آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - المراجعات در مراجعه اى ديگر - رستگار پرويز
المراجعات در مراجعه اى ديگر
رستگار پرويز
المراجعات. الامام عبدالحسين شرف الدين الموسوي(ره), تحقيق و تعليق: الشيخ محمد جميل حمود, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت, ٤٤٠ص, وزيرى.
١. درآمد
برخى جغرافى دانان مسلمان از كوهى مشرف بر (حِمْص) ـ شهرى نامدار و تاريخى در خاورميانه ـ نام برده اند١ كه يك سويش تا حجاز و ميان دو شهر عمده اين منطقه, مكه و مدينه قرار دارد و سوى ديگرش تا سرزمين شام امتداد يافته, سرزمين هاى فلسطين, اردن٢ و نيز شهرهاى دمشق,٣ حَلَب, حَماة و حِمْص را درنورديده, به انطاكيه,٤ مصيصه,٥ ملطيه,٦ سُمَيساط, قاليقَلا و ـ سرانجام ـ تا سواحل درياى خزر مى رسد و (لبنان) ناميده مى شود.٧
امروزه و پس از پايان گرفتن سلطه فرانسويان بر سرزمين هاى سواحل شرقى درياى مديترانه, در حول و حوش همان رشته كوه, سرزمينى خودنمايى مى كند كه (لبنان) نام دارد.
لبنان با ٤٠٠/١٠ كيلومتر مربع وسعت (صد و چهل و دومين كشور جهان), در نيمكره شمالى, نيمكره شرقى, در جنوب غربى قاره آسيا, در كنار درياى مديترانه و در همسايگى كشورهاى سوريه در شمال و شرق و فلسطين اشغالى در جنوب واقع است.٨
كشورى است نيمه كوهستانى كه مهمترين رشته كوه هاى آن عبارت اند از: لبنان (غربى), لبنان شرقى و جبل عامل.٩
جبل عامل كه در كتاب هاى جغرافى سده هاى پيشينِ مسلمانان, ناحيه اى در (حِمْص) به شمار مى رفته است,١٠ اينك بخش جنوبى لبنان را با اكثريتى شيعه مذهب تشكيل مى دهد. يكى از دانشمندان پر كار و نامدار معاصر كه در حد فاصل سال هاى ١٩٣٩ تا ١٩٤٨ ميلادى در اين ناحيه به سر مى برد,١١ از زيبايى طبيعت, دورنماى دريا, هواى گوارا و دامنه هاى كوهستان جبل عامل كه به سوى كناره هاى دريا شيب مى يافتند, سخن رانده١٢ و از سير قهقرايى شهروندان آن جا در ربع چهارم قرن بيستم ميلادى, ناليده است;١٣ ناحيه اى شيعه نشين كه همواره در فراهم آوردن بسترى شايسته براى باليدن و نامور شدن دانشمندانى بزرگ چون شهيد اول, شهيد ثانى, محقق كركى, شيخ حر عاملى, سيد محسن امين و… پيشتاز بوده است و شخصيت محور بحث هاى اين مقاله نيز يكى از آنان به شمار مى رود; مردى كه يكى از نويسندگان معاصر, او را با تعبيرهايى چون (يكى از اين متعهدان بزرگ و مفسران كبير آفتاب), (درخشنده اى چونان آفتاب در قرن چهاردهم هجرى), (نورانى تر كننده آفاق وسيع انديشه هاى شيعى), (پاسدار حق بزرگ), (مرزبان حماسه جاويد), (يكى از قله هاى رفيع فرهنگ و جهان بينى شيعى), (يكى از نمونه هاى والاى جهاد فكرى و سياسى و حركت هاى دينى) و… ستوده١٤ و در ادامه اين مديحه پردازى هاى خستگى ناپذير و مسلسل وار كه در حوزه قلم زنى اين نويسنده, كم سابقه هم نيست, افزوده است:
ما از اين جا مى پردازيم به يادكردى از زندگى و احوال و خدمات و افكار مصلح اسلامى جليل و عالم شيعى مرزبان, قله اى افراشته از قله هاى بلند انديشه هاى اعتقادى, مردى از سلاله پيامبر, از نسل على و فاطمه, از سادات بزرگوار موسوى, از خاندانى متصف به علم و تقوا و مُكَرَّم به شرف سيادت, از دامنه كوهساران تشيع شعار ـ جبل عامل ـ از مدرسه عالمان بزرگ اسلام ـ نجف اشرف ـ و از صف فروغ يافتگان و صاحب رسالتان, يعنى حضرت سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى, رحمةالله عليه.١٥
٢. سيد عبدالحسين شرف الدين١٦
وى در كاظمين و در سال ١٢٩٠ قمرى, در دامان پدر و مادرى خويشاوند, ريشه دار و بزرگوار, به نام هاى سيد يوسف ( فرزند سيد جواد و نواده سيد اسماعيل) و زهرا (فرزند سيد هادى و نواده سيد محمدعلى) كه با سلسله نسب كوتاهى به (شرف الدين) ـ يكى از چهره هاى برجسته اين خاندان بزرگ ـ مى پيوستند, چشم به جهان گشود.١٧
سيد عبدالحسين از سوى مادرش, بانو زهرا صدر, نواده سيد هادى صدر و خواهرزاده دانشمند نامدار شيعى, سيد حسن صدر ـ پردازنده تأليفات بسيار, از جمله, (تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام) ـ و از سوى پدرش, با ٣١ واسطه, فرزند ابراهيم المرتضى, فرزند امام موسى بن جعفر(ع) به شمار مى رود.١٨
سيد در چنين خانه و خاندانى كه اسباب و مقدمات رهبرى دينى برايش فراهم و به واسطه برخوردارى از چهره هاى ماندگار در جهان اسلام, پايه هايش بر آسمان ها افراشته بود,١٩ رشد كرد و باليد تا آن كه هشت ساله شد.
در اين هنگام, تحصيلات پدرش, سيد يوسف در عراق به پايان رسيده بود و او كه از عالمان بزرگ حوزه هاى كهن سال شيعى در آن سرزمين, اجازه اجتهاد گرفته بود, راهى زادگاه پدران خود ـ جبل عامل ـ شد. مادر مى خواست فرزند خردسالشان در عراق بماند و دانش آموزد, اما پدر دل به جدايى از او نداد و قرار شد سيد عبدالحسين پس از پايان گرفتن تحصيلات مقدماتى اش, به نجف باز گردد و مراحل عالى دانشجويى خود را در اين شهر پى گيرد.٢٠
اين شد كه وى به (عامله) رفت و تا هفده سالگى در آن جا زيست و تحصيلات ابتدايى را فرا گرفت. نزد پدرش, صرف, نحو, منطق, معانى, بيان و سطوح فقه و اصول را خواند و در همان جوانى, به فضل و گستره آگاهى ها, نامور شد.٢١
سپس, راهى نجف شد و چندين سال در آن حوزه ديرپا, فقه, اصول, حكمت, تفسير و حديث را فراگرفته, نزد مجتهدانى پرآوازه چون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمدكاظم خراسانى, سيد محمدكاظم يزدى, سيد اسماعيل صدر, شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر, شاگردى كرد.٢٢
او خود را در مسير پر فراز و نشيب دانش اندوزى, زمينگير نجف اشرف نكرد و به كربلا, كاظمين و سامرا نيز بار سفر بسته, از دانشمندان آن شهرها و حوزه هاى علمى آن جاها هم بهره مند شد.٢٣
با سپرى شدن پانزده سال از عمر جوانى كه در هفده سالگى پا به سرزمين عالم خيز عراق گذارده بود, مردى ٣٢ساله٢٤ و داراى چندين اجازه اجتهاد پرورش يافت٢٥ كه (در قدرت ذهن و توان فكر و امكان مناظره و تسلط بر مسائل فقهى و اصولى و سرعت استنباط, نام آور شد)٢٦ و (در نجف اشرف, به نوشتن مباحث فقهى پرداخت و بسيارى از آن مباحث را به روش كتاب مدارك الاحكام به رشته تحرير درآورد). ٢٧
بازگشت اين مجتهد ٣٢ساله باوقار, نامدار, پربار, نيك نفس, شاداب, شيرين سخن و نوانديش به جبل عامل در جنوب لبنان, سرآغاز تولد دوباره او بود كه در غيرت دينى, نرمخويى, نيرومندى در راه حق, نرمى با ناتوانان, فراخوانى به خوبى ها و بازدارندگى از زشتى ها, فروتنى با دينداران و خاكسارى اش با دانشمندان, بازتاب مى يافت.٢٨
وى به كمك سخنرانى هاى پر شور و شيوايش كه قالب مناسب و شكل شكيلى را بر اندام مواد دانش هاى متنوع و محتواى آگاهى هاى متعددش مى پوشاند و بدان ها زيور نفوذ در دل ها و نشست در جان ها را مى افزود,٢٩ بزرگ ترين و ماندگارترين راهكار يك دانشمند راستين را كه همانا اصلاح جامعه و تلاش در جهت زدودن كاستى ها ـ به ويژه در عرصه هاى عريض و طويل و عميق اخلاق و هنجارهاى اجتماعى ـ است, در پيش گرفته,٣٠ از يك سو, با استعمار فرانسه درآويخت٣١ و از سوى ديگر, در دمشق,٣٢ مصر٣٣ و فلسطين٣٤ گوشه هايى از ويژگى هاى يك زندگى آميخته با دانش گسترده و تعهد و تلاش را بازتاب داد كه ما از اين ميان و در اين مقاله پر كم و كاست, تنها به يكى از آنها مى پردازيم و از خداى بزرگ براى هرچه كمتر لغزيدن در پشت سر نهادن گردنه هاى اين راه, كمك مى خواهيم; ويژگى اى كه كلمه و كلام, قهرمانان بزرگ و ميدان داران سترگ آن اند و دو دانشمند ارجمند و والا را با نام هاى سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بِشْرى به هم پيوند زده اند.
