آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - عنوان كتاب و آيين انتخاب آن - اسفنديارى محمد

عنوان كتاب و آيين انتخاب آن‌
اسفنديارى محمد

بخش دوم‌دل تو نامه عقل و سُخَنت «عنوان» است‌
بكوش سخت و نكو كن زنامه «عنوان» را
ناصر خسرو ‌درنگى ديگر در اهميّت عنوان‌
پيشتر از اهميّت عنوان كتاب سخن گفته شد. در اين عرصه مسائلى ناگفته ماند؛ امّا ناديده نماند. اكنون به آن ناگفته‌ها مى‌پردازيم و از زوايايى ديگر، اهميّت عنوان كتاب را مورد مطالعه قرار مى‌دهيم.
دور نيست تصوّر شود كه اين همه دادستاندن و به كرسى نشاندن اهميّت عنوان كتاب براى چيست. حقيقت اين است كه تعداد و تيراژ روزافزون كتاب از يك سو (كه در پيش از آن سخن رفت)، و آشفتگى و نابهنجارى بسيارى از عنوانهاى كتاب در ديگر سو (كه در پى از آن سخن خواهد رفت)، ما را بر آن مى‌دارد كه رشته نوشته را معطوف به مكانت عنوان كتاب سازيم. باز هم فراياد آوريم كه سوگمندانه درباره عنوان كتاب، پژوهشى مستقل سامان داده نشده است و اهميّت آن، ناگفته و احياناً ناديده مانده است. بنابراين بيهوده نيست كه بار ديگر از اهميّت عنوان كتاب - و ليك از زوايايى ديگر - سخن گفته شود.
عنوان كتاب، سرشناسه كتابشناسى و فهرست نويسى: كتابشناسى و فهرست نويسى در تاريخ اسلام، بر عكس سنّت مغرب زمين، بر پايه عنوان كتاب بوده است. به ديگر بيان، در اجزاى تشكيل دهنده شناسه (Entry)، مدخل اصلى يا سرشناسه (Main entry)، عنوان كتاب بوده است. (٦٣)
بازشناسى كتاب از راه عنوان صورت مى‌گرفته و بر آن تكيه و تأكيد مى‌شده است. يعنى نام كتاب، مقدّم بر نام نويسنده بوده است. نخست از عنوان كتاب، و سپس از پديد آورنده آن (نويسنده، گِرد آورنده، تنالگان) ياد مى‌گرديده است؛ مثلاً: كيمياى سعادت، محمّد غزالى. اين سنّت نه تنها در ميان مسلمانان، بلكه در كشورهاى شرقى نيز معمول بوده و كتابها به عنوان آن شناخته مى‌شده است.
سرشناسه بودن عنوان كتاب در مشرق زمين، نشانگر اهمّيّتى است كه درگذشته به عنوان كتاب مى‌داده‌اند. عنوان كتاب را كليد ورود به ديگر مشخّصات كتاب (نام نويسنده، موضوع و...) مى‌دانسته‌اند. گو اينكه امروزه در فهرست نويسى و كتابشناسى اسلامى، با عنايت به رجحانها و دلايلى خاص، و به پيروى از استاندارد بين المللى كتابنامه نويسى (ISBD)، نام پديد آورنده را سرشناسه قلمداد كرده‌اند؛ امّا هستند محققانى كه هنوز نيز معتقد به سرشناسه بودن عنوان كتاب مى‌باشند. حتى چنان بر اين موضوع پافشارى مى‌كنند كه خلاف آن را غربزدگى مى‌پندارند!
به هر رو، سرشناسه بودن (يا دانستن) عنوان كتاب، نشانگر اهميّت آن است. پس آنچه بر صدر مى‌نشيند، مى‌بايد قدر بيند. يعنى در انتخاب عنوان كتاب، دقيقه بينى و دقّت شود.
تسميه نويسنده به عنوان كتاب: از زاويه‌اى ديگر مى‌توان اهميّت عنوان كتاب را مورد مداقه قرار داد. در پيش گفتيم كه اهميّت نام آدمى از آن روست كه هر كس به نامش خوانده مى‌شود. بنابراين اگر كسى نام زشتى داشته باشد مايه انكسار او، و چنانچه نام زيبايى داشته باشد موجب مباهات است. همين علّت اهميّت نام، علّت اهميّت عنوان كتاب نيز هست. *٥* زيرا يك نويسنده علاوه بر اينكه به نامش خوانده مى‌شود، گاهى به عنوان كتابش نيز خوانده مى‌شود. مثلاً گفته مى‌شود: صاحب جواهر؛ صاحب قوانين. دست كم، عنوان كتاب هر نويسنده، همواره به او اِسناد داده مى‌شود. مثلاً گفته مى‌شود: شاهنامه فردوسى؛ چهار مقاله از نظامى عروضى؛ مونتسكيو نويسنده روح القوانين. سهل است كه گاه آدمى نام نويسنده كتاب را فراموش مى‌كند و تنها عنوان كتاب را به خاطر مى‌آورد. پس مى‌نگريم كه عنوان مناسب يا نامناسب كتاب، تا چه اندازه مى‌تواند مايه شرمسارى يا آبروى نويسنده گردد. فرق است ميان نويسنده‌اى كه كتابى در حجاب نوشته و چنين عنوان مزخرفى بر آن نهاده است: خواهرم حجاب سنگر است! (دريغ از كلمه مزخرف و زراندود كه بر اين عنوان اطلاق شود)؛ با نويسنده‌اى ديگر كه در همين موضوع كتابى نوشته و چنين عنوان عالمانه‌اى بر آن انتخاب كرده است: فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى.
بارى در حوزه فرهنگ اسلامى، بسيارى از نويسندگان، نه به نامشان، بلكه به عنوان كتابشان خوانده مى‌شود. يعنى عنوان كتاب، مكانتى برتر از سرشناسه بودن عنوان دارد. اگر در سرشناسه بودن عنوان، تنها به اين بسنده مى‌شود كه نام كتاب مقدّم بر نام نويسنده گردد؛ در اينجا نام كتاب، نام نويسنده را تحت الشّعاع قرار مى‌دهد. نويسنده نه به نام مادرزادش، بلكه به نام كتابش خوانده مى‌شود. از وى به «صاحبِ...» نام برده مى‌شود. يعنى نويسنده با انتخاب نامى بر كتاب خويش، نامى بر خويش مى‌نهد. و پيداست كه از اين رهگذر، عنوان كتاب تا چه اندازه اهميّت مى‌يابد.
صاحب ريحانةالادب، در ذيل كلمه «صاحب»، به اين نكته اشاره مى‌كند. وى مى‌گويد: كلمه «صاحب، جزو عنوان مشهور بعضى از علما يا طبقات ديگر مى‌باشد. چنانچه از عادات معمول اهل فن است كه بعضى از اكابر را به نام كتابى از تأليفات او معرّفى كرده و «صاحب آن كتاب» گفته و مؤلف آن را اراده نمايد؛ مثل صاحب جواهر و صاحب حدائق و مانند آنها.(٦٤)
آنگاه وى در ذيل اين كلمه، و به پيروى از چنين شيوه‌اى، به معرّفى دهها تن از عالمانى مى‌پردازد كه به عنوان كتابشان شناخته شده هستند: صاحب اتقان المقال؛ صاحب اوثق المسائل؛ صاحب جواهر الكلام؛ صاحب روضةالاحباب؛ صاحب معالم؛ صاحب مقابس؛ صاحب مناهل؛ و... .
اين شيوه (٦٥) در فرهنگ اسلامى چنان غالب است كه اساساً نام مادرزاد بسيارى از عالمان كمرنگ شده است. در مثل صاحب جواهر به نام شيخ محمّدحسن نجفى چندان شناخته شده نيست. و نيز صاحب معالم به نام شيخ حسن بن زين الدين. و هكذا شمارى ديگرى از عالمان. برتر از اين، حتّى عنوان كتاب بسيارى از عالمان، نام خانوادگى نواده‌هاى آنان شده است!
