آیینه پژوهش
(١)
شرف دين و آبروى مسلمين -
١ ص
(٢)
همگرايى مسلمانان زمينه ها ، عوامل و موانع - عطاران سعید
٢ ص
(٣)
نقش جبل عامل در گسترش فرهنگ اهل بيتع - مهدى پور على اکبر
٣ ص
(٤)
مسافرت هاى شرف الدين اهداف و تأثيرات مذهبى و اجتماعى آنها - حسينى سيد حميد
٤ ص
(٥)
نقش تاريخ جبل عامل در گسترش فرهنگ اهل بيتع - باقرى سميه
٥ ص
(٦)
علامه شرف الدين در نوشته هاى خاورشناسان - عباسى مهرداد
٦ ص
(٧)
مغنيّه و شرف الدين - مردى عباسعلى
٧ ص
(٨)
خاندان شرف الدين - شجاعى امر الله
٨ ص
(٩)
سيماى شرف الدين در نگاه انديشمندان - اکرمى محمد
٩ ص
(١٠)
اسوه دين نگاهى به زندگى علامه شرف الدينره - بايف محمدعلى
١٠ ص
(١١)
روش شرف الدين در تبيين گزارش هاى تاريخى - مرادى نسب حسين
١١ ص
(١٢)
المراجعات در مراجعه اى ديگر - رستگار پرويز
١٢ ص
(١٣)
راز امامت در قرآن - راد على
١٣ ص
(١٤)
تأملى در كتاب النص و الأجتهاد - سلطانى محمدعلى
١٤ ص
(١٥)
بررسى تقريب الامة در الفصول المهمّة - مبارز محمدقاسم
١٥ ص
(١٦)
رديه هاى ابوهريره - لطفى مهدى
١٦ ص
(١٧)
معرفى هاى اجمالى -
١٧ ص
(١٨)
كتابشناسى توصيفى آثار علامه شرف الدين - مطلبى سيد ابوالحسن
١٨ ص
(١٩)
كتابشناسى اجمالى علامه شرف الدينره - غلامى جليسه مجيد
١٩ ص
(٢٠)
نامه ها -
٢٠ ص
(٢١)
فهرست موضوعى سال پانزدهم
٢١ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧ - معرفى هاى اجمالى

معرفى هاى اجمالى


در راه تفاهم مسلمانان, ترجمه الفصول المهمه, زير نظر استاد محمد يزدى.
علامه شرف الدين جهت اعتلاى دين مبينِ اسلام به كاوش و جستجو در روايات دست زد و با استناد به اين روايات گوشزد كرد همه مسلمانان در اصول اشتراك دارند واگر اختلافى به چشم مى آيد در فروع و جزئيات مى باشد. وى به همه گروه هاى اسلامى توصيه مى كند كه مبادا اختلاف ها را ياد كنيم و به نزاع و ستيزه بپردازيم, بايد براى رشد و تعالى اسلام به آن اصول تمسك جوييم تا راه بر هرگونه چيرگى و تسلط دولت هاى بيگانه بسته گردد و كمتر زمام دولت هاى اسلامى به دست ايشان افتد, البته نه آن كه وجوه اختلاف را ناديده گيريم, بايد آنها را در حد اجتهاد دانست كه حق مسلم هر فرقه و گروهى است, شيعه هم از اين امر مستثنا نيست و بايد به او حق داد كه در برخى فروع, خلاف رويه اهل سنت اجتهاد كند و حركت نمايد. علامه حاصل اين تحقيق را در اثرى با عنوان الفصول المهمه گنجانده كه آن را به (در راه تفاهم مسلمانان) برگردانده اند. اين نوشته دوازده فصل دارد كه چكيده آنها را ارائه مى دهيم.
مؤلف در پنج فصل اول گفته خدا و رسول را تكرار مى كند كه اگر مؤمنى مؤمن ديگر را دوست بدارد و در مصاحبتِ او رضا و خشنودى خداوند را بطلبد از لطف و عنايتِ بى منتهاى الهى برخوردار خواهد شد و مقهور آتش جهنم نخواهد گرديد. اما تعريفِ اسلام از مؤمن چيست, اين سؤالى است كه نويسنده با توجه به روايات سعى دارد به آن پاسخ دهد: مؤمن كسى است كه به وحدانيت خداوند ايمان آورد و به رسالت پيامبر اذعان كند و روزه بگيرد و زكات بدهد و حج به جا آورد; بنابر همين روايات هركس پايبندِ اين موارد باشد مؤمن است و جان و عرض و مالش مصون از هر آفتى خواهد بود, هرچند در دل به آن يقين نداشته باشد; اين سخن تا جايى وسعت مى يابد كه اگر كافرى در جنگ دستِ مسلمانى را قطع كند و وقتى مغلوبِ آن مسلمان شد (لا اله الا الله) بگويد آن مسلمان نبايست او را بكشد, گفتن همين كلمه ما را بسنده است كه جان و مال او را محترم بداريم.
فصل ششم ادامه منطقى بحث هاى پيشين است, نويسنده فتاواى بزرگانِ اهل سنت را مى آورد و نشان مى دهد ايشان از تكفير ديگر فرقه هاى حذر كرده اند, حتى خوارج را از قلمرو مسلمانان خارج ندانسته اند, وى مى گويد وقتى خوارج را نبايد از مسلمانان جدا دانست چرا شيعه را مطعون سرزنش ها و ملامت ها و حتى تكفير قرار داده اند, شيعه اى كه (رگ هاى بدنِ او با ياد خداوندِ متعال ضربان دارد و با عقيده به وحدانيت او گوش بر پيكرش روييده… حركات و سكناتش توحيدِ خدا را پذيرفته و پيغمبران الهى را باور نموده است و در آنچه پيغمبر گرامى(ص)… آورده كوچك ترين ترديدى ندارد). شيعه اى كه ـ به نقل راويان سنى ـ پيروى آن امامى را مى كنند كه مصداق كامل آيه هشت سوره بينه است و همراه پيامبر و فاطمه و حسنين(ع) پيش از ديگران به بهشت قدم مى گذارد و در قيامت به پيروانِ حضرتش براتى داده مى شود كه از دوزخ الهى در امان باشد (به فصل هفتم مراجعه فرماييد).
فصل هشتم به اين مطلب اختصاص دارد كه وقتى اهل سنت اجتهادِ امثالِ عمرو ابوبكر را در فروع مى پذيرند هرچند خلاف گفته خدا و رسول باشد, چرا اجتهاد علماى شيعه را نمى پذيرند حال آن كه ايشان اهتمام دارند فتوا و سخنشان منطبق با قرآن و رواياتِ موثق باشد; مؤلف براى مستدل كردنِ سخنِ خويش به بسيارى تكه هاى تاريخى اشاره مى كند كه صحابه سخن خداوند و رسول(ص) را فراموش كردند و به رأى و نظرِ خويش عمل نمودند, از جمله تصرف ابابكر و عمر در آيه خمس و نپرداختنِ سهم پيامبر و خويشاوندانش, يا دستورِ عمر به حذف (حى على خير العمل) و جايگزين كردن (الصلاة خير من النوم) يا امر وى به گفتن چهار تكبير بر ميت يا جايز شمردن و صحيح دانستنِ سه طلاق در يك مجلس يا نهى او از متعه زنان و متعه حج, همچنين فرمانِ عثمان به بازگشت حكم و ضرب و جرح عبدالله بن مسعود و عمار و تبعيد ابوذر, همچنين وقتى معاويه زياد را برادرخوانده خويش دانست و پسر نابكار و فاسقش را به خلافت گماشت.