٣. شيخ الاسلام سليم بِشرى
وى كه نسبى تكرارى و در قالب سليم بن ابى فراج بن سليم بن ابى فراج دارد در سال ١٢٨٤ قمرى ـ برابر با سال ١٨٦٧ ميلادى ـ در محله (بِشْر) كه از نواحى (شَبَر خيت),٣٥ در سرزمين كهن سال مصر به شمار مى رود, به دنيا آمد.
شيخ سليم كه از فقيهان مالكى و نيز عهده دار رهبرى مالكيان بود, در دانشگاه عالم پرور و نامدار (الازهر) هم دانش آموخت و هم آموزگارى كرد. وى كه دوبار نيز به جايگاه سرورى و رياست بر دانشگاه ياد شده رسيد, كتابى با نام المقامات السنية فى الرد على القادح فى البعثة النبويه نوشت كه به گفته برخى شرح حال نگاران,٣٦ مخطوط مانده است.
وى كه به نوشته يكى از نويسندگان معاصر,٣٧ (دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع) بود, در سال ١٣٣٥ قمرى ـ برابر با سال ١٩١٧ ميلادى ـ در قاهره درگذشت.٣٨
٤. كلمه و كلام, گوناگونى ها و گفتگوها
دوگانگى پيروان تشيع و تسنن در گرايش هاى مذهبى خود ـ در كنار يگانگى ها و همخوانى هاى پرشمار دينى ـ نمونه اى از تنوع پذيرى هاى آدميان در بستر انديشه ها و باورهاست; نمونه اى كه مى توانست ـ در عين حال ـ نشان دهنده سرفرازى پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايى و بردبارى و زيست برادرانه ـ و دست كم, دوستانه و انسانى ـ باشد تا اين هر دو دسته كه امام على(ع) را بزرگ مى دارند و او را يا مفتخر به امتياز (عصمت) و يا آراسته به بالاپوش (عدالت) مى دانند, در اندازه آنچه خود آن حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجسته خويش را يا برادر مصريان مسلمان و يا شهروندى همانند مردم غير مسلمان آن سامان خواند,٣٩ نشان دهند ناتوان از وفادارى به اين رهنمود فوق حقوق بشرى آن بزرگوار نيستند, اما سوگمندانه چنين نشد و كوته بينى ها و بلندپروازى هاى برخاسته از تمامت خواهى هاى احساسى و عارى از محاسبه خردمندانه, تودر توى تاريخ و جابه جاى جغرافيا, ديده ها و شنيده ها, ذهن ها و زبان ها و نوشته ها و گفته ها را از كشتار و خونريزى ها, طعن ها و طعنه ها, تصنيف ها و تمسخرها و در نهايت, دودلى ها و دو راهى ها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتى دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهى هاى خود, صحنه هايى آفريدند كه بازگويى و بازخوانى ديگرباره آن ها, بازتابى جز دردآلودگى دل و انباشت اندوه ندارد.
خوش بختانه در يك سده باز پسين, مردان بزرگى از تبار خاندان والاگهر رسول خدا(ص) و از تخمه همان مردِ مردى كه بزرگوارانه پيامدهاى انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن, فراتر از يك واكنش احساسى, موضعگيرى اى حكيمانه و محاسبه مند داشت ـ يعنى امام على(ع) ـ به پا خاستند و (شرف الدين) نام ها و (بروجردى) نشان ها, با باز كردن درهاى گفتگو و كنش ها و واكنش هاى دوستانه و خردمندانه با (شيخ محمود شلتوت) اسم ها و (شيخ سليم بشرى) رسم ها, كوشيدند تا ديوارهاى بلند بى اعتمادى و كوه هاى يخى و قطور دل سردى را از ميان بردارند و آب كنند.
اين نيك انديشانِ انديشناك در آينده جهان اسلام و مسلمانان با بهره مندى از پتانسيل هاى كارگشا و نهفته در دو عنصر گران بهاى كلمه و كلام, به همه نشان دادند كه تمرين تحمل كردن, در كنار اصرارى محققانه و پافشارى ايى پيراسته از سياهى هاى عناد و تحقير بر سر آرا و انديشه هاى خود, تلاش در هم سو كردن ديگران با خويش, باز گذاردن درهاى گفتگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشه اى ـ به ويژه اگر نوظهور و نوآمد باشد ـ به كوچه بن بست ارتداد و انحراف, از پيش, (چك سفيدِ) بطلانِ بى گفتگو و بدون چون و چرا براى گزينش ها و گرايش هاى ديگران نكشيدن و… همه و همه مى توانند ما و همه بشريت را براى هرچه به هم نزديك تر شدن در عرصه ايمان و مذهب و انتخاب الگويى اگرنه دقيقاً يكسان, بلكه تا حد امكان, متشابه و متقارب, يارى دهند; نگارش كتاب المراجعات و رد و بدل شدن نامه هايى دوستانه و صميمى ميان دو عالم برجسته دو گرايش مذهبى عمده و ديرپاى جهان اسلام, نمونه اى موفق از (شدنى) بودنِ انتخاب الگوهايى نزديك به هم و دور از جنجال ها و جوسازى هاى خون آلود و خون دل آلود است.
٥. نام ها و نامه ها
ييكى از نويسندگان معاصر كه خود را (در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق) مى داند٤٠ ـ و به گمان صاحب اين قلم و با ملاحظه ديگر تك نگارى هاى ايشان, قيد (در برابر شرف الدين) زائد به نظر مى رسد ـ در يك معرفى بدون (هيجانى گسترده و عميق), كتاب المراجعات را به درستى چنين مى شناساند:
…مجموعه ١١٢ نامه است كه بين سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشرى, مفتى و رئيس اسبق جامع (الازهر) مبادله شده است. اين دو عالم اسلامى در اين نامه ها, حقايق بسيارى را مورد بحث و نظر قرار داده اند. بيان اين نامه ها, ادبى, زيبا و محكم است و مطالب مطرح شده در آنها غنى و سرشار. به گفته سليم بشرى, شرف الدين در نامه هاى پر مغز و خوش سبك و محكمش, بسان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد يا ابرى كه از آن ژاله ريزد. از نامه هاى شيخ سليم نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع است. وى در نوشته هايش, حقايق مهمى را از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن, تصديق كرده است كه از جمله, اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است.٤١
در اين كتاب, شرف الدين با امضاى (ش), به نمايندگى از شيعه و سليم بشرى با امضاى (س), به نمايندگى از اهل سنت, سخن گفته اند. در اين نامه ها, از سويى گسترش دامنه شناخت, ژرفاى انديشه [و] دل انگيزى تعبيرها ـ همه جا ـ به چشم مى خورد و از سويى ديگر, قدرت بحث و مناظره فكرى; بحث و مناظره اى به دور از هر گونه تعصب و جانبدارى.٤٢
بارى, آنچه در اين نوشتار كوتاه دامن و شتاب آلود, محور بحث و موضوع فحص است, تأملى دور از هرگونه (هيجانى گسترده و عميق) در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد عبدالحسين شرف الدين به شيخ الاسلام سليم بشرى است.