مثلاً نوادگان آخوند ملاّ محمّد كاظم خراسانى (صاحب كفاية الاصول) به «كفائى» مشهورند. و نوادگان محمّد باقر خوانسارى (صاحب روضات الجنات) به «روضاتى». و نيز نوادگان شيخ محمّدحسن نجفى (صاحب جواهر الكلام)، در ايران به «جواهر الكلام»و در عراق به «آل جواهرى» مشهور هستند. و طرفه اينجاست كه «اين خاندان قبلاً به آل شريف شهرت داشتند». (٦٦) افزون بر اينها، شيخ جعفر كبير (صاحب كتاب كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء) پس از نگارش اين اثر، علاوه بر اينكه خود به عنوان كتابش ناميده شد: كاشف الغطاء؛(٦٧) همچنين عنوان كتاب او، نام نوادگان او نيز گشت. (از نوادگان او مى‌توان به تلاقى فقه و سياست، علاّمه محمّدحسين كاشف الغطاء اشاره كرد.)
عنوان كتاب، وسيله عرضه كتاب: هر محقّق در زير عنوانى به تحقيق مى‌پردازد، و هر نويسنده در زير عنوانى به نگارش مى‌پردازد؛ بنابراين هر كتاب در زير عنوانى عرضه مى‌شود. مادامى كه كتابى جامه عنوان نپوشد، طبعاً عرضه نمى‌شود؛ و تبعاً در دسترس خواننده قرار نمى‌گيرد. عنوان كتاب، واسط نويسنده و خواننده، و وسيله عرضه كتاب است. از اين رو لازم است هر نويسنده به چگونگى عنوان كتاب خويش، يعنى به چگونگى عرضه آن نيك بينديشد. نويسنده‌اى كه در بند چگونگى عرضه كتاب خويش نيست، مى‌بايد يقين كند كه خواننده نيز در بند استقبال از كتاب او نيست. چگونگى عرضه كتاب مسأله‌اى است كه در خور هر گونه عنايت و امعان نظر است. دسته‌اى از نويسندگان به سبب عرضه جالب كتاب خويش، آثارشان را پرجاذبه و خواندنى مى‌سازند. بر عكسِ اين دسته نويسندگان، برخى به سبب عرضه نامناسب و غيره روشمندانه كتاب خويش، آثار عالمانه خود را به هدر مى‌دهند. *٦* نبايد از خاطر سترد كه غناى دانش در يك كتاب كافى نيست؛ غناى روش آن نيز ضرورى است. به ديگر سخن، به محتواى عالمانه كتاب نمى‌توان بسنده كرد؛ عرضه روشمندانه آن را نيز بايد فراموش نكرد. هزار نكته باريكتر زمو اينجاست.
استاد دانشمند محمّدرضا حكيمى درباره چگونگى عرضه يك فكر يا كتاب، اشارات بسيار سودمندى دارند. دلهاى سخن‌پذير، سخن دلپذير وى را بشنوند و بنيوشند:
«عرضه فكر» كمتر از «خود فكر» نيست. يك نويسنده هر چه معلومات و دليل و استناد در دست داشته باشد، اگر آنها را در قالبى مناسب و اصيل و پرجاذبه عرضه نكند، اثرى چندان نخواهد داشت.(٦٨)
تكمله اين گفتار را، در گفتار ديگر استاد مى‌توان جُست:
بيشتر متفكّران غربى، چنان از نيروى بلاغت و تأثير ادبيات استفاده كرده‌اند كه در موارد متعدّدى، يك «عرضه ادبى استادانه»، صورت يك مكتب فلسفى يافته است و بسيار تأثير نموده و طرفدار پيدا كرده است... علّت عمده نفوذ اين گونه مكاتب، ادبيات آن مكاتب است، نه ابتكار يا اصالت، يا عمق تفكّر. (٦٩)
پى مى‌نگريم كه «عرضه فكر»، اهميّتى چون «نفس فكر» دارد. از اين روست كه به محقّقين توصيه مى‌شود كه «در روند تحقيق به موضوع بينديش و در ارائه تحقيق به خواننده.» (٧٠)
اساساً هر تحقيق از دو ركن تشكيل يافته است: تحرّى و تحرير. و به ديگر بيان: پژوهشگرى (گردآورى مطلب) و پژوهشنگارى (عرضه مطلب). به همان اندازه كه حقيقت پژوهى يا پژوهشگرى اهميّت دارد؛ پژوهشنگارى يا عرضه مطلب نيز داراى اهميّت است. زيرا «تحقيق به دو كس نيازمند است: آن كه حقيقتى را فرا مى‌دهد و آن كه آن حقيقت را فرا مى‌گيرد.»(٧١)
امّا دريغ كه برخى نويسندگان، تو گويى در عالَم خلأ و هيچستان قلمفرسايى مى‌كنند. به شأن و منزلت خواننده نمى‌انديشند و در نتيجه، در بند چگونگى عرضه مطلب نيستند. گويا آنان براى خود مى‌نويسند، نه بهر استفاده خواننده. در صورتى كه به گفته شوپنهاور: كتاب بايد صورت «ديالوگ» (مناظره) را داشته باشد، نه صورت «منالوگ» (گفتگو با خود). (٧٢) و به گفته عنصرالمعالى: سخن از بهر مردمان گويند نه از بهره خويش.(٧٣)
بارى چگونگى عرضه كتاب، مسأله‌اى است كه هيچ محقّقى را از انديشيدن به آن گريز و گزيرى نيست. آنكه كتاب خويش را بد عرضه مى‌كند، نمى‌بايد انتظار داشته باشد كه خواننده از آن خوب استقبال كند. چه، «كما تزْرعُ تحْصُدُ»؛ يعنى «هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت». و به گفته مسيح: «بدان پيمانه كه بپيماييد براى شما خواهند پيمود».(٧٤) (كما تدِينُ تُدان.)
پس با عنايت به اهميّت عرضه كتاب، بنگريد كه عنوان كتاب، يعنى وسيله عرضه كتاب، تا چه اندازه اهميّت شگرفى دارد. و نويسنده خواننده شناس، در گزينش عنوان دلنشين و دندان گير، تا چه اندازه مى‌بايد باريك بين باشد. نمى‌سزد نويسنده‌اى كه براى تحقيق و تأليف يك كتاب، رنج برده و بيدارى كشيده و در صدها كتاب توغل و مداقه كرده، به هنگام انتخاب عنوان، سرسرى و ديمى و براى به هم رسانيدن كار، عنوانى بر كتاب خويش نهد و كار را بدين سان به پايان رساند.
محققانى كه به عنوان كتاب خويش و چگونگى عرضه آن بى اهميّت هستند، ناخواسته و قصد ناكرده، چون صوفيان ملامتى هستند، آنان «مرائى معكوس» هستند؛ يعنى برعكس رياكاران كه گندم‌نماى جوفروشند؛ آنان جونماى گندم فروشند. شود كه كتابى عالمانه و محققانه فراهم مى‌كنند؛ امّا آن را بد عرضه مى‌كنند و از جمله، عنوان پيش پا افتاده و در ذوق زننده‌اى بر آن مى‌نهند. اين دسته نويسندگان، سزاوارتر است كه چيزى ننويسند؛ تا اين چنين نوشته هاى سُست و بدعرضه‌اى به هم رسانند. زيرا ننوشتن عيب نيست؛ امّا بى رمق و رماننده نوشتن، سراپا عيب است و نابخشودنى. و اگر متجاهر به فسق بودن در عالم اخلاق وجهى داشته باشد - كه ندارد - در عرصه ادبيات به هيچ روى موجّه نيست.
به هر رو، چگونگى عرضه كتاب، خاصّه اهميّت عنوان كتاب، يعنى وسيله عرضه كتاب، درخور هرگونه تأمل و تدقيق است و پژوهشيان را عنايت بدين مقوله، دربايسته است.
*
سخن كوتاه كه سرشناسه بودن (يا دانستن) عنوان كتاب در كتابشناسى؛ تسميه نويسنده به عنوان كتاب؛ و عنوان كتاب، وسيله عرضه كتاب؛ سه محورى است كه در پرتو آن، اهميّت *٧* عنوان كتاب نمايان مى‌شود. اينك به اشارات ديگرى در اين باره مى‌پردازيم و بحث در اهميّت عنوان را به پايان مى‌بريم.