نويسنده در فصل نهم به دفاع از شيعه مى پردازد, مى نويسد شيعه به واجباتِ دينى عمل مى كند و اگر كسى به اصول آن بى اعتنا باشد حد مى خورد و اگر منكر شود مهدور الدم مى گردد, به علم و علما احترام مى گذارد و زبردستى خود را در بسيارى رشته هاى علمى به اثبات رسانده است, بزرگانى از اهل سنت چون ابوحنيفه و اشعرى و شافعى به مسلمان بودنِ شيعيان حكم داده اند و خلافت عمر و ابوبكر را منكر نيستند چون ايشان خلافت را بعد از پيامبر عهده دار شدند و اگر هم انكار كنند نمى توان ايشان را مرتد دانست چون خلافت از اصول دين نيست و مى توان اين انكار را از مقوله اجتهاد دانست كه باز به گفته دانشمندانِ اهل سنت اگر درست باشد دو پاداش مى برند و اگر صحيح نباشد يك پاداش, ديگر آن كه در همان زمان عده اى چون عمار و على(ع) خلافتِ ايشان را نپذيرفتند, در ضمن شيعه از عمر و ابوبكر بدگويى نمى كند, اگر هم بد بگويد بنا به گفته بزرگانِ اهل سنت سب و دشنام موجب نمى گردد كه كسى را تكفير كنيم, همچنين عايشه را از هر ناروا و ناسزايى دور مى دارد, البته به او انتقاد مى كند كه چرا جنگ جمل را دامن زد و از دفن امام حسن(ع) در كنار جد قبرش جلوگيرى كرد.
فصل دهم به برخى تهمت ها و افتراهايى مى پردازد كه برخى علماى سنى چون ابن حزم و شهرستانى به شيعه زده اند, از جمله شيعه گوشت شتر را حرام مى داند و عده را براى زن شوى مرده لازم نمى شمرد. نويسنده ضمن اثبات بى صلاحيتى ابن حزم ـ با استناد به گفته ابن خلدون ـ و محقق ندانستن شهرستانى اين بهتان ها را پاسخ مى دهد.
مؤلف فصل يازدهم را با گله و شكوه از برخى نويسندگانِ معاصر آغاز مى كند كه چرا بدون تحقيق و تأمل نسبت هاى ناروا به شيعه مى دهند, چرا به منابع عقيدتى شيعه مراجعه نمى كنند تا سخن و گفته شان استوارى يابد, چرا بدونِ دليل ميانِ مسلمانان شك و شبهه مى اندازند, بعد به اين سخن وحيدِ رافعى مى پردازد كه شيعيان در نص قرآن شك كرده اند و به تحريف در آن اعتقاد دارند, مى نويسد چنين عقيده اى ميان شيعيان رايج نيست و همه بزرگانِ اين مذهب به صحت و در معرض تحريف قرار نگرفتنِ قرآن اشاره دارند, از جمله شيخ صدوق ابوجعفر محمد بن على بن بابويه.
فصل دوازدهم به علل جدايى سنى از شيعه مى پردازد, علامه شرف الدين مى نويسد شيعيان از اهل سنت دورى مى كنند چون از ايشان جز فحاشى و بى اعتمادى نديده اند, به شيعه و بزرگانِ آن بى اعتنا هستند تا جايى كه روايات منقول از اهل بيت در كتب روايى اهل سنت كمتر از رواياتِ عكرمه بربرى است, فردى چون بخارى حتى در يك مورد به ائمه استناد نكرده, شخصى چون ابن خلدون ائمه شيعه را بدعت گذار مى داند, حال آن كه پيغمبر(ص) ما را به پيروى ايشان سفارش كرده; اهل سنت هم از شيعيان حذر مى كنند چون اعتقاد دارند شيعه همه اصحاب پيامبر را سب و لعنت مى كنند, بايد گفت راه به اشتباه پيموده اند چون شيعه مسائل عقيدتى اش را از همين صحابه اخذ كرده, افرادى چون ابن رافع و انس بن حرث, البته نه از صحابه اى كه به نوعى از اوامر اسلامى سركشى كرده اند. علامه به ٢١٣ نفر از صحابه اشاره مى كند كه شيعه عقيده اش را از ايشان دريافت كرده است. نقدى كوتاه
توانايى اين نوشته را بايد در قلم روان مؤلف و استناد به منابعِ غير شيعى و دريافت هاى صحيح و اثبات غير مستقيم شيعه سراغ كرد, اما ضعفِ آن به كلى گويى ها برمى گردد, با خواندنِ اين اثر سؤال هايى به ذهن خطور مى كند كه مؤلف يا از باب مصالحه با مخاطبان سنى مذهب يا از باب (كم گوى و گزيده گوى) آنها را بى پاسخ گذاشته است, سؤال هايى از اين قبيل: چرا به نام علمايى اشاره نمى كند كه با دشمنى و عناد به شيعه نگريسته اند تا خواننده محقق بتواند به آثار آنان مراجعه كند و از دريافت مؤلف يقين حاصل نمايد; آيا فقط ايمان به خدا و پيامبر و گزاردن نمازهاى پنجگانه و روزه و زكات و حج معيار مسلمانى است, اگر جواب مثبت باشد كه بيشتر خوارج به اين موارد پايبند بوده اند, اگر منفى باشد بايد نويسنده گرامى چون و چرايى آن را توضيح مى داد; چرا در فصل پنجم به احاديثى تمسك جسته كه به تأويل و توجيه بيشترى نياز دارند, اگر مى خواست بهشتى بودنِ شيعه و سنى را اثبات كند با توجه به سه فصل اول مى توانست اين امر را به انجام برساند, وقتى مخاطب اين گفته را مى خواند كه هركس به ميزان گناهان در قيامت مجازات مى بيند بعد به بهشت مى رود اين سؤال در صفحه ذهنش مى نشيند كه آيا معاويه و يزيد هم مشمول اين سخن مى شوند; چرا فقط رفتار نادرست غلاة را علت تنفر سنى از شيعه مى داند, آيا نمى توان اين نفرت را ناشى از برخورد برخى شيعيان اثنى عشرى هم دانست.