داستان از اين قرار است كه نامه دهم سيد به شيخ, در بر دارنده نصوص صريح و سننى وارده است با پيام گريزناپذيريِ پيروى از مكتب و مذهب اهل بيت(ع);٤٣ نامه اى كه هم شگفتى شيخ و هم لرزش اندام او را به دنبال سردرگمى اش از چگونگى هماهنگ كردن اين روايات با سليقه ديرپاى اهل سنت و مذهب كهن سالشان برمى انگيزد و او را وامى دارد نامه يازدهم را به سيد بنويسد و از او بخواهد ادعاى شگرف خود را با حجت هايى قاطع از آيات قرآن كريم مستند كند.٤٤ سيد نيز نامه دوازدهم را چنان كه شيخ خواسته بود, مى نگارد,٤٥ اما شيخ در نامه سيزدهم به سيد, اشكالى سندى را با اين مضمونِ موافق با مذاق رجاليان اهل سنت مطرح مى كند: آنان كه در نقش محدثان و راويان, اهل بيت(ع) را سبب يا شأن نزول آياتى چند از قرآن كريم دانسته اند, شيعه اند كه براى اهل سنت حجيتى ندارند و نتيجه اين قياس شكل اول, اثبات نشدن مدعاى سيد در نامه دوازدهم خواهد بود. ٤٦ سيد در نامه چهاردهم به شيخ, با خدشه كردن در كبراى قياس شكل اولِ شيخ, نشان مى دهد كه پيشگامان اهل سنت در كار تدوين حديث, راويان پر شمارى از شيعيان را حجت دانسته و از آنان, روايت كرده اند.٤٧ شيخ در نامه پانزدهم به سيد, خواهان يادآورى نام كسانى مى شود كه به رغم شيعه بودنشان, مورد احتجاج و استناد اهل سنت قرار گرفته اند و همچنين از او مى خواهد تصريح هم مذهبان شيخ به تشيع آن راويان و نيز حجت بودنشان ـ هر دو ـ را يادآور شود.٤٨ سيد نيز در نامه شانزدهم به شيخ, در كنار نام بردن از صد راوى شيعه, خواسته او را برمى آورد.٤٩
٦. يك پيش درآمد و دو پرسش
٦ ـ١. پيش درآمد
پيش از آن كه دو پرسش اساسى را كه در نقد و تحليل نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ, در گمانِ (اين كمترين) خودنمايى مى كنند يادآورى كنم, گريزناپذير مى دانم شگفتى خود را از يك نكته نهفته در نامه هاى سيزدهم و پانزدهم شيخ به سيد ابراز كنم: چگونه شيخ سليم بشرى كه دوبار به پست مهم و جايگاه كم دست يافتنيِ رياست بر دانشگاه معتبر و بلند آوازه (الازهر) دست مى يابد٥٠ و به اعتراف يكى از نويسندگان معاصر, (پيداست كه دانشمندى عميق و… پر اطلاع است)٥١, تا اين اندازه از رجال صحاح ششگانه اهل سنت و نيز از گرايش هاى مذهبى اَسنادِ مهم ترين منابع حديثى هم مذهبان خود ناآگاه است كه با نگارش نامه پانزدهم به يك عالم بزرگ شيعى, يادآور مى شود: (وكان الأولى [بك] أن تذكر اُولئك الرجال بأسمائهم, و تأتي بنصوص أهل السنّة على كلٍّ من تشيّعهم والاحتجاج بهم…)؟!٥٢
ما بى آن كه بخواهيم ـ به پشتوانه اين گمان خوش باورانه كه پيشتازى در علوم گوناگون اسلامى الزاماً از آنِ پيروان كدام مذهب و يا اساساً دليل حقانيت آن علم يا آن مذهب است ـ خود را درگير يك بحث بيهوده, جنجالى و پايان ناپذير كنيم و يا درنگ در اعتراف و اقرار سه دانشمند بزرگ رجالى شيعه, سيد محسن امين,٥٣ علامه مامقانى٥٤ و علامه شوشترى٥٥ را پيش بكشيم كه اهل سنت در كار شناسايى و ترجمه رجال حديث, ضبط درست نام آنها و ديگر مباحث جانبى علم رجال, چيره دست تر و آگاه ترند,٥٦ باز هم نمى توانيم چشم خود را بر روى اين واقعيت ساده و همه كس فهم ببنديم كه يك مراجعه ساده و سطحى به كتاب هايى چون تهذيب الكمال, سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال, لسان الميزان و تقريب التهذيب كه هركدام حجمى سنگين و شرح حال هايى گسترده دارند, بس است تا حتى يك دانشجوى در آغاز راهِ تحصيل علوم دينى ـ از جمله, علم رجال ـ دريابد كدام يك از راويان, گرايش هاى شيعى داشتند و مورد احتجاج و استنادِ محدثان و گردآورندگان بزرگ حديثِ اهل سنت بوده اند, چرا كه كتاب هايى چون تهذيب الكمال و تقريب التهذيب, تنها دربردارنده نام رجال صحاح ششگانه اند و صرف وجود نام يك راوى شماره دار در اين دو كتاب كه به جرح و تعديل و گرايش هاى مذهبى تك تك محدثان نيز مى پردازند, براى پى بردن به تشيع او و نيز مورد احتجاج و استناد بودنش كافى است. كتاب هايى چون سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال و لسان الميزان نيز گرچه انحصاراً در موضوع رجال احاديث صحاح ششگانه نوشته نشده اند, اما هرجا پاى شرح حال راوى اى موجود در اسناد كتب ياد شده در ميان بوده است, با به كارگيرى رمزهايى چون (ع) (=صحاح ششگانه), (٤) (=صحاح ششگانه جز صحيح بخارى و صحيح مسلم), (م٤) (=صحيح مسلم و ديگر صحاح ششگانه جز صحيح بخارى) و… هم به كميت حضور راوى مورد نظر در اين كتب حديثى معتبر اهل سنت اشاره كرده اند و هم در ادامه مطلب, جرح و تعديل او را نيز كه نوع گرايش مذهبى, نقشى كليدى و محورى در آن دارد, يادآور شده اند.
همه اينها به كنار, مراجعه حتى يك دانشجوى مبتديِ علوم اسلامى به كتاب دو جلدى تقريب التهذيب ـ تا چه رسد به فقيهى دو بار منصوب شده به رياست جامع (الازهر) ـ براى آگاهى از آنچه شيخ از سيد خواسته, بس است٥٧!! به ويژه كه اهل سنت, حساسيت بيش از اندازه اى به صحت سند حديث دارند٥٨, تا آن جا كه در جا زدن در كار سامان دهى به اعتبار سند كه يك امر مقدمى است آنها را از تأمل هرچه بايسته تر و شايسته تر در ذى المقدمه ـ يعنى صحت و استحكام متن حديث ـ بازداشته و در نتيجه, به ورطه گاه خنده آور و گاه خطرناكِ نقل احاديثى غير قابل دفاع يا صعب العلاج ـ به لحاظ متن ـ انداخته است!! ٥٩
كوتاه سخن آن كه به رغم ذهنيتى كه واژه (مناظره) در انسان برمى انگيزد و نشانگر رويارويى دو شخصيت علمى و همطراز است كه در مقام دفاع از انديشه هاى خود و سست كردن بخردانه پايه هاى باور حريف رو در رو برمى آيند و نيز برخلاف آن كه كتاب المراجعات يك اثر برجسته در حوزه مناظره كارساز و اخلاقى به شمار مى رود٦٠, به نظر مى آيد شيخ سليم بشرى در لابه لاى نامه هايى كه رد و بدل مى شوند, تنها يك پرسشگر فروتن و بى آزار است و بيش از آن كه يك هماورد و مناظره كننده باشد, مدير و مجلس گردانِ يك ميزگرد است كه پرسش ها را تهيه و تنظيم مى كند!!