گفتنى است مرحوم شيخ هاشم قزوينى، از مدرّسين زبده حوزه علميه مشهد، به طلاّب توصيه مى‌كرد كه درسهاى خود را بنويسند. مى‌گفت انسان در مطالعه و مباحثه، خود را زود قانع مى‌كند و از مطلب مى‌گذرد؛ امّا در نوشتن چنين نيست؛ چون مى‌كوشد كه ديگران را نيز قانع كند. بنابراين در نوشتن، معلومات انسان براى خود او از پرده ابهام بيرون مى‌آيد و خيلى چيزها را كه تصوّر مى‌كرده فهميده، بر او مسلّم مى‌شود كه نفهميده و بايد آن را از نو بفهمد.(٧٥)
وصف الحال منِ بنده، در حين نگارش اين وجيزه ناچيز چنين بوده است. پيشتر به اهميّت عنوان كتاب متفطن و واقف بوده است؛ امّا هنگامى كه به تحقيق در اين مقوله پرداخت، آفاق و زوايايى ديگر از اهميت عنوان كتاب برايش آشكار و مسلّم گشت. اينك مى‌نگرم چه بسيار كتابهاى عالمانه‌اى كه به سبب عرضه غير روشمندانه و عنوانِ در ذوق زننده آن به يك سو افكنده شده است. و چه بسيار كتابهايى كه بيشتر به سبب عنوان گيرنده و زيبنده آن مورد استقبال قرار گرفته است.
در مثل استقبال چشمگير از كتاب محمّد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت، نوشته ويرژيل گيورگيو، يكى به علّت عنوان پر جاذبه آن بوده است. (٧٦) اين كتاب، نه چندان تحقيقى و عميق است؛ و نه صدور مطمئنى دارد؛ و نه ترجمه‌اى دقيق و علمى از آن شده است. بيفزاييم كه چندين نقد مستقل نيز بر آن منتشر شده است. امّا با اين همه، بنگريد كه عنوان بدع و بكر اين اثر، چسان موجب استقبال از آن شده است. مترجم اين اثر با انتخاب چنين عنوان بى سابقه‌اى بر كتاب، تلويحاً به خواننده مى‌گويد كه هرچه تاكنون درباره پيغمبر خوانده، و هرگونه كه سابقاً آن حضرت را شناخته است، مى‌بايد آن را به يك سو نهد. پس بايد اين كتاب را برگيرد و بخواند كه پيغمبر را از نو شناسانده است. (فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤا كِتابِيَهْ.) در واقع انسان با ملاحظه عنوان اين كتاب، هر اندازه هم از زندگى پيامبر گرامى اسلام - ص - با اطلاع باشد، احساس مى‌كند چيزهاى ديگرى نيز در زندگى آن حضرت هست كه وى از آنها بى اطلاع است و تنها در اين كتاب آمده است.
اكنون بجاست در اين باره، اشاره به عنوان دو كتاب ديگر شود. از دانشور گرامى آقاى جعفر سبحانى، كتابى در شرح زندگى پيامبر اسلام تحت عنوان فروغ ابديت منتشر شده است. هم ايشان كتاب ديگرى دارند تحت عنوان پژوهشى عميق پيرامون زندگى على عليه السلام. با اينكه كتاب دوّم ايشان مختصرتر و خواندن آن براى مردم ساده‌تر و سهل التناول است (پيشتر به خواندنى بودن كتابهاى مختصر اشاره كرديم)، و با اينكه كتابهايى كه در شرح زندگى على - ع - منتشر مى‌شود، نسبتاً بيشتر مورد استقبال مردم قرار مى‌گيرد و اختلافات و ابهامات در زندگى آن حضرت، سائق مردم به استقبال از اين آثار و دانستن دقيق زندگى آن حضرت است؛ امّا بايد خاطر نشان ساخت كه على رغم اين علل، استقبالى كه از كتاب نخست ايشان شده، بسيار چشمگيرتر از كتاب دوّم است و قابل مقايسه با آن نيست.
يقيناً يكى از علل استقبال از كتاب فروغ ابديت، عنوان حساب شده و جالب و جاذب آن است. اوّلاً اين عنوان تكرارى نيست و در ادبيات مذهبى جديد است. ثانياً زود به خاطر سپرده مى‌شود و دير از خاطر مى‌رود. ثالثاً با حداقل كلمات (دو كلمه در عنوان اصلى)، حداكثر معنا القا شده است. رابعاً عنوان فرعى كتاب (تجزيه و تحليل كاملى از زندگانى پيامبر اسلام)، خواننده را دقيقاً به موضوع كتاب دلالت مى‌كند.
امّا استقبال كمترى كه از كتاب پژوهشى عميق پيرامون زندگى على عليه السلام شده است، يكى از آن روست كه عنوان پيش پا افتاده و سستى دارد. ضعف مهمّ اين عنوان در اين نكته است كه چون فاقد امتيازى است، زود به خاطر سپرده نمى‌شود و زود هم از خاطر مى‌رود. گيرا نبودن اين عنوان و فرّار بودن آن، از دلايلى است كه موجب گرديده از اين اثر استقبال درخورى نشود. (گذشته از اينكه كلمه «عميق» در اين عنوان، خودستايانه است و استعمال كلمه «پيرامون» در اينجا غلط محض است).
بارى، تأثير عنوان در استقبال از كتاب و اِدبار به آن، نشانگر اهميّت عنوان كتاب و عنايت خوانندگان به آن است. گو اينكه نمى‌سزد يكسره به داورى خوانندگان دل سپرد، و به گفته نظامى عروضى دبير كامل كسى است كه به «تحسين ارباب اغماض» و «تقبيح اصحاب اغراض» التفات نكند؛ امّا باز هم به گفته همو، دبير كامل بايد «مراتب ابناء زمانه شناسد *٨* و مقادير اهل روزگار داند». (٧٧)
دريغ است اين نكته، نهفته ماند كه دلواپسى ما درباره عنوان كتاب، معطوف به كتابهاى عالمانه‌اى است كه منتشر مى‌شود. بهتر است كتابهاى مبتذل و سستى كه پيوسته به چاپ مى‌رسد، عنوانهاى سطحى و سستى (چون درونه آن) داشته باشد. زيرا كسى حق دارد حرف خوب بزند، كه خوب حرف بزند. آنكه بدون مايه‌هاى عميق علمى و بى اطلاع از آيين پژوهندگى و پژوهشنگارى دست به قلم مى‌برد، و با سرهم كردن چند مطلب به انتشار كتابى مى‌پردازد، بهتر است در عنوان كتاب خويش نيز از همين روش پيروى كند و گندم نماى جو فروش نباشد. تنها كسانى مجاز هستند كه به عنوان گيرنده و زيبنده بر كتاب خويش بينديشند، كه پيشتر و بيشتر به مطاوى كتاب خويش انديشيده‌اند و كلمه - كلمه آن را با تحقيق و تدقيق نگاشته‌اند. آنان كه چون خواجه عبد اللَّه انصارى معتقدند كه «سخن گفتن جنايت است؛ تحقيق آن را مباح كند». (٧٨)نابسامانى در عنوان‌
اكنون بنگريم كه با همه اهميّت و مكانت عنوان، و نقش آن در استقبال از كتاب، وضع عنوان كتابها چگونه است. اشاره به عنوان چند كتاب و سنجش آن، گذشته از آنكه دستمايه آشنايى با چند و چون عنوان كتابها مى‌گردد؛ بحث حاضر را از صورت ذهنى و غير ملموس خارج مى‌كند و خواننده، خود مى‌نگرد كه با چه عنوانهايى روبروست.
درنگى در عنوان كتابها و كالبد شكافى آن، گوياى آن است كه نمى‌شود داورى فراگير و يكدستى در اين باره كرد. عنوانهاى نابسامان و بسامان، و غث و سمين، توأمان بر پيشانى كتابها ثبت شده است. پس بهتر است به زشتى و زيبايى هر دو دسته از عنوانها اشاره رود. نخست از عنوانهاى نابسامان آغاز مى‌كنيم و نابسامانى در عنوان را - كه سوگمندانه سخت دامنگير ادبيات مذهبى شده است - مورد مطالعه قرار مى‌دهيم.
يادآورى كنيم كه در سراسر اين نوشتار، چنانچه بر عنوان كتابى خرده گرفته شود، به معنى خرده‌گيرى‌
بر مطاوى كتاب نيست. بلكه:
بر نمد چوبى كه آن را مرد زد
بر نمد آن را نزد، برگرد زد
همچنين ستودن عنوان كتابى، لزوماً دليل بر تأييد داده‌هاى كتاب نيست. آنچه مطمح نظر است، «عنوان كتاب» است و بس. به هيچ روى كتابها و نويسندگان آن - جز در مواردى كه ضرور مى‌نمود تصريح شود - مقصود نبوده است. هرجا هم به نقض و نقد عنوان كتابها پرداختيم و حديث تلخ گفتيم، چيزى جز بسامان كردن آن در سر نداشتيم.