* * *
رهبرى امام على از ديدگاه قرآن, پيامبر و عقل. امام سيد شرف الدين, ترجمه محمدجعفر امامى, انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
علامه شرف الدين در سفرى به مصر با مردى عالم و دانا و خوش خوى و طالب علم ملاقات كرد, اين مرد به دور از هر تعصب و لجاجتى حاضر بود حرف هاى يك عالم شيعى را بشنود و اگر مطابق رأى و عقل سليمش باشد آن را بپذيرد. وى پس از آشنايى با علامه و كسب اجازه ايشان سؤال ها و شك و شبهه هاى خويش را مكتوب مى كرد و به خدمت وى مى فرستاد. علامه هم با سعه صدر اين پرسش ها را پاسخ مى گفت. بعدها علامه اين سؤال و جواب ها را جمع كرد و تحت عنوان المراجعات به چاپ رساند. اين اثر كوشيده از راه آيات و روايات ولايت على(ع) را به مخاطب تفهيم كند, در ضمن سعى كرده رواياتى را جلوه دهد و به آنها استناد كند كه مقبول صحاح اهل سنت و كتب روايى ايشان باشد. حال جهت تشويق و ترغيب مخاطب به مطالعه اين اثر گران سنگ و كم نظير چكيده اى از مباحثِ آن را به قلم مى آوريم:
سؤال اين است چرا شيعيان به مذهب اهل سنت نمى گروند, در اصول به مذهب اشعرى و در فروع به مذاهب اربعه اقتدا نمى كنند تا جامعه اسلامى از اين پراكندگى و تشتت به در آيد. چون وجود ادله شرعى ما را به اين مذهب پايبند و مقيد ساخته, در ثانى اهل سنت نمى توانند احتجاج كنند كه مذهب شان از ديگر مذاهب برتر است, اما شيعه اين برترى را مى تواند با گفته پيامبر مستند سازد كه فرمود (از آنها [اهل بيت] پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد و از پيوستن به آنها كوتاهى مكنيد كه نابود مى گرديد, به آنها چيزى مياموزيد كه آنها از شما آگاه ترند) در ضمن بايد گفت شيعه از صدر اسلام به گفتار و كردار ائمه توجه داشته, مثل ديگر مذاهب نيست كه از قرن دوم و سوم به بعد رشد يافتند, وقتى افرادى چون عمر جامعه اسلامى را از نوشتن احاديث نهى مى كردند سرور شيعيان على(ع) و فرزند بزرگوارش امام حسن(ع) پيروان خويش را به آن برمى انگيختند, على(ع) خود قرآن را جمع آورد و مصحف فاطمه و صحيفه را نگاشت, بعد به پيروى از ايشان افراد ديگرى چون سلمان و ابوذر و على بن رافع و ربيعة بن سميع و… به نوشتن دست زدند و اين نوشتن تا امروز ادامه دارد. همچنين پيامبر(ص) ايشان را در رديف و عدل قرآن قرار داده, به همين سبب على(ع) بارها فرمود (نگاهتان به اهل بيت پيامبرتان باشد, از آن سمت برويد كه آنها مى روند… آنها شما را از راه هدايت بيرون نمى برند و به سرمنزل مستى سوق نمى دهند).
ممكن است به ذهن خطور كند كه گفته على(ع) و ائمه اطهار نمى تواند دليلى بر حقانيت ايشان باشد, از اين رو بايد به احاديثى تمسك جست كه كتب روايى اهل سنت آن را نقل كرده اند, ترمذى و نسائى از جابر نقل كرده اند كه پيامبر فرمود (يا ايها الناس انّى تركتُ فيكم ما اِن اَخَذتُم به لن تضلّوا كتاب الله وعترتى; اى مردم در ميان شما دو چيز مى گذارم كه اگر آن را در اختيار گيريد هرگز گمراه نخواهيد شد, كتاب خدا و عترتم).(همان, ص٤٨) يا ابن حجر در صواعق المحرقه نقل كرده پيامبر درباره على(ع) گفت (هذا على مع القران والقران مع على لايفترقان حتّى يَردا عليَّ الحوض; اين على با قرآن است و قرآن با اوست, از هم جدا نخواهند شد تا آن گاه كه در كنار حوض به من ملحق گردند). (همان, ص٥٧)
گذشته از اينها قرآن هم بر حقيقت اهل بيت صحه گذاشته وقتى فرموده (واعتصموا بحبل الله جميعاً ولاتفرّقوا; به حبل و ريسمان خداوند چنگ زنيد و متفرق نشويد) .حبل الله ائمه اطهارند يا وقتى مى فرمايد (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول واولوا الامر منكم; اى كسانى كه آيمان آورده ايد از خداوند اطاعت كنيد, پيامبر را طاعت نماييد و مطيع فرمانِ اولوا الامر كه از شما هستند باشيد). حال ممكن است اعتراض شود كه راويان اين تأويل ها و شأن نزول ها شيعه هستند و اهل سنت به آنها استناد نمى كنند. گفتنى است اين معترضان نمى دانند شيعه بر قدمگاه ائمه قدم مى گذارد و اهتمام دارد ذره اى از راه و مسلك ايشان تخطى نجويد, در ضمن راويان بسيارى كتاب هاى اهل سنت شيعه اند كه مى توان از ابان بن تغلب و احمد بن مفصل و اسماعيل بن زكريا و اسماعيل بن موسى نام برد.
پرسش اين است كه چرا اهل قبله با اين همه برهان و ادله از ائمه اطهار روى گردانده اند و در اصول و فروع به مذهب ايشان متعهد نشده اند. بايد گوشزد كرد نيمى از اهل قبله بر سنت و روش اين بزرگواران هستند, در ثانى اين زمامداران و رهبران جوامع اسلامى بودند كه مردم را به اعتراض از ايشان واداشتند و به سبب مسائل سياسى هيبت و عظمتِ ايشان ايشان را ناديده انگاشتند.
امكان دارد گفته شود با وجود اين همه دلايل و نصوص درباره فضيلت ائمه هيچ شك و ترديدى نمى ماند, اما نمى توان آنها را بر خلافت ايشان دليل گرفت, براى خلافتِ ايشان مى توان به يوم انذار استدلال كرد, وقتى آيه (وَاَنذر عشيرتك الاقربين) نازل شد پيامبر همه اقوام و خويشان را در خانه ابوطالب جمع كرد و گفت هركس از شما مرا يارى كند جانشين و وصى من خواهد بود. فقط على(ع) بود كه سخن و دعوت ايشان را لبيك گفت. پيامبر هم او را به جانشينى خويش بشارت داد و همگان را به حرف شنوى از او فراخواند. افرادى چون ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابونعيم و بيهقى و نسائى اين روايت را نقل كرده اند و اگر مسلم و بخارى و ديگر نويسندگان صحاح آن را نياورده اند خدشه اى به وثاقت و ارزش آن وارد نمى شود, چون كسانى اين روايت را انتقال داده اند كه همه مؤلفان صحاح به ايشان اطمينان دارند, راويانى چون اسود بن عامر و شريك; در ضمن از آن, بخارى و مسلم به نقل اين حديث رغبت نكرده اند كه با عقيده شان در باب خلافت ناسازگار بود, ترسيدند اگر آن را در كتابشان جاى دهند شيعه قدرت و توان بيشترى بيابد.
برخى اعتقاد دارند اين حديث متواتر نيست, بعد بر خلافت على(ع) در ميانِ اهل بيت دلالت دارد, نه خلافت بر عموم مسلمانان. خلاف گفته ايشان شيعه اين حديث را متواتر مى داند و معتقد است خلافت على(ع) بر اهل بيت زمانى اعتبار دارد كه به خلافتِ او بر همگان قائل شويم.
دليل ديگر بر خلافت اميرالمؤمنين حديث منزلت است, پيامبر فرمود (انت منى بمنزلة هارون من موسى; تو براى من همچون هارون براى موسى هستى (ص٢٠٨)). بخارى و ابن حجر در صواعق و مسلم در صحيح و بسيارى ديگر اين حديث را ذكر كرده اند و در صحتِ آن نمى توان ترديد داشت و اگر فردى چون (آمدى) آن را در اثرش نگنجانده در سند آن نبايست شك نمود, چون او مردى دانشمند در حديث نيست. برخى مخالفان گفته اند اين حديث عموميت ندارد و اختصاص به زمانى دارد كه حضرت رسول(ص) براى جنگ تبوك آماده مى شد. اين استنباط نادرست است و نمى توان آن را مختص كرد و از شمولِ آن كاست, ناگفته نماند پيامبر اين سخن را در زمان ها و مكان هاى مختلف بيان كرده است, مثلاً به ام سليم گفت (گوشت على از گوشت من و خونِ او از خون من است, او براى من همچون هارون براى موسى است) و براى استحكام هرچه بيشتر اين نسبت و همانندى نامِ فرزندان هارون را بر فرزندان على(ع) گذاشت: حسن و حسين و محسن; او را برادر خويش معرفى كرد و وصى خويش خطاب ساخت. اين خلافت و ولايت را احاديث ديگر هم تأييد كرده اند, ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر خطاب به على(ع) فرمود: (انت وليُّ كُلِّ مُؤمن بعدى) (همان, ص٢٣٣). اما ولى در اين احاديث به معناى صديق و محب و نصير و… نيست, به معناى فردى است كه سرپرستى امور خانواده اى را تعهد كند. ده ها حديث ديگر را مى توان سراغ كرد كه هم برترى و فضيلت على(ع) و هم خلافت او را تأييد مى نمايند, براى نمونه حاكم در مستدرك آورده كه پيامبر بنابر وحى فرمود (انه سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغرّ المحجلين). اين روايات ممكن است بر ولايت صراحت نداشته باشند اما مخاطب را به آن ملزم مى سازند.