٦ ـ٢. دو پرسش
٦ ـ٢ـ١. مفهوم كلمه (شيعه) كه در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ در اندازه يك كليد واژه (key word) به كار رفته است, چيست؟
٦ ـ٢ـ٢. آيا صد راوى اى كه سيد در نامه شانزدهم به شيخ, از آنها نام برده است, مصداق هاى همان مفهومى اند كه مرحوم علامه شرف الدين در نامه چهاردهم خويش به دست مى دهد؟
٦ ـ٣. دو پاسخ
٦ ـ٣ـ١. پاسخ نخستين پرسشسيد نادرستى اين ادعا را كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند)٦١, با اين سخنان خود آشكار مى كند:
…تلك صحاحهم الستّة وغيرها تحتجّ برجال من الشيعة, [وقد] وصمهم الواصمون بالتشيّع والانحراف, و نبزوهم بالرفض والخلاف, ونسبوا إليهم الغلوّ والإفراط والتنكّب عن الصراط, وفي شيوخ البخاريّ رجال من الشيعة نبزوا بالرفض, ووصموا بالبغض… فهل يصغى بعد هذا إلى قول المعترض: إنّ رجال الشيعة لايحتجّ أهل السنّة بهم؟! كلاّ!!; …اين, صحاح ششگانه و ديگر جوامع حديثى آنان [=اهل سنت]اند كه به رجالى از [محدثانِ] شيعه احتجاج مى كنند, با آن كه خرده گيران [=اهل جرح و تعديل و ترجمه نگاران سنى مذهب] با [برچسب هايى چون] شيعه بودن و كجروى, بر آنان خرده گرفته, با گذاردن لقب هايى چون (رفض) و (خلاف) بر آنها, آنان را به غلو, افراط و دورى از راه راست, نسبت داده اند! [شگفت آن كه] در ميان مشايخ روايى بخارى نيز كسانى از شيعيان به چشم مى خورند كه لقب (رافضى) به آنها داده شده و به بهانه دشمنى [با صحابه رسول خدا(ص)] بر آنان خرده گرفته شده است… آيا با اين وجود, به اين سخن شخص معترض كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند), گوش فرا داده مى شود؟! هرگز!!٦٢
همچنين, سيد در مقام اثبات شايستگى هاى محدثان شيعه براى روايت و لياقت آنان براى اين كه با اطمينان خاطر, مصدر و منبع حديث باشند, ادامه مى دهد:
ولكنّ المعترضين لايعلمون, ولو عرفوا الحقيقة لعلموا أنّ الشيعة إنّما جروا على منهاج العترة الطاهرة, واتّسموا بسماتها, وأنّهم لايطبعون إلاّ على غرارها, ولا يضربون إلاّ على قالبها, فلا نظير لمن اعتمدوا عليه من رجالهم في الصدق والأمانة, ولا… ولا… لكن جهله [أي المعترض] بهم جعله… يتّهم ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكلينيّ وصدوق المسلمين و محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسيّ…; اما معترضان نمى دانند و چنانچه حقيقت را درمى يافتند, [از اين نكته] آگاه مى شدند كه شيعيان تنها به همان شيوه عترت پاك رسول خدا(ص) گام برداشته و نقش و رنگ آنان را پذيرفته اند; نهاد اينان جز مانند سرشت آنان نيست و قالب و چارچوب وجودى اى جز شاكله وجودى آنان ندارند. به همين دليل, براى رجال [و محدثانِ] مورد اعتماد شيعيان, در راستگويى و دل آسودگى [از كارشان], مانندى در ميان نيست و نه… و نه, اما نادانى شخص معترض به [حقيقت حالِ] آنها او را واداشته تا… ثقةالاسلام كلينى, شيخ صدوق و شيخ طوسى را [به عدم صداقت و در نتيجه, به عدم حجيت] متهم كند….٦٣
كاملاً پيداست كه جناب سيد مفهوم واژه (شيعه) را ـ با اين همه ارج و افتخارى كه براى مصاديق آن يادآور مى شود ـ همان مفهوم (شيعه دوازده امامى) يا (شيعه اثناعشرى) مى داند و نمى تواند مفهوم عام و گسترده آن را اراده كند, وگرنه ـ چنان كه در ادامه خواهيم گفت ـ ناچار است بسيارى از آنچه را كه تا اين جا به عنوان پارامترها و مؤلفه هاى شناخت راويان شيعه مورد استناد در جوامع حديثى عمده اهل سنت به كار گرفته است باز پس گيرد تا آسيبى به ليست بلند بالايى نرسد كه در آن, از آنان ياد كرده است. ٦ ـ٣ـ٢. دگرديسى هاى ترمينولوژيك واژه (شيعه)
به گزارش دانش زيست شناسى (biology) برخى جانداران در فرآيند تولد تا بلوغ خود, دگرگونى هاى شگفت آورى را پشت سر مى نهند تا با بيرون شدن از يك قالب و درآمدن به قالبى نو, ارگان هاى جور واجورى را تجربه كنند و اندام هاى نهايى و بافت هاى ماندگار خود را باز يابند. اين ويژگى كه (دگرديسى) (metamorphism) ناميده و در حشراتى چون پروانه ها و ملخ ها و دوزيستانى چون غوكها ديده مى شود, به نوعى, سرنوشت مشترك انسان ها و واژه ها نيز هست; آدميان هم در درازناى زندگى خود تحت تأثير علل و عواملى گوناگون و گاه ناشناخته, رنگ ها و نقش هاى تابه تا و تو در تويى را بر جان و روان و انديشه و احساسات خود مى بينند يا مى زنند و چنان ديگرگون مى شوند كه گويا به رغم باور فيلسوفان, (انقلاب ماهيت) (transmutation) پيدا مى كنند و به گفته فرانسوى ها, (اِلينه) مى شوند.
واژه ها نيز چنين اند و گرچه بسيارى از آنها در همان زادگاه معناى لغوى خود ايستا مى مانند و دستخوش دگرگونى ها و پوست اندازى ها نمى شوند, شمار درخور ملاحظه اى نيز از آنها, چنين نيستند; اين دسته از واژه ها, در بستر معنايى زاده مى شوند, رشد مى كنند, مى بالند و گاه مى ميرند و از دايره كاربرى ها بيرون مى روند. به ديگر سخن, برخى از واژه ها, به دنبال افزودن يا كاستن يك يا چند قيد و در نتيجه, ايجاد توسعه يا تضييق در مفهومشان, از شكلى به شكل ديگر و از شخصيتى به شخصيت ديگر درمى آيند و به همين ترتيب است كه فرآيند (اصطلاح سازى) (term) شكل مى گيرد و (اصطلاحات) (terminology يا acceptation) زاده مى شوند; فرآيندى كه ما آن را (دگرديسى هاى ترمينولوژيك) ناميده ايم.
شايد بتوان گفت واژه هاى (تشيع) و (شيعه) كه فرازها و نشيب ها و طرز تلقى هاى گوناگونى را به خود ديده اند, برجسته ترين نمونه هاى اين گونه دگرگونى ها در جهان كاربرى الفاظ و كلمات باشند; نمونه هايى كه داستان انقلاب ها و درگيرى هاى ديرپا و دل آزارنده سده هاى نخست جهان اسلام و مسلمانان, گوشه اى از سرنوشت پيچيده و برگ هايى از زندگى نامه پر آشوب آن دو نيز هست!!
رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص) و كنار گذارده شدن خاندان خدايى آن حضرت از عرصه مديريت عمومى جامعه, پيامدهاى تلخى را دامنگير مسلمانان كرد كه شايد ـ به دنبال محروم شدن مردم از مشعل هاى هدايتى كه رسول خدا(ص) آنها را دوشادوش كتاب خدا قرار داده بود ـ فاجعه آميزترينشان, نارسايى هاى پيش آمده در عرصه ايمان و عقيده و مباحث كلامى باشد.
با خودنمايى كردن خوارج به عنوان پيشگامان طرح يك شكل عقيدتى و يك مكتب فكرى,٦٤ زنگ شوم انشعاب ها و جدايى سازى هاى فكرى و كلامى نواخته شد و كم كم پاى مباحثى به ميان آمد كه شايد طراحان آنها هم نمى دانستند كه هم اينك امواجى را برمى انگيزند كه در آينده, به طوفان هايى سهمناك براى درهم كوبيدن شهرها و آبادى هايى تبديل خواهند شد كه بر ساحل آرامِ ايمان به پيامبر منادى وحدت و كتاب (اعتصام) آفرين خدا بنيان گرفته اند.