زان حديث تلخ مى‌گويم تو را
تا ز تلخيها فرو شويم تو را
تو ز تلخى چون كه دل پُر خون شوى‌
پس ز تلخيها همه بيرون روى‌
نقش اديان در مبارزات استعمارى: (٧٩) باور كردنى نيست كه نويسنده‌اى مذهبى قلم به دست گيرد و بخواهد از نقش اديان در مبارزات «ضدّ استعمارى» چيزى بنويسد؛ امّا عنوان كتاب را «نقش اديان در مبارزات استعمارى» بگذارد!! يعنى اديان در «مبارزات استعمارى» نقش داشته‌اند! (معاذ باللَّه).
بديهى است اگر نويسنده كتاب شناخته شده نبود، و يا مطاوى كتاب وى ملاحظه نشده بود؛ آدمى با ملاحظه اين عنوان يقين مى‌كرد كه نويسنده در كتاب خويش خزعبلاتى را به هم بافته و خواسته است كه اديان را محكوم به خوى تجاوزطلبى و استعمارى كند. چه اينكه از عنوان كتاب حاضر چنين برمى‌آيد. امّا كسانى كه اين اثر را ملاحظه كرده‌اند، دريافته‌اند كه نويسنده خواسته است از نقش اديان در مبارزات ضدّ استعمارى سخن بگويد. ولى عنوان آن را وارونه گذاشته است: «نقش اديان در مبارزات استعمارى»!
خدايش رحمت كناد مرحوم دكتر محمود صناعى را. وى سالها پيش به موضوعى اشاره كرده بود كه دير باوران آن را دور مى‌دانستند. اينك به رأى العين مى‌نگريم كه چيزى فاجعه آميزتر از آن روى داده است. او مى‌گفت: «چندى پيش در مقدّمه كتاب كوچكى كه براى دانشجويان دانشگاه تهران نوشته شده است اين عبارات را خواندم: «اين كتاب نوشته شود تا مانع دروس دين گردد». تعجّب كردم كه نويسنده چه دشمنى با دين داشته و چگونه جرأت كرده است كتابى بنويسد كه مانع دروس دين گردد. پس از اندكى تأمّل معلوم شد *٩* نويسنده «دروس» را به صورت اسم مصدر و به معنى كهنگى و ابتذال [اندراس ]استعمال كرده است».(٨٠)
كجاست دكتر صناعى تا بنگرد كه اين فاجعه تا چه حد دامنگير ادبيات مذهبى شده و كار به كجا كشيده است. اگر وقتى كتابى مى‌نوشتند كه «مانع دروس دين گردد»؛ اينك كتابى مى‌نويسد كه از «مبارزات استعمارى» اديان سخن مى‌گويد! با اين همه تفاوت كه به هر رو «دروس» به معنى «كهنگى» است؛ امّا كدام عاقلى است كه مدعى شود «مبارزات استعمارى» به معنى «مبارزات ضدِ استعمارى» است. مگر اينكه يا دستور زبان جديدى اختراع كنيم، و يا بخواهيم شطحيات عرفانى بگوييم كه:
من چو «لب» گويم، «لب دريا» بود
من چو «لا» گويم، مراد «الاّ» بود!
بارى، همان گونه كه پديده استعمار نامى وارونه بر خود نهاده است: استعمار (= عمران و آباد كردن)، نويسنده‌اى كه خواسته است از نقش اديان در مبارزات ضدّ استعمارى سخن بگويد نيز نامى وارونه بر كتاب خود نهاده است: نقش اديان در مبارزات استعمارى! شگفتا كه روزگار وارونه‌اى است.
گمان مى‌رود كه نويسنده، عنوان كتاب را بر اساس تعبيراتى چون «نقش اديان در مبارزات آزادى بخش» - كه پيوسته شنيده مى‌شود - انتخاب كرده است. يعنى چنين تعبيرى را شنيده؛ امّا به جاى «آزادى‌بخش»، كلمه «استعمارى» را گذاشته است: «نقش اديان در مبارزات استعمارى». و پيداست كه تفاوت از كجاست تا به كجا!
اين را بيفزاييم كه چنانچه عنوان اين اثر نقش اديان در مبارزات ضدّ استعمارى بود؛ باز هم نقص ديگرى بر اين عنوان وارد بود. زيرا در مطاوى كتاب از نقش اديان (يهوديّت، مسيحيّت، اسلام و...) در مبارزات ضد استعمارى (يا به گفته مؤلف استعمارى) سخن نرفته است. بلكه به گفته مؤلف در «پيش‌گفتار» كتاب (ص ٢): «آنچه در اين كتاب انجام شده بحث پيرامون پاره‌اى از اصول و فروع اعتقادى و علمى اسلام و در ضمن بررسى مسائل اجتماعى و سياسى ضرورى و لازم جامعه مسلمان و نشان دادن حق از باطل و صحيح از فاسد است».
نكاويده پيداست كه بر كتابى با چنين محتوا، نمى‌توان چنان عنوانى گذاشت.
آيا دين آينده‌اى هم دارد؟ (٨١) نقص عنوان كتاب حاضر مانند نقص عنوان سابق الذكر است و هر دو نويسنده به يك گونه دسته گل به آب داده‌اند. پيش از پرداختن به عنوان اين اثر، به توضيح واضحى درباره پرسش تأكيدى (استفهام انكارى) بسنده مى‌شود و از رهگذر آن، نقص عنوان كتاب حاضر نشان داده مى‌شود.
بر خلاف جمله پرسشى كه غالباً محتاج پاسخ است؛ جمله پرسش تأكيدى محتاج دريافت پاسخى از مخاطب نيست. بلكه اين جمله هنگامى بيان مى‌شود كه پاسخ آن آشكار باشد. و مقصود از بيان آن، تأكيد مفهومى است كه بايد در پاسخ گفته شود. به ديگر بيان، جمله پرسش تأكيدى مانند جمله خبرى است. با اين تفاوت كه تكيه و تأكيد بيشترى در آن است. در مثل هنگامى كه گفته مى‌شود «آيا دانايان و نادانان باهم برابر هستند!» يعنى البتّه كه برابر نيستند. بديهى است مقصود از بيان اين جمله، دريافت پاسخ نيست. و از اين رو به رأى برخى، علامت پرسش نما (؟) را در پايان اين جمله‌ها نبايد گذاشت. بلكه چنين جمله‌اى (پرسش تأكيدى)، تأكيد اين جمله خبرى است: دانايان و نادانان باهم برابر نيستند. و هكذا هنگامى كه گفته مى‌شود «آيا ظلمات و نور باهم برابر است!» يعنى البتّه كه برابر نيست. همچنين هنگامى كه گفته مى‌شود «چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان!» يعنى هيچ باك.
بنابراين هنگامى كه گفته مى‌شود «آيا دين آينده‌اى هم دارد؟» يعنى البتّه كه ندارد. به عبارت ديگر، هنگامى كه نويسنده حاضر عنوان كتاب خويش را چنين گذاشته است: «آيا دين آينده‌اى هم دارد؟» دقيقاً مانند اين است كه چنين عنوانى بر كتاب خويش مى‌گذاشت: دين هيچ آينده‌اى ندارد؛ و يا: بى آيندگى محتوم دين.
احتمالاً نويسنده اين اثر، عنوان كتاب خويش را از عنوان اين اثر برتراند راسل اقتباس كرده است: آيا بشر آينده‌اى هم دارد؟ با اين تفاوت كه شيپور را از سرگشاد آن زده است. يعنى كلمه «بشر» را برداشته و كلمه «دين» را به جاى آن گذاشته و «خرّ موسى صعقاً» را به «خر عيسى ضعيفاً» تبديل كرده است! امّا «اين الثريا من الثرى»؛ يعنى «چراغ مرده كجا و شمع *١٠* آفتاب كجا»!
وقديجى‌ء بخلط فالنّحاس له‌
وللاوائل ما فيه من الذهب‌
هنگامى كه راسل مى‌گويد آيا بشر آينده‌اى هم دارد؟ مقصودش اين است كه بشر هيچ آينده‌اى ندارد. در واقع راسل با انتخاب چنين عنوانى بر كتاب خويش، از آينده بشر قطع اميد كرده است: بمب اتمى، بمب ئيدروژنى، جهانى پرتلاطم و...