دليل ديگر بر ولايت على(ع) حديث غدير است, وقتى آيه (اكملت لكم دينكم) نزول يافت كه پيامبر على(ع) را در روز غدير به ولايت و جانشينى معرفى كرده و فرموده بود (من كنت مولاه فهذا (على) مولاه). طبرانى و حاكم اين روايت را به زيد بن ارقم رسانده اند و بر تواتر آن چه دليلى محكم تر از واقعه رحبه, روزى على(ع) در محله رحبه كوفه به ايراد سخن پرداخت و به مناسبت از واقعه غدير سخن گفت و به جمع خطاب كرد هركس آن را به چشم ديده برخيزد و بر درستى سخنِ من شهادت دهد, سى نفر برخاستند و ماجراى غدير را تأييد كردند. ناگفته نماند اين احاديث را نمى توان به تأويل برد و اگر كسى به تعبير و گزارش آنها دست زند كارى نسنجيده و نفهميده كرده است.
برخى چون ابن حجر و حلبى گفته اند اين حديث (غدير) بر اولى بودن على(ع) در امامت اشاره دارد, آن هم زمانى كه مردم با وى بيعت كردند. اين سخن به خلاف حكمى است كه پيامبر فرموده آن جا كه فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان اولى نيستم؟ و همه گفتند: بلى. آن گاه فرمود: من كنت مولاه (يعنى همه, فرداً فرد) فعلى مولاه).
حديث وراثت باز به طريقى ديگر خلافت را صحه مى گذارد, پيامبر مسأله وراثت را بارها تكرار كرده, از جمله محمد بن حميد رازى از ديگر رجال آورده كه پيامبر فرمود: (هر پيامبرى وصى و وارثى دارد, وصى و وارث من على بن ابى طالب است). حال سؤال است كه چرا پيامبر هنگام رحلت به على(ع) وصيت نكرد, بايد گفت در وصايت حضرت رسول(ص) به على(ع) نمى توان ترديد كرد و اگر افرادى چون عايشه آن را منكر شده اند بايد آن را به حساب دشمنى با على(ع) گرفت, دشمنى او را مى توان از رفتار و كردار وى چه قبل و چه بعد از پيامبر فهميد, در ضمن گفته هاى او را به جهت برترى در ميان همسران پيامبر نبايد مسلّم گرفت, او بر ديگر زنان حضرت رسول(ص) برترى نداشت, بارها پيامبر فرمود (خداوند بهتر از خديجه به من عطا نكرد, هنگامى كه ديگران كافر بودند به من ايمان آورد و زمانى كه همه مرا تكذيب مى كردند او مرا تصديق كرد). پيامبر هنگام احتضار به على(ع) گفت: او را غسل دهد و كفن كند و دفن نمايد و دين هاى حضرتش را ادا نمايد.
ميان اين همه اسناد و دلايل بر خلافت مولاى متقيان(ع) آيه ولايت دلنشين تر و دلپذيرتر است, خداوند مى فرمايد (انّما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكاة وهم راكعون; تنها خدا و رسول و مؤمنان بر شما ولايت دارند, مؤمنانى كه نماز مى گزارند و در حين ركوع زكات مى پردازند). مرجع الذين اميرالمؤمنين على(ع) است, زيرا او بود كه هنگام ركوع انگشترى خويش را به فقيرى بخشيد, به اين مطلب هم ائمه شيعه به تواتر و هم ائمه اهل سنت (از جمله نسائى و كتاب جمع بين صحاح سته) به آن اذعان دارند و از باب احترام است كه خداوند على(ع) را با الذين وصف مى كند و اين گونه بيان در ميان عرب رواج دارد.
سؤال اين است كه چگونه مى توان بين جانشين و خلافت على(ع) و اجماع امت بر خلافت ابوبكر جمع كرد, چرا كه اهل سنت بنابر روايت (لاتجتمع امتى على الخطاء) به حجيت اجماع اعتقاد دارند. بايد گفت بر خلافت ابوبكر اجماع صورت نگرفت, اعمال نظر چند نفر خاص بود, اگر هم بعداً آن را پذيرفتند براى حفظ مصلحت حكومت نوپاى اسلامى بود, اگر آن را رد مى كردند بيم آن بود كه فتنه و آشوب بر جامعه اسلامى سايه اندازد و حكومت نوپاى اسلامى محو و نابود گردد, همين كه على(ع) را با زور به مسجد كشاندند دليل بر نقص اين اجماع است; به عبارتى اصحاب خلاف نص رفتار كردند, موارد ديگرى را هم مى توان برشمرد كه صحابه با نص مخالفت كرده, از جمله مصيبت روز پنج شنبه و نسبت هذيان به پيامبر دادن و اكراه داشتن از پذيرفتنِ رهبرى اسامه. البته ايشان در امورى مانند نماز و روزه سخت مقيد به نص بودند. وقتى مخاطب اين همه احاديث را مى خواند اين نكته دغدغه ذهنش مى شود كه چرا على(ع) به آنها احتجاج نكرد و حق خويش را از ايشان نگرفت. درخور گفتن است نه فقط على(ع) به اين موارد استناد كرد, بلكه حضرت زهرا هم آنها را مبناى استدلال خويش قرار داد, ابن عباس و امام حسن و امام حسين(ع) و ديگر بزرگان شيعه هم احتجاج خويش را بر آنها استوار كرده اند.
اين اثر با مجاب شدنِ آن عالم مصرى و ستايش وى از امام شرف الدين پايان مى يابد. اين اثر را محمدجعفر امامى با عنوان (رهبر امام على(ع) از ديدگاه قرآن, پيامبر و عقل) با نثرى روان و همه فهم به فارسى درمى آورد. عباس جبارى مقدم كلمة حول الروية, عبدالحسين شرف الدين, مكتبة نينوى الحديثه, تهران.