كشته شدن عثمان بن عفان, سومين خليفه روى كار آمده پس از رسول خدا(ص) و سپرى شدن دوران كوتاه و پر هياهوى خلافت امام على(ع), جدا از بازتاب هاى سياسى اى كه داشت, پرسش هايى را نيز درباره چگونگى تعامل اين دو صحابى نامدار پيامبر اكرم(ص) با يكديگر و بازخوانى پرونده قتل عثمان, به دنبال داشت. علل و عوامل گوناگونى كه اين جا و اين مجال اندك, فرصت مناسبى براى گشودن رازهاى سر به مهر آنها نيست, دست به دست هم دادند و زمينه را براى طرح مباحث شكاف آفرينى فراهم آوردند كه يكى از آنها, پرسش از برترى امام على(ع) بر عثمان يا برعكس و كنجكاوى در اين زمينه بود. از همين جاست كه اصطلاح (شيعه) براى ممتاز شدن گروهى در جامعه آن روز مسلمانان رواج مى يابد كه على(ع) را برتر از خليفه سوم مى دانستند و مصر و كوفه ـ در كنار (حِمْص) كه مركز ثقل طرفداران برترى عثمان بر آن حضرت بود ـ گرانيگاه چنين گرايشى شد; گرايشى كه چون سليقه رقيب خود, تنها جنبه ايجابى نداشت و در بيان برترى هاى على(ع) يا عثمان منحصر نمى شد, بلكه جنبه سلبى نيز داشت و آن, بدگويى از گزينه طرف مقابل بود.٦٥
با برداشته شدن قانون ممنوعيت نقل و تدوين حديث در ميان گرايشى كه بعدها عنوان عموميِ (اهل سنت) را به خود گرفت, گشوده شدن درهاى بسته گزارش سيره و مغازى رسول خدا(ص) و آشكار شدن فتوحات نمايان امام على(ع) و نقش محورى آن حضرت در ميدان هاى متعدد و متنوع حفظ و گسترش اسلام, پاى دو خليفه ديگر صدر اسلام (ابوبكر و عمر) و همه صحابيان نيز به اين مباحث كشيده شد و اين پرسش پيش آمد كه اساساً برترين صحابى رسول خدا(ص) كيست؟ در اين مرحله, (شيعه) به كسانى گفته مى شود كه على(ع) را افضل صحابه و برترينشان مى دانستند و از همين روى است كه نوع اهالى سيره و مغازى نگارى, گرايش هاى شيعى ـ با اين معنا و اصطلاح جديد ـ داشتند٦٦ و عبدالملك بن مروان ـ پنجمين خليفه اموى ـ تمنا مى كرد كسى به سوى مباحث مرتبط با سيره كشيده نشود.٦٧ عبدالله بن عباس نام فرزند خود را كه در شب ضربت خوردن امام على(ع) به دنيا مى آيد, از سر عشقى كه به آن بزرگوار داشت, (على) و كنيه اش را (ابوالحسن) مى نهاد و عبدالملك بن مروان به چنين نام و كنيه اى واكنش منفى نشان مى داد٦٨ و كسانى چون ابن اسحاق٦٩, شافعى٧٠, طبرى٧١, حاكم نيشابورى٧٢, ابو اسحاق سبيعى٧٣ و سليمان بن مهران اعمش٧٤ (شيعه) خوانده مى شدند. ابن ابى الحديد نيز در كنار اشاره اى كوتاه به تطورات مفهوم واژه (شيعه) و كسانى كه به اين عنوان شهرت يافتند, به گمان خود, معناى معتدل و دور از افراط و تفريط اين كلمه را همان برتر دانستن امام على(ع) از ديگر صحابيان دانسته و معتزله را كه بدين معنا و مفهوم وفادار بوده اند, (شيعيان حقيقى) خوانده است.٧٥
ديرى نپاييد كه زيديه و زيديان ـ يعنى گروندگانى كه زعامت و رهبرى جامعه مسلمانان را درخور كسى مى دانستند كه افزون بر قرشى بودن و برخوردارى از علم و وارستگى هاى اخلاقى, براى به دست گرفتن حاكميت و قدرت, شمشير بركشد و قيام مسلحانه كند ـ مصداق (تشيع) و (شيعه) شدند و بار مفهومى جديدى بدان دادند. اينان در كنار پذيرفتن افضليت امام على(ع) بر همه صحابيان و نيز رسميت بخشيدن به صحت خلافت ابوبكر, عمر و عثمان, نام آن امام راستين, امام حسن(ع), امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را به فهرست شايستگان و دارندگان مقام امامت افزودند و پس از اين چند تن, به بهانه خانه نشينى امام باقر(ع) كه فاقد شرط مهم و محورى قيام مسلحانه بود, زمام امامت را به گمان خود, به زيد بن على(ع) دادند, از همين روى است كه در مناظره اى كه در ـ شايد ـ دهه سوم قرن دوم هجرى ميان واصل بن عطاء ـ درگذشته به سال ١٣١قمرى ـ٧٦ و عمرو بن عبيد ـ درگذشته به سال ١٤٤قمرى ـ٧٧ درمى گيرد, تعبير (شيعه) در كنار نام فرقه هايى چون خوارج, مرجئه و اصحاب حسن بصرى, بر زيديان اطلاق مى شود.٧٨
اندك اندك با باز شدن قهرى فضاى بسته سياسى جهان اسلام كه پيامد تزلزل و در نهايت, سقوط نظام سركوبگر اموى و نوبنياد بودن و چندان استوار نشدن پايه هاى سلطه عباسى بود, دو قهرمان و دو ميدان دار بزرگ و تحول آفرين تاريخ اسلام ـ يعنى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ـ با در پيش گرفتن رويكردى فرهنگى و به دور از جنجال هاى قيام مسلحانه و پيراسته از برخوردهاى بى بنياد سياست مآبانه, ماندگارترين و اساسى ترين مفهوم تشيع را با بازگو كردن احاديث مسكوت مانده و فراموش شده رسول خدا(ص) ـ مانند (حديث لوح جابر) ـ چونان نقطه عطفى شكل دادند; مفهومى كه سلول هاى بنيادينش هسته هايى داشتند به نام هاى (وصايت), (ولايت), (امامت منصوص), (قريشى نسب بودن دوازده امام) و همدوشى (ثقل اصغر) با (ثقل اكبر) در كار ابدى و پايان ناپذير هدايت و رهبرى توده ها.٧٩
چنين مكتبى كه خاموشى گزيدن در برابر رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص), همدوشى صحابيان با يكديگر و قرار دادنشان در خط قرمز تأييد يكباره و بى چون و چرا و بى استثنا, بى تفاوتى در قبال اهانت ها و سركوب هاى روا شده در حق امامان اهل بيت(ع) ـ به ويژه, امام على(ع) ـ و مهم تر از همه, رسميت بخشى به نظام هاى سياسى شكل گرفته پس از انتخابات سقيفه را برنمى تافت, قهراً نمى توانست از رگبار سختگيرى هاى سياسى, سنگينى محروميت از حقوق اجتماعى و تلخى كنار زده شدن از حتى عرصه هاى علمى و فرهنگى يا بى آبرو و انگشت نما شدن در آنها بركنار بماند و بدين ترتيب, سخن كهنه ناشدنى و جاودانه امام على(ع) كه آن را ده ها سال پيش از فرا رسيدن اين سال هاى سرد و سربى بر زبان آورده بود, لباس تحقق و عينيت پوشيد: (من أحبَّنا أهلَ البيت فليعدَّ للفقر جلباباً); هركس ما ـ اهل بيت رسول خدا(ص) ـ را دوست دارد, آماده فقرى فراگير باشد. ٨٠
(تشيع) با اين رويكرد, از همان روزهاى آغازين پا گرفتن خود, با تلخى هاى بسيارى كه از رفتار لايه هاى زيرين اجتماع و نيز از واكنش هاى خواص سياسى و علمى برمى خاست, رويارو شد; فرزند ابونعيم چون مردم كوچه و بازار به او (شيعه) مى گفتند, با چشم گريان به خانه مى آمد,٨١ در عصر شافعى, هركس زبان به يادآورى فضيلتى براى اهل بيت(ع) مى گشود, (رافضى) خوانده مى شد٨٢ و راويان بسيارى به بهانه پذيرش چنين گرايشى, به (غلو), (رفض) و (خبيث بودن) متهم و غالباً متروك مى شدند كه عبيدالله بن موسى بن ابى المختار,٨٣ على بن هاشم بن بريد٨٤ و حاكم نيشابورى٨٥ تنها سه نمونه از اين گروه پر شمارند. ٨٦
پيروان اين گرايش, بى باكانه و به پشتوانه دست آويزهاى نيرومندى كه داشتند, نه تنها از برتر دانستن امام على(ع) بر عثمان كه از برتر شمردن آن حضرت بر همه صحابيان بيمى نداشتند و تن نمى زدند, چنان كه انتقاد از صحابى اى چون معاويه را كه ديگران محبت به او را ملاك احترام به مجموعه صحابيان و اهل (سنت) بودن مى دانستند و از خدا مى خواستند با محبت به اين صحابى بميرند٨٧ نيز روا مى شمردند و به همين دليل هم به (بدعت), (خُبث) و بايكوت شدن و تحريم نقل حديث از آنان, مشهور, متهم يا محكوم مى شدند.٨٨
چنين بود كه (تشيع) در قالب (شيعه اماميه) شكل گرفت و گاه با همين تعبير٨٩ و گاه با تعبير (رافضه),٩٠ جنبه هاى گوناگون زندگى پيروانش چون پرداختن شان به مشاجرات صحابه,٩١ موضعگيرى شان در برابر (عشره مبشره)٩٢ يا در برابر ابن ملجم,٩٣ عزادارى هايشان,٩٤ ابراز انديشه ها يا احساساتشان در برابر حادثه عاشورا٩٥ يا درباره امام منتظر(ع),٩٦ نامگذارى شان بر روى فرزندان٩٧ و واكنششان در قبال برخى حوادث صدر اسلام,٩٨ دست مايه انتقادها و استهزاها شد.
بارى, انگيزه ما از اين بازخوانى كوتاه و شتابانِ پرونده دگرديسى هاى مفهومى دو واژه (تشيع) و (شيعه) آن است كه بهوش باشيم پوشيده شدن لباس يك يا چند اصطلاح بر اندام يك واژه, بايد زنگ خطر فرو غلتيدن در چاه ذهنيت ها و تبادر برخى معانى را براى يك پژوهشگر به صدا درآورد و شاخك هاى حسى او را تحريك كند. از اين روى, مبادا ذهنيتى كه از معناى اين دو واژه داريم, ما را بلغزاند٩٩ و از اين كه چهره هايى در طول تاريخ اسلام, (شيعه) خوانده شده اند, شگفت زده يا هيجان زده شويم,١٠٠ چنان كه نبايد از نفى اطلاق اين واژه بر كسانى ديگر بهت زده باشيم و در همه حال, بايد جغرافياى كاربرد اين دو واژه چند بار رنگ به رنگ شده را از ياد نبريم.
