ابوالفتوح رازي - قنبری، محمد - الصفحة ٢٢
بگفت. رسول عليه السلام سر به او بر نداشت و يك كلمت را جواب نداد. برخاست و به نزديك عمر رفت. هيچ اجابت نديد. به نزديك على آمد ـ و او وارد حجره فاطمه بود و حسينِ على كوچك بود، پيش ايشان نشسته بود ـ او را گفت: يا بن ابى طالب، چه راى بينى مرا؟ گفت: راى نمى بينم كه تو را سود دارد. گفت: يا دختر محمد، اين فرزندت را بگو تا ما را حمايتى كند و اين فخر تا قيامت بدو بماند. گفت: يا هذا، پسر من كودك است و خود در جهان كه باشد كه بر پيغمبر خداى حمايت كند. باز امير را گفت: راى تو چيست؟ گفت: هيچ نمى بينم جز آن كه تو سيّد بنى كنانه اى، برخيز و در مسجد رسول عليه السلام رو و بگوى كه من حمايت مى كنم. اگر جابت كند، مراد تو است و اگر نكند، جز اين راى نيست. او بيامد و در مسجدْ اين بگفت. رسول عليه السلام به او التفات نكرد.
او بيامد و دخترش را ام حبيبه ـ كه زن رسول عليه السلامبود ـ ببيند. چون در آنجا شد، خواست تا پاى بر جامه رسول عليه السلام نهد، ام حبيبه برجست و جامه درنورديد. ابو سفيان گفت: يا بنيّة، نمى شايد تا پاى در جامعه تو نِهَم؟ گفت: اين جامه رسول صلى الله عليه و آلهاست و تو مشركى و مشرك پليد است. من رواندارم كه تو پاى بر جامه رسول نهى.
او برون رفت و به مكّه شد. گفتند: چه كردى؟ قصّه باز گفت. گفتند: پس محمد عليه السلام اجازه كرد؟ گفت: لا واللّه . گفت: پس على عليه السلام بر تو خنديده است. گفت: [راى جز اين نبوده و ]هيچ تدبير و چاره جز اين نبود. آن گاه، رسول عليه السلامصحابه را گفت: زينهار نبايد كه احوال ما كس بداند تا ناگاه به در مكّه فرود آييم كه من از خداى درخواسته ام كه خبر من بر مكّيان پوشيده دارد.
و در آن ميان، حاطب بن ابى بلتعه نامه نوشت بر دست زنى سياه و به مكّه