از ديرباز مسأله امكان يا عدم امكان رؤيت خداوند, در جهان اسلام مورد بحث و مناقشه بوده است و گروه هاى مختلفى چون اشاعره, معتزله و اماميه, در اين ميدان به درازا سخن گفته و به مجادله و ستيز برخاسته اند. معتزله و اماميه برآنند كه رؤيت پروردگار در دو عالم محال است ولى رأى اشاعره آن است كه رؤيت پروردگار در دو نشئه ممكن است البته ناگفته نماند كه اشاعره بر رؤيت خدا در جهان آخرت اتفاق دارند اما در مورد امكان رؤيت در دنيا اختلاف كرده اند و طبيعى است كه در اين گستره به خلق آثارى چند دست بيازند. در اين ميان اشاعره و تا حدودى معتزله آراى خويشتن را به منصه ظهور نهاده اند, لكن اماميه به علت استضعاف ناشى از جور حكام ستم پيشه و در اقليت بودن كمتر مجالى براى عرضه اندام و بيان رأيشان يافته اند و اين در حالى است كه معارف گرانبار ائمه اهل بيت و ميراث پر بار دانشيان شيعه لبريز از نقدونظر پيرامون چنين مسائلى است. در قرون معاصر و همزمان با باز شدن نسبى فضاى اجتماعى و سياسى, انديشه وران شيعى بر آن شدند تا معارف خود را در قالبى سازمان يافته تر و شعاعى وسيع تر بپراكنند و در اين ميان ,مسائل كلامى و عقيدتى يكى از اولويت ها بوده است. يكى از اين انديشه وران و دانشيان مرحوم عبدالحسين شرف الدين است كه كتاب هاى او چون المراجعات, جلوه اى از كوشش اين دانشمند در بيان شفاف و نظام مند آراى شيعى و بيان حقانيت اماميه است و آثار وى بر تارك كلام شيعى چون نگينى مى درخشد. از جمله اين آثار رساله مختصر و مفيد در مورد نظر اماميه پيرامون امكان يا عدم امكان رؤيت و با عنوان كلمة حول الرؤيه است. اكنون آن را به نظاره مى نشينيم.
آن گونه كه از نوشته پسر مؤلف در ابتداى كتاب برمى آيد انگيزه تأليف كتاب رؤيايى است كه مرحوم شرف الدين مى بيند و در آن پدر شرف الدين, علاقه خويش را به تأليف وى در مورد بحث رؤيت, نشان مى دهد و او را به تأليفاتى اين چنينى و در موضوعاتى از اين دست ترغيب و تشويق مى كند و همين باعث مى شود كه نويسنده اين اثر را خلق كند. با نگاهى گذرا به كتاب درمى يابيم كه داراى دو بخش عمده و اساسى است:
ـ بررسى ادله عقلى, قرآنى و روايى اماميه بر عدم امكان رؤيت خدا;
ـ نقد و رد ادله قرآنى و روايى اشاعره درباره امكان رؤيت خدا.
ساير مطالب كتاب در جهت مقدمه چينى براى اين مطالب يا توضيح بيشتر يا تكمله اى بر آنان است و گاه بحثى استطرادى است كه مؤلف براى دفع شبهه اى مقدر آورده است.
در ابتداى كتاب, پيش گفتارى از صدرالدين شرف الدين آمده است كه در آن به مسائلى چون انگيزه تأليف كتاب, بحث اجمالى مسأله رؤيت و هدف و چرايى تأليف كتاب پرداخته شده است. پس از اين پيش گفتار, متن اصلى كتاب آغاز مى شود. نويسنده در مقدمه اى كوتاه نظريات و آراى مختلف درباره بحث رؤيت را بيان مى كند و در دو دسته اصلى عرضه مى نمايد:
١. نظر اهل بيت و معتزله كه رؤيت خدا را در دو جهان محال مى دانند;
٢. نظر جمهور اهل سنّت كه متفقاً رؤيت خدا را در آخرت ممكن مى دانند و درباره رؤيت در اين دنيا اختلاف نظر دارند.
علاوه بر دو دسته ياد شده, شرف الدين درباره گروه مجسّمه نيز به اختصار سخن مى گويد و تأكيد مى كند كه روى سخن ما در اين مقال با مجسّمه كه نزاهت خدا را زير سؤال مى برند نيست, بلكه سخن ما با اهل تنزيه از اهل سنّت و پيروان ابوالحسن اشعرى است, كسانى كه رؤيت خدا را جايز مى دانند اما در عين حال خدا را از جسمانيّت و تجسّم منزّه مى شمارند و بدين سان بيان مى دارد كه محل بحث و نزاع اين است كه آيا رؤيت خداوندگار با وجود نزاهت وى, امكان دارد يا خير؟ با توجه به آنچه كه در پيشگفتار و مقدمه ديده مى شود هدف كلى كتاب بيان رأى اماميه درباره بحث رؤيت خداست در برابر رأى اشاعره در اين موضوع. پس از مقدمه, مؤلف به بررسى ادله عقلى, قرآنى و روايى شيعه بر محال بودن رؤيت مى پردازد كه به ترتيب آنها را بررسى مى كنيم.
١. ادله عقلى: پنج دليل عقلى بر محال بودن رؤيت پروردگار اقامه مى شود كه بازگشت همه آنان به اين مطلب است كه رؤيت مادى, خواه بصرى, خواه قلبى, خواه خيالى يا وهمى, داراى لوازمات و پيامدهايى است كه با ساحت ربوبى پروردگار سازگار نيست و خداوند از همه آنها منزّه و مبراست.
٢. ادله قرآنى: در اين بخش به چهار آيه استدلال شده است:
الف) (لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير) (انعام/١٠٢)
بيان وجه استدلال به آيه, به درازا كشيده است, دليل آن نيز اين است كه مؤلف در صدد نقد و بررسى آراى فخر رازى درباره آيه برآمده است چه رازى از اين آيه, جواز رؤيت خدا را نتيجه گرفته است. شرف الدين پس از توضيحى تفسيروار درباره آيه و بيان وجه استدلال به آن, حديثى از تفسير عياشى و منقول از امام رضا(ع) مى آورد و آن را در بيان و توضيح آيه كافى و وافى مى داند. آن گاه چكيده اى از وجوه تفسيرى چهارگانه فخر رازى را در ذيل آيه مى آورد و به تفصيل يكايك اين وجوه را نقد و رد مى كند. در پاورقى برخى ازاين صفحات, مطالب و نقدهايى ديگر مى آورد.
ب) (يعلم ما بين أيديهم وما خلفهم ولايحيطون به علما) (طه/١١١).
در تفسير آيه, مطلبى از خود مؤلف وجود ندارد. وى تنها به حديثى در باب ابطال الرؤيه از كتاب التوحيد اصول كافى و مروى از امام رضا(ع) اشاره مى كند و بر آن است كه روايت مذكور در شرح و توضيح آيه بسنده است. سپس نظر فخر رازى را در مورد استدلال به اين آيه بر جواز رؤيت خدا را نقد مى كند.
ج) (و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا إلى بارئكم فاقتلوا أنفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم* واذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتّى نرى الله جهرة فأخذتكم الصاعفة وانتم تنظرون) (بقره/٥٥ ـ ٥٤)
اصل و پايه استدلال به آيه ٥٥ (واذ قلتم…) است و آيه٥٤ از آن جهت آورده شده است كه در استدلال نقش بازى مى كند.
نويسنده پس از روشن كردن شيوه استدلال به آيه, مؤيداتى از آيات قرآنى و قول برخى معتزله بر استدلال خود مى آورد و در پايان فخر رازى را كه از اين آيه جواز رؤيت را استنتاج كرده است نقد مى كند.
ت) (و لما جاء موسى لميقاتنا وكلّمه ربّه قال: ربّ أنى انظر اليك قال لن ترانى ولكن انظر إلى الجبل فإن استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكاً وخرّ موسى صعقا فلمّا أفاق قال سبحانك تبت إليك وأنا اوّل المؤمنين) (اعراف/١٤٣)
در توضيح آيه و بيان وجه استدلال, بيشترينه بحث به نقل حديثى از باب ما جاء فى ابطال الرؤيه از كتاب التوحيد شيخ صدوق(ره) كه مروى از امام رضا(ع) است و بيان وجوه تفسيرى زمخشرى درباره اين آيه اختصاص دارد. بيانات و توضيحات خود شرف الدين بيشتر در راستاى شرح حديث يا روشن ساختن اقوال زمخشرى است و گفتارى مستقل و جداگانه ندارد. در خاتمه نيز قول فخر رازى را كه از اين آيه جواز رؤيت حق تعالى را نتيجه گرفته است به نقد مى كشاند.
