الهي نامه - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٧
الهى يا الهى يا الهى *** نباشد جز توام پشت و پناهى
منم يك ذره از ارض و سمايت *** منم يك جلوه از نور و بهايت
منم يك قطره از درياى جودت *** منم يك لمحه از شمس وجودت
منم يك نكته از غيب و شهودت *** منم يك شمه از فيض نمودت
منم يك نقطه از علم عنايى *** منم يك صورت رسم خدايى
منم هم بوته اى از بوستانت *** منم هم در عداد دوستانت
منم هم نقشى از ايوان حسنت *** منم هم شمعى از ديوان حسنت
منم دل داده ء روى نكويت *** منم شيداى حسن ذات و خويت
دل من در ميان اصبعينت *** نمود من بود از علم و عينت
زلطف تو دگر نبود فنايم *** براى تا ابد باشد بقايم
عطا كردى زالطاف خدايى *** مرا اين منصب فقر و گدايى
دل من شد چو يك زنبورخانه *** ز بس از داغ تو دارد نشانه
چه شيرين است داغت كاتشين است *** فداى تو شوم كه داغت اين است
بيامد رائد موى سفيدم *** كه از سوى توام داده نويدم
كزين زندان سراى تنگ و تاريك *** زمان ارتحالت گشت نزديك
به قدر معرفت كردم عبادت *** كه علم تو دهد بهتر شهادت
به وفق اقتضاى عين ثابت *** زمين شوره نبود مثل نابت
چه بتوان گفت در كار خدايى *** ندارد كار او چون و چرايى
چو ذاتش فعل او حق مبين است *** ولا يسال عما يفعل اين است
خداوندا دل ديوانه ام ده *** بصحراى غمت كاشانه ام ده
مرا محو جمال خويش فرماى *** دمادم جلوه هايت بيش فرماى
بذات و خوى خود محشور ميدار *** ز زرق و برق دنيا دور ميدار
چه خوش از لطف خاص كردگارى *** به اميدش رسد اميدوارى