بيشتر بگويم كه راسل از آن رو چنين عنوانى براى كتاب خويش انتخاب كرده است كه از آينده بشر (اين جانور مغرور كه خود را عاقل مى‌داند)، يكسره قطع اميد كرده است. بنگريد كه واپسين فصل كتاب خويش را چنين مى‌آغازد: «من در لحظه‌اى تاريك (ژوئيه ١٩٦١) بنوشتن مشغولم، و نميدانم نژاد بشر آن قدر دوام ميكند كه نوشته من منتشر يا در صورت انتشار قرائت شود يا نه». (٨٢)
بنابراين اگر نويسنده كتاب حاضر به تورّق كتاب راسل مى‌پرداخت، و يا تنها فهرست مطالب آن را با تأمّل مى‌نگريست؛ درمى يافت كه آيا بشر آينده‌اى هم دارد؟ يعنى البتّه كه ندارد. و يا كافى بود كه اندكى آشنا با دستور زبان فارسى بود؛ آنك نيز درمى‌يافت كه آيا دين آينده‌اى هم دارد؟ يعنى البته كه ندارد.
پيداست اگر نويسنده اين كتاب نيز ناشناخته بود، و يا مطالب كتاب وى ملاحظه نشده بود؛ با ملاحظه اين عنوان جزم مى‌كرديم كه نويسنده مدّعى است عصر دين سپرى شده و دين هيچ آينده‌اى ندارد. امّا ابداً چنين نيست و نويسنده كتاب حاضر چنين پندارى را در سر نداشته است. سهل است كه معتقد است دين، آينده بسيار روشنى دارد. فقط عنوانى بر كتاب خويش نهاده است كه گويا مى‌پندارد كه دين هيچ آينده‌اى ندارد.
تو چشم بندى را نگر! زبان كه براى «اظهار ما فى الضمير» است، تبديل به ابزارى براى «اخفاء ما فى الضمير» شده است.(٨٣)
از قضا سركنگبين صفرا فزود
روغن بادام خشكى مى‌نمود
روش انقلابى تفكيك در آموزش قرائت قرآن: (٨٤) هر كس با ملاحظه اين عنوان تعجب مى‌كند كه «روش انقلابى» با «آموزش قرآن» چه رابطه‌اى دارد! انقلابى و غير انقلابى و ضد انقلابى شنيده بوديم؛ امّا روش انقلابى براى روخوانى قرآن، نخستين بار است كه با قرع سمع آن را مى‌شنويم. لابد روش‌هاى ديگرى كه براى آموزش قرآن تجويز شده، روش غير انقلابى و ضد انقلابى است. اين گونه آسمان و ريسمان به هم بافتن، آن هم در عنوان كتابى كه در پيشگاه قرآن نوشته شده، نهايت سهل انگارى و بى‌توجّهى است. عالمان اسلامى قرنهاست كه توصيه مى‌كنند به هنگام قرائت قرآن آداب ظاهرى و باطنى ويژه‌اى را در پيشگاه اين كتاب بايد رعايت كرد. از جمله بايد قرآن را چنان خواند كه گويا اينك بر آدمى نازل مى‌شود و خداوند تجلّى كرده است. (٨٥) پس بنگريد كه چون ادب قرائت قرآن چنين است؛ ادبِ نگارش كتابى در پيشگاه قرآن و براى آموزش آن، تا چه اندازه خطير و پر اهميّت است.
به هر رو، «روش انقلابى» را با «آموزش قرآن» ربط دادن، «لن يتچسبكنَ»! است و آسمان و ريسمان به هم بافتن. اين عنوان، نشانگر رجماً بالغيب سخن گفتن، و بى توجّهى به عنوان كتاب، و ساده انگاشتن عظمت كتابى است كه در پيشگاه آن اثرى فراهم مى‌شود.
انشاء و نامه نگارى انقلاب: (٨٦) جوزدگى و پيروى كوركورانه از رسانه‌هاى گروهى، در عنوان اين كتاب نمايان است. نويسنده بى تأمّل، كلمه «انقلاب» را كه پيوسته در رسانه‌هاى گروهى تكرار مى‌شود، به دنبال «انشاء و نامه نگارى» آورده و سوراخ دعا را گم كرده است. معلوم نيست چه رابطه‌اى است ميان «ماست و دروازه» (بگوييد انقلاب و انشاء)، كه با رمل و اسطرلاب نيز اين رابطه كشف نمى‌شود.
بارى، انشاء و نامه نگارى انقلاب [يا انقلابى‌]، سبك جديدى در مكتبهاى ادبى است كه نويسنده آن را بنياد گذاشته و بايد پيروان مكتب «بى بند و باريسم» در ادبيات از آن پيروى كنند. و طرفه اينجاست كه نويسنده با چنين عنوان ناشيانه - منشيانه‌اى، آموزش انشاء و ادبيات را در سر پرورانده است! طبيب يداوى النّاس و هو عليل. (كل اگر طبيب بودى، سر خود دوا نمودى).
فلسفه انقلاب اسلامى: (٨٨) با ملاحظه عنوان قاطع اين اثر، *١١* خواننده انتظار دارد دست كم بتواند حدس بزند كه اين كتاب در چه موضوعى است. امّا هر حدسى كه خواننده درباره موضوع اين كتاب بزند، يقيناً درست از آب در نمى‌آيد! ادّعاى گزافى هم نكرده‌ايم؛ اين گوى و اين ميدان: كسانى كه اين اثر را مطالعه نكرده‌اند، به شرط اينكه دنباله اين نوشته را نيز مطالعه نكنند، فى المجلس حدس بزنند كه موضوع اين كتاب فى الجمله درباره چيست؟ درباره... يا... يا... .
هيچ كدام! هر اندازه خواننده حدس قوى و شمّ كتابشناسى داشته باشد، با تأمّل در اين عنوان راه به جايى نخواهد برد. زيرا عنوان كتاب، ناخوانا با موضوع كتاب است و لفظى گفته شده و معنا از خدا طلبيده شده است. موضوع كتاب ياد شده در «روانشناسى اجتماعى» است و در آن از «تعالى و انحطاط فرد و جامعه» سخن رفته است. حال، خدا مى‌داند كه چرا عنوان آن فلسفه انقلاب اسلامى گذاشته شده است. (البته برخى بندگان خدا هم يك چيزى مى‌دانند. آنان كه اين كتاب را پيشتر به صورت سلسله مقالاتى در يكى از روزنامه‌هاى سياسى عصر خوانده‌اند).
تورّق شتابان اين اثر، نشانگر آن است كه تا چه اندازه عنوان پرت و گمراه كننده‌اى براى اين كتاب انتخاب شده است. روشنتر بگوييم كه كتاب حاضر داراى دو بخش است: در بخش اوّل آن از «تعالى و انحطاط فرد» به تفصيل سخن رفته است. (فصل اوّل اين بخش در «تعالى فرد»، و فصل دوّم آن در «انحطاط فرد» است). بخش دوّم آن نيز (بدون تقسيم به فصل)، عهده‌دار بحث از «تعالى و انحطاط جامعه» است. تنها در اواخر كتاب، رشته نوشته معطوف به انقلاب اسلامى ايران شده است؛ آن هم به صورت پراكنده و بدون سرفصل «فلسفه انقلاب اسلامى»، و با عنايت به تعالى و انحطاط فرد و جامعه.
حتّى نگاهى به منابع كتاب حاضر نيز نشان مى‌دهد كه موضوع آن در حول و حوش روانشناسى اجتماعى است. منابع اين كتاب (جز كتابهاى تفسير و حديث و تاريخ)، عبارت است از: روان‌شناسى اجتماعى، اميدهاى نو، جامعه سالم، انسان براى خويشتن و انسان موجود ناشناخته.
بنابراين عنوان اثر، نه تنها راهبرد خواننده به مطاوى آن نيست؛ بلكه تداعيگر مباحث كتاب و همخوان با آن نيز نيست. شرطِ (و بگوييم شطرِ) انتخاب عنوان براى كتاب اين است كه بر پايه مضامين مكرر كتاب باشد و فرا دهنده بَسامد (فركانس) انديشه‌هايى كه در كتاب عرضه شده است. از اين رو، مثلاً عنوان «تعالى و انحطاط فرد و جامعه» براى اين كتاب؛ قبايى است بر قامت او دوخته، و دقيقاً زيبنده و فرا دهنده محتواى كتاب.
