمله بى معنايى مى‌شود. و اگر - به فرض بعيد - مسنداليهِ آن «يكى از شيوه‌هاى قرآنى» باشد، جمله چنين مى‌شود: يكى از شيوه‌هاى قرآنى زبان بسيار رسائى در اين رابطه دارد! كه مضحكتر از فرض اوّل مى‌شود.
ناشر ادامه داده است: «... اين دفتر بعد از بررسى، اديت و فهرست نويسى، آنرا طبع و در اختيار علاقه‌مندان به اسلام مى‌گذارد» در اين عبارت نيز فعلِ «آن را طبع» بدون قرينه حذف شده است. و چون حذف فعل در جايى جايز است كه فعل جمله بعد يا قبل قرينه آن باشد(٢٩)؛ اگر فعلِ «مى‌گذارد» از جمله بعد، پس از «آن را طبع» قرار گيرد، نتيجه مى‌شود: آن را طبع مى‌گذارد.
پيداست كه در همين چند سطر مقدّمه ناشر، چند اشكال ادبى و دستورى و ويرايشى وجود دارد. گذشته از تسامحات ديگرى كه از آن مى‌گذريم و هر اهل نظرى به يك نظر در مى‌يابد كه مقدّمه ناشر (يعنى همين چند سطر) چگونه نوشته شده است. مضافاً اينكه ناشر مدّعى است كه كتاب حاضر را «اديت» كرده است. در صورتى كه يكى مى‌خواهد نوشته ناشر را ويران كند (اگر قابل ويرايش باشد). بايد گفت اگر اين كتاب ويرايش شده باشد، ديگر آبرويى براى اين واژه باقى نمانده است!! معلوم نيست اين ويراستار چه كسى بوده كه از الفباى ويرايش سر در نمى‌آورده است!
بارى مسؤوليت نشر اين مطالب به عهده ناشر است كه لازم بوده اثر را ويرايش محتوايى و صورى كند و بدون انجام آن، اين ادعاى پرطمطراقِ بررسى و اديت را به رخ خواننده و نويسنده كشيده است! گرچه نويسنده هم در اين زمينه فى الجمله مسؤوليتى دارد؛ ولى عمده مسؤوليّت بر عهده ناشر است كه بدون تصحيح، آن را منتشر كرده است.
در پايان، سخن را با بيانات استاد دانشمند محمّدرضا حكيمى درباره نگارش و نشر آثار مذهبى به پايان مى‌بريم. باشد كه اين مقاله «مسكّى الختام» گردد.
«... ناگفته نمى‌گذارم كه عده‌اى ديگر از نويسندگان و مؤلّفان و مقاله نويسان مذهبى ما، گروهى از فاضلانند كه سالها تحصيلات اسلامى داشته‌اند، امّا نويسنده نيستند. اينان به مثابه مؤمن و مسلمانى هستند كه به بيمارى برسد و احساس تكليف كند كه بايد او را معالجه كرد، در اين هنگام بپندارد كه پزشك و طبيب شده است، از كجا و چگونه؟ بر پايه فقه منطقى اسلام، دخالت طبيبانه چنين كسى فعل حرام است، و اگر بيمار به علّت رواديد دارو و پيشنهاد درمانى او تلف شود، او مسؤول است. يا چون كسى كه به مسجدى برسد ويران، و احساس تكليف كند كه بايد آن را ساخت، و در اين لحظه گمان كند كه معمار و مهندس است، از كجا و چگونه؟ اين آقايان از راه احساس تكليف (كه اين جنبه موضوع، براى مثال بنده نيز شايسته ستاش است. و همين وجه، اين گروه را ممتاز مى‌كند از گروهى ديگر از روحانيان كه به همين اندازه نيز آگاهى، درك مسؤوليّت، حس و... ندارند) پى برده‌اند كه در اين روزگار، نوشته مذهبى ضرورت بسيار دارد، و بايد معارف نجات بخش را، براى نسل معاصر، به زبانى ديگر غير از زبانى كه *٣٢* در كتب گذشتگان آمده است باز گفت. تا اينجا درست، امّا توجه ندارند كه بايد «نوشته» را «نويسنده» بنويسد و «شعر» را «شاعر» بگويد و «مسجد» را «نهندس» بسازد، و «بيمار» را «پزشك» درمان كند. اگر مقدارى مصالح ساختمانى را كسى يا كسانى غير مهندس روى هم قرار دهند چه از آب در مى‌آيد، و از نظر اهميّت بنايى و خواص يك بنا... چگونه خواهد بود؟ مقالات و رسالاتى هم كه فاضلانِ غير نويسنده ما مى‌نويسند، مانند روى هم گذاشتن بى هندسه و بى استيل مصالح ساختمان است....»(٣٠)

 

پى نوشتها:
سعدى گويد: «ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همى خواند. صاحبدلى بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس چرا زحمت خود همى دهى؟ گفت: از بهر خدا مى‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان. «گر تو قرآن بدين نمط خوانى‌ ببرى رونق مسلمانى» (گلستان، باب چهارم)
١- در سراسر اين نقد، مطالب كتاب حاضر را به عين عبارت و با همه خصوصيّات نقطه گذارى و رسم الخط نقل مى‌كنيم؛ تا علاوه بر رعايت امانت، نشان دهنده ضعف تأليف و چند گونگى و آشفتگى عباراتِ آن نيز باشد.
٢- رك: وحيد بهبهانى. على دوانى. (چاپ دوّم: تهران، اميركبير، ١٣٦٢). ص ٢٥٣ - ٢٥٥.
٣- همان. ص ١٥٨.
٤- همان. ص ١٩٣.