٣. ادله روايى: مرحوم شرف الدين در اين بخش, خطبه ها و كلماتى از نهج البلاغه, احاديثى چند از باب ابطال الرؤيه كتاب توحيد اصول كافى, باب ماجاء فى ابطال الرؤيه كتاب التوحيد شيخ صدوق و قسمت هايى از ادعيه و مناجات هاى صحيفه سجاديه را آورده و آن را مؤيدى بر امتناع رؤيت خدا قرار داده است. در نقل از نهج البلاغه و صحيفه همه خطبه يا دعا را نمى آورد, بلكه قسمت هاى مرتبط با موضوع رؤيت را نقل مى كند, ولى احاديث عمدتاً به صورت كامل نقل مى شود. التزامى به آوردن سند كامل حديث ديده نمى شود و فقط به ذكر راوى قبل از معصوم اكتفا مى شود. در پاورقى ها كلامات مولا على(ع) و گاه برخى احاديث كافى و التوحيد را توضيح و شرح مى دهد.
پس از اتمام بحث از ادله روايى, شرف الدين درباره حجيّت قول, فعل و تقرير ائمه اهل بيت(ع) سخن رانده است كه پندارى بحثى استطرادى است و به طور مستقيم با مسأله امكان يا عدم امكان رؤيت خدا مرتبط نيست. شايد هدف مؤلف, دفع شبهه اى مقدّر باشد يعنى عدم حجيّت قول ائمه(ع) تا از اين گذر تمسك خويش به ادله روايى را موجّه نشان دهد. در راستاى اثبات حجيّت قول, فعل و تقرير ائمه(ع) عمدتاً به حديث ثقلين و حديث سفينه و احاديث دال بر وجوب تمسك به عترت استناد شده است. بيشترينه اين بخش به آوردن نقل هاى مختلف حديث ثقلين از منابع گونه گون اهل سنّت چون صواعق المحرقه ابن حجر هيثمى, سنن نسائى و سنن ترمذى, معجم الكبير طبرانى, مستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى, مسند احمد بن حنبل و… اختصاص يافته است و تنها دو نقل از حديث سفينه بيان گرديده است. در نقل اين احاديث به نقل سند كامل اهتمام وجود ندارد و حداكثر صحابى ناقل حديث ذكر شده است. در لابه لاى نقل هاى مختلف حديث ثقلين توضيحاتى چند از خود نويسنده و ابن حجر هيثمى در مورد دلالت و مفهوم آيه به چشم مى خورد كه چنين توضيحاتى در مورد حديث سفينه ـ حداثل در اين جا ـ به چشم نمى خورد. توضيحاتى در مورد منابع احاديث و… در پاورقى ها ديده مى شود.
پس از اين مؤلف دو بخش با عنوان (تنبيه) آورده است. در تنبيه اوّل مراد از اهل بيت را در احاديث پيش گفته, تبيين مى كند و در تنبيه دوم به شرح حديث مى نشيند و وجه تشبيه اهل بيت به كشتى نوح را به نقل قولى از ابن حجر هيثمى تبيين مى كند.
نكته حائز اهميت در مورد اين ادله آن است كه ظاهراً مرحوم شرف الدين, دليل عقلى را اسّ و اساس استدلال خود قرار داده است و گويى ساير ادله (قرآنى و روايى) را به مثابه مويّدى بر حكم و دليل عقل مى داند.
آن گاه كه ادله اماميه را به پايان مى رساند, نقد ادله قرآنى و روايى اشاعره را مى آغازد تا هيچ شبهه اى در محال بودن رؤيت خدا باقى نماند. شرف الدين بر آن است كه اشاعره به دليل دست يازيدن به احاديثى خلاف عقل و نقل, كه البته در منظر ايشان صحيح مى نمايد, به ورطه اعتقاد به امكان رؤيت خدا تعالى افتاده اند, آنان به همين بسنده نكرده, بلكه براساس اين مسلك و مرام و پيش فرض خويش, تعدادى آيات را تفسير به رأى كرده اند. نويسنده نخست آيات و ادله قرآنى مورد استدلال اشاعره را بررسى مى كند.
١. ادله قرآنى: آيات مورد نظر عبارتند از:
الف) (وجوه يومئذ ناضرة إلى ربّها ناظرة): اشاعره از (الى ربّها ناظرة) رؤيت خدا در قيامت را نتيجه گرفته اند. شرف الدين به معانى مختلف نظر و ناظرة مى پردازد و با استفاده از لغت و استشهاد به اشعار عرب در صدد آن است كه ثابت كند اشاعره در استنباط خود به خطا رفته اند و در پى اين تأويلات مختلف آيه را كه با نزاهت حضرت حق هم خوانى دارد, مى آورد. در لابه لاى مطالب و گاه گاه در پاورقى ها احاديثى از ائمه اطهار(ع) را براى تأييد قول خويش ذكر مى كند.
ب) (كلا انهم عن ربّهم يومئذ لمحجوبون): فخر رازى معتقد است كه (عن ربهم يومئذ لمحجوبون) عقوبتى براى كفار مطرح شده است و در حق مؤمنان چنين چيزى نيست, پس آنان پروردگارشان را مى بينند. نويسنده بر آن است كه سخن فخر رازى و ادله آن به علت مخالفت با عقل و كتاب و نصوص ائمه اهل بيت محلِ مناقشه و نقد است.
پ) (للذين أحسنوا الحسنى والزيادة): اشاعره اى چون فخر رازى با تكيه بر حديثى نبوى و دليل عقلى مزعوم خويش, زيادة را به رؤيت خدا تفسير كرده اند. شرف الدين كلام فخر رازى در تفسير آيه و ادله او را به طور كامل آورده و در پاورقى آنها را نقد كرده است.
ت) (لهم ما يشاؤون فيها ولدينا مزيد): سرآمد مفسران اشعرى مسلك, فخر رازى, با استناد به احاديث منقول از انس بن مالك, زيد بن وهب و… گفته اند كه منظور از مزيد, همان رؤيت خداست كه مانند آيات قبل از نقد نويسنده در امان نمانده است.
ث) (واستعينوا بالصبر والصلاة وانها لكبيرة الا على الخاشعين الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم إليه راجعون): اشاعره را عقيده آن است كه لازمه ملاقات خدا, رؤيت و ديدن وى است. شرف الدين ملاقاة را به معناى مرگ مى داند و از آيات قرآنى وكلام عرفى مردمان و احاديث پيامبر در جهت تقويت اين قول استفاده مى كند. فراتر از اين, ملازمت بين ملاقات خدا و رؤيت او را با استفاده از دليل عقلى و شواهدى از كلام عرب و قرآن ردّ مى كند. پس از اتمام بررسى و نقد ادله قرآنى اشاره به ادله روايى ايشان پرداخته مى شود.