در پايان اين فراز از مقاله, ديگرباره يادآورى مى كنيم كه در لابه لاى شرح حال نگارى ها يا جرح و تعديل ها و يا گزارش هاى تاريخى اى كه به سده هاى نخستين اسلامى باز مى گردد, هرجا پاى سخن گفتن از يك (شيعه امامى) در ميان باشد, واژه هايى چون (رافضى), (غالى) و (خبيث) به كار مى رود.١٠١ ٦ ـ٣ـ٣. پاسخ دومين پرسش
با توجه به آنچه تاكنون گفته ايم, به رغم آن كه تفسير جناب سيد عبدالحسين شرف الدين از واژه (شيعه), تنها با مفهوم (شيعه امامى) يا (شيعه اثناعشرى) همپوشانى و به اصطلاح, در اين مفهوم (ظهور دارد), شمار بزرگى از كسانى كه ايشان آنها را در ليست صد نفره (شيعه) قرار داده است, (شيعه امامى مذهب) نيستند و تنها مصداق مفهوم عام (تشيع) به شمار مى روند. جالب آن است كه آن جناب چند تن از اين عده را با توجه به تصريح ابن قتيبه,١٠٢ (شيعه) دانسته,١٠٣ با آن كه ابن قتيبه جدا از تيتر (شيعه), چند تن ديگر را زير تيترى جداگانه و با تعبير (الغالية من الرافضه) ياد كرده است١٠٤ كه همگان آنان را (شيعيان امامى مذهب) مى دانند!
بدين ترتيب, با كمى سهل گيرى و تسامح, تنها راويان نخست (ابان بن تغلب), پنجم (اسماعيل بن خليفه ملائى كوفى), نهم (اسماعيل بن موسى فزارى كوفى), دهم (تليد بن سليمان كوفى اعرج), يازدهم (ثابت بن دينار), دوازدهم (ثوير بن ابى فاخته), سيزدهم (جابر بن يزيد جعفى كوفى), هفدهم (جميع بن عميرة بن ثعلبه كوفى تيمى),١٠٥ هجدهم (حارث بن حصيره ازدى كوفى), نوزدهم (حارث بن عبدالله همدانى), بيست وسوم (حماد بن عيسى جهنى), بيست وچهارم (حمران بن اعين), سى ام (سالم بن ابى حفصه عجلى كوفى), سى ويكم (سعد بن طريف حنظلى كوفى), سى ودوم (سعيد بن اشوع), سى وهشتم (سليمان بن قرم ضبى كوفى), چهل و دوم (صعصعة بن صوحان عبدى), چهل وچهارم (ظالم بن عمرو), چهل وششم (عبّاد بن يعقوب), چهل ونهم (عبدالله بن عمر بن محمد كوفى), پنجاهم (عبدالله بن لهيعه حضرمى), پنجاه ودوم (عبدالرحمن بن صالح ازدى كوفى), پنجاه وچهارم (عبدالملك بن اعين), پنجاه وپنجم (عبيدالله بن موسى عبسى كوفى), پنجاه و ششم (عثمان بن عمير ثقفى بجلى كوفى), پنجاه وهفتم (عدى بن ثابت كوفى), پنجاه وهشتم (عطية بن سعد عوفى كوفى), پنجاه ونهم (علاء بن صالح تيمى كوفى), شصت ويكم (على بن بديمه),١٠٦ شصت وسوم (على بن زيد ابن عبدالله تيمى بصرى), شصت وپنجم (على بن غراب فزارى كوفى), شصت وششم (على بن قادم خزاعى كوفى), شصت وهشتم (على بن هاشم بن بريد كوفى), شصت ونهم (عمار بن زريق كوفى),١٠٧ هفتادم (عمار بن معاويه بجلى كوفى), هفتاد و پنجم (فطر بن خليفه حناط كوفى), هفتاد وهفتم (محمد بن خازم تميمى كوفى), هشتاد ويكم (محمد بن مسلم طائفى),١٠٨ هشتاد وسوم (معاوية بن عمار دهنى بجلى كوفى), هشتاد وهفتم (موسى بن قيس حضرمى), هشتاد وهشتم (نفيع بن حارث نخعى كوفى), نودم (هارون بن سعد عجلى كوفى), نود ويكم (هاشم بن بريد بن زيد كوفى), نود وهفتم (يحيى بن جزار عرنى كوفى) و صدم (ابوعبدالله جدلى) ـ يعنى ٤٥% از راويان ياد شده ـ را مى توان مصداق مفهومى از (شيعه) دانست كه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين آن را ـ چنان كه گفتيم ـ به خواننده كتاب خود القا مى كند و ديگر نامبردگان (=٥٥%) مصداق (شيعه) با ديگر مفاهيمى اند كه پيشتر به آنها پرداخته ايم. ٧. جمع بندى و نتيجه گيرى
كتاب المراجعات ـ چه در اندازه يك پرسش و پاسخ نوشتارى و چه در لباس يك مناظره و احتجاج مكتوب ـ در جهانى كه قرن هاست قلم و كلمه و كلام جاى خود را به شمشير و جنجال و بلوا داده است و راهبرد كارگشا و كميابِ (همدلى از همزبانى خوش تراند), در غوغاى دكترين (پايان تاريخ) و (جنگ تمدن ها) فراموش شده است, نمونه و الگويى است كامياب و رهنمون.
با اين همه, ما (انسان ها) و فرآورده هاى (انسانيِ) ما هرگز از كاستى ها و نارسايى ها بركنار نيستيم و نيستند و گمان نمى كنم نابخردانه تر از اين شعار فاقد شعور در طول تاريخ زندگى آدميان سر داده شده باشد كه (فإنّ القول ما قالت حذام); حرف, همان است كه (حذام) گفته است!!
از همين روى, به گمان صاحب اين قلم, نامه پانزدهم كه شيخ سليم براى سيد عبدالحسين نوشته و نيز نامه هاى چهاردهم و شانزدهم كه سيد براى شيخ نگاشته است, از ملاحظات و تأملات پيش گفته بركنار نيستند و ـ به ويژه, در ارتباط با اين دو نامه سيد به شيخ ـ بايد بپذيريم, ناگزير يا بايد تفسير بازتاب يافته (شيعه) و (تشيع) در نامه چهاردهم, ديگرگون و به گونه اى بازسازى شود كه همه راويان صد نفره منعكس در نامه شانزدهم را پوشش دهد (گرچه با ظواهر عبارت آن نامه نمى خواند) و يا بايد چيزى نزديك به نيمى از راويان صد نفره ياد شده, ناديده گرفته شوند تا آن تفسير پيش گفته, آسيبى نبيند (گرچه با تأكيد و اهتمامى كه وجهه همت جناب سيد براى اثبات مدعاى خويش در اين نامه بوده است, هماهنگ نيست) و قال الله الحكيم ـ عزَّ من قائلٍ ـ فى كتابه الكريم: (وما اُوتيتم من العلم إلاّ قليلاً).١. ياقوت حموى, معجم البلدان, بى چا, بيروت, دار صادر, بى تا, ج٢, ص٣٠٢. ٢. اين نام ـ برخلاف كاربرد پارسى زبانان ـ در گويش عربى, با (ال) و نيز با تشديد نون تلفظ مى شود (ر.ك: همان, ج١, ص١٤٧). ٣. با كسر دال و فتح يا كسر ميم, اما پارسى زبانان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ نام اين شهر را با فتح دال و كسر ميم, يعنى (دَمِشق) تلفظ مى كنند (ر.ك: همان, ج٢, ص٤٦٣). ٤. با تخفيف ياء, نه تشديد آن كه خطاست (ر.ك: همان, ج١, ص٢٦٦). ٥. به تصريح ازهرى و ديگر لغوى ها, بايد اين نام با فتح ميم و كسر و تشديد صاد اول تلفظ شود, اما تنها جوهرى و خالد فارابى صاد اول را نيز چون صاد دوم, با تخفيف ضبط كرده اند, هرچند تلفظ نخست درست تر است (ر.ك: همان, ج٥, ص١٤٤ـ ١٤٥). ٦. با فتح ميم و لام و سكون طاء, هرچند توده مردم عرب زبان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ آن را (مَلَطِيّه) مى خوانند (ر.