سوگمندانه چنين عنوان مناسبى براى اين كتاب انتخاب نشده و بسيارى از خوانندگان كه مشتاق مطالعه در اين موضوع هستند، با ملاحظه عنوان فلسفه انقلاب اسلامى، از اطلاع نسبت به موضوع اين كتاب محروم مى‌مانند. بيفزاييم كه اين اثر، جامعترين و در شمار مهمترين كتابهايى است كه به پژوهش در اين حوزه پرداخته و نويسنده دانشمند آن، اثرى كارآمد و سودمند و بسيار عالمانه فراهم آورده است.
آسايش وران، مقدّس‌ترين داوران: (٨٩) پيش از سنجش عنوان سراپا غلط اين كتاب، ضرورى است كه اشاره‌اى به موضوع آن شود.
اثر ياد شده مشتمل بر چهار بخش است و در هر بخش به معجزات و احاديث امام موسى‌ كاظم، امام رضا، امام جواد و امام هادى - عليهم السّلام - به ترتيب اشاره رفته است. بنابراين موضوع كتاب حاضر در علم كلام است و در طى آن به معجزات چهار امام در چهار بخش (همراه با ذكر برخى از احاديث آنان) اشاره رفته است. از اين رو، اثر حاضر را مى‌توان قريب المضمون با كتاب مدينة المعاجز (تأليف سيّد هاشم بحرانى؛ م ١١٠٧ ق) دانست.
اينك به عنوان اين اثر مى‌پردازيم: آسايش وران، مقدس‌ترين داوران. نخست به عنوان اصلى كتاب (آسايش وران)، و سپس به عنوان فرعى آن (مقدّس‌ترين داوران) اشاره مى‌كنيم.
نابسامانيها و لغزشهاى عنوان اين كتاب (كه سه كلمه است)؛ بيش از تعداد كلمات آن است! بنابراين خطاهاى آن را يكان يكان برمى‌شماريم.
١. بديهى است كه عنوان كتاب بايد متناسب با موضوع كتاب باشد. پس به نظر مى‌رسد كه عنوان «آسايش وران» به ائمه طاهرين - ع - اطلاق شده باشد. زيرا موضوع كتاب، بيان معجزات آنان است. وليك على رغم اين انتظار و اين نكته بديهى، با مراجعه به كتاب (ص ٤ و ١١٤ و ٢١٥ و ٢٨٧) معلوم *١٢* مى‌شود كه عنوان «آسايش وران» به اين منظور انتخاب نشده است. نويسنده در سرآغاز كتاب مى‌گويد كه اين كتاب «براى بهتر شناختن ائمه معصومين و آشنا شدن با الگوهاى نيّر آسمانى براى بهترين روش و آسايش دو گيتى» فراهم آمده است. اين عبارت، خاصّه «آسايش دو گيتى» و «آسايش دو جهان» را نويسنده در سرآغاز هر بخش از كتاب آورده و خواسته است وجه تسمى كتاب را بدين عنوان توضيح داده باشد. بنابراين عنوان «آسايش وران» بدين علّت براى كتاب انتخاب شده كه نويسنده، كتاب را براى «آسايش دو گيتى» مردم فراهم آورده است. و اگر نويسنده چنين توضيحى را درباره عنوان كتاب ارائه نمى‌داد؛ احدى درنمى‌يافت كه عنوان كتاب بدين علّت انتخاب شده است. بلكه هر كس يقين مى‌كرد كه عنوان «آسايش وران» به ائمه طاهرين (موضوع كتاب) اطلاق شده است. پس معلوم مى‌شد كه ميان عنوان كتاب و موضوع آن، هيچ رابطه‌اى نيست. مضافاً اينكه اگر نويسنده، عنوان «آسايش وران» را به ائمه طاهرين (كه موضوع كتاب باشند) اطلاق مى‌كرد؛ اشكال فاجعه‌آميز و بسيار مهمترى پديد مى‌آمد. يعنى ابرويش را درست مى‌كرد و چشمش را كور مى‌كرد! زيرا پيشوايان رنجور شيعه را نمى‌توان به چنين عنوانى توصيف كرد كه دور از حيات سراپا رنج و پر مخاطره آن بزرگواران است.
٢. استعمال كلمه «آسايش وران» براى عنوان اين كتاب (طبق توضيح نويسنده درباره عنوان)، از نظر دستورى خطاى بسيار فاحشى است. هنگامى كه كلمه «آسايش» با پسوند اتّصاف و مالكيّت «ور» تركيب شود؛ صفت مى‌سازد و به معنى «صاحب آسايش» و «دارنده آسايش» به معنى «صاحبان زندگى آسوده» است. و بديهى است كه اين صفت را نمى‌توان در عنوان كتابى به كاربرد كه براى «آسايش دو گيتى» خواننده فراهم آمده است. بلكه مى‌شده است عنوان كتابى باشد كه در آن شرح افراد تن آسا و مرفه آمده است. اگر نويسنده كتاب از دستور زبان فارسى اندكى اطلاع داشت؛ چنين غلط فاحش و بسيار صريحى را مرتكب نمى‌شد.
٣. صفت آسايشوران بسيار قليل الاستعمال است و نگارنده با مراجعه به كتابهاى لغت و متون ادبى متعدّدى، حتّى به يك مورد برخورد نكرده است كه اين كلمه استعمال شده باشد. تركيباتى مانند دانشور، نامور، سخنور، هنرور، پيشه ور، و... فراوان استعمال شده است؛ امّا چنين تركيبى بسيار قليل الاستعمال، و احتمالاً هيچ استعمال نشده است. به جاى اين كلمه، مى‌بايست از كلمه كثير الاستعمار «آسودگان» استفاده مى‌شده است.
٤. رسم الخط اين عنوان نيز مطابق با هيچ قاعده‌اى نيست. چه كسى گفته است كه پسوند «ور» بايد جدا نوشته شود كه نويسنده آن را به صورت «آسايش وران» نوشته است. اگر كلمه آسايشوران بايد دوباره نوشته شود؛ پس به همين قاعده بايد نوشت: سخن ور، دانش ور، نام ور!
لغزشهايى كه در فوق به شمار آمد، مربوط به عنوان اصلى كتاب (آسايش وران) بود. عنوان اصلى اين اثر يك كلمه است؛ امّا شگفت كه چهار غلط در آن ديده مى‌شود! اينك به سنجش عنوان فرعى يا توضيحى كتاب (مقدّس‌ترين داوران) مى‌پردازيم.
١/٥. گو اينكه تعبير «مقدّس‌ترين داوران» فى نفسه و قطع نظر از اطلاق آن بر عنوان اين كتاب صحيح است؛ ولى چنين تعبيرى خالى از تسامح و كم سليقگى نيست. زيرا كلمه «داور» (قاضى و حاكم)، غالباً به صفت «عادل» وصف مى‌شود (شواهد آن در متون دينى و ادبى فراوان است).
استعمال صفت «عادل» براى «داور»، ناشى از توجّه به مكانت اوست. بنابراين استعمال صفت «مقدّس» براى «داور»، ناشى از بى توجهى به مكانت موصوف و بسيار نامأنوس است. پس ضرور مى‌نمود كه به جاى «مقدّس‌ترين داوران»، از تعبيراتى چون عادلترين داوران و دادگرترين داوران استفاده مى‌شد.
توجّه به اين نكته نيز بايسته است كه اگر صفت برترين (مانند مقدّس‌ترين)، داراى موصوف جمع (مانند داوران) باشد؛ ميان صفت و موصوف كسره اضافه مى‌آيد. بنابراين عنوان كتاب ياد شده را بايد چنين خواند: مقدس‌ترينِ داوران (به كسره جزء اوّل)؛ و نه مقدّس ترينْ داوران (به سكون جزء اوّل). اميد است نويسنده كتاب حاضر، دست كم بتواند عنوان كتاب خويش را صحيح بخواند.