٢. ادله روايى: حديثى از پيامبر به اين مضمون وجود دارد كه مردم همان گونه كه ماه شب چهاردهم را نظاره گرند, در قيامت خداوند را مى بينند. اشاعره روايت را دستاويزى براى اثبات امكان رؤيت خدا قرار داده اند. نويسنده در بررسى و نقد اين حديث و مشابهات آن, اين گونه پيش مى رود: سه نقل مختلف و در عين حال هم مضمون از حديث مى آورد: نقل بخارى و مسلم, نقل مسلم و نقل مختصر بخارى. در نقل اول متن به صورت كامل و مفصل آورده شده است, ولى تنها صحابى ناقل (ابوهريره) را از سند حديث آورده است نه سند كامل را. در نقل دوم متن وسند به طور كامل ذكر شده اند و در نقل سوم فقط سند كامل حديث آورده شده است.
در پاورقى هاى ذيل احاديث, شرح لغات مشكل, نقد محتوايى و بررسى رجالى, روات اصلى اين سه نقل (ابوهريره, زيد بن اسلم و سويد بن سعيد) را بيان كرده است. با پايان گرفتن ذكر نقل هاى مختلف, نقد سندى و محتوايى آن آغاز مى شود و نويسنده سند را با استفاده از نكات رجالى پيش گفته ضعيف و متن را به دليل ناسازگارى با ذات احديت باطل مى شمارد. در پايان بحث, نكته اى كليدى بيان مى كند كه نشان دهنده مبناى وى در مورد حجيّت احاديث اخبار واحد در حوزه اعتقادات است. به عقيده ايشان, بر فرض صحت سند و متن احاديث دال بر جواز رؤيت هم اين دسته احاديث حجيّت ندارند چه در مورد عقايد هستند و از طرفى خبر واحد به علّت ظن آور بودن در حوزه عقايد ـ كه در آن فقط علم مفيد است ـ كارساز نيست و بالطبع حجيّت ندارد. وى بر آن است كه حتى اگر اين احاديث متواتر هم فرض شود بايد تأويل گردد و يا علم به مراد آن به خداوند تعالى ردّ شود.
پس از بيان ادله اماميه و نقد ادله اشاعره, مرحوم شرف الدين بخشى را با نام (خاتمة) آورده است. از ديدگاه وى برخى افراد محدّث نما, اباطيل و موهوماتى پيرامون رؤيت خدا ساخته اند تا مسلك و مرام خويش را يارى رسانند. آنها چنين احاديثى را از يكديگر به سرقت برده اند و آن گاه براى اين احاديث سندهاى متعدد آورده اند. در بخش (خاتمه) مؤلف بر آن است كه بخشى از اين احاديث را بياورد و مطالب پيش گفته را از رهگذر بررسى سندى به صورت عملى نشان دهد. بر اين اساس سه دسته از احاديث اين چنينى را ذكر مى كند:
١. حديث تجلى (خدا بر مردم به صورت عام و بر ابوبكر به صورت خاص). اين حديث به پنج تن از اصحاب پيامبر (اسن, جابر, ابوهريره, عائشه و على) نسبت داده شده است. به عقيده شرف الدين يازده تن اين حديث را جعل كرده اند و آن را از يكديگر دزديده اند و سندهاى مختلفى بر آن آورده اند. وى يازده نقل اين حديث را با اسناد كامل مى آورد و موشكافانه به بررسى سندى آن مى پردازد. در ذيل هر حديث به طور كلى و سربسته منبع آن را ذكر مى كند و با استفاده از منابع خود اهل سنّت, آن را نقد مى كند. مهمترين منابع مورد استفاده او در نقد عبارت است از: تاريخ بغداد خطيب بغدادى, اللالى المصنوعة سيوطى, الموضوعات ابن جوزى, ميزان الاعتدال ذهبى, الضعفاء ابن حيان, مستدرك حاكم, تلخيص المستدرك ذهبى و…. بيشترين استناد و تكيه مؤلف در نقد بر منقولات و نقدهاى خطيب بغدادى است, هرچند كه خود نيز گاه گاه عبارات و بياناتى از خود نيز مى آورد. در نادر مواردى علاوه بر نقل و نقد حديث فرد در زمينه تجلى, نمونه اى از ديگر احاديث منكر وى را نيز مى آورد. در پاورقى ها و تعليقات خويش بيشتر منابع نقل قول و… را مى آورد و به صورت موردى و اندك توضيحاتى غير از اين وجود دارد.
٢. تجلى خدا با صورتى خندان. دو نقل از اين حديث با سند كامل آورده است. مشى كلى نويسنده در اين جا هم مانند حديث پيشين است, منتها در اين جا گستردگى منابع بالا ديده نمى شود و در نقد احاديث فقط ميزان الاعتدال ذهبى مورد توجه و استناد است.
٣. نگاه به خدا از گنبد سپيد: سه نقل از اين حديث با سند كامل بيان شده است. بيشترينه اقوال انتقادى از خطيب بغدادى و به صورت محدود از ذهبى است. در پاورقى ها و تعليقات منابع اقوال و گاه شرح حال رجالى فرد ذكر شده است.
در انتها تاريخ فراغت از نوشتن كتاب و شجره نامه مؤلف و فهرست مطالب كتاب مكتوب است. روح الله شهيدى مسائل فقهية, الامام السيد عبدالحسين شرف الدين, مؤسسة النعمان, حسن محمد ابراهيم على. الفكر الاسلامى, بيروت.
فقه رسم زندگى است و بندگى زندگيى از آغاز تا نهايت قانونمند و بندگى و عبوديتى منظم. اما با وجود اهميت, دير زمانى از وفات پيامبر(ص) نگذشته بود كه رنگ اختلاف بر خود ديد و با گذر زمان بر گستره اختلافات افزوده شد, به گونه اى كه مكاتب گونه گون فقهى پديد آمد و اين حوزه به ميدان زد و خرد اقلام و الفاظ تبديل شد و دستاويز مشاجرات سياسى را فراهم ساخت. اين مسأله علما و انديشمندان اسلامى را بر آن داشت كه در اين عرصه هر يك به نوعى به نيازهاى جامعه و افكار عمومى پاسخ دهند و به دفاع از عقايد خويشتن و پاسخگويى به شبهات بپردازند. اما در اين ميان كمند علمايى كه بر ستيغ اين جدل ها ره پيموده باشند و به بركت انصاف و ادب با سلامت و راستى بحث را به پايان رسانده باشند. از جمله اين اندك انديشمندان كه به حق پيروز اين ميدان است و در گمراه هاى افراط و تفريط ره گم نكرده, عالم انديشمند شرف الدين است كه در اين گيرودار با نگارش رساله مسائل الفقيه از يك سو صحت و درستى آموزه هاى شيعى را براى مخالفان به اثبات رسانيده و از سوى ديگر با نماياندن صحت عقايد شيعه, آنان را در اين آشوب و بلوا دل آرام ساخته است.
رساله كوچك اما ارزشمند او كه در چاپ جيبى از ١٧٥ صفحه فزونى نمى گيرد به بحث در مورد هژده مسأله از مسائل فقهى اختلافى مهم و پرنمود در جامعه با محوريت موضوعات وضو, نماز, روزه و نكاح مى پردازد و گفتگويى منطقى و آرام را در آنها برگزار مى كند. عناوين اين مسائل به ترتيب چينش در رساله و گزارش موضوع اصلى در هر يك به شكل زير است:
١ . الجمع بين الصلاتين (٨ ـ٢٨): در اثبات جواز اداى نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا در يك نوبت خواندن نماز
٢ . هل البسمله آيه قرآنيه وهل تقرأ فى الصلاة (٢٩ـ٥١): در اثبات آيه قرآن بودن بسم الله الرحمن الرحيم و وجوب قرائت آن در نماز.