ك: همان, ص١٩٢). ٧. همان, ص١١. ٨. محمود محجوب و فرامرز ياورى, گيتاشناسى كشورها, چهارم, تهران, انتشارات گيتاشناسى, ١٣٦٥هـ.ش., ص٢٨١. ٩. همان (با اندكى تصرف). ١٠. ياقوت حموى, پيشين, ج٢, ص١٠٣. ١١. محمدجواد مُغنيّه, تجارب محمدجواد مُغنيّه, اول, بيروت, دارالجواد, ١٤٠٠هـ.ق., ص٨٥. ١٢. همان, ص٩٢. ١٣. همان, ص٩٠. ١٤. محمدرضا حكيمى, شرف الدين, بى چا, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, ١٣٦٠هـ.ش., ص٤٧ـ ٤٨. ١٥. همان, ص٤٩. ١٦. براى آگاهى از زندگى نامه وى, ر.ك: سيد محسن امين, اعيان الشيعه, بى چا, بيروت, دارالتعارف للمطبوعات, ١٤٠٣هـ.ق., ج٧, ص٤٥٧; عبدالحسين امينى, شهداء الفضيله, بى چا, قم, دارالشهاب, بى تا, ص١٦٥ـ ١٦٦ و پانوشت ص١٦٦; كوركيس عواد, معجم المؤلفين العراقيين, بى چا, بغداد, مطبعة الارشاد, ١٩٦٩م., ج٢, ص٢٢٨ـ٢٢٩; آقا بزرگ تهرانى, الذريعة الى تصانيف الشيعه, دوم, بيروت, دارالاضواء, ١٤٠٣هـ.ق., ج١٠, ص١٢٤; محمد حرز الدين, معارف الرجال, بى چا, قم, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, ١٤٠٥هـ.ق., ج٢, ص٥١ ـ ٥٣; محمد معين, فرهنگ فارسى, هشتم, تهران, اميركبير, ١٣٧١هـ.ش., ج٥, ص١١٣٦ و خيرالدين زركلى, الاعلام, دهم, بيروت, دارالعلم للملايين, ١٩٩٢م., ج٣, ص٢٧٩ (زركلى او را در صدر شرح حالش و به خطا, ذيل عنوان (ابن شرف الدين), ياد كرده است!). آيت الله شيخ مرتضى آل ياسين نيز شرح حال نسبتاً گسترده اى درباره ايشان نوشته است كه در مقدمه كتاب مشهور سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, بيستم, بيروت, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بى تا, ص٣ ـ ٢٢ چاپ شده و عيناً در كتاب ديگر سيد عبدالحسين شرف الدين, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهره, اول, بيروت, مؤسسة العارف للمطبوعات, ١٤٢٥هـ.ق., ص١١ـ٣٣ نيز منعكس شده است. دو تك نگارى هم در موضوع زندگى نامه سيد عبدالحسين شرف الدين انجام شده است; يكى با نام (الامام السيد عبدالحسين شرف الدين), نوشته شيخ عبدالحميد حر كه به چاپ رسيده است (ر.ك: خيرالدين زركلى, همان) و ديگرى با نام (شرف الدين), نوشته محمدرضا حكيمى كه در پانوشت هاى پيشين, بدان اشاره كرده ايم. ايشان در اين كتاب, ص١٥٤ـ١٥٦, برخى منابع و مصادر را كه مى توانند براى مطالعه بيشتر درباره شرح حال دانشمند موضوع اين مقاله سودمند افتند, يادآورى كرده اند. ١٧. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص٤ـ ٥. ١٨. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص٥٠. ١٩. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص٥. ٢٠. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص٥٢. ٢١. همان. ٢٢. همان, ص٥٢ ـ٥٣. ٢٣. همان, ص٥٣. ٢٤. همان, ص٥٣ ـ٥٤. ٢٥. همان, ص٥٤. ٢٦. همان. ٢٧. همان. ٢٨. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص٦. ٢٩. همان, ص٧. ٣٠. همان. ٣١. همان, ص٨. ٣٢. همان, ص٩. ٣٣. همان, ص١٠. ٣٤. همان, ص١٠ـ١١. ٣٥. ر.ك: اعلام المنجد, مدخل (شَبَرخيت). ٣٦. خيرالدين زركلى, پيشين, ص١١٩. ٣٧. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص١٢٩. ٣٨. خيرالدين زركلى, پيشين. ٣٩. نهج البلاغه (نسخه دكتر صبحى صالح), پنجم, قم, مؤسسه دار الهجره, ١٤١٢هـ.ق., نامه ٥٣, ص٤٢٧. ٤٠. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص٧٧. ٤١. همان, ص١٢٩. ٤٢. همان, ص٩٩ـ١٠٠. ٤٣. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص٤٦ـ٥٢. ٤٤. همان, ص٥٢ ـ٥٣. ٤٥. همان, ص٥٣ ـ٦٧. ٤٦. همان, ص٦٧ ـ ٦٨. ٤٧. همان, ص٦٨ ـ٦٩. ٤٨. همان, ص٦٩ـ٧٠. ٤٩.همان, ص٧٠ـ١٢٦. ٥٠. خيرالدين زركلى, پيشين. ٥١. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص١٢٩. ٥٢. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص٧٠, س٣ـ٤. ٥٣. سيد محسن امين, پيشين, ص٢٩٢, ذيل (سلمة بن نبيط). ٥٤. عبدالله مامقانى, تنقيح المقال, چاپ سنگى, ج٢, ق١, ص٤٩. ٥٥. محمدتقى شوشترى, قاموس الرجال, دوم, قم, مؤسسه نشر اسلامى, ١٤١٤هـ.ق, ج٥, ص٢١٢. ٥٦. و اين مقدار ـ به خودى خود و اگر خوب بينديشيم ـ نه تنها هنرى نيست كه به نوعى, پيامد نارواى جدا شدن راه گروهى از دوستان مسلمان ما از مسير اهل بيت(ع) و (ثقل اصغر) نيز هست. ٥٧. جالب آن است كه سيد عبدالحسين شرف الدين نيز با استناد به برخى از همين كتاب هايى كه نام برديم, پاسخ شيخ سليم بشرى را داده است! ٥٨. در اين جا, درنگ در اعتراف و اقرار يك دانشمند نامدار و بزرگ شيعى خواندنى است: (اعلم أنّ تقسيم الحديث إلى أقسامه المشهورة كان أصله من غيرنا [=أهل السنّة], ولم يكن معروفاً بين قدماء علمائنا… فأصحابنا لم يريدوا أن يكونوا محرومين من فائدة تقسيم الحديث إلى أقسامه, ولا أن يمتاز غيرهم [=أهل السنّة] بشيء عنهم [!!], فقسموا الحديث إلى أقسامه المشهورة…) (ر.ك: سيد محسن امين, پيشين, ج٥, ص٤٠١). ٥٩. ر.ك: ابوعبدالله بخارى, صحيح البخارى, پنجم, دمشق و بيروت, دار ابن كثير و اليمامه, ١٤١٤هـ.ق., ج١, ص١٠٧; ج٣, ص١٣٨٢ و…; مسلم بن حجاج نيشابورى, صحيح مسلم, دوم, بيروت, دارالفكر, ١٣٩٨هـ.ق., ج٣, ص١٥٠٤; ج٤, ص١٨٤١ و…; ابوعيسى ترمذى, الجامع الصحيح, بى چا, بيروت, دار احياء التراث العربى, بى تا, ج٥, ص٣٦٦ و…. ٦٠. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص٩٧ـ١٠٢. ٦١. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص٦٨, س١٤. ٦٢. همان, س١٦ـ٢١. ٦٣. همان, ص٦٨ ـ٦٩. ٦٤. ابوطالب مكى, قوت القلوب, اول, بيروت, دار صادر, ١٩٩٥م., ج٢, ص٢٤٧. ٦٥. ابوالحجاج مزى, تهذيب الكمال, اول, بيروت, مؤسسة الرساله, ١٤٠٣هـ.ق., ج٣, ص١٧٠ و ج٢٤ (اول, ١٤١٣هـ.ق.), ص٢٧١. ٦٦. ياقوت حموى, معجم الادباء, سوم, بيروت, دار الفكر, ١٤٠٠هـ.ق., ج١٨, ص٧ و محمد بن اسحاق, سيرة ابن اسحاق, اول, بيروت, دار الفكر, ١٣٩٨هـ.ق., ص١٢ (مقدمه دكتر سهيل زكّار). ٦٧. محمد بن اسحاق, همان. ٦٨. محمد بن جرير طبرى, تاريخ الطبرى, بى چا, بيروت, روائع التراث العربى, بى تا, ج٧, ص١١١ـ١١٢. ٦٩. ياقوت حموى, معجم الادباء, پيشين و محمد بن اسحاق, پيشين. ٧٠. ابوعبدالله ذهبى, سير اعلام النبلاء, چهارم, بيروت, مؤسسة الرساله, ١٤٠٦هـ.