٥- رك: جامع المقدّمات. ص ١٩٤ و ١٩٥، حاشيه.
٦- رك: منيةالمريد فى أدب المفيد و المستفيد. شهيد ثانى. تصحيح رضا مختارى (چاپ اوّل: قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٦٨). ص ٢٤، مقدّمه مصحح.
٧- رك: منيةالمريد. ص ٣٢ - ٣٧، مقدّمه مصحح.
٨- رك: همان. ص ٤٠ - ٤٢، مقدمه مصحح.
٩- ر.ك: «پژوهشى در تاريخ زندگى شهيد ثانى». رضا مختارى. نور علم. (شماره ٢٧، مرداد ١٣٦٧). ص ١٢٦ - ١٢٧.
١٠- رك: «پژوهشى در زندگى شهيد اوّل». رضا مختارى. كيهان انديشه. (سال اوّل، شماره ٤، بهمن و اسفند ١٣٦٤). ص ٨٣ - ٨٥.
١١- رك: وسائل الشيعة. شيخ حر عاملى. تصحيح عبدالرحيم ربانى شيرازى و محمد رازى، ج ١٨، ص ٩٥، باب ١٠، حديث ٢٠.
١٢- نهج البلاغة. سيّد رضى. تصحيح صبحى الصالح. (قم، انتشارات هجرت. ١٣٩٥). خطبه ٤٢، ص ٨٤.
١٣- همان. خطبه ١٧٦، ص ٢٥٢.
١٤- احياء تفكر اسلامى. مرتضى مطهرى. (قم، دفتر انتشارات اسلامى، ١٣٦١). ص ٤٦.
١٥- الفوائد الرضوية. شيخ عباس قمى. (تهران، كتابخانه مركزى، ١٣٢٧). ص ٥٨٠، در شرح حال سيد محمد مجاهد.
١٦- اعيان الشيعة. سيد محسن امين. تصحيح سيد حسن امين. (چاپ پنجم: بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٣). ج ٥، ص ٤٠٠ و ٤٠١.
١٧- «نگاهى به آثار فقهى شيخ طوسى». سيّد رضا صدر. در يادنامه شيخ طوسى. به كوشش محمد واعظ زاده خراسانى. (مشهد، ١٣٥٤). ج ٣.
١٨- وفيات الأعيان. ابن خلّكان. تصحيح احسان عباس. (قم، انتشارات رضى، ١٣٦٤)، ج ٣، ص ٣١٦، شرح حال سيّد مرتضى.
١٩- براى آگاهى از ادله اين مدّعا، رجوع كنيد به: «نگاهى به كتاب فقهاى نامدار شيعه». رضا مختارى . كيهان انديشه. (سال اوّل، شماره ٣). ص ٧٦؛ «بررسى اعلام المكاسب». سيد جواد شبيرى. نور علم. (شماره ١٩، بهمن ١٣٦٥). ص ٨١؛ مفاخر اسلام. على دوانى. (چاپ اوّل: تهران، اميركبير، ١٣٦٦). ج ٢، ص سى و سه - سى و پنج و ٤٣٩ - ٤٤١.
٢٠- طبرسى و مجمع البيان. حسين كريمان. (چاپ دوّم: تهران، دانشگاه تهران، ١٣٦١). ج ١، ص ٢٢٦ - ٢٢٨.
٢١- «مفسّر و حكيم الهى حضرت آيت اللَّه سيد محمدحسين طباطبائى». نور علم. (شماره ٣٣، آذر ١٣٦٨) ص ٤٦.
٢٢- رك: منيةالمريد. ص ٢٨٠، حاشيه مصحح.
٢٣- وفيات الاعيان. ابن خلكان. تصحيح احسان عباس. (قم، انتشارات رضى، ١٣٦٤). ج ٥، ص ١٨٠ و ١٨١. شرح حال محمود سبكتين.
٢٤- رجوع شود به نقد همه جانبه و محققانه اين كتاب كه تحت عنوان «نگاهى به كتاب فقهاى نامدار شيعه» در كيهان انديشه (سال اوّل، شماره ٣) منتشر گرديده و بيش از صد خبط و خطاى آن را آفتابى ساخته است.
٢٥- رك: غلط ننويسيم. ابوالحسن نجفى. (چاپ دوّم: تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦٧). ص ١٣٢؛ «توصيه‌هايى به نويسندگان...» سعيد حميديان. مسائل نثر فارسى. (چاپ اوّل: تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦١). ص ١٢٦ - ١٢٧.
٢٦- غلط ننويسيم. ص ٢٣٨، ١٦ - ١٧.
٢٧- بيدارگران اقاليم قبله. محمّدرضا حكيمى. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى). ص ٢٢٠ - ٢٢٢.
٢٨- آفتاب فقاهت. محمود افتخار زاده. (قم، نشر روح). ص ٨ - ٢١. مخصوصاً صفحه ٦٥ كتاب مورد نقد را با صفحه ٩ آفتاب فقاهت مقايسه كنيد. گرچه نويسنده آفتاب فقاهت نيز مدارك مطالب خود را ذكر نكرده! ولى مأخذش در بخش شرح حال شيخ، مقدّمه مكاسب تصحيح آقاى كلانتر است.
٢٩- رجوع شود به كتابهاى غلط ننويسيم، ص ١٠٤ - ١٠٥؛ مسائل نثر فارسى، ص ١٢١؛ درباره زبان فارسى از مهدى درخشان؛ و ديگر كتابهاى دستور فارسى كه در اين باره به تفصيل سخن رفته است.
٣٠- شيخ آقا بزرگ. محمّد رضا حكيمى. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى) ص ٣٦ - ٣٨.