ابوالفتوح رازي - قنبری، محمد - الصفحة ٢٤
ناگاه در مكه رود، اثر قريش نبماند. بر استر رسول عليه السلام برنشستم و براندم تا خبرى باز دهم تا بيايند و از رسول عليه السلام امانى بخواهند. و آن سه مرد كه از مكّه بيرون آمده بودند، بر بلندى شدند، آتش هاى عظيم ديدنده، گفتند: گويند آن آتش چيست؟ بديل گفت: آتش بنى خزاعه است. گفتند: بيش از آن است، و بديل را گمان بود كه رسول خداى است و نهان مى داشت.
عباس گفت: بديشان رسيدم در شبى تاريك با يكديگر حديث مى كردند. آواز ايشان بشناختم. گفتم: يا ابا سفيان، تويى؟ گفت: يا اباالفضل، تويى؟ گفتم: آرى. گفت: چه خبردارى؟ گفتم: رسول خداى است كه مى آيد به ده هزار مرد كه شما را به آن طاقت نباشد. گفت: پس رأى چيست؟ گفتم: بر اين استر نشين تا براى تو امانى خواهم از رسول عليه السلام.
گفت: او را در لشكر آوردم، به هر آتش كه بگذشتم، مى گفتند: عم رسول اللّه على بلغة رسول اللّه . ببردم او را تا در خيمه رسول عليه السلام او را بنشاندم و من رفتم و گفتم: يا رسول اللّه ، ابو سفيان از در تو در آمده است، اسيروار و من او را شفاعت مى كنم. اگر او را به من بخشى و أمانى دهى او را. گفت: برو تا فردا پيش من آرى او را.
گفت: به ديگر روز، پيش رسول عليه السلام بردم او را. گفت: يا اباسفيان، وقت نيامد كه بگويى لا اله الا اللّه ؟ ابو سفيان گفت: پدر و مادر و جان و تن من فداى تو باد! بس كريم و حليم و رحم پيوندى. من دانستم كه جز خداى خدايى نيست كه اگر بودى به فرياد من رسيدى در اين حال. گفت: وقت نيست كه گواهى دهى كه من رسول خدايم؟ گفت: تن و جان من فداى تو باد! چه حليم و كريم و رحم پيوندى، دو ماه در اين حديث مرا مهلت ده. گفت: چهار ماهت مهلت دادم.