٢/٦. مى‌رسيم به رسم الخط و چكونگى كتابت عنوان *١٣* كتاب. در روى جلد و عطف كتاب و صفحه عنوان، پسوند «ترين»، جدا از كلمه «مقدّس» نوشته شده است: «مقدّس‌ترين». اين نيز مطابق با قاعده نيست. نبايد كلمه مقدّسترين را پاره پاره كرد! پسوند «ترين» به رأى همگان - جز مؤلف كتاب - به كلمه «مقدّس» پيوسته مى‌شود. اگر هم نويسنده معتقد است كه اين كلمه بايد دو پاره نوشته شود؛ پس به همين قاعده بايد بنويسند: مه‌تر (= مهتر، كه نويسنده كتاب حاضر باشد)؛ كه‌تر (= كهتر، كه ما باشيم)؛ به‌تر (= بهتر، كه برخى هيچ ننويسند)!

٣/٧. اينك بنگريم چه تناسبى ميان عنوان توضيحى يا فرعى كتاب (مقدّس‌ترين داوران)، با موضوع كتاب است. با ملاحظه اين عنوان تصوّر مى‌شود كه كتاب حاضر در موضوع قضاء (داورى) است و نمونه‌هايى از داوريها مقدّسترينِ داوران در آن بازگو شده است. امّا در سراسر كتاب، حتّى يك اشاره به اين موضوع نشده است.
در پيش گفتيم كه كتاب حاضر به معجزات ائمه معصومين - عليهم السلام - پرداخته و در ضمن آن نيز به ذكر برخى از احاديث و ادله ولايت آن بزرگواران اشاره شده است. بنابراين چنين عنوانى براى كتاب، نه تنها راهبرد خواننده به مطاوى آن نيست؛ بلكه هيچ سنخيتى با مباحث كتاب ندارد و كاملاً نامتناسب است. و طرفه اينجاست كه عنوان فرعى يا توضيحى كتاب تا بدين اندازه نامتناسب با موضوع كتاب است. در صورتى كه عنوان توضيحى كتاب، بايد كاملاً گوياى مطاوى كتاب و راهبرد خواننده به مطاوى آن باشد و اساساً انتخاب عنوان توضيحى (فرعى) براى كتاب به اين علّت است كه اگر عنوان اصلى آن گوياى مطاوى كتاب نباشد؛ با عنوان توضيحى هرگونه ابهام زدوده شود و خواننده دريابد كه مطالب كتاب درباره چيست.
٤/٨. از آنچه گفتيم، نقص ديگر عنوان اين كتاب آشكار مى‌شود. عنوان اصلى كتاب (آسايش وران)، با عنوان فرعى يا توضيحى كتاب (مقدّس‌ترين داوران)، هيچ ربط و سنخيتى ندارد. عنوان اصلى «آسايش وران» به ائمه طاهرين - كه موضوع كتاب باشند - اطلاق نشده است. حاليا عنوان فرعى «مقدّس‌ترين داوران» به ائمه طاهرين اطلاق شده است.
يك بام و دو هوا را نگر كه عنوان اصلى كتاب از رى مى‌گويد و عنوان توضيحى آن از روم. مگر نگفته‌اند «من التزم بشى‌ء التزم بلوازمه». پس يا نبايد عنوان توضيحى بر كتابى گذاشت؛ و يا ملتزم به «توضيحى» بودن آن بود. امّا عنوان توضيحى اين كتاب، نه تنها توضيحى درباره عنوان اصلى كتاب نيست؛ بلكه خلاف عنوان اصلى است!
سخن كوتاه كه عنوان «آسايش وران، مقدّس‌ترين داوران» به روى هم سه كلمه است؛ امّا هشت لغزش و غلط (بيش از تعداد كلمات) در آن مشاهده مى‌شود. اينك فهميديم چه كسانى مى‌گويند (خسن و خسين هر سه دختران مغاويه هستند».

 

پانوشتها:
٦٣- شناسه عبارت است از مجموعه داده‌هايى كه در يك بايگانى، مدركى را مشخص و معرّفى مى‌كند. سرشناسه عبارت است از عنصر اصلى كه كتاب توسّط آن به آسانى شناخته مى‌شود. همان گونه كه در متن اشاره رفته است، درباره سرشناسه بودن عنوان كتاب يا پديد آورنده، تفاوت روشى وجود دارد. طالبان بنگرند به: پورى سلطانى و فروردين راستين. پيشين ص ١٧٩ و ١٦٥ و ١١؛ محمّد حسين ساكت. پايگاه محمّد النديم در كتابشناسى. (چاپ اوّل: مشهد، انتشارات جاويد، ١٣٦٨). ص ٧٥؛ ايرج افشار. فهرستنامه كتابشناسيهاى ايران. (تهران، دانشگاه تهران، ١٣٤٢). ص ٨؛ هوشنگ ابرامى. شناختى از دانش‌شناسى (علوم كتابدارى و دانش رسانى). ص ١١٩ - ١٢٣؛ محمّد رضا حكيمى. دانش مسلمين. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى). ص ٣٦٩ و ٣٧٠.
٦٤- محمّدعلى مدرّس. ريحانة الأدب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللقّب يا كنى و القاب. (كتابفروشى خيّام). ج ٣، ص ٣٥٠. همچنين رجوع كنيد به: دايرة المعارف فارسى. ج ٢، بخش اوّل، ص ١٥٤٦ به بعد، ذيل كلمه صاحب.
٦٥. گفتنى است كه پيروى از اين شيوه، فردى در مجلسى در حضور مرحوم آيت اللَّه سيّد عبدالحسين دستغيب (نويسنده كتاب گناهان كبيره و قلب سليم)، به هنگام برشمردن فضايل ايشان، از وى به «صاحب گناهان كبيره» نام برد. (از ميان پيامبران، جرجيس را به ياد آورده بود!) ايشان نيز رو به سخنران گفتند: من «صاحب قلب سليم» نيز هستم.
٦٦. احمد صدر حاج سيّد جوادى و ديگران (زير نظر). دايرة المعارف تشيع. (تهران، بنياد اسلامى طاهر، ١٣٦٦). ج ١، ص ١٦٠، ذيل مدخل آل جواهرى. ٦٧. اينكه ياد كرد نكته‌اى كه اينك بدان مى‌پردازيم، بيرون از بحث حاضر است؛ وليك دريغم آمد به آن اشارت نرود. نقل است كه مرحوم علاّمه شيخ جعفر كاشف الغطاء مى‌گفت: اگر تمام آثار فقهى را بشويند، و يا به دريا بريزند، من مى‌توانم دوباره تمام مسائل فقهى را از ابتدا تا انتها، با استدلال كافى بنويسم. امّا مهمّ اينجاست كه وى با چنين احاطه علمى، نيمه‌هاى شب خود را به روى خاك مى‌انداخت و خطاب به خود مى‌گفت: «كنت جعيفراً، ثم جعفرا، ثم صرت شيخ جعفر ثم شيخ العراق، ثم شيخ الاسلام؛ فما انت». نخست جعفر كوچكى (جعفير) بودى، سپس جعفر گشتى، آنگاه شيخ جعفر شدى، سپس شيخ العراق گشتى، آنگاه شيخ الاسلام (پيشواى امّت اسلام) شدى؛ اينك كيستى! (خود را گم نكن و اوايل خود را فراموش نكن). ر.ك: «مصاحبه با: آيت اللَّه حاج شيخ محمّدرضا طبسى». حوزه. (سال ششم، شماره چهارم، مهر و آبان ١٣٦٨). ص ٧٣ و ٧٤؛ عبّاس قمى. فوائد الرّضويّه، زندگانى علماى مذهب شيعه. (انتشارات مركزى). ص ٧١ و ٧٢. گفتنى است كه بنا به گزارش شيخ عبّاس قمى از زندگى كاشف الغطاء، وى كتاب ديگرى نيز تحت عنوان كشف الغطاء عن معايب ميرزا محمّد عدوالعلماء دارد.