٣ . القراءة فى الصلاة (٥٢ ـ ٦٨): در وجوب قرائت سوره اى كامل به زبان نزول در نماز.
٤ . تكبيرة الاحترام (٦٩ ـ٧٠): در اثبات وجوب اداى ذكر الله اكبر, بدون هيچ تغيير در ابتداى نماز.
تقصير المسافر والفطاره: عنوان بابى است شامل موضوعات ٥ تا ٩.
٥ . تشريع التقصير (٧١ـ٧٣): در اثبات اجماعى بودن جواز شكسته خواندن نماز در سفر.
٦ . تشريع الافطار (٧٣ـ ٧٥): در اثبات اجماعى بودن جواز افطار روزه در سفر.
٧ . حكم القصر (٧٥ـ٨٢): در اثبات وجوب شكسته خواندن نماز مسافر.
٨ . حكم الافطار (٨٢ ـ ٨٨): در اثبات وجوب افطار روزه در سفر.
٩ . قدر السفر المقتضى للتقصير والافطار (٨٨ ـ٩٢): در مقدار سفرى كه شكسته خواندن نماز و افطار روزه را در پى دارد.
١٠ . نكاح المتعه (٩٢ـ١١٤): در اثبات جواز ازدواج موقت كه شامل شش بحث براى شرح و اثبات مسأله است.
١١ .المسح على الارجل او غسلها فى الوضو (١١٥ـ١٣٦): در اثبات وجوب مسح پا در وضو و عدم جواز غسل آنها.
١٢ . المسح على الخفين والجوربين (١٣٧ـ١٥١): در اثبات عدم جواز مسح پا از روى مانع در هنگام وضو.
١٣ . المسح على العمامه (١٥١ـ ١٥٥): در اثبات عدم جواز مسح سر از روى عمامه.
١٤ . هل لمسح الرأس حد؟ (١٥٥ـ١٥٦): در حداقل مقدار مسح سر در وضو.
١٥ . مسح الاذنين و سته [؟] فروع خلافيه (٥٧ ـ ١٧٥): در عدم لزوم مسح گوش ها در هنگام وضو و پنج مسأله اختلافى ديگر: عدم جواز غسل سر به جاى مسح سر, لزوم رعايت ترتيب در وضو, لزوم رعايت موالات در وضو, لزوم نيت در وضو و غسل, عدم جواز وضو با نبيذ (آب خرماى غير مسكر).
همان گونه كه عناوين و موضوعات نشان مى دهد شرف الدين با باريك انديشى مسائل اختلافى پر كاربرد كه بالتبع اختلاف در آنها در ارتباطات لايه هاى مختلف جامعه اسلامى نمود بيشترى دارد گزينش كرده است. او در هنگامه بحث نيز اين صفت موانديشى خود را از دست نمى دهد, چه اين كه از يك سو مباحث را نيمه و بى حاصل رها نمى كند, بلكه تا رسيدن به مقصود نهايى احتجاجات را شرح مى دهد و شبهات را مطرح كرده و به پاسخ دهى به آنها مى پردازد و از سوى ديگر از به درازا كشيده شدن سخن سخت پرهيز مى كند و نظريات و استدلالات طرفين را كوتاه اما گويا گزارش مى كند و بدين سان سخن او در ميان بسط ملال آفرين و قصر شك برانگيز مى تازد, علاوه بر اين قلم او هيچ گاه از حريم خرد و ادب در نمى گذرد و ره انصاف گم نگشته و يك سونگرى و تعصب بر قضاوت ها فرمان نمى راند.
شرف الدين در اين گفت و شنود مباحث را به گونه اى نيك مى پرورد; او حمل توافق و هم نظرى مذاهب گونه گون را باز گفته و موضع اختلاف را به ظرافت مشخص مى كند. ادله شيعه را بر صحت رأى خود گزارش مى كند و منصفانه ادله و مستندات مخالفين را نيز بازگو مى كند و بدون جانبدارى و تعصب به ارزيابى آنها دست مى زند, بدين سان سخن او غالباً بر گرد چهار محور اصلى دور مى زند:نقل آرا و نماياندن محل اختلاف نظر; نقل براهين درستى و صحت نظر شيعه ; نقل مستندات و براهين نظر مخالفين; رد براهين و مستندات آراى مخالفين.
شرف الدين در هنگام نقل آراء و نماياندن محل اختلاف نظر, نظريات همگون را جمع كرده و موضع اختلاف را به روشنى بيان مى كند. او انديشمندانه, بى كم و كاستى آراى مذاهب گونه گون را گزارش مى كند و نظر شيعه را نيز در كنار ساير مذاهب باز گفته و بى آن كه در هيچ مورد غفلت ورزد همواره تأكيد مى كند نظر شيعه رهاورد تبعيت از ائمه اطهار(ع) است. او فراتر از نقل اختلاف مذاهب, نظر برخى بزرگان و علما را نيز گزارش مى كند, براى مثال نظر ناصر الحق عالم زيدى مذهب كه متفاوت با نظر شيعه است (ص١١٥) و نظر ابى عبيد (ص٣٠), سفيان بن عيينه (ص٥٢), قاسم بن سلام, اوزاعى و ابى ثور (ص١٥٢) را نقل مى كند.
شرف الدين در هنگامه ارائه براهين و ادله درستى نظر شيعه, بحث خردپسندانه و منطقى خود را بر پايه مقبولات مخاطبين بنا مى نهد و آنها را به تفكر و تأمل در آيات الهى دعوت مى كند و در اين راستا به ظهور آيات (ص١٦٠) و فهم صحابه همچون عايشه و ابن عباس (١٢٦ و١٢٧ و ١٢٦ و١٢٧) و نظر مفسرين همچون فخر رازى (ص١١٦) توجه مى كند و علاوه بر آيات احاديثِ صحاح اهل سنت را متذكر مى شود و سنت نبوى را خاطرنشان مى كند و در شمارى از مسائل همچون مسح گوش در هنگام وضو براى اثبات درستى نظر شيعه به اجماع مسلمين در مسأله استناد مى كند و بدين سان با استفاده از اين طرق متعدد صحت عقيده شيعه و نااستوارى نظر مخالف را اثبات مى كند. شرف الدين آن گاه كه آهنگ نقل مستندات و براهين مخالفين مى كند در اين ره اهتمامى بسزا مى ورزد و هيچ دليل و برهانى را رها نمى كند و با عبارات گويا هرگونه استدلالى از كتاب و سنت گرفته تا قياس (ص١٢٩) و استحسان (١٥٢) و مغالطات برهان نما (١١٩) و توجيهات مخالفين (١٢٣) را بازگو مى كند و منصفانه شرح مى دهد و در اين باره مجمل گويى را روا نمى بيند و از اين رو روايات را با بيان سند و متن كامل مى آورد و به تخريج آنها از كتب معتبر دست مى زند و ادله را تفكيك شده و با توضيح كافى نقل مى كند.
شرف الدين در هنگامه رد مستندات آراى مخالفين منصف است و مؤدب و بى آن كه براى اثبات نظر خويشتن از حربه بى انصافى مدد جويد يا براى نادرست خواندن نظرِ مخالف دست به دامان واژگان ناشايست شود چشم به مدد عقل دوخته و دست در حلقه هاى نقل آويخته و در پى اين مقصود به بيان يك يا دو دليل قانع نمى شود, بلكه به طرق متعدد عالمانه در صدد بازشناساندن سره از ناسره است; شايد بتوان اند