شعراء الغدير في القرن الحادي عشر - العلامة الأميني - الصفحة ٩٢

وله:

از دورى راه خويشتن كن يادى * آماده ز بهر سفرت كن زادي
در راه طلب چو خفتهءاى غافل * بر خيز كه از قافله دور افتادى

وله:

بر خيز چه خفتهء رفيقان رفتند * غافل چه نشستهء عزيزان رفتند
خندان منشين كه جمله ياران عزيز * با سوز دل وديدهء گريان رفتند

وله:

إي بندهء طول أمل وحرص وحسد * فردا است كه أعضاى تو از هم ريزد
اين سر كه زباد نخوت امروز پر است * تا چشم زني بود پر از خاك لحد

وله:

تا چشم زنى رسيده وقت سفرت * فردا است كه در جهان نماند أثرت
بر روى زمين خرام وغفلت تاكي * از زير زمين مگر نباشد خبرت

وله:

از وادى معصيت بيا زود گذر * كين مرحله راهست بسى خوف وخطر
گوئى كه كنم توبه پس از پيريها * از مرك جوانان مگرت نيست خبر؟

وله:

سالك هوس عالم بالا نكند * پابند ألم ز پاى دل وا نكند
هر دل كه زياد مرك معمور شود * حقد وحسد وحرص در اوجا نكند

وله:

خواهى نشود گلشن دل چون بيشه * بركن تو نهال حرص را از ريشه
بر پاى درخت أمل وحرص وحسد * پيوسته زياد مرك ميزن تيشه

وله:

أي طالب سيم وكيمياى اصغر * آموز زمن تو كيمياى أكبر
در بوته ياد مرك خود را بگداز * تا خاك دلت شود طلاى احمر