ق,, ج١٠, ص٥٨ و ابن جَلاّب بصرى, التفريع, اول, بيروت, دارالغرب الاسلامى, ١٤٠٨هـ.ق., ص٧٨ (مقدمه دكتر حسين بن سالم دهمانى). ٧١. ابوعبدالله ذهبى, همان, ج١٤, ص٢٧٧. ٧٢. همان, ج١٧, ص١٧٤ و ميزان الاعتدال, اول, بيروت, دار المعرفه للطباعة والنشر, ١٣٨٢هـ.ق., ج٣, ص٦٠٨. ٧٣. ابن حجر عسقلانى, تهذيب التهذيب, اول, حيدرآباد دكن, بى نا, ١٣٢٥هـ.ق. (افست دار صادر, بيروت), ج٨, ص٦٦. ٧٤. همان. ٧٥. ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, دوم, بيروت, دار احياء التراث العربى, ١٣٨٧هـ.ق., ج٢٠, ص٢٢٦. ٧٦. خيرالدين زركلى, پيشين, ج٨, ص١٠٨. ٧٧. همان, ج٥, ص٨١. ٧٨. سيد مرتضى علم الهدى, امالى المرتضى, دوم, بيروت, دار الكتاب العربى, ١٣٨٧هـ.ق., ج١, ص١٦٦; زين الدين بن على, الروضة البهيه, دوم, بيروت, دار احياء التراث العربى, ١٤٠٣هـ.ق., ج٣, ص١٨٢ و محمدتقى شوشترى, پيشين, ج٣ (دوم, ١٤١١هـ.ق.), ص٢٦٥. ٧٩. و اين, همان مفهومى است كه كسانى چون شهيد اول و شهيد ثانى آن را در نوشته هاى فقهى خود, يادآور شده اند. ر.ك: زين الدين بن على, همان و محمد بن مكى عاملى, الدروس الشرعيه, اول, قم, مؤسسه نشر اسلامى, ١٤١٢هـ.ق., ج٢, ص٢٧٢. ٨٠. محمدباقر مجلسى, بحارالانوار, دوم, بيروت, مؤسسة الوفاء, ١٤٠٣هـ.ق., ج٢٥, ص١٥; ج٢٦, ص١١٨; ج٢٧, ص١٤٣; ج٤٦, ص٣٦٠; ج٥٨, ص١٣٥ و ج٦٤, ص٢٢٧ و ٢٤٧. البته, همين جا بايد يادآورى كنيم كه اين حديث متأسفانه, همواره با نوعى سطحى نگرى و ساده انگارى كه محصول غفلت از نگاه آينده نگر امام على(ع) به تحولات سياسى و اجتماعى جهان اسلام است, تفسير شده و مى شود! ٨١. احمد بن حسين بيهقى, مناقب الشافعى, اول, قاهره, دار التراث, ١٣٩١هـ.ق., ج٢, ص٦٩ ـ٧٠. ٨٢. شبلنجى, نور الابصار, بى چا, بيروت, دار الجيل, ١٤٠٩هـ.ق., ص٢٣٢ و شيخ الاسلام جوينى, فرائد السمطين, اول, بيروت, مؤسسة المحمودى للطباعة والنشر, ١٣٩٨هـ.ق., ج١, ص١٣٥. ٨٣. ابوعبدالله ذهبى, سير اعلام النبلاء, پيشين, ج٩ (چهارم, ١٤٠٦هـ.ق.), ص٥٥٦. ٨٤. ابوعبدالله ذهبى, ميزان الاعتدال, پيشين, ص١٦٠. ٨٥. همان, ص٦٠٨ و سير اعلام النبلاء, پيشين, ج١٧, ص١٧٤. ٨٦. ذهبى حتى اين آرزوى خود را پنهان نمى كند كه كاش حاكم نيشابورى كه گرايش هاى شيعى داشته است, مستدرك خود را بر صحيح بخارى و صحيح مسلم نمى نوشت!! (ر.ك: ابوعبدالله ذهبى, تذكرة الحفاظ, بى چا, بيروت, دار الكتب العلميه, بى تا, ج٣, ص١٠٤٥) ٨٧. ابن عماد حنبلى, شذرات الذهب, بى چا, بيروت, دار الفكر, ١٤٠٩هـ.ق., ج١, جزء١, ص٦٥. ٨٨. ابوعبدالله ذهبى, سير اعلام النبلاء, پيشين, ج٩, ص٥٥٦ و ج١٧, ص١٧٥; ابوطالب مكى, پيشين, ج١, ص٣٤٢ و خطيب بغدادى, تاريخ بغداد, بى چا, بيروت, دار الكتب العلميه, بى تا, ج١٤, ص٤٢٧. ٨٩. ابوعبدالله ذهبى, همان, ج٤ (دوم, ١٤٠٢هـ.ق.), ص٤٠٢ و ج١٣ (چهارم, ١٤٠٦هـ.ق.), ص١٢٠ و ياقوت حموى, معجم البلدان, پيشين, ج٤, ص٢٩٦. ٩٠. ابوعبدالله ذهبى, همان, ج١٣, ص١٢١ و تاريخ الاسلام, اول, بيروت, دار الكتاب العربى, ١٤١٢هـ.ق., مجلد حوادث و وفيات سال هاى ٢٥١ـ٢٦٠, ص١١٣. ٩١. ابوعبدالله ذهبى, سير اعلام النبلاء, همان, ج١٠ (چهارم, ١٤٠٦هـ.ق.), ص٩٣. ٩٢. همان, ج١ (اول, ١٤٠١هـ.ق.), ص١٤٠. ٩٣. ابوعبدالله ذهبى, تاريخ الاسلام, پيشين, مجلد حوادث و وفيات عهد خلفاى راشدين (اول, ١٤٠٧هـ.ق.), ص٦٥٤. ٩٤. ابوعبدالله ذهبى, العبر فى خبر من غبر, بى چا, بيروت, دار الكتب العلميه, بى تا, ج٢, ص٩٨. ٩٥. اسماعيل بن كثير, البداية والنهايه, اول, بيروت, دار احياء التراث العربى, ١٤٠٨هـ.ق., ج٨, ص٢١٩. ٩٦. ياقوت حموى, معجم البلدان, پيشين. ٩٧. همان, ص٣٩٨. ٩٨. ابن طاهر مقدسى, البدء والتاريخ, بى چا, بى جا, بى نا, ١٩١٦م., ج٥, ص١٩٤. ٩٩. چنان كه همين انس ذهنى در داستانى مشابه, براى نمونه, دانشمند بزرگى چون ابن حزم را لغزاند و مفهوم واژه هاى (دخول) و (ورود) را با هم خلط كرد! ر.ك: ابن حزم اندلسى, المحلَّى بالآثار, بى چا, بيروت, دار احياء التراث العربى, ١٤٠٨هـ.ق., ج٦, ص٣١٦. ١٠٠. چنان كه براى نمونه, مامقانى به دليل ذهنيتى كه از واژه (تشيع) داشت, به ابن حجر عسقلانى خرده گرفته است كه چرا حسن بن صالح ابن حى را (شيعه) دانسته, اما علامه شوشترى با توجه به دقتش در تطور معناى واژه (تشيع), اين خرده گيرى را پاسخ گفته است. ر.ك: ابن حجر عسقلانى, تقريب التهذيب, دوم, بيروت, دار المعرفة للطباعة والنشر, ١٣٩٥هـ.ق., ج١, ص١٦٧; عبدالله مامقانى, پيشين, ج١, ق٢, ص٢٨٥ و محمدتقى شوشترى, پيشين. ١٠١. محمدتقى شوشترى, همان, ج١ (دوم, ١٤١٠هـ.ق.), ص٢٢ و نيز ر.ك: بسيارى از پانوشت هاى پيشين كه در آنها, از منابع و مصادرى چون سير اعلام النبلاء, ميزان الاعتدال, تاريخ الاسلام والبداية والنهايه نام برده ايم. ١٠٢. ابن قتيبه, المعارف, اول, قم, نشر رضى, ١٤١٥هـ.ق., ص٦٢٤. ١٠٣. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص٧٩, ذيل شماره١٩; ص٨٠, ذيل شماره٢٠; ص٨١, ذيل شماره٢٢ و…. ١٠٤. ابن قتيبه, پيشين. ١٠٥. مزى و ذهبى, نام پدرش را (عمير) دانسته اند و در كنار سكوت ذهبى, مزى نام پدر بزرگش را (عَفّاق) ضبط كرده است. ر.ك: ابوالحجاج مزى, پيشين, ج٥ (سوم, ١٤٠٩هـ.ق.), ص١٢٤ و ابوعبدالله ذهبى, ميزان الاعتدال, پيشين, ج١, ص٤٢١. ١٠٦. هم ذهبى و هم مزى, نام پدر او را (بذيمه) ـ با حرف ذال, نه دال ـ ضبط كرده اند. ر.ك: ابوالحجاج مزى, همان, ج٢٠ (اول, ١٤١٣هـ.ق.), ص٣٢٨ و ابوعبدالله ذهبى, همان, ج٣, ص١١٥. ١٠٧. هم ذهبى و هم مزى, نام پدر او را (رزيق) ـ با تقديم حرف راء بر زاء ـ ضبط كرده اند. ر.ك: ابوالحجاج مزى, همان, ج٢١ (اول, ١٤١٣هـ.ق.), ص١٨٩ و ابوعبدالله ذهبى, همان, ص١٦٤. ١٠٨. در المراجعات, پيشين, ص١١٦, پيش از كلمه (طائفى), واژه (بن) قرار دارد كه خطاست. ر.ك: ابوعبدالله ذهبى, همان, ج٤, ص٤٠ و محمدتقى شوشترى, پيشين, ج٩ (اول, ١٤١٩هـ.ق.), ص٥٧٢.