٦٨. محمّدرضا حكيمى. شرف الدّين. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٦٠). ص ٧٨. سخن استاد حكيمى - زيد عزّه - را مقايسه كنيد با گفته انتونى ترالوپ: «... گيرم كه رمان نويس از همه موهبتها و استعدادهاى ديگر برخوردار باشد - از قدرت خيال، مشاهده، و دانش و انديشه، و از خلاّقيت و سازندگى - امّا اينهمه به او در راه نيل به مقصودش پشيزى هم كمك نخواهد كرد، مگر آنگاه كه خود بتواند كارش را در كلمات مطبوع عرضه بدارد». و نيز مقايسه كنيد با گفته آندره ژيد: «وقتى آدم به عرضه انديشه‌هاى كسى ديگر مى‌پردازد، بسيار مهم است كه گرماى تازه به آنها ببخشد، و لباس مناسب بر تن آنها بپوشاند...» ميريام آلوت. رمان به روايت رمان نويسان. ترجمه عليمحمد حقّ شناس. (چاپ اوّل: تهران، نشر مركز، ١٣٦٨). ص ٥٨٩ و ٦٠٣. يادآورى مى‌كنيم كه آنچه از استاد حكيمى نقل كرديم، به اندك تصرّفى (از غايب به حاضر) بوده است. همچنين رجوع كنيد به صفحه ٨١ اين اثر (شرف الدّين) شود كه به فقدان و كمبود «عرضه‌هاى وزين» ادبيّات مذهبى اشاره رفته است.
٦٩. همو. ادبيات و تعهد در اسلام. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٥٨). ص ٧. همچنين بنگريد به بحث هفتم (اهميّت بلاغت در نشر انديشه)، از فصل نخست همين اثر.
٧٠. عبّاس حرى. شيوه بهره‌گيرى از كتابخانه. (چاپ اوّل: تهران، مركز اسناد فرهنگى آسيا، ٢٥٣٦). ص ٥١.
٧١. ا.ح. آريان پور. پيشين. ص ٤٩.
٧٢. مهرداد مهرين. پيشين. ص ٨٩.
٧٣. عنصر المعالى قابوس بن وشمگير. قابوس نامه. به اهتمام و تصحيح غلامحسين يوسفى. (چاپ پنجم: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٨). ص ١٨٩.
٧٤. انجيل متّى. باب هفتم، ٢؛ انجيل لوقا. باب ششم، ٣٨.
٧٥. از اين روست كه شاندل [؟] مى‌گويد: «هنرمند در خلق اثر خويش، خلق ميشود». و دكتر شريعتى مى‌گويد: «فردوسى شاهنامه را سروده است و شاهنامه، اين آزاده مرد روستاى خراسان را فردوسى كرده است. ميكل آنژ در حاليكه مجسمه داود را ميآفريند، خود بوسيله آن آفريده ميشود». و برتر از اين، اونامونو معتقد است كه دن كيشوت از سروانتس مهمتر و حقيقيتر است. حتّى وى «سروانتس را مخلوق دن كيشوت و شكسپير را مخلوق هاملت مى‌شمارد». بگذريم و تفصيل اين دقايق را به مجالى موسع بگذاريم. سخن شيخ هاشم قزوينى را بنگريد در: محمّد واعظ زاده خراسانى. «سيرى در زندگى علمى و انقلابى استاد شهيد مرتضى مطهرى». يادنامه استاد شهيد مرتضى مطهرى. زير نظر عبدالكريم سروش (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ١٣٦٠). ج ١، ص ٣٤٥. سخن شاندل [؟ ]در: على شريعتى. شيعه. مجموعه آثار٧، ص ٣١. سخن شريعتى در: همو. خودسازى انقلابى. مجموعه آثار٢، ص ١٥٧. رأى اونامونو در: ميگل دِ اونامونو. هابيل و چند داستان ديگر. ترجمه بهاء الدّين خرمشاهى. (چاپ دوّم: تهران، اميركبير، ١٣٦٩). ص ٦، پيشگفتار مترجم.
٧٦. عنوان اين اثر به زبان اصلى، زندگى محمّد (La vie de Mahomet) است. مترجم كتاب (ذبيح اللَّه منصورى) بى هيچ تذكر يا توضيحى، عنوان ديگرى براى اين اثر انتخاب كرد. و از قضا سليقه‌اش را تنها در عنوان فارسى كتاب اِعمال كرده است.
٧٧. نظامى عروضى. چهارمقاله. تصحيح محمّد قزوينى. (سازمان چاپ و انتشارات جاويدان). ص ٣٨ و ٣٩.
٧٨. احمد بهشتى (انتخاب). فرزانگان، گفتارهاى عارفان از شيخ ابوالحسن خرقانى تا عبدالرحمن جامى. (چاپ اوّل: تهران، انتشارات گوتنبرگ، ٢٥٣٦). ص ٦٢. به نقل از: طبقات الصوفيه.
٧٩. محمّدباقر خالصى. نقش اديان در مبارزات استعمارى. (انتشارات پگاه). گفتنى است تنها در اين بحث كه به سنجش تفصيلى عنوان كتابها مى‌پردازيم، مشخّصات كتابشناسى هر اثر را نيز به دست مى‌دهيم. سپس در بحث از آيين انتخاب عنوان، تنها به عنوان كتابها و نويسندگان آنها اقتصار مى‌كنيم.
٨٠. محمود صناعى. آزادى و تربيت. (چاپ چهارم: تهران، اميركبير، ٢٥٣٦). ص ١٧١.
٨١. گنجه‌اى. آيا دين آينده‌اى هم دارد؟ (قم، انتشارات تشيّع).
٨٢. برتراند راسل. آيا بشر آينده‌اى هم دارد؟ ترجمه م. منصور. (چاپ سوّم: تهران، انتشارات مرواريد، ١٣٦٠). ص ٢٣٨.
٨٣. استاندال در كتاب سرخ و سياه (ترجمه عبد اللَّه توكّل)، به نقل از ر.پ. مالاگرايدا مى‌گويد: «قوه بيان را براى آن به انسان داده‌اند كه فكر خود را پنهان كند. «چاپ ششم: انتشارات نيلوفر، ١٣٦٣). ج ١، ص ١٨٠. سپس مترجم در پابرگ كتاب مى‌گويد كه برخى اين جمله را از تاليران مى‌دانند. امّا زيباتر از اين گفتار، سخن شيخ عبّاسعلى مراغى است كه مى‌گويد زبان، در قديم براى اظهار ما فى الضمير بود؛ و حالا براى اخفاء ما فى الضمير است. ر.ك: محمّد ابراهيم باستانى پاريزى. حضورستان. (چاپ اوّل: تهران، انتشارات ارغوان، ١٣٦٩). ص ٢٥. به نقل از: يادداشتهاى صدر الاشراف، ص ٤٣٨.
٨٤. سيّد محمّد موسوى رضا نورى. (تهران، صندوق پستى ٢٢٤٥).
٨٥. امام محمّد غزالى در احياء علوم الدّين و كيمياى سعادت، فيض كاشانى در محجّة البيضاء، نراقى در معراج السعادة، و ديگر عالمان اسلامى به اين مسأله اشارات درخورى كرده‌اند. گفتنى است علاّمه اقبال لاهورى، مهمترين علّت توفيق خود را در فهم و ابلاغ حقايق دينى، در عمل به اين توصيه پدرش مى‌دانست كه به او گفته بود: قرآن را چنان بخوان كه گويى اينك بر تو نازل شده است و خداوند مستقيماً با تو سخن مى‌گويد. به مقدّمه احمد سروش بر كليّات اشعار اقبال، و به كتاب اقبال‌شناسى از سيّد غلامرضا سعيدى رجوع شود.
٨٦. مهدى مستقيمى. انشاء و نامه نگارى انقلاب. (قم، انتشارات قلم، ١٣٦٩).
٨٧. البتّه ممكن است نويسنده مدّعى شود كه چون در اين اثر نمونه‌هايى از چند انشاء درباره انقلاب [اسلامى ايران‌] به دست داده شده؛ بنابراين چنين عنوانى براى آن انتخاب گرديده است. گو اينكه چنين باشد؛ باز هم دلايل متعدّدى اين عنوان يكسره غلط است. يكى از آن رو كه كلمه «انقلاب»، عطف به «نامه نگارى» شده و در اين اثر هيچ نمونه‌اى از نامه درباره انقلاب! آورده نشده است. دو ديگر اينكه در كتاب حاضر نمونه‌هايى از چند نامه به عمه و خاله! آورده شده است؛ پس آيا مى‌شده است كه عنوان آن انشاء و نامه نگارى عمه و خاله باشد؟
٨٨. جلال الدين فارسى. فلسفه انقلاب اسلامى. (چاپ اوّل: تهران، اميركبير، ١٣٦٨).
٨٩. سيّد محمّدعلى كاظمينى بروجردى. آسايش وران، مقدّس‌ترين داوران. (انتشارات كتابخانه صدر، ١٣٥٤).