شرح حديث حقيقت

شرح حديث حقيقت - ابن همام شيرازي - الصفحة ٢٣٨

گفت كه: «زدني بياناً» يا امير رحم كن بر حال من ، دستم بگير فقال علي ـ عليه الصلوة والسلام ـ : «تَهَتُّكُ السِّترِ لِغَلَبَةِ السرِّ». [١] ـ و في رواية: عند غلبة السّر ـ فقال كميل بن زياد : زِدْني فيه بياناً. [٢] گفت شاه اوليا ، بحر يقين كامل دانا ، امير المؤمنين كى توان معنى اين اسرار ژرف با تو گفتن در بيان صوت و حرف؟ گرچه سرّت بر حقيقت ، طالب است كه بيابد در حقيقت آنچه هست در وجود آن شكى نبوَد ، ولى دارد او ضعفى عجب از غلغلى عقل بر پوشيدن آن قادر است زآن كه بر سرّ تو عقلت ساتر است دل نهان دارد همه اسرار را تا نيايد ره بدو اغيار را تو نه اى صاحب حقيقت آن زمان ليك باشى عالم عارف عيان آن زمان كه سرّ قوى گردد تو را عقل را حاكم شوَد سرّ ، بر ملا


[١] ع: «هتك السِّتْر عند غلبة السِّر». جا: «هتك .. .».[٢] ع: زدني.